دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه

آیا باید واقعیت را نزد مجانین پیدا کرد؟

نویسنده: مجتبی دهقان

نقد روانکاوانه بر فیلم “جزیره شاتر” مارتین اسکور سیزی

 

ای کلمات خراج نشوید،آخرین واژه ها از آن دیوانگان است که به قدر کافی حرف نزده اند.(کارل مارکس)

 

 

مقدمه:

 

اسلاوی ژیژک معتقد  است:«بهشت سنتی، یعنی آنجایی که همه، صرف نظر از مهارت و توانایی شخصی شان در تفسیر سازی، می توانند از اثر هنری لذت ببرند، به نحو جبران ناپذیری از بین رفته است.» شاید برای تفسیر جزیره شاتر اسکور سیزی باید بر این جمله ژیژک تامل فراوان داشت. در نگاه اول، چند محوریت مهم که خود، در آثار سینمایی و ادبی کلان روایت های مجزایی هستند و  تمی برای یک اثر هنری و سینمایی بحساب می آیند، در این اثر گرد هم آمده اند: تم کاراگاهی، جنون، جنگ جهانی و…. که این مطئله باعث می شود، فیلم  از لحاظ تفسیر و اتصال رگه های روایت برای مخاطب پیچیده جلوه کند. از طرفی انگار تمامی این موضوعات در فیلم مهم هستند و مهم نیستند چون به شکل جالبی در میان راه ناپدید می شوند و جای خود را به چیز و یا موضوع مهم دیگری می دهند. برای روبرو شدن با این فیلم باید ابتدا، نسبت بین ژانر کارگاهی و روایت مبتنی بر رویکرد روانی را کشف کرد تا بتوان کم کم گره ها را از بدنه روایت باز کرد. انگار بیش از مارشال در فیلم، مخاطب باید خود دست به کار شود. تنها رویکردی که می تواند نسبت بین تمام مقولات ذکر شده ایجاد نماید، نقد روانکاوانه است. در ابتدا باید نسبت این نقد را با رویکرد کارآگاهی در داستان روشن کنیم. «وولف من» مشهور ترین بیمار فروید، در خاطراتش ذکرمی کند که فروید خواننده جدی و پر و پا قرص داستانهای شرلوک هلمز بوده است. او این داستان ها را نه از روی سرگرمی، بلکه دقیقا به دلیل شباهت میان روش های مربوط به کاراگاه و روانکاو می خوانده است. این نسبت آنچنان زیاد است که نیکلاس مه یر، که داستانهایش تقلیدی از شرلوک هلمز می نویسد در اثری با نام «محلول هفت درصدی »  ، هلمز و فروید را با هم روبرو می کند. همچنین می توان یادآور شد که کتاب نوشتارها اثر ژک لاکان با تحلیل موشکافانه قصه ادگار آلن پو، یعنی نامه ربوده شده، یکی از مثال هایی است که شباهت های و تناظر را میان  موضع سوبژکتیو کاراگاهان در قصه هایشان و روانکاو را  خاطر نشان می سازد.

