سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:روانکاوی در انجمن فرویدی، روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه، سؤالات در مورد مدرک تحصیلی دکتر محمد صنعتی، سور مقصور کاسبان روان

بابا تو دیگه کی هستی روزنامه شرق!

بیخود نیست که صنعتی رو روانکاو می دونی!


 

صدام و تاثیر «عقده ادیپ»
به مناسبت ٢٨ آوریل سالروز تولد دیکتاتور پیشین عراق

 

نوژن اعتضادالسلطنه
«مانفرد کتس دوریس» متخصص بالینی امور مرتبط با تحولات روسا و تغییرات سازمانی اولین انگیزه تصمیم گیری های هر رئیسی را جبران جراحت ها و زخم های احساسی ای می دانست که فرد در دوران اولیه زندگی خود تجربه کرده است. از دید او قدرت و ثروت، هرکسی را برای دستیابی به قدرت وسوسه می کند، اما برای برخی تجربه تلخ پیشینی و فقدان کمک رسانی به فرد برای کشف ارزش خویشتن در دوران کودکی، باعث افزایش میل به دستیابی به جایگاه مدیریت در بزرگسالی می شود. این دیدگاه که در روانشناسی سیاسی نیز کاربرد دارد، هم سانی بسیاری با تز معروف «زیگموند فروید» پدر روانکاوی مدرن دارد. او نیز معتقد بود رفتار انسان در کودکی تحت تاثیر نیروهای غریزی و در بزرگسالی تحت تاثیر رفتارهای دوران کودکی قرار دارد و از این رو دوران کودکی اهمیت زیادی برای فرد دارد، چراکه زندگی او در دوران بزرگسالی را تحت الشعاع خود قرار می دهد. فروید در حوزه روانکاوی در چنین بستری بحث «عقده ادیپ» را نیز مطرح کرد. با بررسی زندگی فردی رهبران سیاسی، می توان ردپای تاثیر این موضوع را در تصمیم گیری ها و رویکرد آنان مشاهده کرد.
«صدام» و «عقده ادیپ»
نگاهی به زندگی «صدام حسین» دیکتاتور پیشین عراق نشان می دهد تا چه اندازه موضوع «عقده ادیپ» در به قدرت رسیدن او و تصمیم گیری های بعدی او موثر بوده است. صدام در تاریخ ٢٨ آوریل ١٩٣٧ میلادی، در خانواده ای فقیر و دهقانی در نزدیکی تکریت متولد شد. پدرش پیش از تولد او بر اثر بیماری داخلی (احتمالاسرطان) فوت کرد و در دورانی که مادرش او را باردار بود، برادر ١٢ساله اش نیز در کودکی بر اثر ابتلابه بیماری سرطان چندماه پس از پدرش فوت کرد.
