پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:«خنداننده شو»ی مبارزه با اخلالگران اقتصادی توسط بازپرس حسینی، دادسرای جرایم پزشکی، روانکاوی در انجمن فرویدی، روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه، کمپین اطلاع رسانی «فروید در ایران»، مافياي روان، نامه سرگشاده به ریاست محترم قوه قضائیه

جناب دادستان معظم کل کشور! اربیل و هرات کجا بود؟ وقتی با تنها روانکاو ایران چنین می کنند با کارگران و معلمان و دانشجویان و دستفروشان چه می کنند؟؟!! راستی بازپرس حسینی جایزه اش را گرفت و شد سرپرست همان دادسرا!!!!!!!

حضور گرانقدر دادستان محترم کل کشور

به نام خداوند جان و خرد

و با سلام و عرض ادب

احتراماً اینجانب دکتر میترا کدیور رییس انجمن فرویدی – یک سازمان مردم نهاد دارای پروانه فعالیت از وزارت کشور و تنها نهاد رسمی روانکاوی در ایران به شماره ثبت ۲۳۲۲۲ – که در عین حال تنها روانکاو ایرانی عضو انجمن جهانی روانکاوی نیز می باشم بدین وسیله شکایت خود را از آنچه که اخیراً و برای دومین بار بر من و تعدادی از اعضای انجمن فرویدی رفته است تقدیم حضور می نمایم.

 (از آنجائی که من فقط می توانستم گزارش آنچه را که خود مستقیماً شاهد آن بوده ام به حضور تقدیم کنم یک گزارش مکمل هم که توسط بقیه اعضای بازداشت شده تهیه گردیده ضمیمه می گردد).