۱
« سینما خانه طبیعی کسانی است که به زبان اطمینان ندارند. بخش زیادی از سینمای مدرن، محلی برای برخورد آراء کسانی است که خواهان نمایش بیهودگی و نیرنگ های زبان هستند.» این جمله سوزان سونتاک است در نقدی که بر پرسونای اینگمار برگمان می نویسد. در واقع ما در این مجال قصد داریم نسبت زبان را با سیاست و ایدوئولوژی و سرمایه داری و هچنین نسبتش با روانکاوی از یک طرف و زبان و نسبتش با فیلم از طرف دیگر ، توضیح دهد. اگر بخواهیم در اول مقاله این نسبت های طرف اول را بصورت ساده شرح دهیم(البته اگر امکان پذیر باشد) مجبوریم با تعاریف لکانی از زبان که البته ریشه در دیدگاه فروید دارد شروع کنیم و جایگاهش را در روند زندگی روانی بشر توضیح دهیم تا بتوانیم با رویکردی که از مکتب” اسلوونی” به وام می گیریم نسبتش را با سرمایه داری و ایدئولوژِی( بعنوان واژه ای مارکسیستی) مشخص کنیم.
زبان دخالت مستقیمی در آغاز “سامانه نمادین” در ذهن کودک دارد. تا قبل از آشنایی کودک با نام پدر و بعد ورود تدریجیش به سامانه نمادین، کودک در مرحله یکدستی با بدن مادر به سر می برد. مرحله ای که از تشکیل جنین در بدن مادر، تا بعد از تولد و نیاز کودک به سینه مادر برای تغذیه ادامه پیدا می کند. این پیوستگی آنقدر است که هر چیزی در جهان خارج برای کودک ادامه ای از بدن مادر است، (به اعتقاد فروید کودک انگشت خود را درادامه بدن خود و در جایگاه بدن مادر فرض می کند). و بعد مرحله آینه آغاز می شود. مرحله ای که کودک خود را جدا از بدن مادر و حتی بی نیازی از وی و همین طور مستقل از دیگران می بیند. در همین مرحله است کودک برای اولین بار فردیت را کشف می کند و غرّه از این کشف، با پدر آشنا می شود. آشنایی با نام پدر، فردیت کودک را زیر سوال می برد و به او می فهماند نه تنها پدر ضلع سوم رابطه وی با مادر است؛ بلکه قوی تر و مهم تر نیز هست و با خود اولین باید و نباید ها را برای کودک بوجود می آورد. در واقع نام پدر آغاز آشنایی کودک با قوانینی است که سر پیچی از آن بدترین مجازات ها را در بر دارد. و یکی از همین قوانین زبان است. اما لکان ضلع سومی به نام “سامانه واقعی” را نیز معرفی می کند و آن جهانی است که بی دخالت زبان وجود دارد و وقتی که از  فیلتر زبان می گذرد دیگر واقعیت ندارد چون زبان عنصری است که از پیش به سمتی خاص، با نگاهی خاص و هدفمند، و به نفع جنسی خاص و حتی می تواناز موضعی مارکسیستی –فرویدی گفت به سمت ، سرمایه داری هدف گذاری شده است. ویتگنشتاین زبان در ذات افسونگر و افزون گر است. این سه سامانه ویژگی هایی هستند که می توان زندگی اجتماعی بشر را به طور مشخص نسبت به آن مشخص کرد. سامانه خیالی و یا همان مرحله آینه مرحله ای که لکان آن را مربوط به دنیای مدرن می داند. انسان مدرن مانند کودکی که در آینه خود را می بیند در توهم این است که بی نیاز به طبیعت و دیگران، می تواند در فردیت و با تکیه بر خود زندگی کند در حالیکه غافل است از سامانه ای که بدون آنکه متوجه شود، دارد او را کنترل می کند  و به سمتی که می خواهد سوق می دهد. و آن همان سامانه نمادین است. می توان گفت وضعیت ما نسبت به سامانه نمادین (از دیدگاه اسلاوی ژیژک، مسلم ترین متفکر ادامه دهنده دیدگاه راونکاوی) در دنیای امروز شبیه باشد به نسبت ما به ایدوئولوژی است. همانطور که سامانه نمادین ما را به هر سمتی که می خواهد سوق می دهد ایدوئولوژی نیز چنین می کند. نسبت ما در هر دو مبتنی بر این تعریف است که آنچه را که نمی دانیم و در حال انجامش هستیم ، از طرف دستهایی پنهانی بر ما عارض شده است. پس سرمایه داری به عنوان غالب ترین عنصر در زندگی بشر امروز مطرح است. در واقع همین سرمایه داری است که ما را به کارهایی وا می دارد که فکر می کنیم خود انتخابش کرده ایم. مصرف گرایی یکی از همین ایدوئولوژی هاست و نماد نظام سرمایه داری جهان کشوری است به نام آمریکا که در اغلب آثار سیزی نقشی مهم و محوری ایفا می کند.

