جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:الیزابت رودینسکو و باند رجالگان اش، تاویستوک، روانکاوی در انجمن فرویدی، روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه، روانکاوی در فولکلور، سؤالات در مورد محل تحصیل گهر همایونپور، سؤالات در مورد مدرک تحصیلی دکتر محمد صنعتی، سور مقصور کاسبان روان، مافياي روان، معجون جادوگری «صن-هما-فر»

جدیدترین معجون جادوگری «صن-هما-فر» – بخش چهار

جدیدترین معجون جادوگری “صن-هما-فر” – بخش چهار

گفتیم که بعد از آن که مرحوم دکتر شاملو برای ایراد یک سلسله سخنرانی از من دعوت کردند و بخصوص بعد از این که آن سخنرانی ها ایراد شدند ولوله ای در وزغ ها افتاد و همگی به خط شدند و زبان خود را در آفتاب پهن کردند تا اگر احیاناً مگسی پشه ای عنکبوتی چیزی از من جدا شد به زمین نیفتد و هدر نرود. در این میان چرب ترین لقمه رفت توی گلوی آن “بی پدر بد گهر”: کل درسنامه ها و کاست های ضبط شده کلاس های عرصه فرویدی – مکتب لکان و تعدادی سی دی از این کلاس ها. از همان جا بود که پروژه حذف فیزیکی من رقم خورد. آخر تا وقتی من زنده باشم که آنها نمی توانند از این گنجینه استفاده کنند و آن را به نام بزنند. البته آن بد گهر با چند جمله که از آن گنجینه دزدید توانست به عضویت IPA درآید! آن بد گهر حتی توانست با همان چند جمله آن “عتیقه استوک” را هم در آن “انجمن” ورشکسته بچپاند!

اما یک مشکل اساسی وجود داشت و آنهم این که آنها از آن گنجینه عظیم چیزی سر در نمی آوردند و برایشان بصورت یک تخته سنگ یک پارچه ی غیر قابل نفوذ باقی ماند.

فکرش را بکنید، دسته لاشخورها شامل “پدر خوانده” و “بی پدر بد گهر” و “عتیقه استوک” و آن زنک “رکود علمی” اخراجی از دانشگاه – که تلفنی از آن عتیقه استوک سوپرویژن می گرفت !!- و آن شب شاش پرورش یافته با نان نوحه سرائی – که در خون امام حسین زده شده – و آن “روانکاو ویبراتور به دست در پایین تخت روانکاوی” و “شوُوَر رکود علمی” و … همه ریخته اند سر آن تخته سنگ یک پارچه و جز لیسیدن آن در قامت یک وزغ اصیل هیچ کاری از دستشان برنمی آید و هیچ نصیبی از آن نمی برند!

اینجا بود که عقل های وزغی شان را روی هم گذاشتند و به این نتیجه رسیدند که باید همان کاری را بکنند که همه باستان شناسان انجام می دهند زمانی که الواح چند هزار ساله را از زیر خاک بیرون می کشند: آنها آن الواح را به کسانی می سپرند که قادر باشند خطوط نقش شده بر آنها را رمز گشایی کنند.

اما از آنجائی که مجموع بیست عقل وزغی در نهایت باز هم عقل وزغی است آنها همان کارهائی را کردند که بیست عقل وزغی می کنند.

در ابتدا یک مرکز مشاوره ای تاسیس می شود و در آن تعدادی ترانسوستی، که خودشان را مرجان میترائی معرفی می کنند ولی نام واقعی شان قور قور و علی بابای بغدادی ست (با ابوبکر بغدادی نسبتی ندارد ولی با چهل دزد چرا)، در آن مرکز کورها یک چشمی می شوند و به تدریس همان درسنامه های دزدیده شده می پردازند!

همزمان موجود مفلوک دیگری که مثل همه آدمها برای یافتن راه چاره ای برای تخفیف فلاکت هایش به من مراجعه کرده و سپس سر از کلاس هایم درآورده بود، طبق روال غیر قابل اجتناب یک صنف خاص، هوس روانکاو شدن به سرش می زند و چون مطلقاً چیزی سر کلاس های من دستگیرش نمی شود تصمیم می گیرد به سراغ “پدر خوانده” برود که حرفهای “خلج” ی اش برای هر “خر”ی قابل “فهم!” بود. 

اما قسمت خوشمزه این ماجرای – حالا دیگر بسیار تکراری – این بود که “پدر خوانده” از هول حلیم یک راست رفت توی دیگ در حالی که نمی دانست به کدام خدای سومری نیایش کند که چنین موهبتی را نصیبش کرده است. او بقدری در آن دیگ حلیم قلپ قلپ می کرد که به آن بنده خدای وامانده یک شبه همان جایگاهی را اعطا کرد که به آن برده تحت هیپنوز بعد از پانزده سال بردگی شبانروزی اهدا کرده بود!!

او نه تنها متوجه نشد که آن بنده خدا بخاطر احساس حقارتی که از عدم درک مطالب کلاس های من داشت به او پناه برده – تا بلکه حرفهای “خلجی” او تسکینی برای احساس حقارتش باشد- بلکه یک موضوع بسیار مهم دیگر را هم نفهمید، موضوعی را که قاعدتاً یک روانپزشک واقعی بایست می فهمید!!

و از بخت بد “پدر خوانده” این گونه بود که من مطمئن شدم که او حتی روانپزشک هم نیست!

این بدان معناست که من از سال ۱۳۸۷ می دانستم که او روانپزشک نیست و از بیش از ده سال قبل از آن هم می دانستم که او روانکاو نیست! با اینهمه او یک “پدر خوانده” ی بلا منازع بود و تقریباً کل حوزه دکان روان را در سیطره خود داشت!!

ادامه دارد…

 

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=53503

  تاریخ انتشار: ۲۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت: ۱۰:۴۱