شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:روانکاوی در انجمن فرویدی

از «مشک زدن » مادربزرگ تا «حرکت جوهری» ملاصدرا

چهارشنبه ۰۷ بهمن ۱۳۹۴

گرگلی سارسعدلوبچاقچی:

 
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام وادب

 
از «مشک زدن »مادربزرگ! تا«حرکت جوهری» ملاصدرا!

 
صبر بر آنالیز (۴):
پیش درآمد:

 
آیه شریفه ۱۲۷سوره النحل:
و صبر کن و نیست صبر تو مگر بتوفیق خدا.

حاج عبدالعظیم باستانی پاریزی:
خوش واصبر، وکه، ما صبرک آهی نزنم
الا بالله زسودای، تو، آهی نزنم
پس مسلم که زداغ،دگر آهی نزنم
من که درآتش سودای تو آهی نزنم
کی توان گفت که بر داغ،دلم صابرنیست؟
(ازکتاب مخمس کلیات حافظ)
 

و اما بعد:
اجدادم که عشایربودند و اهل کوچ و مهاجرت و هجرت و رفتن و رفتن و رفتن … و یکجا نماندن!
قیافه ی، خدابیآمرز بی بی ام(مادربزرگم) پیش رویم است! که در حال «مشک زدن»است!
(برآ مشک زدن این چیزها لازم است:
سه پایه ی چوبی،مقداری طناب، مشکی که از پوست گوسفند درست شده، و دوغ ترشی که ظاهرا بی خاصیت و خواب آور است.)
مادر بزرگ با قیافه ائی مصمم و قامتی استوار و اراده ائی محکم!بی وقفه «مشک می زد!»…
و من مات ومبهوت نگاهش میکردم!
گرگلی:«مادربزرگ! چرا اینقدر کار بیهوده میکنی؟!چه کار این دوغ ترش وبی خاصیت داری؟!»
مادر بزرگ بدون توجه به حرفم بی وقفه «مشک می زد!»…
گرگلی: «مادر بزرگ!می دونی تکرار مکررات و زندگی روزمرگی چیست؟!»
مادر بزرگ بی توجه به حرفم بی وقفه «مشک می زد!»…
گرگلی:«مادربزرگ!«افسانه ی سیزیف» رو خوانده ائی؟!این کار تکراری ات به کارهای تکراری و خسته کننده ی «سیزیف»می ماند!».
مادربزرگ بی توجه به حرفهایم!بی وقفه «مشک می زد!»…
خلاصه اینکه مدت زمان طولانی ائی گذشت…
من خسته از حرف زدن! ولی مادر بزرگ مصمم در بی وقفه «مشک زدن!»…
خواستم از جایم بلند شوم که بروم! ناگهان صدای مادر بزرگم رو شنیدم! «گرگلی!بیا این کره ی محلی رو بگیر برو با نون تازه بخور!»
خدای من!مادربزرگ از داخل مشک،کره بر میداشت! مگه میشه! ازون دوغ بی خاصیت و بی حال و خواب آور!کره ائی به این زیبائی!بااین عطر ومزه!و با خاصیتهای زیاد…
کره ائی که هیچ ارتباط و شباهتی با «سه پایه» با «طناب»با«مشک» با«دوغ ترش» نداشت!چه اتفاقی افتاده بود؟!
حال متوجه شدم چرا مادربزرگ بااون صبر و ایمان بی وقفه «مشک می زد!»…
شاید مادر بزرگ بطور فطری از هر تحصیل کرده ائی! معنای «حرکت جوهری»ملاصدرا رو می دونست!
به خودم افتخار کردم که چنین مادر بزرگ فیلسوف و بی سوادی! دارم!

 

بعله!
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بود نیلش کنی!
بعله!
یوم تبدل الارض غیر الارض!
روزی که زمین به امر خدا به غیر زمین تبدیل شود!
 

بقول مولوی:
پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که چو ما شوی بدانی!
 

در پایان
مولی یار ونگهدارتان!
با سپاس
گرگلی سارسعدلو بچاقچی
از کویر سیرجان(استان کرمان)
۷ بهمن ۱۳۹۴


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=18721

  تاریخ انتشار: ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ساعت: ۱۹:۴۰