۲
به اعتقاد فروید رویا همان نقطه ای است که واقعیت لباس نمادین به تن می کند و طی فرآیند های جابجایی و در هم فشردگی به امری معنایی و نمادین بدل می شود به همین دلیل است که ناخوداگاه از جنس کلمه و نماد است. به اعتقاد ژیژک- لکان همانطور که گفته شد امر واقعی موجودیتی است که تنها وجود دارد و هر آن موقع که از خلال زبان برای توصیف و بازنمایی خود سود جوید از واقعیت خود تهی می‌شود. به همین دلیل است که اسلاوی ژیژک معتقد است ما در نظم نمادین زندگی می‌کنیم، نفس می‌کشیم و همه چیز ما تحت سیطره ایدوئولوژی ای است که خودمان آنرا به راستی بی آنکه بفهمیم به کار می بندیم. و این وضعیتی است که ما را از اینکه یک سوژه مستقل و مبتنی بر رویکرد ساختار و پساساختار گرای گوگیتوی دکارتی«من می اندیشم پس هستم» سوژه ای مستقل که سرنوشت خود را در دست دارد) دور می کند. این اعتقاد ریشه در تفکر فرویدی دارد. انسان بر خلاف آنچه که گفته می شود آزاد است و خود تصمیم می گیرد، نتیجه قوانین اجتماعی است که او را تماما در بر گرفته است. پس اگر بخواهیم مارکسیستی نگاه کنیم سوژه انسانی به عنوان موجودیتی آزاد و خودمختار نتیجه ایدوئولوژی هایی است که بر زندگی انسان مدرن حاکم است و ما در آن به عنوان موجودیت آزاد زندگی می کنیم در حالیکه اساسا چنین چیزی وجود ندارد. و همانطور که گفته شد این موضوع که انسان موجودیتی ست خودمختار و خود محور که سرنوشت خود را در دست دارد خیالی بیش نیست. اسلاوی ژیژک مثال جالبی دارد:« شما اگر با ماشین شخصی خود مسافرت بروید پس از یک ساعت رانندگی ناگهان در می یابید که اصلا سفر را به خاطر نمی آورید و این بدان دلیل است که بقول لاکان ما یک انسان مکانیکی شده بودیم و بطور خودبخودی و بدون فکر از قوانین اطاعت می کردیم. قوانینی که در این مثال مظهر امر نمادین هستند و شما در حال رانندگی بخشی از امر نمادین بوده اید و در مقام یک سوژه ناپدید شده بودید. با این حال اگر یک کامیون که در جهت مخالف شما پیش بیاید و ناگهان به سمت شما می پیچید. این را می شود تجاوز امر واقعی تلقی کرد. شما در آن لحظه شاید ترمز می گیرید و یا فرمان را به سمتی دیگر  می چرخانید. در واقع اینکه شما چگونه با تجاوز امر واقعی در سیر یکدست سامانه نمادین تان روبرو شوید شما را به عنوان یک سوژه دوباره ظاهر خواهد کرد.» پس امر واقعی ان چیزی است که بر ما هجوم می آورد و چیزی بیرون زده از سامانه نمادین خواهد بود و امر واقعی خود را به عنوان یک باقی مانده از از امر نمادین ،نشان می دهد و سوژه در مرز بین امر نمادین و امر واقعی بوجود می آید و اگر کنش و واکنشی بین این دو سامانه نبود  سوژه پدیدار نمی شد. در واقع کارگاه در جزیزه شاتر نماد همین بده بستان بین امر نمادین و امر واقعی است. کارگاه و پلیس ایالتی، جزیره محصور و دور از دست، قوانین سفت و سخت حاکم برآسایشگاه روانی و آزمایش بر روی مغز انسانها، قسمتی از عناوین و موقعیت هایی است که شمایی اصیل از امر نمادین و بقول ژک لکان دیگری بزرگ را نشان می دهد و رویای کارگاه، و کابوس هایی که وی می بیند  در کنار بیماران روانی نشانی از تجاوز امر واقعی است. و جنون کاراگاه بقول اسلاوی ژیژک عنصری میانجی و ناپدید شونده بین این دو امر واقعی و نمادین است. همانطور که در روند فیلم پیداست کاراگاه ابتدا از جهان انسان های سالم و یا به دنبال حقیقت به جزیره می آید اما این نقش از وی گرفته می شود و آنچنان جنون وی به ما یادآوری می شود که ما کاراگاه بودن وی را از یاد می بریم. این همان دیدگاه نفی در نفی هگلی است. ابتدا فرم و محتوای اولیه ای وجود دارد و بعد در محتوای یک فرم تغیراتی بوجود می آید. کاراگاه فردی به دنبال حقیقت حالت اولیه-کاراگاه به دنبال یک دیوانه و بعد تغیر  در محتوا تغیر در فرم را نیز سبب می شود:کاراگاهی که خود دیوانه است. اما دیوانگی در نگاه روانکاوی چیست و دارای چه ویژگی هایی دارد :