روز یکشنبه ۲۳ مهر ۹۶ ما اعضای انجمن بنا به دستور یکی از کارشناسان دادگستری برای گرفتن گواهی مبنی بر داشتن چندین پرونده قضائی جاری به پنج شعبه مختلف مراجعه کردیم. شعبه ۲۷ دادگاه انقلاب، شعبه ۱۰۳۶ مجتمع قدوسی، شعبه دوم و شعبه چهارم دادسرای فرهنگ و رسانه بدون هیچ مشکلی این گواهی ها را به ما دادند اما در شعبه سوم بازپرسی دادسرای کارکنان دولت بازپرس حسینی شروع به مانع تراشی کرد. او ابتدا اظهار کرد که همه شکات پرونده باید حضوری مراجعه کنند و درخواست بنویسند تا برای آنها گواهی صادر شود. با این که در هیچیک از شعب دیگر چنین شرطی را برای ارائه گواهی منظور نکرده بودند و فقط با نوشتن یک درخواست این گواهی ها صادر شده و در پاکت دربسته به ما تحویل شده بود اما از آنجائی که ما بازپرس حسینی را خوب می شناختیم و می دانستیم که او هیچ کاری را بدون پیچاندن انجام نمی دهد لذا همگی به سمت دفتر ایشان رفتیم. البته بازپرس حسینی نمی دانست که بیشتر شکات پرونده در همان زمانی که ایشان چنین مانعی سر راه ما قرار می داد در همان حوالی و در دادسرای فرهنگ و رسانه بودند. خود من در آن موقع در دادگاه انقلاب بودم و تعدادی دیگر از اعضا هم در مجتمع قدوسی بودند که همگی ظرف یک ساعت خود را به دفتر شعبه سوم بازپرسی رساندیم. پس از مراجعه به دفتر آقای مدیر به ما گفت که باید از بازپرس دستور بگیریم. اما زمانی که من برای گرفتن دستور وارد اتاق بازپرس حسینی شدم او به طرزی بسیار تهاجمی فریاد زد “برو بیرون”. حتی قبل از سلام و علیک و حتی قبل از آن که من فرصت ابراز کلمه ای را داشته باشم. من که از تعجب خشگم زده بود به ایشان اظهار کردم “این چه طرز برخورد است؟” و به او گفتم بهتر است احترام خودش را نگه دارد. او سپس کمی آرام گرفت و به من گفت به دفتر شعبه مراجعه کنم. من خاطر نشان کردم که دارم از دفتر شعبه می آیم و آنجا به من گفته اند باید از او دستور بگیرم. همین طور اضافه کردم که درست نمی فهمم چرا باید همه شکات درخواست بنویسند حال آن که در شعب دیگر فقط با یک درخواست این گواهی برای ما صادر شده و این در حالی است که ما فقط در همین شعبه سوم دادسرای کارکنان دولت و در شعبه چهارم فرهنگ و رسانه به عنوان شاکی پرونده هستیم و در سه شعبه دیگر پرونده ها بر علیه ماست و با اینهمه به عنوان متهم هم حقوق ما رعایت شده و گواهی ها صادر شده اند. پس از این استدلال من او ناگهان ابراز کرد که اصلاً به ما گواهی نمی دهد و وقتی با اعتراض من روبرو شد اضافه کرد “دوست ندارد” گواهی بدهد. پس از آن من به او گفتم “بسیار خب مانعی ندارد همین را بنویسید تا من برای دادگستری ببرم”. گفتم ما به دادگستری می گوییم چهار شعبه به ما گواهی دادند و شعبه پنجم هم “دوست نداشت”. در اثنائی که من و بازپرس حسینی مشغول این گفتگو بودیم آقای آهنی مسئول حراست آن دادسرا هم به اتاق بازپرس آمده بود، هم زمان یک سرباز یگان حفاظت دادگستری هم آمد، و پس از او هم دو شخص دیگر که بعداً معلوم شد دادیار هستند به اتاق آمده بودند. آقای حسینی با اشاره به ما  به آقای آهنی گفت اینها جرمشان اخلال در نظم است و سابقه دار هستند!!! آقای آهنی شروع به استدلال کرد که دادن گواهی از جانب بازپرس تخلف تلقی خواهد شد و او نمی تواند این گواهی را بدهد. من پاسخ دادم که ما عین همین گواهی ها را همین امروز از چهار شعبه دیگر دریافت کردیم که دوتا از این شعبات قاضی هستند. یعنی دو قاضی و دو بازپرس دیگر قانون را نمی دانند ؟ همچنین ادامه دادم که اصلاً موضوع تخلف در بین نیست و ایشان به گفته خودش “دوست ندارد” این کار را انجام دهد. پس از آن من برای آقای آهنی توضیح دادم که چطور ۱۶ ماه است پرونده ما در این شعبه راکد مانده و حتی شاهدان هم برای ادای شهادت احضار نشده اند، و این که خود آقای بازپرس هم بخوبی می داند که حافظه آدمها پس از مدتی رنگ می بازد و دیگر تیز و دقیق نیست. همچنین متذکر شدم که چگونه حتی پس از شکایت ما به محضر دادستان محترم تهران و دستور معاون محترم دادستان به بازپرس حسینی در مورد یکی کردن پرونده زیر دست ایشان با پرونده مفتوحه در شعبه چهارم دادسرای فرهنگ و رسانه در چهار ماه پیش ایشان همچنان پرونده ما را راکد نگه داشته و حتی دستور دادستان تهران و معاون ایشان را نیز ندیده می گیرد. من برای آقای آهنی توضیح دادم که آقای حسینی از روز اول رفتارش با ما به همین صورت بوده و بارها و بارها تکرار کرده که شکایت ما به جائی نمی رسد. حتی یک بار وقتی بازپرس حسینی برای چندمین بار گفته بود شکایت ما به جائی نمی رسد من به او پاسخ دادم “شما که تا این حد نسبت به حسن نیت و کارآمدی دستگاه قضا بدبین هستید چرا اصلاً هنوز اینجا مانده اید؟”. و ادامه دادم ” من همان روز هم به آقای حسینی گفتم من برخلاف ایشان هنوز به این دستگاه قضا اعتماد دارم و برای همین هم به آن شکایت برده ام”. من همچنین به آقای آهنی گفتم ایشان خودش تصمیم گرفته شکایت ما به جائی نرسد و امروز هم اگر این گواهی را نمی دهد برای این است که بخوبی می داند ما قصد داریم از خود او به دادگستری شکایت کنیم. اگر هم او “دوست ندارد” به ما گواهی بدهد همین را بنویسد و به دست ما بدهد. در همین موقع آقای حسینی شروع به تایپ کردن کرد و سپس متن تهیه شده را به امضای آن دو  دادیار که بعداً فهمیدیم نام یکی از آنها غفاری است رساند. سپس آقای آهنی یک تلفن کرد و حدود دو سه دقیقه بعد سه مرد لباس شخصی وارد اتاق شده و به سمت ما حمله ور شدند. یکی از آنها با فریاد به من گفت “برو بیرون”. دقیقاً همان جمله ای که در بدو ورودم خود آقای حسینی ادا کرده بود. من با خونسردی گفتم که من شاکی یک پرونده ای هستم که ۱۶ ماه است در این شعبه راکد مانده و الان هم برای پیگیری آن آمده ام. او مجدداً و با صدای بلندتری فریاد زد “برو بیرون وگرنه با زور می اندازمت بیرون”. من به او گفتم شما اصلاً کارتان چیست و اصلاً چرا الان اینجا آمده اید. همچنین به او گفتم که ایشان قاعدتاً باید یا در یونیفورم نیروی انتظامی و یا یگان حفاظت دادگستری باشد که به من امر کند که آن اتاق را ترک کنم حال آن که او در لباس شخصی است و من اصلاً نمی دانم که او کیست. ( در واقع من تا همین امروز هم این سوال برایم مطرح است که چرا آقای حسینی به همان سرباز یگان حفاظت دادگستری که هم زمان با آقای آهنی به آن اتاق آمد نگفت که ما را به قول خودش بیرون کند؟؟!!).  مرد لباس شخصی پاسخ داد که “دستور قضائی” دارد که ما را از آنجا به زور بیرون کند. من که مطمئن بودم که اگر هم “دستور قضائی” در کار باشد چیزی نیست جز همین متنی که آقای حسینی تایپ کرده و به امضای آقای غفاری و آن آقای دادیار دیگر رسانده و آن متن هم که هنوز از این اتاق خارج نشده و همچنان روی میز آقای حسینی است، به او گفتم “خب شما اگر دستور قضائی دارید آن را نشان دهید و ما خودمان با پای خودمان از اینجا می رویم”. در این وقت آن مرد به من حمله ور شد و بازوی مرا گرفت و مرا به سمت در اتاق پرتاب کرد که روی زمین افتادم، بعدش هم چند لگد به من زد. در همین حین اعضای انجمن فرویدی که در اثنای صحبت های من با آقای حسینی وارد اتاق شده بودند خودشان را روی من انداختند تا مانع از آن شوند که آن مرد لباس شخصی بیشتر از این مرا بزند. در نتیجه خود آنها مورد ضربات مشت ولگد این مرد قرار گرفتد. مرد لباس شخصی دیگر هم در همان وقت فریاد می کشید “من شعبون بی مخ نظامم” و رجز خوانی می کرد و فحش های رکیک می داد. آن مردی که مرا زده بود وقتی با این عکس العمل اعضا مواجه شد دو مرتبه فریاد زد “من دستور قضائی” دارم. من در حالی که همچنان روی زمین افتاده بودم یک بار دیگر به او گفتم دستور قضائی اش را به من نشان دهد تا ما با پای خودمان از آنجا برویم. در این موقع او کاغذی سه برگی را از داخل پیراهنش درآورد و به سمت من گرفت. فاصله آن کاغذ با من بیش از ۱.۵ متر بود چون او ایستاده بود و من روی زمین بودم. من که بخوبی می دانستم آن به اصطلاح “دستور قضائی” به ما هیچ ربطی ندارد و آن “دستور قضائی” کذائی که همه این بلوا را به پا کرده هنوز روی میز آقای حسینی است به او گفتم من که از این فاصله نمی توانم آن دستور را بخوانم و لازم است خودش آن را برایم بخواند که البته او این کار را نکرد چون آن “دستور قضائی” اگر هم که واقعاً یک دستور قضائی بود اصلاً به ما مربوط نمی شد. در تمام این مدت آن مرد لباس شخصی یک پایش را زیر گردن من گذاشته بود و به نظر من می رسید که او قصد دارد با یک حرکت پایش گردن مرا بشکند.

در این موقع همچنان که من بر روی زمین افتاده بودم و سه تن از اعضای انجمن هم روی من خم شده بودند تا مانع کتک خوردن من توسط آن مرد شوند من به آقای غفاری گفتم ” من که نمی دانم این لباس شخصی ها کی هستند و از کجا پیدایشان شده ولی او که یک دادیار است بخوبی می داند که همه این اعمال غیر قانونی است و این حق مسلم من است که دستور قضائی مربوط به خودم را ببینم و حتی از آن یک کپی داشته باشم”. اعضای انجمن بعداً به من گفتند که پس از این حرف من او به سمت بازپرس حسینی رفته و ظاهراً می خواسته یک کپی از همان “دستور قضائی” که روی میز او بوده بگیرد و به ما بدهد ولی آقای حسینی مانع از این کار شده. در تمام مدتی که آنها ما را مورد ضرب و شتم قرار می دادند همه آن به اصطلاح مقامات قضائی اعم از بازپرس حسینی و دادیار غفاری و آن دادیار دیگر و همچنین مسئول به اصطلاح حفاظت دادسرا یعنی آقای آهنی در اتاق بودند و این صحنه شرم آور و تکاه دهنده را تماشا می کردند. بازپرس حسینی که اصلاً از پشت میزش هم تکان نخورده بود و از همانجا به آن مردان لباس شخصی دستور می داد “به زور ببریدشان”.

