سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه

درباره ژک لکان

نویسنده: محمد رضا میرشاه علی

 

لکان-قسمت اول

خلاصه ای از تاریخ، ورود و درگیری لکان با جامعه روانکاوی

 

لکان را بهتر است در ابتدای امر به صورت یک “امر واقعی” (the real) بشناسید.لکان به قدری واقعیت دارد که عقلانی نیست.هگل می گوید آن چیز که واقعی است عقلانی است و همنیطور عکس آن نیز صادق است. اما لکان غیر عقلانی زیرا واقعی است.وی به دلیل روشنایی بیش از حد واقعیت خود است که نمی توان به راحتی به چنگش آورد و نمادینش کرد.البته معنای جمله های پیشین را در آخر کار خواهید فهمید. زمانی که یک دور خواندن لکان به اتمام برسد.آیا این همان دور هرمنوتیکی نیست؟ولی این همزمان همان اصل هگلی نیز هست که آغاز همان انجام است.برای همین آن را در ابتدا نوشتم تا انجام از ابتدا در آغاز حضور داشته باشد ولو مضمر و پنهان.قضیه را می توان مانند کرد به همان خورشیدی که افلاطون می گوید فرد در آغاز نمی تواند نگاه مستقیمی به آن بیاندازد و چاره ای ندارد جز آنکه تصویر آن را در چشمه آب مشاهده کند تا کم کم چشمان او به تاپش نور خورشید عادت کرده، بتواند نگاه خود را بیشتر به سمت واقعیت خورشید متمایل کند. خواندن لکان نیز به همین صورت است.او بسیار سخت و مبهم می نویسد و جز از طریق حواشی و تفاسیر لکان نمی توان سراغ او رفت. به قولی او را فیلسوفی تاریک اندیش می نامند. مانند هگل جملات دشواری دارد که فهمیدن آنها جز ازطریق حاشیه نویشی ممکن نمی شود. لکان این دشوار نویسی را برای خود یک اصل می داند. می گوید اگر نفهمید مجبور خواهید بود که گوش فرادهید و این تاکید بر شنیدن یا گشوده بودن هم تاکید لکان است و هم تاثیری است که وی از سنت های پدیدارشناسی گرفته است.این موضوع را نیز فراموش نکنید که نفهمیدن یک قاعده و اصل است و این فهمیدن است که اتفاق به شمار می آید. همانطور که ژیژک می گوید تاریخ سراسر مملو از نفهمی و بدفهمی است. هر کس که تاریخ فلسفه را خوانده باشد به راحتی می تواند با این سخن همدلی نشان دهد.
به هر حال، لکان در ضمن تحصیلات دانشگاهی خود بود که به فیلسوفان پیشاسقراطی علاقه مند می شود و مثلاً در یکی از سیمنار های خود سعی می کند از نظریه عشق و نفرت برای تفسیر سائق دوگانه فرویدی لذت و مرگ استفاده کند.کانت و هگل را می خواند، جذب فلسفه هایدگر می شود و به یاسپرس علاقه نشان می دهد.اما ورود او به ساحت حرفه ای با پایان نامه ای مطرح می شود که لکان پس از اتمام دکتری خود نوشته است.رساله ای با عنوان سایکوز پارانویایی درباره زنی مستعار به نام اِما (به معنای معشوق که البته بعد ها شخصیت اصلی او معلوم می گردد) که گمان می کرد بازیگر مشهوری عاشق اوست و به همین دلیل نیز سعی کرد تا او را با چاقویی مجروح کند.وی گرفتار جنون خودمعشوق پنداری بود که همانطور که از نام این بیماری پیدا است، فرد شدیداً احساس می کند شخصی معروف عاشق او شده است. به هر حال تز لکان مورد موافقت اساتید قرار نمی گیرد و تنها کسی که از دکترین او طرفداری می کند استاد راهنمایش است.
اما چرا با اثر او مخالفت می شود؟ برای فهم این پرسش باید به جو آن زمان برگردیم تا ببینیم مشکل از کجا بوده است.در فضای آن زمان فرانسه، گفتمان حاکم از آن سنت فرویدی بوده است.البته باید بگوییم سنتی که خوانشی ایگو محور از فروید ارائه می داده.اما چرا این سنت حکم فرما شده بود؟ زمان جنگ دوم بسیاری از روانکاوان بزرگ که یهودی نیز بودند مانند اریکسون و هارتمان ( ایشان همان روانکاوی هستند که لکان روانکاوی شدن خود را نزد او البته نا تمام به پایان رساند) مستقیما و یا غیر مستقیم از طریق فرانسه به آمریکا مهاجرت کردند و در آنجا انجمنی را بنیاد نهادند به نام انجمن جهانی روانکاوی موسوم به “IPA” و استانداردهایی را تحقق بخشیدند که موسسات کوچک تر مجبور به رعایت آنها بودند اگر قرار بود که به رسمیت شناخته شوند.اما لکان این وسط از همه لحاظ یک ساز ناجور بود و دلیلی که شاید باعث خشم بیشتر مدافعانش می شد این بود که شعار یا نشان “بازگشت به فروید” را بر سینه داشت و خب این سخن نزد شاگردان رسمی فروید و مخصوصا دختر فروید بسیار سخت و نا به جا و البته غیرقابل تحمل به نظر می آمد به هر حال لکان و لکانی های آن زمان که اکثرا شاگردان وی بودند تحث رهبری لَگَش از انجمن روانکاوی پاریس (SPP) که زیر نظر “IPA” کار می کرد جدا شدند و جامعه روانکاوی فرانسه (SFP) را دایر کردند.در نهایت انجمن بین المللی روانکاوی خط و نشان کشید که اگر می خواهید به رسمیت شناخته شوید لکان باید از انجمن اخراج شود و اینگونه شد که لکان از این خانه نیز بیرون آمد و مکتب خود را پایه گذاری کرد.
از اینجا می توان مشکلات عمده این انجمن با لکان را مختصرا به میدان آورد.

