سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:دادستان ذبیح زاده، روانکاوی در انجمن فرویدی

بهرحال خانم معاون آمد و گفت زنگ بزنید به اطلاعات بگویید. همه شان را هم ببرید دادسرا، و منظورش دادسرای عمومی بود!!!!!!

یکشنبه ۰۶ تیر ۱۳۹۵

مرجان م.:
ادامه اتفاقات روز تاریخی ۲۵ خرداد ۹۵
وقتی زهرا عزیز محمدی «بدون حکم» رییس و اعضای انجمن فرویدی را برد کلانتری ۱۰۳ گاندی، خب همه مانده بودند که خب حالا چی؟ و حکمی هم در کار نبود. بعد چون زهرا عزیز محمدی قول شرف به کامران منش داده بود که هر طور هست وظیفه جان نثاریش را انجام خواهد داد اصرار کرد که باید برویم دادسرا. یک نفری را هم همانجا در کلانتری پیدا کردند که گفتند دادیار است! منتها نمی دانم چرا برای پیدا کردنش اینقدر سرگردانی کشیدند! او که بنده خدا در همان کلانتری بود «ظاهراً»! او هم گفت می روید دادسرا؟ دکتر کدیور گفتند بله ما ۳ ماه است منتظر احضاریه آتها هستیم. دکتر کدیور و دو نفر از اعضا را با ماشین کلانتری بردند و به بقیه گفتند ماشین نداریم خودتان بیایید دادسرا. در دادسرا خواستیم بازپرس پرونده را ببینیم. گفتند فقط دکتر کدیور برود بالا. خانم دکتر هم گفتند ما انجمنیم هیات مدیره برود بالا. که نگذاشتند. البته وقتی ایازی با سمت عریض و طویلش نمی داند NGO یعنی چی از ماموران دادسرا انتظار دارید بدانند؟ ماموران دادسرا به سرکردگی عزیز محمدی ما را زدند و خواستند با دستبند زدن به دکتر کدیور و با کشاندن ایشان و زدنشان، خانم دکتر را به زور ببرند. که ما نگذاشتیم. همانجا معاون دادسرا که یک خانم با دو متر قد و یک هیکل ۸۰-۹۰ کیلویی بود (این مشخصات دموگرافیک را دادم چون بعدا ایشان ادعا کرده بود ما او را زده ایم! والله باید راکی می بودیم که بتوانیم ایشان را بزنیم!!!) بهرحال خانم معاون آمد و گفت زنگ بزنید به اطلاعات بگویید. همه شان را هم ببرید دادسرا (و منظورش دادسرای عمومی بود!) ظاهرا خانم معاون اینجا سوتی داد چون اقرار کرد که اگر هم «اخلال در نظم عمومی» کرده ایم باید برویم دادسرای «عمومی» ولی بعدا حرفش را پس گرفت و شد جزو «زنندگان»!
ما که خرده برده ای نداشتیم برای رفتن به اطلاعات یا دادسرای عمومی یا هر جای دیگری، برای اینکه متوجه شوند حرف ما چیست گفتیم: «حکم، حکم، حکم» که شاید بالاخره یکی در دادسرای عریض و طویل جرایم پزشکی بهداشتی و دارویی بفهمد که باباجان در قوه قضاییه همه آدمها با «حکم» سر و کار دارند. ولی چشمتان روز بد نبیند هیچکس نفهمید!!!
یعنی اینقدر درخواست حکم برایشان چیز غریبی بود! بعد خانم معاون آمد یک پولتیک زد. گفت باشد بروید با بازپرس صحبت کنید فقط اول باید موبایلهایتان را بدهید. ما هم که حرف آنها را رسات پنداشتیم و فکر کردیم مثل خودمانند که حرف راست می زنند موبایلها را دادیم. وقتی آمدیم از در رد شویم گفتند بازرسی بدنی! ما گفتیم دیگر چه بازرسی ای! ما که موبایلهایمان را تحویل دادیم ولی مگر گوش کردند؟ جناب وعاون و البته بعدا فهمیدیم خود دادستان معظم که بین کارمندان و مامورانش پرسه میزده و دستورات صادر می کرده، دستور حمله داده اند! آنها اول ۳ نفر اقایان را بردند بالا. بعد سه نفر از خانمها را در بازداشتگاه همان دادسرا زندانی کردند و البته به شکم یکیشان هم لگد زدند! و وقتی ما خواستار آزادی آنها شدیم شروع کردند به تهدید ما! ما هم هی گفتیم :آرادشان کنید، آزادشان کنید…»
در همین حین هم پلیس امنیت و هم پلیس ۱۱۰ آمدند ما را نگاه کردند ورفتند. ولی مگر داغ دل زهرا عزیز محمدی اینطوری درمان میشد؟ این بود که برای تمام کردن خوش خدمتی حالا باید کارهای دیگری هم می کرد… و کرد!
که اگر اجازه بدهید در کامنتهای بعدی به عرض می رسانم.


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=23428

  تاریخ انتشار: ۱۲ تیر ۱۳۹۵، ساعت: ۱۲:۲۵