 

جنون از دیدگاه لکان
جنون همیشه در حال زیر سوال بردن نظم نمادین است. مانند جایگاهی که زنان و اشباح در آن سامانه ایفا می کنند تنها آنها هستند توانایی آنرا دارند که قانون را دور بزنند آنرا به تمسخر بگیرند و به آن بگویند چیزی در آن می لنگد.لکان اعتقاد دارد سه سامانه واقعی،نمادین و حیالی مانند گره برومه به هم مربوطند و پاره شدن یکی از این طنابها باعث می شود سه حلقه دیگر این طناب از هم بگسلد. در رویکرد روانکاوی هر شخصیت نمی خواهد جایگاهی را که اشغال کرده را تغیر بدهد. این فرد چه یک کودک باشد که ابژه اشتیاق مادر و یا ناخواسته بودن و عدم اشتیاق دیگران نسبت به تولدش باشد و یا یک فرد بزرگسال. به عقید فروید چون انسان حتی در حالت رنج نیز به ارضاء و لذت دست می یابد دوست ندارد هیچگاه جایگاهش را نسبت به دیگران ترک کند. مارشال در جزیره شاترن نیز از این قاعده پیروی می کند او که نماینده سامانه نمادین است دوست ندارد جایگاه خودش را از دست رفته ببیند و همیشه در حال تحمل درد و رنجی است که این شغل به وی تحمیل کرده. که این درد و رنج چیزی جز از دست دادن خانواده اش نیست. از طرفی موقعیت کاستراسیون مهمترین اتفاقی است که از منظر روانکاوی باعث بروز جنون می شود. به گفته برتراند راسل: نوعی حس واقعیت وجود دارد که بسیار نزدیک به حس احترام است. به عقیده وی ما برای اینکه محتومات ذهن خود را باور کنیم نیازمند احترام به آن هستیم. این جمله مهمی برای پسیکانالیز هاست اما آنها اعتقاد دارند رابطه بین دریافت حسی و حافظه از یک طرف و باور آن از یک طرف بسیار متغیر است. چون ممکن است ما به چیزی که در حافظه داریم یا دریافت کرده ایم لزوما احترام نگذاریم. در همین راستا احترام نگذاشتن به واقعیت هایی که برای زندگی مارشال اتفاق افتاده است باعث می شود ما در ابتدا درک نکنیم چه ضربه مهلکی بر روان وی وارد آمده است. پس برای داشتن یک زندگی سالم باید ناخودآگاه ما به یکی از نشانه های سامانه نمادین که همان«نام پدر» است احترام بگذارد که در فرد پسیکوز این احترام به وجود نمی آید و به عوامل مختلفی مربوط است که به بحث ما نمی آید. اما لحظه هایی هستند که این جنون را شعله ور می کنند
ابتدا باید تعریف بیمار را در دیدگاه روانکاوی بدانیم تا بتوانیم او را مورد بررسی قرار داده و تغیر وضعیت هایش را بشناسیم: بیمار شاید کلمه درستی نباشد از دیدگاه روانکاوی کلمه(patient)  به معنای شکیبایی بر یک رنج و درد است که شیوا تر است اما ما کلمه بیمار را به کار می بریم که کلمه ساده تری است. و در خواست بیمار از روانکاوش رهایی از این رنج است که روانکاوی آنرا سمپتوم می نامد و به سه شکل بروز می کند. مارشال در صحنه اول در حال استفراغ و نوعی رفتار هیستریک است . در ادامه تمام ویژگیهای بیمار را از خود نشان می دهد. اما در ابتدا ما با نوعی انسان نورتیک روبرویم و بعد این انسان به دلایلی خود به جنون و بقول ژاک لاکان لحظه شعله ور شدن جنون نزدیک می شود. اینکه جنون دقیقا در مکتب روانکاوی چه معنایی دارد براحتی قابل توضیح نیست ولی لحظه شعله ور شدن جنون نقطه قابل توضیحی است. در واقع فردی که پتانسیل جنون دارد در موقعیت کاستراسیون به دلایلی مختلف برای نام پدر«اولین نماینده سامانه نمادین» نمی تواند احترام قایل شود. آشنایی با نام پدر کلید ورود به سامانه نمادین و قوانین زندگی اجتماعی بشر است و به هر شکلی در این مسئله خلل بوجود آید جنون مانند انرژی تعبیه شده ای در فرد رخ می نماید. اما این زمان ها مشخصند و همانطور که گفتم لاکان انرا لحظه شعله ور شدن جنون می نامد. مردان در دو موقعیت تکلیف خود را با نام پدر در زندگی روانی خود مشخص می کند :