 
مشکلات از این قرار اند:
۱-تلقی لکان نسبت به ایگو کاملا متفاوت بود و این امر لکان را در مقابل کسی مانند آنا فروید دختر فرهیخته زیگموند فروید قرار می داد.
۲-زمان جلسات را نباید از قبل معین کرد.
۳-لکان تلقی سنت حاکم نسبت به ناخودآگاه را قبول نداشت.

 

مشکل ایگو:

 
برای لکان ایگو چیزی نیست جز یک شخصیت خیالی.اولین سرچشمه های این بحث را می توان در همان سمینار معروفی دانست که ارنست جونز سخنرانی لکان را قطع می کند و مانع از ادامه سخنان او می گردد.
برای لکان ایگو یک مقوله یکپارچه نیست. سنت حاکم به ایگو به مثابه یک موجود کامل و تو پر نگاه می کردند.ولی از نظر لکان ایگو مشکلاتی دارد و مهمترین آن اینست که ایگو وجود ندارد.ایگو یک مقوله تو خالی است.یک هستی است که معرف نیستی است.یعنی یک عدم موجود است.ایگو دقیقا یک سراب است.انشقاق دارد.و این آن چیزی نیست که ایگو محوران مخصوصا آنا فروید به آن اعتقاد داشت.این مطلب را بعدها در ارتباط با قضیه آینه ای توضیح خواهیم داد.

لازم است بدانید که آنا فروید کتابی نوشته بود به نام ایگو و مکانیزم های دفاعی آن.این کتاب مهر تایید فروید را بر خود حمل می کرد و به همین دلیل کتابی بود که برای روانکاوان همان ارزشی را داشت که انجیل مقدس برای مسیحیان.و مخالفت لکان با این کتاب به معنای واقعی کلمه یک جسارت بزرگ و تمام عیار بود.هرچند لکان صریحا مخالفت نمی کرد بلکه به رغم خود تفسیر صحیحی ارائه می داد که از جانب انجمن بین المللی یک مخالفت و قرائتی باطل بود.

 

مشکل زمان جلسات:

 

انجمن بین المللی روانکاوی برای جلسات روانکاوی ۴۵ دقیقه زمان لحاظ کرده بود.اما لکان باور داشت این تعیین زمان بیخود است.روانکاو شخصا باید تشخیص دهد کجا ادامه دهد و کجا پایان دهد.مثلا لکان می گوید در برخی از موارد روانکاو احتیاج دارد تا جایی در نطق بیمار نقطه گذاری انجام دهد.این کار ضروری است و نمی توان جلسه را بیشتر از آن ادامه داد زیرا که قانون چنان می گوید و یا مثلا جلسه را زمانی به پایان برد که مراجع سمپتوم خود را بیان می کند.