پس از آن که آن مرد لباس شخصی ما را خوب کتک زد تازه یادش آمد که درخواست “نسوان” کند. چند دقیقه بعد دو زن افسر ناجا به اتاق آمدند و خواستند به زور به دستان من دستبند بزنند. آنها اول به دست راست من دستبند زدند و شروع به کشیدن دستبند کردند. مچ دست من در حال خرد شدن بود و آنها کوچکترین توجهی به فریادهای دردآلود من نمی کردند. آنها چنان سبعانه با من رفتار می کردند گوئی با من پدر کشتگی داشتند و انگار نه انگار که فقط دو مامور نیروی انتظامی هستند که باید یک “متهمی” را همراه خود ببرند. آنها همین طور کشان کشان مرا به آسانسور منتقل کرده و از آنجا به حیاط دادسرا برده و داخل یک ون انداختند. در داخل ون آنها دستبند را به هر دو دست من زدند و  به پاهای من هم یک پابند پلاستیکی زدند و از روی عمد چنان آن پابند را سفت کردند که بلافاصله پای من شروع به ورم کردن و سیاه شدن کرد. یک مرد لباس شخصی هم که از ابتدا وارد اتاق بازپرس شده بود آمد و برای به اصطلاح مراقبت از من – یک بانوی ۶۳ ساله با دست و پای بسته – آنجا به نظاره ایستاد. هر چه من فریاد می زدم “پایم سیاه شد پایم سیاه شد” آن مرد کوچکترین وقعی نمی گذاشت. پس از مدتی ۹ تن دیگر از خانم های عضو انجمن را هم به آن ون منتقل کردند و سپس ما را به پایگاه هفتم پلیس امنیت بردند. در تمام مدتی که ما را به طرف پایگاه هفتم می بردند و در تمام مدتی که ما در این پایگاه انتظار می کشیدیم همه آن ۹ نفر به همراه من  فریاد می کشیدند “پایش را باز کنید، پایش سیاه شد” اما آن به اصطلاح پلیس ها فقط می خندیدند. در اثنائی که آن دو خانم مرا کشان کشان می بردند روسری من از سرم افتاد و یک بازوی من هم از مانتو ام خارج شد و فقط در پلیس امنیت بود که آقائی که او را جناب سرهنگ صدا می زدند آمد و از آنها خواست پابند مرا شل کنند و دستان مرا هم موقتاً باز کنند تا من بتوانم دو مرتبه مانتو ام را بپوشم و روسری ام را سر کنم.          

بعد از مدتی که در آن پایگاه همچنان در داخل ون انتظار کشیدیم ما را به قرارگاه وزراء منتقل کرده و بلافاصله داخل بازداشتگاه بردند. ظاهراً مسئول بازداشتگاه فقط از روی آشنائی با یکی از خانم های ناجا (خانم داوودی)  که همراه ما آمده بود ما را به داخل بازداشتگاه راه داده بود و ما را به صورت رسمی پذیرش نکرده بود. چون پس از مدتی انتظار در راهروی بازداشتگاه من درخواست کردم به دستشویی بروم ولی آن خانم مسئول مخالفت کرد و گفت تا پذیرش نشوید نمی توانید به دستشویی بروید. آنها در آن بازداشتگاه خیلی اصرار داشتند که اسامی ما را بدانند و مدام می خواستند که ما کاغذهائی را پر کنیم و به سوالاتی پاسخ دهیم. من که متوجه شده بودم که ما به صورت رسمی پذیرش نشده ایم فهمیدم که آنها دستور قضائی لازم را برای بازداشت و نگهداری ما ندارند و تازه الان می خواهند اسامی ما را بدانند تا بروند یک دستور قضائی تهیه کنند. من به آن خانم مسئول گفتم شما اگر ما را پذیرش نکرده اید نمی بایست حتی ما را به داخل بازداشتگاهتان راه دهید و ما می بایست حداکثر در حیاط قرارگاه باشیم. آن خانم مسئول که دید من با حقوق خودم آشنا هستم بسیار مضطرب شد و در صدد چاره جوئی برآمد. من همچنان خواستار رفتن به دستشویی بودم و سرانجام آنها مجبور شدند ما را به دستشویی واقع در حیاط قرارگاه ببرند.

نکته بسیار حائز اهمیت این که در موقع ورود به بازداشتگاه خانم داوودی برای معرفی ما به خانم سر شیفت آن بازداشتگاه گفته بود این خانم ها از کارکنان دولت هستند. یعنی این که خانم داوودی تصور می کرد از ما به عنوان کارکنان دولت در دادسرای کارکنان دولت شکایت شده و به او اینجور تفهیم شده بود که ما متهمان یک پرونده هستیم که حالا جاروجنجال راه انداخته ایم. خانم سرشیفت هم از من پرسید شما کجا کار می کنید که من با تمسخر گفتم “در ریاست جمهوری، اصلاً من رییس جمهور در سایه هستم!”. آنها فقط پس از گذشت ۲۴ ساعت متوجه شدند که ما در دادسرای کارکنان دولت یک پرونده شکایت داریم و این که ما در آن پرونده متهم نیستیم و در نتیجه هیچ نفعی نداریم که بخواهیم آب را گل آلود کنیم. 