زمانی که مادرش او را در هشت ماهگی باردار بود، در حالی که ناتوان و فقیر شده بود، تصمیم به خودکشی گرفت تا آنکه خانواده ای یهودی او را از این کار بازداشتند. او تصمیم داشت صدام را نیز بکشد، اما همان خانواده او را از این کار منصرف کردند. پس از تولد صدام در ٢٨ آوریل ١٩٣٧، مادرش که دچار افسردگی شده بود، حاضر به دیدار فرزندنش نشد. سرپرستی صدام به دایی اش «خیرالله طلفاح» در تکریت داده شد. در سه سالگی صدام بار دیگر به مادرش پیوست. مادر صدام در آن زمان با یکی از خویشاوندان دورش «حاج ابراهیم حسن» ازدواج کرد. اسناد موجود نشان می دهند حاج حسن صدام را از نظر فیزیکی و جسمانی موردآزار قرار می داد. درنتیجه، حس بدرفتاری ناپدری شخصیت او را خدشه دار کرد و به توان هم فکری او با سایرین لطمه زد. صدام که از نظر شخصیتی آسیب دیده بود، دچار افسردگی و نامیدی شد و در تلاش بود تا کمبودهای روحی اش را با کسب قدرت جبران کند. او تحصیلات را نزد دایی اش «خیرالله» فرا گرفت. او نه تنها نقش پدر را برای صدام ایفا می کرد، بلکه معلم سیاسی او نیز بود. او علیه بریتانیا در جریان قیام عراقی ها در سال ١٩۴١ جنگیده و پنج سال به اتهام دامن زدن به احساسات ملی گرایانه زندانی شده بود. او ذهن صدام را از داستان هایی درباره قهرمان بودن اقوامش، بزرگ بودن پدربزرگش پر می کرد و می گفت آنان برای عراق و ملی گرایی عربی جان دادند و با دشمنان خارجی جنگیدند. او می گفت باید ادامه دهنده راه قهرمانان عرب باشد. «خیرالله طلفاح» حس نفرت از بیگانه را در او ایجاد کرد. او رساله ای نوشته بود تحت عنوان خدا نباید سه مخلوق را می آفرید: پارسیان، یهودیان و مگس ها.
خیرالله، معلم ایدئولوژی ملی گرایی عربی صدام شده بود. درنتیجه، صدام در سال ١٩۵٧ به طورطبیعی به حزب بعث پیوست که ایدئولوژی آن نزدیک به افکار دایی اش بود. حزب بعث در سال ١٩۴٠ با هدف استقلال عربی و وحدت و سوسیالیسم و خارج شدن از یوغ امپریالیست ها تشکیل شده بود. صدام با تاثیرپذیری از داستان های خیرالله، خود را «نبوکادنزار» قلمداد می کرد که پادشاه بابل بود. او عرب نبود، اما بسیاری از عراقی ها، او را هم ملت خود قلمداد می کردند؛ فاتح بیت المقدس بود و یهودیان را در سال ۵٨۶ پیش از میلاد از آنجا اخراج کرد. او همچنین مجذوب «صلاح الدین ایوبی» شده بود؛ شخصیتی کرد که بسیاری از اعراب، او را عرب می انگارند. زمانی که صدام ١۵ساله بود، «جمال عبدالناصر» رهبر نظامی مصر در سال ١٩۵٢ کودتا کرد و به قهرمان او تبدیل شد. او در ٢٠سالگی با تاثیرپذیری از «ناصر»، به حزب سوسیالیست بعث عربی در عراق پیوست. او از ابتدای عضویت در حزب، علاقه اش با استفاده از خشونت، اعضا را تحت تاثیر قرار داد و به سرعت پیشرفت کرد.