۱- هنگام ورود به سامانه نمادین و آشنایی با نام پدر

۲- هنگامی که خود در آن وضعیت و جایگاه قرار می گیرد.

انسانی که در قدم اول نام و جایگاه نمادین نام پدر را به رسمیت نشناخته باشد در قدم دوم این روبرویی شعله ور شدن جنون را در وی باعث می شود. گاهی این مسئله اینطور فهمیده می شود که به زیر کشیده شدن نام پدر و تمامی جنبه های ظهور آن مانند قانون در دوران کودکی است که جنون را به همراه می آورد اما هر انچه که سامانه نمادین و قصر زیبایش را در ذهن شخص، به تلی از خاکستر و بیهودگی تبدیل کند، جنون را باعث می شود. مارشال ایالتی کسی است که به دلیل شغلش که از شغلهای مهم در سامانه نمادین است: (مارشال در کنار قاضی از جمله مهمترین شغلهایی هستند که نماینده سامانه های نمادین یک اجتماع هستند) پس شخصیت مارشال آنگونه که در گذشته نشان داده می شود نماینده سامانه نمادین است اما تا وارد خانه می شود با مرگ سه فرزندش توسط همسرش روبرو می شود؛ نقش نمادین شغلی مرد با نقش نمادین پدر در خانه در تعارض قرار  میگیرد و جنون بوجود می آید. جنون همان حالتی است که فرد به دلیل آسیبی که از سامانه نمادین می بیند دیگر نمی تواند برای آن احترام قائل باشد. در واقع مارشالی که همه جامعه را از وجود تبهکاران پاک می کند نمی تواند خانه خودش را نجات بدهد. پس سامانه نمادینی که او بدان اعتقاد داشته برای او از درجه اهمیت ساقط می شود و به جنون که نوعی از نادیده گرفتن سامانه نمادین و قوانین آن است مبتلا می شود.

 