اضطراب و چاره جویی آن خانم مسئول او را واداشت تا از مقامات ارشد خود کمک بخواهد. نتیجه این کار این شد که مدتی بعد به ما گفتند دو تن از ما به عنوان نماینده نزد “رییس” برویم و با او صحبت کنیم. من و خانم دکتر پشت مشهدی به عنوان نماینده به طبقه اول قرارگاه اعزام شدیم. “رییس” همان سرهنگی بود که در پایگاه هفتم دستور داده بود پابند مرا شل کنند. او مدتی تلاش کرد ما را متقاعد کند برگه هائی را پر کنیم. ظاهراً او قصد داشت خودش از ما بازجوئی کند ولی من به او گفتم “ما فردا از اینجا می رویم ولی شماها به نفعتان است که دستور قضائی داشته باشید”. همچنین به او گفتم “این موضوعی بین ما و بازپرس حسینی است و بهتر است او خودش را سپر بلای حسینی نکند”. علت این گفته من این بود که من متوجه شده بودم در آن قرارگاه هیچکس نمی خواهد خودش را درگیر این ماجرا کند و آن سرهنگ به هر طرف ما را می برد درها روی ما بسته می شد و افراد نمی خواستند که ما حتی چهره آنها را ببینیم و کاملاً واضح بود که آن سرهنگ مشغول ادای یک دین شخصی به بازپرس حسینی است. شاید هم چون خودش از پایگاه هفتم آمده بود برای خودش نگران بود.  پس از این گفته ی من او از تلاشش دست برداشت و ما را دو مرتبه به بازداشتگاه منتقل کردند. در آنجا ما روی پله ها نشسته بودیم و همچنان انتظار می کشیدیم. از آنجا ما صدای خانم های مامور ناجا را می شنیدیم که می خندیدند و می گفتند “خودش برای خودش نامه نوشته”. اینجا بود که ما متوجه شدیم آقای حسینی هم به عنوان شاکی و هم به عنوان مقام قضائی چیزی نوشته و دست آنها داده که به دردشان نمی خورد. همچنین از قبل دیده بودیم که او لیستی شامل ۱۳ تا ۱۵ اسم همراه “دستور قضائی” اش فرستاده که مشخص نبوده ما ۱۰ تن کدامیک از این لیست هستیم. یعنی که آقای حسینی با مراجعه به پرونده شکایت ما اسامی شکات را درآورده بود و آن را در یک لیست ضمیمه “دستور قضائی” خود کرده بود و علت انتظار ۴۰-۵۰ دقیقه ای ما در پایگاه هفتم هم همین بوده!!!

خلاصه در ساعت ۵ عصر ما را دو مرتبه با همان ون به دادسرای ناحیه ۱۲ بردند تا یک دستور قضائی درست و حسابی از بازپرس کشیک بگیرند. اما جالب است که ما را اصلاً از این ون پیاده نکردند و بازپرس کشیک هم اصلاً ما را ندید اما بجایش مردی که صبح مرا کتک زده بود و آن جناب سرهنگ “رییس” در قرارگاه وزراء نزد بازپرس رفتند و یک دستور قضائی فله ای برای ما گرفتند که در آن ما به عنوان “متهمان دهگانه” (!!!) می بایست در بازداشت باشیم !!! پس از این به اصطلاح “دستور قضائی” “کورکورانه” ما را به بازداشتگاه برگرداندند و این بار ما “پذیرش” شدیم و همگی شبی را در بیداری به صبح رساندیم. خود من از شدت دردی که در مچ دستها و مچ پاهایم داشتم تا صبح نخوابیدم.

لازم به ذکر است که ما تا ساعت ۵ عصر گرسنه و تشنه بودیم و هر چه به آنها می گفتیم با هزینه خودمان برای ما غذا تهیه کنند وقعی نمی گذاشتند و فقط موقعی که در داخل ون و مقابل دادسرای ناحیه ۱۲ انتظار می کشیدیم با هزینه خودمان برای ما چای و ساندویچ تهیه کردند. یکی از آن دو زنی که صبح همان روز اینهمه با من خشونت کرده و دستان مرا مجروح و پاهایم را سیاه کرده بود اکنون متوجه عواقب عملکردش شده بود و می خواست جبران کند.

صبح دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶ از صبح کلید یکی از دو سلول که ما در آنها محبوس بودیم گم شده بود. حدود ۲ ساعت چندین نفر چندین سری کلید را در قفل امتحان کردند. آنها انقدر این کار را ادامه دادند تا ما سرانجام به ستوه آمده و به آنها گفتیم قفل را بشکنند و ما بجایش برایشان یک قفل جدید می خریم. این اعتراض ما باعث شد که سه زن جوان افسر ناجا که در آن شیفت بودند بنای ناسازگاری را با ما بگذارند. بعد از شکستن قفل و رفتن ما به دستشویی و خوردن صبحانه آنها ما را سه نفر سه نفر بهم دستبند زده و سوار یک ون کردند. در آن ون یک زن و مرد جوان هم حضور داشتند. آنها ابتدا آن دو را به یک مقصد اشتباهی بردند ولی مرد جوان به آنها گفت که باید به جای دیگری می رفتند. نه راننده، نه آن سه زن افسر ناجا که همراه ما آمده بودند و نه یک مرد مامور ناجا آدرس آن جای دیگر را نمی دانستند. در این وقت آنها از ما پرسیدند “شماها را به کجا باید ببریم؟”!!! که البته ما هم جواب این سوال را نمی دانستیم. آن ون سه بار دور پارک شهر دور زد و سرانجام آن زن و مرد را با راهنمائی آن مرد جوان در کوچه داور و در چند قدمی دادسرای کارکنان دولت پیاده کرد. در این مدتی که ما دور پارک شهر می چرخیدیم من به آن چهار مامور ناجا گفتم که بهتر است ما را به همان دادسرای کارکنان دولت ببرند تا مشخص شود تکلیف ما چیست. آنها به پیشنهاد خودمان همین کار را کردند. در دادسرای کارکنان ما را با دستان دستبند زده مدت زیادی در لابی نگه داشتند. ارباب رجوع ما را با تعجب زیاد نگاه می کردند و ما سرانجام برای چند نفر توضیح دادیم که این آخر و عاقبت شکایت بردن به دادسرای کارکنان دولت است. کم کم آقای آهنی و چند لباس شخصی هم آمدند. در این وقت آن سه زن به ما حمله ور شده و می خواستند ما را دو مرتبه به ون برگردانند. آنها دستهای دستبند زده ما را می کشیدند و ما را از شدت درد به فریاد وامی داشتند. در این موقع من خواستار ملاقات با سرپرست دادسرا شدم اما آنها مانع شده و شروع به کشمکش با ما کردند. مرد جوانی هم با لباس شخصی که شاید فقط ۲۰ سال سن داشت با یک پرونده نارنجی در زیر بغلش از راه رسید و اعلام کرد که افسر مسئول پرونده ماست و این که دارد از شعبه سه می آید و از ما خواست که با او به دادسرای ناحیه ۱۲ برویم. من به او گفتم بعد از ملاقات با سرپرست دادسرای کارکنان آنجا را ترک خواهیم کرد. اکنون دیگر تعداد لباس شخصی ها و ماموران ناجا به حدود ۳۰ تن رسیده بود. آنها ما را به این طرف و آن طرف می کشاندند و می خواستند به زور ما را از آن دادسرا ببرند. آنها من و خانم سمیه رخشا را لای در چرخان گذاشته و داشتند ستون فقرات ما را می شکستند. در این موقع بود که من پلاک تحویل موبایل ام را که از دیروز در آن دادسرا مانده بود از کیفم خارج کرده و رو به سرباز محل تحویل موبایل ها فریاد زدم “موبایلم را بده می خواهم به وزارت اطلاعات زنگ بزنم”. ناگهان سکوتی همه جا را فرا گرفت و همه کسانی که با ما در کشمکش بودند ما را رها کردند. واقعاً منظره ای تماشائی بود. آقای آهنی رنگ به صورت نداشت و آن “جناب سرهنگ” ی که برای ما آن دستور قضائی فله ای را گرفته بود قادر به تکلم نبود و لبانش می لرزید. مرد میانسالی هم که کت آبی به تن داشت در آن وسط به هذیان افتاده بود و فریاد می کشید “وزارت اطلاعات زنگ می زند به من که بیایند خانه مان مهمانی” !!! آنها که دیدند در شرایط بدی قرار گرفته اند به ما گفتند یک نماینده بفرستید تا با سرپرست دادسرا صحبت کند. آنها به من گفتند خودتان به عنوان نماینده بروید. من به نظرم رسید که آنها می خواهند مرا از بقیه جدا کرده و با خودشان ببرند بنابراین گفتم خانم دکتر پشت مشهدی به عنوان نماینده با شما خواهد آمد. اما حدس من درست بود و آنها این خانم را به عنوان نماینده نپذیرفتند.

