پنج شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:روانکاوی در انجمن فرویدی، سؤالات در مورد مدرک تحصیلی دکتر محمد صنعتی، سور مقصور کاسبان روان

برای حلال کردن شصت میلیون گریزی هم به «اسلام»!

سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۳

دیدگاه خانم م. ز. گ. درباره «مافیای روان»

 
دکتر صنعتی(!) در کنگره جعلی روانکاوی گفت:”…در “علم النفس اسلامی” علاوه بر این نفس ها به قوای چندگانه نیز بر می خوریم. مثلا به قوه شوقیه( faculty of desires) که می تواند یادآور اروس (Eros) باشد از این قوه دو قوه مشتق می شود که یکی قوه شهویه است. قوه ای برای لذت و سکس وشهوت و یکی قوه غضبیه(faculty of aggression). تقریبا شبیه نظریه غریزی فروید”.
برای بررسی نظر صنعتی ابتدا به نظرات چند فیلسوف اسلامی در مورد قوه شوقیه توجه می کنیم. فارابی قوه شوقیه را چنین توصیف می کند: قوای محرکه یا نزوعیه (شوقیه) شامل دو قوه شهویه وغضبیه است. قوای نزوعیه یا شوقیه آن دسته از قوایی است که موجب انگیزش انسان به طلب شیء یا گریز از آن می شوند اشتیاق یا کراهت ، نزدیکی یا دوری از چیز ها را در انسان سبب می شود .حب و بغض ، دوستی و دشمنی، خوف و امن، خشم و خشنودی، شهوت و ترحم و سایر نفس از این قوا سرچشمه می گیرد. اراده نیز از این قوا سرچشمه می گیرد. زیرا اراده یا تمایل و اشتیاق است به آنچه ادراک شده باشد یا بازگشت و نفرت از موضوع مورد ادراک است. خواه آن ادراک به حس باشد، خواه به تخیل و خواه به قوه ناطقه. چه حکم به انجام فعل شود، یا امر به ترک آن. از مصادیق قوای نزوعیه قوه شهوانی است و آن قوه ای است که به کمک آن جلب چیزهای نیک و سودمند کنند. دیگر قوه غضبیه است که به یاری آن دفع مضرات و خسارت کنند(بنی جمال، ۱۳۹۰، ص ۵۰). نظر غزالی نیز در مورد قوه شوقیه مشابه نظر فارابی است.
ابن سینا و دیگر متقدمین دو شعبه برای قوه شوقیه ذکر کرده اند: شهوت و غضب که به ترتیب جلب ملایم و دفع منافر می کنند. راجع به عواطف گوناگون اعتقاد بر این است که آنها از همین قوه شوقیه ناشی می شود چنانکه امروز هم معتقدند که عواطف از تمایلات ریشه می گیرند. چه در آنها مایه الم باشد، این عوارض قوه قضبیه به شمار می روند(مانند خوف، غم، اندوه …) و چنانکه در آنها مایه لذت وجود داشته باشد، از عوارض قوه شهویه خوانده می شود. قوه فاعله شامل تصمیم و قصد است و اعصاب و عضلات را آماده تحریک می کند. ابن سینا این قوه را تابع قوه شوقیه می شمارد و سر انجام همه این قوا را فرمانبرداران قوه وهم می داند و می گوید همه این قوا تابع قوه وهم هستند(بنی جمال، ۱۳۹۰، ص ۷۱).
در وهله نخست باید در نظر داشت که تاکید بیشتر فلاسفه اسلامی بر عقل بوده است. به همین دلیل قوه عاقله جایگاه ویژه ای را نسبت به سایر قوا دارد.
شایداین مطالب علم النفس را با دیدگاه روانشناسی بتوان مرتبط کرد، اما در روانکاوی جای شک است. در ادعای این دلیل به زعم خویش به دکتر کدیور استناد می کنم:
«در سال ۱۹۱۱ فروید در مقاله « تعاریفی در ارتباط با دو اصل عملکرد روانی» مرحله ای را فرض می کند که در آن فعالیت روانی را فقط « اصل لذت» هدایت می کند. این اصل بر قانون جاذبه و دافعه استوار است. یعنی این که فعالیت روانی از هر آنچه ممکن است رنج آور باشد خود را کنار می کشد و به سمت آنچه لذت بخش است جذب می شود. در این مرحله فرد چندان به مقوله واقعیت وقعی نمی نهد و از آنچه که واقعی است و از آنچه که وهم است به یک نسبت کامیاب می شود.
فروید معتقد است که بعدا اصل دیگری پدیدار می گردد که عملکرد آن جدا کردن واقعیت از توهم است، حتی اگر این واقعیت ناخوشایند باشد. در هر صورت فرد قبل از هر چیز نیاز دارد در این دنیا زنده بماند و برای این کار بایستی به قوانین حاکم بر آن تن در دهد، حتی اگر این قوانین برایش ناخوشایند باشند. و حال این «اصل واقعیت» است که جایگزین اصل لذت می شود و در اثر آن فرد یاد می گیرد که کار کند، صبرکند، محاسبه کند، تحمل کند، در یک کلام عاقل شود.
اما اصل واقعیت به هیچ وجه در تضاد با اصل لذت نیست. در اینجا هم هدف به دست آوردن لذت است. منتها در اینجا بهترین راه کوتاه ترین راه نیست»(کدیور، ۱۳۸۱، ص۸۵).