 

مشکل ناخودآگاه:

 

ضمیر ناخودآگاه برای ایگو محوران یک منبع غرایز بود.بی نظم، بی منطق و درهم و برهم.لکان این تلقی را قبول نداشت.ناخودآگاه برای لکان یک ساختار زبانی است.به همین دلیل نه تنها منبع غرایز نیست بلکه منطقی است و اتفاقا بر اساس نظمی عمل می کند به همین دلیل نیز هست که در آن تکرار وجود دارد.از طرف دیگر ناخودآگاه یک منبع فطری نیست.بلکه ناخودآگاه از طریق سخن گفتن است که ساخته می شود.نه آنکه حامل غرایزی نوعی باشد.

این بود خلاصه ای از ورود لکان به روانکاوی و مخالفت هایی که با او شد.

ادامه بحث در نوشته های بعدی آورده خواهد شد.

 

لکان – قسمت دوم

ساحت خیالی (Imaginary)

 

در سه نوشتار مختلف توضیح ابتدایی و مختصری ارائه خواهم داد در ارتباط با سه ساحت مختلف لکانی.
ساحت واقع (the real) – نمادین (Symbolic) – خیالی (Imaginary)

این نوشته ها تنها یک کوشش برای تعریف ساده این ساحت ها خواهد بود و گشودن بیشتر معنایی آنها را موکول خواهم کرد به نوشته های دیگر تا فرصت داشته باشم آنطور که سبب رضایت شخص خودم خواهد بود این مطلب را بکاوم.زیرا نیاز داریم تا نمودار های لکانی را برای فهم بهتر به قضیه اضافه کنیم.

 

۱- ساحت یا امر خیالی یا تصویری:

 

یکی از ابداعات لکان در روانکاوی که از تز های اصلی و مهم او نیز قلمداد می شود همین امر خیالی است.این کار به نوعی سبب کوچکتر شدن حوزه خودآگاهی می گردد.اگر فروید را خوانده باشید می دایند که ساحت ایگو برای فروید به منزله حوزه خودآگاهی بود. فروید با استعاره کوه یخ خود نشان داد که چقدر حوزه خودآگاهی کوچک است.اما پس از وی شاگرد برتر او کارل گوستاو یونگ دریافت ساحت خودآگاهی شاید نسبت به استعاره فروید کوچکتر باشد.هر چه باشد یونگ دریافت ناخوداگاه بسیار بزرگتر از آن است که فروید گمان میکرد.ازین حیث خودآگاهی را تشبیه کرد به جزیره ای در اقیانوس بیکران ناخودآگاهی.اما لکان به نوعی میگوید همین جزیره نیز چندان حقیقتی ندارد.در حقیقت با لکان حوزه خودآگاهی باز هم کوچکتر و همینطور از دسترس دورتر می گردد.دلیل این تحول را میباید در همین امر خیالی جست.

لکان سخنان ابتدای خود در باب امر خیالی یا رکن اصلی آن مرحله آینه ای در همان سمینار معروفی ارائه داد که پس از ده دقیقه با دخالت ارنست جونز ، زندگی نامه نویس فروید به انمام رسید و البته هیچ نسخه ای از این مقاله در دسترس نیست مگر جمع بندی دوباره لکان در سمنیار دیگری که حدودا سیزده سال بعد انجام شد.

امر خیالی برای لکان قلمرو ایگو است.یک مرحله از تحول انسان که پیشازبانی است و بر اساس ادراک حسی ، همانند سازی با تصویر آرمانی شده بدن و احساس توهم یکپارچگی تعریف میشود.البته این ساحت در تمام مراحل زندگی دوام خود را حفظ میکند و از طریق سوژه و امر نمادین حتی ممکن است تقویت گردد.این مرحله را باید بر اساس یک ساختار ببینید و نه یک دوره زمانی که طی میشود و تمام میگردد.این ساختار در تمام مراحل زندگی شخص نقش وحدت بخشیدن خیالی به حفره ها و شکاف ها را دارد.البته در این ساحت پیشازبانی امر خیالی در ناب ترین دقیقه خود قرار دارد ولی در باقی مراحل زندگیاین نگرش همچنان قوت و شدن خود را حفظ میکند.