پس از آن ما بارها و بارها تقاضای خودمان را مبنی بر تماس با وزارت اطلاعات تکرار کردیم. من برایشان توضیح دادم که این حق ماست که به وزارت اطلاعات کشور خودمان اطلاع دهیم که چه بر سر شهروندان این کشور در قلب تهران و در قلب دادگستری ایران می آورند. این که ما بخاطر ظلمی که بر ما رفته بود اینجا به شکایت آمدیم و حالا پس از ۱۶ ماه انتظار دو مرتبه همان بلا را بر سر ما می آورند. ما برای آنها توضیح دادیم که همه جای کشور پوشیده از بنرهائی است که از مردم خواسته شده گزارش های مردمی خود را با شماره تلفن ۱۱۳ در میان بگذارند. این که تماس با وزارت اطلاعات نه فقط یک حق بلکه یک وظیفه است. بخاطر این درخواست ما آنها به اوج استیصال رسیده بودند و سرانجام با دستور آقای آهنی به ما حمله ور شده و ما را کشان کشان به داخل ساختمان و از آنجا به حیاط بردند. در حیاط تک تک ما را به شدت کتک زدند و آن سه زن ناجا دستبند مرا از دیگران جدا کرده و مرا به گوشه ای از حیاط برده و به شدت کتک زدند. در این وقت یکی از مردان لباس شخصی که پیراهن سیاه به تن داشت حدود ۸ تا ۱۰ بار به من شوکر زد، حتی بعد از آن که آن سه زن دستان مرا از پشت دستبند زده بودند. آن مرد لباس شخصی که او هم بسیار جوان بود واقعاً از این کار شوکر زدن لذت می برد. شاید بخاطر شوکر زدن و یا شاید بخاطر کتک های آن سه زن من دچار درد شدید در ناحیه قفسه سینه شدم. قلبم تیر می کشید و نفسم بند آمده بود. در حالی که به روی زانوهایم افتاده بودم به آنها گفتم که قلبم درد می کند ولی آن سه زن با بی حیایی تمام رو به آن مردان کرده و گفتند “فیلمش است”. سرانجام من رو به همه آن جماعت بیست و چند نفره فریاد زدم ” من تنها روانکاو ایرانی عضو انجمن جهانی روانکاوی هستم. شماها فکر کرده اید می توانید با یک عضو انجمن جهانی روانکاوی چنین رفتاری بکنید و بعد هم قِسِر در بروید. من این موضوع را  جهانی خواهم کرد و آنوقت خواهید دید که مافوق های شما چطوری رُس تان را خواهند کشید”. آنها ابتدا حرفهای مرا باور نکردند ولی وقتی من چند بار تکرار کردم “پدرتان را در خواهم آورد پدرتان را در خواهم آورد” آنها به صرافت افتادند که نکند حرفهای من راست باشد. در این وقت مردی برای من آب آورد و یکی از آن سه زن درنده ناجا روسری مرا روی سرم انداخت به طوری که روسری ام جلوی چشمانم را هم پوشاند. من در آن وضعیت هم یک بار دیگر خطاب به آقای آهنی گفتم حالا که موبایل خودم را به من نمی دهید شما گوشی خودتان را بدهید تا من به وزارت اطلاعات زنگ بزنم ولی همانطور که انتظار می رفت او امتناع کرد. آنها قبلاً بقیه اعضای انجمن را هم داخل ون کرده بودند و من با چشمان خودم دیده بودم که سه لباس شخصی از دم در ون به آنها لگد می زدند و آنها را به درون ون هل می دادند. 