۳
از دیدگاه ژیژک جنون دقیقا مترادف با موقعیتی است که می شود از خلال آن واقعیت را دید. جنون دقیقا نه به معنای هیچ چیز بلکه به معنای متضاد هر چیز بودن است. مفهومی که به دنیای قبل از ورود به سامانه نمادین اشاره دارد. وضعیتی که همه تعین ها نفی می شوند و دقیقا در همین فضای خالی از همه تعیین هاست که ژیژک سوژه را جا می دهد. به عبارت دیگر، سوژه یک خلاء است. در واقع  اگر همین خلاء و شکاف بین یک چیز در واقعیت(ابژه) و بازنمود آن(واژه) نبود ، هر دو یکی بودند و جایی برای ذهنیت ما وجود نداشت. در واقع این مجانین هستند که تفاوت بین آن چیزی که واقعا هست را با آنچه که گفته می شود هست را می فهمند. (کارگاره در شاتر آیلند با یک تیمارستان عادی که بخوبی به بیمارانش می رسد روبرو می شود و بعد متوجه می شود که این فقط ظاهر است و در باطن به غیر انسانی ترین اشکال از این انسانها استفاده ابزاری می شود و این دقیقا همزمان است با وقتی که خود نیز به دام جنون کشیده شده است). در واقع در شاترن آیلند دیوانگی اساسا عنصری است پیوند خورده با کشف حقیقت آسایشگاه روانی. و مجانین هستند که این حقیقت را بخوبی درک می کنند که چه بلایی بر سرشان می آید.
لکان بر اساس قانون نام هر چیز ، قتل آن چیز یا شیء  است جمله من فکر می کنم پس هستم دکارت را اینگونه اینگونه تعبیر می کند:« فکر نمی کنم آنجایی که هستم-نیستم آنجایی که فکر می کنم» و بصورت خلاصه«یا فکر می کنم یا نیستم».کارآگاه در شاترن آیلند چنین جایگاهی را دارد. او آنجایی که نقش کارآگاهیش را بازی می کند از حقیقت دور است اما تا به ندای دیگری بزرگ که او را دیوانه خطاب می کند، گوش فرا می دهد، انشقاق بین آنچه که واقعیت است و آنچه که نشان داده می شود را می فهمد.
نکته جالبی که در جزیره شاتر وجود دارد این نکته است که برای رساندن کارآگاه به حقیقت جنونش نقشه ای از پیش وجود دارد. آنها می دانند چه عناصر و ویژگی هایی است که دیوانگی را را در کارآگاه قوت می بخشد. حتی از دارو نیز در این امر استفاده می کنند. این ماهیت یک کشور مبتنی بر سرمایه داری است. یک حرف آخر وجود دارد که آنرا دیگری بزرگ و قوانین می زند. جای دیوانگان در جایی دور از دست است. آنچنان که فوکو در تاریخ جنون یادآور می شود سیر تاریخی حضور دیوانگاه در بین زندگی انسان های دیگر سیر متغیری بوده است. روزگاری آنها را سوار بر کشتی می کردند و به جرم اینکه گناهی مرتکب شده اند به دیگران نشان می داده اند. روزی آنها را در بین شهرها در ساختمان هایی باغ وحش مانند بصورت حیوانی در معرض دید دیگران قرار می داده اند و روزی آنها را مساعد برای تعلیم و تربیت فرض گرفتند و شاتر آیلند حقیقت وحشتناکی را به ما یادآور می شود. حقیقتی که در تخم مار برگمان و در فیلم های متاخر تری چون هرگز رهایم نکن با آن روبرو شدیم. علم نتیجه لزوما رفتارهای انسانی و تحقیقات تئوریک نیست. انسان های زیادی مانند موش های آزمایشگاهی سلاخی شده اند تا در قرن حقوق بشر و آزادی، دست مایه زندگی قشر مرفه ی باشند که قدرت هر کاری را از خلال علم در دست دارند. به همین دلیل است که مخالفان اصلی دیدگاه روانکاوی، روانپزشکانی بودند که تجربه گرایی و آزمایشگاه را محل رسیدن به دریافت های علمی می دانستند. علم در این قرن چهره مخوف خود را در زندگی بشر نشان داد. چهره به قیمت هر چیز ، دانستن. دانستنی که قرار بود رفاه بشر مدرن را فراهم آورد اما عده ای را قربانی خود کرد.

 