در لکان ساحت خیالی اگرچه موهوم نیست ولی رابطه نزدیکی با وهم یا فانتزی دارد.البته موهوم بودن این ساحت آن را ساده و یا فارغ از اهمیت نمیگرداند چه بسا بالعکس دغدغه اصلی ما را طرح میریزد.امر خیالی حکایت از نظمی دارد در تقابل و در مخالفت با دو ساحت دیگرِ واقعی و نمادین.در واقع امر خیالی را هم باید به مثابه یک نظمی بخوانید که خیالی است یعنی منظم به معنای واقعی نیست(یعنی نا منظم است) و هم به معنای یک هویت که آن نیز از خود بیگانه است.یادتان نرود تا زمانی که ما در سنت ساختارگرایی صحبت میکنیم همیشه صحبت از نسبت و نظم را خواهیم داشت.در واقع ساحت خیالی همراه با خود یک شناخت خیالی ، یک زبان خیالی ، هویت ، رابطه ، قدرت ، فرهنگ و مثلا سیاست خیالی دارد که همه آنها را به دلیل دربرداشتن پیشفرض نظری ساختار گرایی ، میتوانید به صورتی از نظم بخشی بر اساس یک تصویر انعکاسی(Reflectional) برگردانید و ترجمه کنید.

در نظم خیالی مهمترین مسئله همانند سازی من یا ایگو بر اساس یک تصویرِ از آن غیر یا دیگری است.یک هویتی که معرف رابطه دوتایی و نخستین است.هویتی که نه بر اساس صرف ارتباط “من” با دیگری بلکه بر اساس تصویری از دیگری شکل میگرد.برای همین در این مبحث میتواند رد پای بیگانگی را نیز پیدا کنید.زیرا “من” از طریق “دیگری” است که رنگ میگیرد ولی گمان میکند این شِما(Schema) از آن خود اوست. اما برای فهم بهتر این امر بایستی با اصطلاح مرحله آینه ای لکان آشنا شوید.

 

مرحله آینه ای یا (mirror stage) چیست؟

 

این ترم لکانی بیانگر چگونگی شکل ایگو است.این شکل گیری از طریق همانند سازی خود با یک تصویر انجام میگیرد.ایگو را نزد فروید میتوان بیانگر عقل سلیم(Common scence) دانست که البته کارکر دفاعی نیز دارد.

مرحله آینه ای قسمت از رشد تحولی کودک است که بین سنین شش تا هجده ماهگی رخ میدهد و اثرات خود را تا مرحله عقده ایدپ به حدی زیادی حفظ میکند و پس از آن کمی تعدیل میگردد.کودک در این مرحله تصویر خود را در آینه ای میبیند.این آینه هم میتواند آینه ای واقعی باشد و هم آنکه میتواند مثلا بدن مادر باشد.اساسا هر شی ای که بتواند بازنمایی ای را به کودک ارائه دهد.کودک به دو دلیل علاقه مند به تصویر خود در آینه چه بمعنای شی یا مادر و انسان دیگر میگردد.یک به دلیل تسلطی که بر آن مخصوصا در آینه انسانی میباد مانند آنکه میبیند میتواند عواطف مخاطب را تغییر دهد و کنترل آن را به دست بگیرد و دیگر اینکه به دلیل یکپارچگی خاصی که در تصویر خود مشاهده میکند مخصوصا در آینه واقعی.کودک در این سنین هیچ تصور منسجمی از بدن خود ندارد و نمتیواند تمام بدن و عظلات خود را به صورت یکپارچه قلمداد کند و خود را تکه تکه میداند.بدین خاطر جذب تصویر بدن خویش میگردد و با این بدن منسجم و مسلط همانندسازی میکند.از اینجاست که بیگانگی آغاز میشود زیرا تصویر جایگزین خود میشود و فرد احساس خودی یکپارچه ، منسجم ، مسلط و تمامیت یافته را در خود درونی میکند و بر اساس چنین پنداری رفتار کرده و نقش بازی میکند.پس مشخصه غالب امر خیالی خودشیفتگی(Narcissim) بر اساس بیگانگی و جفت تقریبا همیشگی آن پرخاشگری است.ازین منظر میتوان برای نقد فرهنگی ، سینمایی و سیاسی به خوبی بهره جست.مشخصه دیگر این ساختار را میتوان توهم قدرت و توانایی دانست که در کودک و نوجوانی به شکلی بهنجار ظاهر میشود.در سنین بالاتر فرد میتواند با شخصی های مثلا هالیوودی همانند سازی کند و یا به دلیل اشیایی که مصرف میکند توهم ارزشمندی کسب کند.هرچه هست مشخصه خاص این مرحله همانندسازی با یک تصویری است که نسبت به وضعیت موجود ،آرمانی محسوب میشود و ازین حیث که مانع مشخص گشتن و خوداگاه شدن شخص فرد نسبت به خود از طریق پوشاندن خلا های مختلف میشود فرد دچار بیگانگی گشه و تصور پُر بودن در حین خالی بودن را دارد.