پس از مدتی مرا به داخل یک خودروی شخصی منتقل کردند. ظاهراً سویچ آن خودرو دست همان جوانی بود که با لباس عزاداری حسینی از شکنجه کردن من با شوکر لذت می برد. راننده آن خودرو هم همان جوان دیروزی بود که برای نگهبانی از من در کنار ون مستقر کرده بودند. اتفاقاً او هم در لباس عزای حسینی بود، همچنین آن مرد لباس شخصی دیروز که فریاد می زد “من شعبون بی مخ نظامم” و فحش های رکیک می داد. اکنون دو زن دیگر از افسران ناجا آمده بودند و داخل خودرو در کنار من نشستند. آنها مرا به دادسرای ناحیه ۱۲ منتقل کردند. بعد از آن که از خودرو پیاده شدیم مدتی را در حیاط دادسرا انتظار کشیدیم. ظاهراً اعضای دستگیر شده انجمن را هم به بازداشتگاه همان دادسرا واقع در یک زیرزمین منتقل کرده بودند. اکنون پنج زن افسر ناجا و سه مرد لباس شخصی در کنار من بودند. آنجا هم همچنان دستان من از پشت دستبند زده شده بودند و باز هم روسری من افتاده بود. آن پنج زن از هیچ نوع آزار لفظی دریغ نمی کردند بخاطر همین من یک بار دیگر برایشان توضیح دادم که تنها روانکاو ایرانی عضو انجمن جهانی روانکاوی هستم. و این که انجمن جهانی روانکاوی دارای مقام مشورتی در سازمان ملل است. و این که وقتی این موضوع در صحن عمومی سازمان ملل متحد مطرح شود آنوقت است که مافوق هایشان به دست و پا خواهند افتاد و طبق معمول اعلام خواهند کرد که این اعمال فقط توسط عده ای خودسر اتفاق افتاده و بعد هم به راحتی آنها را قربانی خواهند کرد. در این وقت یکی از آن سه زن درنده قرارگاه وزراء دیگری را به کناری کشید و به او گفت “راست می گوید. اگر … (کلماتی که نشنیدم) ما را جلو می اندازند و ما را قربانی می کنند”. یکی از دو زن دیگر هم که تازه به ما پیوسته بودند شروع به عذرخواهی کرد. آنها دستبند من را از پشت باز کرده و از جلو به دستان من زدند. یکی از آن سه مرد لباس شخصی هم برای من آب آورد و مرد جوان دیروزی هم بعداً برای من کیک و آبمیوه خرید! در این وقت آن هشت مامور زن و مرد شروع به سوال کردن کردند و معلوم بود که می خواهند بیشتر راجع به من و انجمن فرویدی بدانند. من هم به آنها گفتم که نام انجمن و یا نام من را در گوگل سرچ کنند. حدود یک ساعت بعد من مطمئن شدم که آنها این سرچ را انجام داده اند زیرا بکلی تغییر ماهیت داده بودند. (کیک و آبمیوه هم مال همین زمان است!).

سرانجام بعد از مدتی طولانی انتظار در کمال تعجبِ من آنها مرا به نزد سرپرست دادسرای ناحیه ۱۲ بردند. ایشان قصد بازجوئی از من را داشت و اظهار داشت شما متهم هستید که اخلال در نظم کرده و ایجاد جاروجنجال و درگیری کرده اید. من به ایشان پاسخ دادم مگر ما دیوانه ایم که چنین کاری بکنیم. ما شاکی آن پرونده هستیم و چرا باید کاری بکنیم که کار خودمان خراب شود و کار به اینجا بکشد. معمولاً این متهمان پرونده ها هستند که وقتی می بینند روند پرونده به نفعشان نیست دست به اینجور کارها می زنند. شما ببینید چه کسانی نفع می برند از این که اوضاع این چنین مغشوش شود و ببینید بازپرس حسینی برای خاطر چه کسانی کار را به اینجا کشاند. من اضافه کردم که آقای حسینی برای جلب همراهی آقای آهنی به او گفت که “اینها سابقه دار هستند”. یعنی جوری وانمود کرد که آقای آهنی فکر کند در پرونده ی ما که زیر دست آقای حسینی است از ما به اتهام اخلال در نظم شکایت شده. البته اگر ما واقعاً “سابقه دار” می شدیم آقای حسینی می توانست با خیال راحت برای متهمین واقعی پرونده زیر دستش “منع تعقیب” بزند. من اضافه کردم که اصلاً آقای حسینی برای همین ۱۶ ماه این پرونده را معطل گذاشت زیرا که او مترصد چنین فرصتی بود.

  ظاهراً آقای سرپرست اصلاً متوجه این استدلالات نشد و خواست من خودم را معرفی کنم تا کاغذ جلویش را پر کند. اما من از گفتن نام خود امتناع کرده و فقط یک بار دیگر برای او هم تکرار کردم که من تنها روانکاو ایرانی عضو انجمن جهانی روانکاوی هستم. به او گفتم اگر در سایت انجمن جهانی روانکاوی ( WAP) در قسمت members کلمه “ایران” را وارد کنند فقط نام من می آید. به او گفتم هم اکنون هم در فرانسه مشغول تهیه یک فیلم مستند درباره من هستند که می تواند با مراجعه به سایت انجمن فرویدی در همان صفحه اول در مورد این فیلم اطلاعات کسب کند. به او گفتم نام این فیلم MITRA است و این که من تابستان امسال هشت هفته در فرانسه بوده ام تا در ساختن آن شرکت کنم. همچنین درباره انجمن فرویدی هم توضیحاتی دادم. به او گفتم من قبلاً از یک دادستان و یک معاون دادستان و سه بازپرس دادسرای جرایم پزشگی و تعدادی از مقامات وزارت بهداشت به دادسرای کارکنان دولت شکایت برده بودم و اینست سرنوشت شکایت من که اکنون خودم با دستان دستبند زده مقابل او نشسته ام. به او گفتم حالا دیگر به هیچ مقامی کمتر از دادستان کل کشور پاسخ نخواهم داد و اگر ایشان هم به وضعیتم رسیدگی نکنند موضوع را به اطلاع جهانیان خواهم رسانید و در این راه قطعاً از همراهمی و پشتیبانی انجمن جهانی روانکاوی برخوردار خواهم شد. همچنین اظهار کردم موقعی که این ماجرا توسط انجمن جهانی روانکاوی در صحن عمومی سازمان ملل متحد مطرح شود آنوقت دستگاه قضائی ایران متوجه خواهد شد که نمی بایست جولانگاه “مقامات قضائی” خودسر و آلت دست مغرضان وزارت بهداشت باشد و می بایست قبلاً خودش دست به تزکیه خودش می زد. آقای سرپرست به من گفت که می خواهد به من کمک کند و من به او پاسخ دادم که من هم می خواهم به او کمک کنم و برای همین هم همه این مطالب را درباره خودم و انجمن جهانی روانکاوی به او گفتم. به نظرم رسید که آقای سرپرست حرف های مرا یادداشت کرد ولی من از امضای آن نوشته خودداری کردم به این دلیل ساده که نمی خواستم یک بار دیگر در چاه “تفهیم اتهام” آنها ( یعنی مقامات قضائی مغرض) بیفتم. همچنین نمی خواستم کار آنها را راحت کنم تا بتوانند آن “دستور قضائی” فله ای دیروز را اصلاح کنند به ویژه که از صحبت های جناب سرپرست متوجه شده بودم که بازپرس حسینی که در تمام طول شب پرونده خود ساخته اش را نزد خودش نگه داشته بوده در کمال آسودگی خاطر هر جوری که خواسته در آن دست برده و اکنون دیگر خودش هم شاکی و هم مدعی العموم نیست و حالا آقای آهنی مسئول حراست آن دادسرا شاکی است و خودش “مقام قضائی” رسیدگی کننده به شکایت!!!

