سه شنبه ۴ آبان ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:«خنداننده شو»ی مبارزه با اخلالگران اقتصادی توسط بازپرس حسینی، دادستان ذبیح زاده، دیگر نمی توان دم فرو بست، روانکاوی در انجمن فرویدی، روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه، من هم در اتاق بازپرس حسینی بودم

بخشی از شکایت دکتر میترا کدیور به محضر دادستان کل کشور دربارۀ پتیاره های زندانبان بازداشتگاه وزراء

پس از آن ما بارها و بارها تقاضای خودمان را مبنی بر تماس با وزارت اطلاعات تکرار کردیم. من برایشان توضیح دادم که این حق ماست که به وزارت اطلاعات کشور خودمان اطلاع دهیم که چه بر سر شهروندان این کشور در قلب تهران و در قلب دادگستری ایران می آورند. این که ما بخاطر ظلمی که بر ما رفته بود اینجا به شکایت آمدیم و حالا پس از ۱۶ ماه انتظار دو مرتبه همان بلا را بر سر ما می آورند. ما برای آنها توضیح دادیم که همه جای کشور پوشیده از بنرهائی است که از مردم خواسته شده گزارش های مردمی خود را با شماره تلفن ۱۱۳ در میان بگذارند. این که تماس با وزارت اطلاعات نه فقط یک حق بلکه یک وظیفه است. بخاطر این درخواست ما آنها به اوج استیصال رسیده بودند و سرانجام با دستور آقای آهنی به ما حمله ور شده و ما را کشان کشان به داخل ساختمان و از آنجا به حیاط بردند. در حیاط تک تک ما را به شدت کتک زدند و آن سه زن ناجا دستبند مرا از دیگران جدا کرده و مرا به گوشه ای از حیاط برده و به شدت کتک زدند. در این وقت یکی از مردان لباس شخصی که پیراهن سیاه به تن داشت حدود ۸ تا ۱۰ بار به من شوکر زد، حتی بعد از آن که آن سه زن دستان مرا از پشت دستبند زده بودند. آن مرد لباس شخصی که او هم بسیار جوان بود واقعاً از این کار شوکر زدن لذت می برد. شاید بخاطر شوکر زدن و یا شاید بخاطر کتک های آن سه زن من دچار درد شدید در ناحیه قفسه سینه شدم. قلبم تیر می کشید و نفسم بند آمده بود. در حالی که به روی زانوهایم افتاده بودم به آنها گفتم که قلبم درد می کند ولی آن سه زن با بی حیایی تمام رو به آن مردان کرده و گفتند “فیلمش است”. سرانجام من رو به همه آن جماعت بیست و چند نفره فریاد زدم ” من تنها روانکاو ایرانی عضو انجمن جهانی روانکاوی هستم. شماها فکر کرده اید می توانید با یک عضو انجمن جهانی روانکاوی چنین رفتاری بکنید و بعد هم قِسِر در بروید. من این موضوع را  جهانی خواهم کرد و آنوقت خواهید دید که مافوق های شما چطوری رُس تان را خواهند کشید”. آنها ابتدا حرفهای مرا باور نکردند ولی وقتی من چند بار تکرار کردم “پدرتان را در خواهم آورد پدرتان را در خواهم آورد” آنها به صرافت افتادند که نکند حرفهای من راست باشد. در این وقت مردی برای من آب آورد و یکی از آن سه زن درنده ناجا روسری مرا روی سرم انداخت به طوری که روسری ام جلوی چشمانم را هم پوشاند. من در آن وضعیت هم یک بار دیگر خطاب به آقای آهنی گفتم حالا که موبایل خودم را به من نمی دهید شما گوشی خودتان را بدهید تا من به وزارت اطلاعات زنگ بزنم ولی همانطور که انتظار می رفت او امتناع کرد. آنها قبلاً بقیه اعضای انجمن را هم داخل ون کرده بودند و من با چشمان خودم دیده بودم که سه لباس شخصی از دم در ون به آنها لگد می زدند و آنها را به درون ون هل می دادند. 

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=57021

  تاریخ انتشار: ۹ مرداد ۱۴۰۰، ساعت: ۱۲:۲۷