 

لکان قسمت سوم

ساحت خیالی – قسمت دوم (تفسیر فلسفی از چیستی ایگو)

 

برای فهمیدن مناسب امر خیالی ضرورت دارد که ایگو به درستی فهمیده شود.برای همین سعی می کنم از دری انتقادی تر به این قضیه ورود پیدا کنم تا وجه تمایز آن از تفسیر آمریکایی فروید مشخص شود.

همانطور که می دانید که فروید یک اصل لذت و اصل واقعیت دارد که هر کدام منجر به عملی در جهان خارج میگردد البته با تفاوت هایی که در خواست و البته نحوه آنها موجود است.در تئوری فروید ایگو وظیفه ایجاد توازنی را دارد که از طریق تضاد حاصل بین اصل لذت و واقعیت برهم خورده است.اصل لذت میگوید هر چه میخواهم انجام میدهم ولی اصل واقعیت به محدودیت های موجود در جهان واقعی اشراف دارد و میداند که شدن بسیاری از چیزها یا ممکن نیست و یا نمی توان مستقیما مورد خواست قرار بگیرند و یا محدودیت های دیگری که موضوع فعلی بحثمان نمیباشد.اما مشکلی که لکان با این تفسیر دارد بر میگردد به فهم عینی ایگو محوری ها از موضوع توازن.اینکه انگار به راستی ایگویی عینا وجود دارد و به همین دلیل اصل درمانی را در برقراری تعادل می دانند.علاوه بر فرض وجود عینی و یا حتی ملموس یک ایگو لکان به سالم بودن این ایگو نیز مشکوک است.آیا اصلا ایگو سلامتی دارد که ما بیاییم و سلامت روانی فرد را بر تعادل ایگو پیاده سازی کنیم؟ ایشان نه تنها ایگو را تو پُر فرض کرده اند بلکه برای خود واقعیت هم یک حیثیت لحاظ کرده اند.یعنی تصور می کنند هم ایگو عینیت دارد و هم واقعیت.

در حقیقت میتوان گفت این دیدگاه کمی ساده لوحانه است.واقعیت چیزی جز گسترش لذت نیست.ساختن واقعیت تماما زیر اصول اصل لذت است که انجام میپذیرد.نه تنها ایندو جدای از یکدیگر نیستند بلکه هیچ ایگویی نیز در بین آنها نیست.به عنوان مثال بنگرید به سمینار هفتم که لکان میگوید ” ما واقعیت را بر اساس لذت میسازیم ” و یا سمنیار دوم که میگوید ” اصل واقعیت همان اصل لذت است که به تاخیر افتاده است. “.واقعیت گسترش اصل لذت است.پس میتوان به راحتی دید که طبیعی است تا وارد ساحت خیال نیز بشود.از طرفی دیگر ایگو یک توهم است زیرا در ساحت خیالی است که برساخته میگردد و حتی دیگری بزرگ لکان هم چیزی جز لذت ما نیست.