آسیب یا تروما و نسبتش با ر‌ؤیا
این واژه یکی از مفاهیم مهم در این فیلم به حساب می آید که نباید براحتی از کنار آن گذشت. همانطور که یک کاراگاه از دیدن تکه لباسی که به بوته ای گیر کرده است معمای بزرگی را حل می کند یا روانکاو با تفسیر واژه ای، گره از رویایی می گشاید؛ این واژه نیز بسیار در کشف و تفسیر این فیلم مهم است. به عقیده ژیژک یک رویداد آسیب زا رابطه همیشگی سامانه واقعی و نمادین را مشخص می کند و همانطور که گفته شد این همان نقطه ای ست که امر واقعی روند یکنواخت امر نمادین را بر هم می زند. نظریه های بسیاری در باب تروما وجود دارد ولی ژیژک مفهوم فرویدی آنرا که به معنای”کنش به تعویق افتاده” است, در نظر دارد. و نمونه معروف آن همان «وولف من» است. فروید اعتقاد داشت ترس وی از خورده شدن توسط گرگ ها معلول یک رویداد بود که در کودکی و در پی دیدن هم آغوشی والدینش برایش رخ داده بود اما بعدا در چهارده سالگی طی یک کنش به تعویق افتاده آسیب زا شد. او وقتی در اولین بار این صحنه را دید برایش معنایی نداشت اما وقتی به سن بلوغ رسید و معنای آنرا فهمید برایش آسیب زا شد. مارشال در جنگ نیز کشتن دیگران برایش کاملن ساده و مثل آب خوردن بود اما وقتی در روندی معنای آنرا فهمید و نتوانست آنرا در معنای والا و نمادینی بگنجاند، دچار آسیب روانی شد. جالب است که اسکورسیزی این کلمه را در فیلم و در دیالوگ بین مارشال و روانپزشک پیر که اتفاقا در صحنه ای به آلمانی بودن او پی می بریم(به فروید و روانکاوی که مفاهیم آن در زبان آلمانی زاده شد توجه کنید و همین طور نسبتش با نازیسم) ریشه شناسی می کند که معنی زخم است و در آلمانی به کلمه رویا می رسد. پس بیخود نیست که فروید رویا را مبنای درمان های خود قرار می دهد. در واقع بخش مهمی از ناخودآگاه مارشال را نازیهای و بلاهایی که بسر آنها آمده است پر کرده زیرا سامانه نمادین آنها مارشال را از آنها می ترساند و از طرفی در واقعیت خود تعداد زیادی از آنها را کشته است. او دقیقا بین اینکه آیا به گفته سامانه نمادین گوش کند و یا واقعیت مرگ دس جمعی آنها را قبول کند،سرگردان می ماند. در جایی از فیلم و در رویای کاراگاه سه مقوله مرگ همسر و مرگ دسته جمعی نازیها و ناپدید شدن زن بهم می پیوندد و رویاهای او را می سازد. صحنه ای که او زن و سه فرزند را در کوه کشته گان به صورت نمادینی زنده می بیند. یا در صحنه ای که خواب می بیند زنی که او برای پیدا کردنش به جزیره فراخوانده است سه کودک را خونین و کشته به او نشان می دهد و کودکی که او از زمین بلند می شود به او می گوید که من مرده ام و چرا مرا نجات نداده ای و و مارشال را یک آن در دریاچه پشت خانه اش می بینیم. در هم فشردگی و جابجایی عناصر در این خواب و همین طور دغدغه ای که در روز برای مارشال مطرح است یعنی گم شدن بیماری که یک زن معرفی می شود را دقیقا می شود مبتنی بر رویکرد تعبیر رویای فروید توضیح داد که خارج از حوصله این مقاله خواهد بود. رویاهایی که ما در ابتدا بصورت پیچیده ای در برابر آنها مستحیل می مانیم اگر که بخواهیم بر اساس قوانین سنتی تعبیر رویا با آن روبرو شویم و بعد با برسی قسمت های مختلف آن می توانیم همراه با روند کلی فیلم به تعبیر انها دست بزنیم….

با تمامی این اوصاف “جزیزه شاترن” اسکورسیزی اثری است که باید برای توضیح تمام زوایای آن به قدرت یک روانکاور و تیز بینی یک زبانشناس نیازمندیم. اثری در راستای سینمای منتقدانه که در آن اسکورسیزی از کشور محل زندگیش، امریکا،موجودیت پیچیده و چند پهلوی سرمایه داری را در خود افشا می کند و جنبه های جدیدی از آن را برای ما کشف نا شده باقی می گذارد.

 

منابع:
۱.    اسلاوی ژیژک(۱۳۸۵) تونی مایرس، ترجمه فتاح محمدی، نشر هزار سوم،چاپ اول ،تهران
۲.    اسلاوی ژیژک،مازیار اسلامی(۱۳۸۹) ، لاکان – هیچکاک، نشر ققنوس تهران.
۳.    اسلاوی ژیژک(۱۳۹۰) خشونت، پنج نگاه زیرچشمی، ترجمه علی‌رضا پاکنهاد،نشر نی ، تهران
۴.    جان لچت(۱۳۸۳)پنجاه متفکر بزرگ معاصر، ترجمه محسن حکیمی، انتشارات خجسته، تهران
۵.    ژاک لاکان،شون هومر(۱۳۹۲)محمدعلی جعفری، نشر ققنوس، تهران
۶.    کرامت موللی(۱۳۸۴)مبانی روانکاوی فروید-لکان،نشر نی،تهران
۷.    میترا کدیور،(۱۳۸۱)مکتب لکان،انتشارات اطلاعات،تهران
۸.    یانیس استاوراکاکیس(۱۳۹۲)لاکان و امر سیاسی،  ترجمه محمد علی جعفری، نشر ققنوس.تهران

 

منبع: عقربه


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=7358

  تاریخ انتشار: ۱ دی ۱۳۹۳، ساعت: ۲۱:۰۵