پس از من بقیه اعضای دستگیر شده انجمن فرویدی را هم برای بازجوئی و “تفهیم اتهام” نزد جناب سرپرست بردند و آنها هم همگی از دادن نام خود و امضای ورقه بازجوئی استنکاف کردند.

 در مدتی که از اعضا بازجوئی می کردند مرا در همان خودرویی که با آن به آنجا آمده بودم نگه داشته بودند، فقط چند دقیقه برای رفتن به دستشویی به داخل دادسرا برگشتیم که من در آنجا یکی دیگر از اعضای انجمن را دیدم. به او، که از دیروز به همراه سایر اعضا که آزاد بودند و همچنین خانواده اعضای بازداشت شده همه دادسراها و کلانتری های تهران را به دنبال ما گشته بود، گفتم که با وزارت اطلاعات و با ۱۹۷ تماس بگیرد و به آنها در مورد وضعیت ما اطلاع رسانی کند. تماس خانواده ها با ۱۹۷ کار خود را کرد و پس از بازگرداندن ما به بازداشتگاه وزراء آن سه زن درنده دیگر پاپی ما نشدند. جالب است که در تمام طول شب در بازداشتگاه ما برای رفتن به دستشویی مجبور بودیم حدود ۱۵ دقیقه فریاد بکشیم تا بیایند و در را روی ما باز کنند زیرا آن سه زن خسته بودند و نیاز به خواب داشتند !!! اما ما اعضای بازداشت شده شب دوم بازداشتمان را هم در بیداری سپری کردیم. در آن روز ما حتی بیشتر از روز اول مورد ضرب و جرح قرار گرفته بودیم.

در همان عصر دوشنبه خانم مسئول بازداشتگاه که متوجه آثار ضرب و جرح ناشی از کشیدن دستبندهایم توسط همکارانش شده بود، آثاری که از روی انگشتان تا وسط ساعد کشیده شده بود، از اورژانس تهران خواست که برای امداد بیایند. مامور اورژانس گفت که مدتی از روی این جراحات گذشته و دیگر اورژانس محسوب نمی شوند و می بایست به جایش مرا به بیمارستان منتقل کنند. حدود دو ساعت منتظر شدم تا این انتقال به بیمارستان انجام شود ولی انجام نشد. بعداً متوجه شدم که آنها نمی خواستند سند و مدرکی از این جراحات در جائی ثبت شود.  

روز سوم سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶ اتفاقی افتاد که آن روز را با دو روز قبلش متفاوت کرد. از آنجائی که ما درخواست کرده بودیم همراه صبحانه کثیف و غیر بهداشتی خود چای هم داشته باشیم خانم های ناجا حاضر در بازداشتگاه تصمیم گرفتند ما را گوشمالی دهند لذا درخواست نیروی کمکی از آقایان کردند. یکی از آن آقایان به نام امینی آنچنان مدبرانه وضعیت پیش آمده را مدیریت کرد و آنچنان در تمام روز مانع از آن شد که آن خانم ها یک بار دیگر ما را شکنجه دهند که جا دارد در همین جا از او تقدیر کنم.

پس از صبحانه و چای متعاقب آن ما را مجدداً سه نفر سه نفر دستبند زده و با یک ون به دادسرای ناحیه ۱۲ بردند. در آنجا همه خانواده ها و تعدادی از اعضای آزاد انجمن به همراه وکیل ما آقای ترک همدانی حضور داشتند. برای پرونده ما هم تعیین شعبه شده بود و شعبه ۷ بازپرسی در نظر گرفته شده بود. باز هم سه زن افسر ناجا همراه ما بودند که مرتب دنبال بهانه می گشتند که ما را آزار دهند ولی هر بار آقای امینی دخالت می کرد و موضوع موقتاً سامان می یافت. بازپرس شعبه ۷ آقای بابائی چندان حوصله نداشت به حرفهای من گوش دهد. ولی وقتی متوجه شد که اتفاقاً من هم چندان رغبتی به صحبت کردن و “دفاع” از خود ندارم علاقه مند شد که گوش فرا دهد به ویژه که وکیل ما هم پس از کسب اجازه از آقای بازپرس در جلسه دادرسی حضور یافته بود و مرا ترغیب می کرد که موضوع را تشریح کنم. من همان صحبت های دیروز خود برای سرپرست دادسرا را برای آقای بابائی هم تکرار کردم. به نظرم رسید که ایشان برخلاف آقای سرپرست پیچیدگی موضوع را دریافته زیرا به من گفت “ببینید الان یک پرونده ای تشکیل شده و من هم نمی توانم آن را پاره کنم و دور بیندازم”. من هم پاسخ دادم “بله این دقیقاً همان چیزی است که من به آن اعتراض دارم. اگر در فرانسه بود هم اکنون در همین پرونده من هم می توانستم متقابلاً به عنوان شاکی از آقای حسینی و آهنی و آن دو دادیار شکایت کنم و شما هم می توانستید بی طرفانه به سخنان دو طرف گوش فرا داده و قضاوت کنید، درست مثل دادگاههای شرع. مگر وقتی کسی به امام علی شکایت می برد آن حضرت هر دو طرف را فرا نمی خواند و سخنان هر دو طرف را با بی طرفی کامل گوش نمی داد و ای چه بسا در پایان محکمه این شاکی بود که محکوم می شد. اما حالا در آیین دادرسی موجود من همچنان در این پرونده متهم باقی می مانم و باید بروم خودم جداگانه شکایت کنم و باز یک بار دیگر پرونده ای که من در آن متهم هستم رسیدگی و منجر به صدور رای می گردد ولی پرونده ای که من در آن شاکی هستم در گوشه ای خاک می خورد و پس از گذشت ۱۶ ماه هم وقتی من برای پیگیری آن مراجعه کنم یک بار دیگر مورد ضرب و شتم قرار می گیرم و باز … این سیکل معیوب ادامه می یابد.”. پس از ادای این سخنان من بدون آن که ورقه تفهیم اتهام را امضا کنم مرخص شدم.

آقای بابایی از بقیه اعضای بازداشت شده هم بازجویی کردند اما آنها هم حاضر نشدند خود را معرفی کرده و ورقه تفهیم اتهام را امضا کنند. پس از آن آقای بابایی حکم بر اعزام من به زندان دادند و اضافه کردند چون که هویت من احراز شده !!! در واقع من از روز اول و از اولین ضرب و شتم ها مدام خودم را معرفی می کردم تا آنها بدانند که آن خشونت ها می تواند تبعاتی در سطح بین المللی داشته باشد اما تازه پس از گذشت دو روز آنها مرا “احراز هویت” کرده بودند !!!