یکی از بحث های مهمی که لکان از سارتر وام گرفته است ، تفاوت بین ایگو و سوژه است.به طور مختصر باید بگویم ایگو مخصوص امر خیالی است در مقابل سوژه که مختص امر نمادین که در نوشته بعدی حتما بدان خواهیم پرداخت.سارترمیخواهد ایگو را نجات دهد.یک بحث بسیار مهم در فلسفه وجود دارد در ارتباط با وجود یک سوژه نهایی در پس تمام تجربه هاکه کانت با لفظ سوژه استعلایی از آن یاد میکند.ما بحث خود را با هوسرل آغاز کرده و مختصرا به انجام میرسانیم.همانطور که میدانید هوسرل ادعا دارد همه چیز پدیدار است.همه چیز یک اگاهی است و این آگاهی از چیزی را در ساحت اگاهی است که لحاظ میکنیم.ولی سوال اینجا مطرح میشود که این آگاهی برای چه کسی است؟باید یک من پشت تمام این تجربه ها برای وحدت بخشی آنها باشد.در سال ۱۹۰۱ (قبل از چرخش هوسرلی) در پژوهش ها میگوید این “من” یا ایگو لازم نیست.این تجربه ها یا بهتربگوییم این دست از زیست ها را میتوان بدون مرکزیت یک ایگو در نظر گرفت.این مانند همان سخن هیوم است که اعتقادی به مرکزیت یک من در پس تمام تجارب نداشت.این سخن هوسرل البته باعث نقد نوکانتی هایی شد که از اصل “من استعلایی” کانت دفاع میکردند.بحث جالب کانت خود را در فیتشه یا فیخته نشان میدهد.او مسئله منطقی تسلسل را مطرح میکند.به شاگردان خود میگوید به دیوار نگاه کنید.سپس به ایگویی نگاه کنید که به دیوار نگاه میکند.اکنون به ایگویی نگاه کنید که به ایگوی تماشاگر دیوار نگاه میکند.همینطور میتوان تا بی نهایت پیش رفت و به همین دلیل فیخته مدعی است که بایستی یک من پایانی ای وجود داشته باشد.یعنی وقتی به سوژه آگاهی نگاه میکنم این سوژه تبدیل به یک ابژه میگردد.اما نمیتوانم (یا منطقا نباید بتوانم) تمام این سوژه ها را تبدیل به ابژه کنم.در نهایت بایستی یک سوژه ای در میان باشد.سوژه ای که قابلیت تبدیل شدن به یک ابژه را نداشته باشد.این همان ایگوی محض فیخته است.هوسرل هم در نهایت با چرخش خود به یک ایگوی استعلایی دست پیدا میکند که البته با بحث فیخته متفاوت است.

سارتر کتابی دارد به نام استعلای ایگو و در آن بر این دغدغه فلسفی تاکید کرده و خوانش خود را عرضه میکند.میگوید تا کنون فیلسوفان گمان کرده اند ایگو ساکن در اگاهی است.در حالی که هیچ ایگویی چه از حیث فرمال مانند کانت یا ماریتالیستی آن(تلقی ایگومحوران) ساکن در آگاهی نیست.مشکل سارتر در حقیقت با لفظ “در” است.البته ایگویی وجود دارد که به عنوان مثال سینما میرود و در رستوران برای خود غذایی سفارش میدهد.این ایگو عمل میکند در حالی که ما بدان اگاه نیستیم مگر زمانی که بدان فکر کنیم ، یعنی از عمل کردن بایستیم ، اما در همین فکر کردن است که ایگو باز پنهان میگردد و یا گم میشود.در حقیقت ایگو همان عمل کردن است.این قضیه را میتوان تاثیر هایدگر بر سارتر دانست.با توجه به این موضع گیری بعد ها بهتر میتوانیم معنای نظریه لکان را بفهمیم انجا که میگوید ” من هستم آنجا که فکر نمیکنم و فکر میکنم آنجا که نیستم. ” . ایگو بیشتر یک چیز در جهان بیرون از اگاهی است.ازین رو پیشا تاملی است که درنظریه لکان نیز همینطور است.ایگو خود را در حالت علمی ظاهر میکند.پیش از آنکه در ساحت تاملی یا نمادین لکان تبدیل به سوژه گردد اتفاقا او یک ابژه است و تنها تو هم سوژگی دارد.آگاهی نیستی است.سارتر با این تز هوسرلی نیز مخالفت میکند البته که میگوید من فکر میکنم به تصوری پس هستم.از دید سارتر وقتی من به کتابم نگاه میکنم ، در حقیق تنها به کتابم مینگرم و نه به تصورم از کتاب.

ایگو به جای مرکزیت یافتن در آگاهی یک ایگوی تجری است و بر عکس تصور ایگو محوران خودمختار و خودبنیاد نیست و استقلالی از خود ندارد که بخواهد بین اصل لذت و واقعیت وساطت کند.

در قسمت بعدی به امر میل و تفاوت آن به خواست و نیاز و همینطور تفسیر هگلی میل و خوانش کوژو از ارباب و بنده می پردازم.