 

فقدان محبت پدری؛ عشق به مادر نقطه اشتراک
مطالعات نشان می دهند رهبران مرد زیادی بوده اند که روابط خوبی با پدرانشان نداشته اند یا فقدان روابط عاطفی از سوی پدر را احساس کرده اند اما رابطه شان با مادر بسیار خوب بوده است ازجمله «بیل کلینتون» رئیس جمهوری پیشین آمریکا که پدرش که یک فروشنده در حال سفر بود، سه ماه زودتر از تولد او در یک تصادف کشته شد و پدرخوانده قمارباز و الکلی اش نیز همواره با او، مادر و برادرخوانده هایش بدرفتاری می کرده است. «وینستون چرچیل» نخست وزیر مشهور بریتانیا نیز به زحمت با پدرش صحبت می کرده و میان آنان رابطه عاطفی گرمی برقرار نبوده است. البته این موضوع در رهبران سیاسی ای که پس از کسب قدرت به سمت خودکامگی سوق یافته اند و خشونت بیشتری را اعمال کرده اند، بیشتر دیده شده است. از زمامداران معروف گمان می رود که اسکندر قدرتش را مدیون تربیت از سوی «المپیاس» مادر مجاری تبارش بوده باشد. مورخان همچنین نوشته اند «ناپلئون بناپارت» نیز نظم و انضباطش را مدیون مادرش «لتیزیا» بوده است. در دوران معاصر، آن گونه که مورخان نوشته اند، «آدولف هیتلر» رهبر آلمان نازی در دوران کودکی آرام وقرار نداشته و پس از مرگ برادرش «ادموند» بر اثر سرخک بداخلاق تر و لجبازتر نیز شد. روابط او با پدرش تا حدی جدی بوده که به بحث های طولانی می انجامیده است. بااین حال، او با مادرش روابط خوبی داشته است. پدر هیتلر او را به طور مداوم کتک می زده و همین موضوع به عاملی برای تضعیف اعتمادبه نفس او تبدیل شده بود. درنتیجه، با استناد به نظرات فروید سه مورد مرگ برادر، اختلاف عقیده با پدر و رابطه صمیمانه با مادر، نقاط عطف تعیین کننده رویکرد آدولف هیتلر در سال های بعد بوده اند. «جوزف استالین» رهبر پیشین اتحادجماهیرشوروی نیز مانند هیتلر به مادرش وابسته بود و رابطه ای پرتنش با پدرش داشت. پدر او که معتاد به الکل بود، «جوزف» و مادرش «اکاترینا» را به شکل وحشیانه کتک می زد. مادر استالین در خانه مردم کار می کرد و لباس می شست. او جوزف را به طور مخفیانه به یک مدرسه تحت نظارت کلیسا دور از چشم پدرش می فرستاد. پس از به قدرت رسیدن استالین و زمانی که مادرش در کاخی در گرجستان مستقر شد، او به ندرت به ملاقاتش می رفت. در نامه های استالین به مادرش آمده است: «مادر عزیزم، خواهش می کنم ده هزار سال زنده باش. می دانم که از دست من ناراحتی، اما چه کنم؟ سرم شلوغ است و وقت نوشتن ندارم».
«اسلوبودان میلوسویچ» رهبر پیشین یوگسلاوی که متهم به صدور فرمان نسل زدایی صرب ها بود نیز کودکی مشقت باری را پشت سر گذاشته بود. او در روستایی در صربستان در جریان اشغال یوگسلاوی توسط نازی ها به دنیا آمد و پدرش در دوران کودکی وی خودکشی کرد. مادر میلوسویچ معلم و فعالی کمونیست بود. آن گونه که در زندگی نامه او آمده مادرش در کودکی برای او مرکز اصلی جهان تصور می شد. او هرروز اسلوبودان را در لباس سفید تمیزی عازم مدرسه می کرد. «نیویورک تایمز» جوانی او را بچه خپل گوشه گیر و با دوستان کم، توصیف کرده است. بااین حال، به دلیل شرایط سخت زندگی، مادرش نیز خودکشی کرد و همین موضوع زندگی را برای او دشوار نمود.

 
عقده های تلنبارشده روانی؛ انگیزه ای برای ارتکاب جنایات گوناگون

ولفنشتاین در اثری تحت عنوان «شخصیت انقلابی: لنین، تروتسکی، گاندی» تلاش کرد تا مدلی از رفتار انقلابی بنا کند که شامل بسیاری از عوامل است. نخست، نوعی رابطه عشق- نفرت میان پدر و پسر وجود دارد. از سویی پسر از پدر، چهره مذکری را ارائه می کند که پسر خود را طبق الگوی او می سازد؛ اما پدر درعین حال، چهره مقتدری است که مادر یعنی مهم ترین چیزی را که موردعلاقه پسر در اوایل زندگی اش است را در تصاحب خود دارد. هرچند عقده ادیپ را در همه پسران در حال بلوغ می توان یافت، ولی ظاهرا این عقده در جوان انقلابی قوی تر از بقیه مردم است. با مرگ پدر، این ستیز حل نشده باقی می ماند و فرد انقلابی سعی می کند تا ستیز درونی خود را به ستیزی بیرونی یعنی ستیزی میان خود و دیگران تبدیل کند. نگاهی کلی به زندگی بسیاری از روسای سیاسی به ویژه سیاست مداران خودکامه، می تواند به خوبی تبلور احساسات و غرایز سرکوب شده درنتیجه فقدان محبت پدر یا وجود خشونت از جانب او را در انتقام جویی های فردی و گروهی آنان به نمایش بگذارد.

 

 منبع: مگ ایران


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=10046

  تاریخ انتشار: ۶ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت: ۱۱:۳۳