پس از آن دو مرتبه ما را با ون به بازداشتگاه و پس از مدتی انتظار مرا به همراه یک خانم از ناجا و آقای امینی و دو خانم بازداشتی دیگر به زندان قرچک منتقل کردند. در زندان قرچک خانمی که مسئول بازرسی بدنی بود از دیدن جراحات دستان من به وحشت افتاد و خواست آن خانم ناجا را برگردانند تا زیر ورقه ای را امضا کند که دستان من در بدو ورود به زندان آسیب دیده بوده. اما آن خانم برنگشت و خانم مسئول بازرسی خودش صورتجلسه کرد و به من هم تاکید کرد که از مقام قضائی بخواهم که حتماً این صورتجلسه را از زندان بخواهد. پس از انجام تشریفات من به قرنطینه زندان منتقل شدم و برای اولین بار پس از سه روز با تعدادی انسان روبرو شده و از آن درندگان منفک شدم.

روز چهارم چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ را تا حدود ساعت ۵ عصر در قرنطینه بودم که ناگهان با عجله فراوان مرا به بند ۴ زندان منتقل کردند بدون این که به من اجازه دهند حتی وسایلم را جمع کنم. پس از آن متوجه شدم که در همان موقع بقیه اعضای بازداشتی انجمن را به زندان فرستاده بودند و مقامات زندان نمی خواستند ما با هم روبرو شویم. در داخل بند وکیل بند و نوچه هایش مدتی سربسر من گذاشتند و خیلی دنبال بهانه می گشتند که گربه را دم حجله بکشند ولی خیلی زود متوجه شدند که من از قماش بقیه زندانی ها نیستم و رفتارشان محترمانه شد. برای من جای بسی تعجب است که تعدادی زن دزد و قاتل در عرض کمتر از دو ساعت آنچه را که می بایست دریابند دریافتند ولی زنان نیروی انتظامی پس از ۷۲ ساعت هم همچنان در بیهوشی و بیگوشی بودند.

در ساعت ۱۱ شب چهارشنبه من و بقیه اعضای بازداشتی به قید کفالت ۳۰ تا ۵۰ میلیون تومانی از زندان قرچک آزاد شدیم.

در روز شنبه ۲۹ مهر ۹۶ برای شکایت کردن از آقایان حسینی و آهنی و غفاری و یک دادیار دیگر به دادسرای کارکنان دولت مراجعه کردیم. آنها به ما گفتند شما اجازه رفتن به شعبه سه را ندارید. ما برایشان توضیح دادیم که ما قصد نداریم به شعبه سه برویم بلکه مقصود ما اینست که شکایت خود را از بازپرس این شعبه ثبت کنیم. آنها بیش از یک ساعت ما را در جلوی درب ورودی دادسرا معطل نگه داشتند و مرتب می گفتند که می بایست سرپرست دادسرا اجازه ورود صادر کند. پس از یک ساعت و نیم ما مطمئن شدیم که آنها واقعاً قصد ندارند به ما اجازه ورود دهند و می خواهند دقیقاً مانع از شکایت ما شوند. به همین دلیل ما به دادسرای ناحیه ۱۲ برای ثبت شکایت خود مراجعه کردیم.

 روز شنبه ۶ آبان ۹۶ هم اینجانب به همراه خانم دکتر پشت مشهدی برای گرفتن همان گواهی اولیه مجدداً به دادسرای کارکنان دولت مراجعه کردیم که از همان جلوی در ورودی مانع ورود ما به دادسرا شدند. هرچقدر هم که ما توضیح دادیم که ما به این گواهی برای گشودن پرونده ای در دادگستری کل استان تهران نیاز داریم و قصد داریم برای اخذ آن به دفتر سرپرست محترم دادسرا مراجعه کنیم وقعی نگذاشتند. همچنین من به آنها گفتم که احضاریه ای هم از دادسرای فرهنگ و رسانه برای من آمده که باید به آنجا مراجعه کنم. مامور ناجا آقای کوشکستانی به من گفت ورود شما به این دادسرا ممنوع شده (!!!) و از ما خواست آنجا را ترک کنیم. وقتی از او سوال کردم چه کسی چنین دستور غیر قانونی ای را برای جلوگیری از ورود شهروندان به یک دادسرا صادر کرده او پاسخی نداد ولی به نظر اینجانب رسید که این دستور از طرف آقای آهنی رییس حراست آن دادسرا صادر شده بود. جالب است که در مدتی که من و خانم دکتر پشت مشهدی در آن دادسرا بودیم آنها به هیچ خانمی اجازه ورود به دادسرا را ندادند زیرا واهمه داشتند آنها از اعضای انجمن فرویدی باشند!!!

همان طور که در ابتدای این نامه معروض شد این بار اولی نیست که اعضای انجمن فرویدی بدین گونه در دادسراهای این کشور مورد ظلم و ستم قرار می گیرند فقط به این دلیل که تا پایان جان از حقوق صنفی خود دفاع کرده و دست درازی به مرزهای روانکاوی را همچون دست درازی به مرزهای میهن بر نمی تابند و دلاورانه دفع می کنند.

برای اطلاع همه جانبه آن مقام محترم از وضعیتی که عالماً و عامداً برای انجمن فرویدی و اعضای آن بوجود آورده اند لایحه خود را که برای شعبه سوم بازپرسی دادسرای کارکنان دولت نوشته ام، لوایح ارائه شده به دادسرای جرایم پزشکی ـ که یکی از آنها توسط بازپرس کیانی از ما پذیرفته نشد!!! ـ همچنین لایحه ارائه شده به شعبه ۲۷ دادگاه انقلاب و لایحه ارائه شده به سازمان نظام پزشکی را به همراه ضمائم آنها در نامه های بعدی به حضور تقدیم خواهم کرد تا آن مقام محترم بدانند که چگونه از چند سال پیش از طریق پرونده سازی های بی اساس هر روز ما را به دادسراها می کشانند و در آنجا مورد ضرب و شتم قرار می دهند.

قبلاً از اوامر صادره جهت بررسی جریان و رسیدگی به تظلمات کمال تشکر ابراز و توفیق روزافزون مسئولین محترم قضائی را از خداوند منان خواهانم.

                                                                  با تشکر از مراحم عالیه و با تقدیم احترامات به حضور عالیقدر

                                                                                            دکتر میترا کدیور

                                                                            و اعضای بازداشت شده انجمن فرویدی                                                         

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=38576

  تاریخ انتشار: ۱۵ دی ۱۳۹۶، ساعت: ۲۱:۴۸