این سخنان رئیس کنگره نشان می دهد که از چه دانش ناچیزی از روانکاوی برخورد دار است. اگر قوه شوقیه به تمایلات تعبیر شود(بنی جمال، ۱۳۹۱، ص ۷۱) آقای صنعتی در تشابه علم النفس و روانکاوی معتقد است که عملکرد روانی بر اساس «اصل لذت» است. بنابراین، روانکاوی وحشی چگونه پدیده هایی مانند خودکشی و رفتارهای مازوخیستی را توجیه می کند؟
دکتر کدیور در ادامه بیان می کنند: « چند سال بعد، یعنی در سال ۱۹۲۰، تئوری روانکاوی به نقطه ای از بسط خود می رسد که مجبور می گردددرست عکس آنچه را که در سال ۱۹۱۱ عنوان کرده بود بپذیرد، این واقعیت که ناخودآگاه از اصل لذت پیروی نمی کند، که در راستای یک تعادل نیست، بلکه یک بهم ریختگی ساختاری است. ناخودآگاه نه به صورت لذت بلکه به صورت رنج تجلی می کند. در کتاب «ماورای اصل لذت» فروید از اجبار به تکرار صحبت می کند که تنشی پابرجاست. ناخودآگاه در هموستاز لذت قابل گنجیدن نیست.
تفاوت آشکاری است بین احساس لذت در سطح« من» که آگاهانه است و آنچه ناخودآگاه را خرسند می کند. آنچه سوژه را در سطح ناخودآگاه خرسند می کند به احتمال زیاد با احساس ناخوشایند بودن در سطح «من» همراه است. با این تعریف شکاف بین خودآگاه و ناخودآگاه بارز تر می شود. درد و رنجی که نوروتیک ها حس می کنند با این ترتیب لذتی است در در سطح ناخودآگاهشان. فروید در تبصره ای که چند سال بعد به کتاب اضافه می کند متذکر می شود که خوشایند و ناخوشایند بودن در هر صورت احساس های خودآگاه بوده و در ارتباط با «من» هستند و در نتیجه واژه هایی نامناسب برای ناخودآگاه محسوب می شوند. لکان با استناد به همین مطلب مقوله ژوئی سانس را به عنوان یکی از عمده ترین مقولات روانکاوی مطرح می کند.
صحبت از رضایت مندی در سطح ناخودآگاه کل مقوله رضایت مندی را به هم می ریزد.« وقتی تو رنج می بری شاید همان وقتی است که تو بیش از همه لذت می بری» و این بدان معناست که «تو نمی دانی چه وقت لذت می بری». لکان می گوید:«ژوئی سانس لحظه ای است که نمی توانم بگویم». نه این که از شدت لذت زبانم بند آمده باشد بلکه نمی توانم آن را تعریف کنم. خوشی ام را می توانم تعریف کنم ولی ژوئس سانس ام را ابدا» (کدیور، ۱۳۸۱، ص۸۶).
« فروید خیلی پیش از کتاب «ماورای اصل لذت» که در آن صحبت از غریزه مرگ کرد مقوله مازوشیسم بنیادی را به میان کشیده بود یعنی در سال ۱۹۰۵ در مقاله « سه جستار درباره تئوری تمایلات جنسی». اما فروید ۱۵ سال بعد تمایلات جنسی یا سکسوالیته را جزو سائق زندگی یا “Eros’ می داند که در تضاد با سائق مرگ یا ‘Tanatos” است. آنچه را که لکان سال ها بعد در این جمله خلاصه می کند:» ژوئی سانس مطلقا جنسیتی نیست»» (کدیور، ۱۳۸۱، ص۱۰۲).
اکنون باید از این روانکاو وحشی پرسید که بین قوه شوقیه و «ماورای اصل لذت» چه شباهتی وجود دارد؟
همچنین وقتی صنعتی از انواع قوه شوقیه صحبت می کند و آن را یادآور اروس (Eros) می داند و می گوید قوه شهویه قوه ای برای لذت و سکس وشهوت است، به نظر می رسد او سکسوالیته را با سکس مترادف می داند. اما به نظر می رسد نظریه سکسوالیته فروید مقوله بسیار عظیمی باشد که نمی توان آن را با قوه شوقیه توضیح داد. « فروید می گوید:« تمام تمدن به خرج سکسوالیته بنا شده است و آن لبیدوئی که باید صرف سکسوالیته می شد مصروف بنای فرهنگ و تمدن شده است.». فکر می کنم روشن تر از این نمی توان منظور خود را بیان داشت. اما بازهم هستند کسانی که از این جمله این طور برداشت می کنند که همه چیز بر اساس سکس است. یعنی به فروید این طور نسبت می دهند که گویی او همه چیز را بر اساس سکس می دانسته است. فکر می کنم اگر چیزی به خرج چیز دیگری ایجاد شده باشد کاملا متفاوت است از وقتی که چیزی بر اساس چیز دیگری ایجاد شده باشد. حالا کاری نداریم که در جریان کار، کلمه سکسوالیته تبدیل به کلمه سکس شده است(کدیور، ۱۳۸۱، ص۶۷).
منبع:
علم النفس از دیدگاه دانشمندان اسلامی و تطبیق آن با روانشناسی جدید، دکتر شکوه السادات بنی جمالی و دکتر حسن احدی، دانشگاه علامه طباطبایی، چاپ چهاردهم، ۱۳۹۰
کتاب مکتب لکان: روانکاوی در قرن بیست و یکم. دکتر میترا کدیور. چاپ اول ۱۳۸۱


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=7846

  تاریخ انتشار: ۱ بهمن ۱۳۹۳، ساعت: ۱۹:۴۰