 

لکان قسمت چهارم

“میل من میل دیگری است” یعنی چه؟

 

میل برای فلاسفه ای مانند افلاطون و ارسطو یک علت بیرونی داشته است.هانطور که ارسطو میگوید میل دست دراز کردن به سمت چیزی است یا به سمت ابژه ای کشیده شدن.آنچه زیبا و نیک است اروس من به ان تعلق میگیرد.همانطور که تمام انسان ها طبیعتا میل به زیبایی دارند.این ما را یاد دو بیتی مشهور باباطاهر می اندازد که میگوید “هر آنچه دیده بیند، دل کند یاد”.اما آیا این جمله را میتوان برعکس کرد؟یعنی ” هر آنچه دل کند یاد ، دیده بیند”؟

بهترین شکل این تعریف را میتوانید در هگل ببینید.اما اولین کسی که میل را از طریق خود سوژه تعریف میکند و نه از طریق ابژه.اسپینوزاست.(میتوانید به کتاب اخلاق ، فصل چهارم تعریف هفتم نگاه کنید.).از این منظر ، میل از طریق میل تعریف میشود و غایت انگاری آن حذف می گردد.

اما لکان میل را ازطریق خوانش کوژو از هگل میخواند زیرا همانطور که میدانید لکان مانند خیلی از اندیشمندان دیگر به عنوان مثال سارتر ، هگل را از طریق کوژو است که یاد میگیرد و از آنرو که میل یکی از اساسی ترین قسمت های لکان است و بر طبق فلسفه هگلی مرتب شده است لازم است تا میل را در نظام هگل تفسیر کنیم.در حقیقت میتوان گفت نظریه میل در هگل به راستی یک شاهکار تمام عیار است.

از نظر کوژو انسان خودآگاهی است و این دقیقه از زمانی آغاز میشود که میگوید “من”.

درمرحله ابتدایی مراد از “من” یک خوداگاهی طبیعی است.”من” بیشتر متوجه جهان بیرونی است.من در عالم نظر میکند و میبیند که برایش چیز هایی وجود دارد که اسباب حفظ زندگی او هستند.در این مرحله ابتدایی “من” توسط میل به چیز طبیعی شکل میگیرد.به عنوان مثال میل به یک خوراکی برای برطرف کردن سائق گشنگی.هنگام برطرف شدن گرسنگی ، خوراک نفی یا نیست میشود.یعنی میتوان گفت که “من” در اثر نفی خوراکی اثبات میشود.اگر به یاد داشته باشید میدانید که اسپینوزا در کتاب اخلاق خود و همینطور هگل به گونه دیگر در پدیدارشناسی میگویند ” هر نفی یک اثبات است” و “هر اثباتی یک نفی است”.پس در این مرحله قاعده از این قرار است که من با نفی یک واقعیت بیرونی ، یک واقیعت درونی را اثبات میکنم.اما این اثبات طبیعی “من” است.همانطور که میدانید روح هگلی نمیتواند ازین آگاهی و اثبات این اگاهی شادان باقی بماند و نا رضایتی آگاهی او را بر آن میدارد تا پا را از این مرحله بیرون گذاشته و در صدد برآید تا یک واقعیت ذهنی را نیز اثبات کند وگرنه در این مرحله هیچ فرقی بین یک انسان خودآگاه و حیوان وجود ندارد.اما برای فراتر رفتن از این مرحله چه باید بکنم؟ یا به سخنی دیگر ، بهتر است بپرسیم “من” چه چیزی را باید نفی کنم تا واقعیت ذهنی خودم را اثبات کنم؟مسلما مجهول ما نمیتواند یک شی طبیعی باشد زیرا اگر چنین باشد “من” باز هم در مرحله ابتدایی است.پاسخ کوژو به این سوال “میل به میل دیگری” است.

این تفاوت مانند تفاوت در عشق و معاشقه میماند.”من” به عنوان عاشق سعی میکنم تا بدن تو را مخاطب میلم قرار دهم یا تلاش من در اینست تا میل تو را مخاطب میل خودم قرار دهم؟در حقیقت تفاوت است در اینکه من میل به بدن دیگری داشته باشم با اینکه میل به میل دیگری(معشوقم) داشته باشم.اگر به بدن معشوق میل بورزم این یک اثبات طبیعی از هویت “من” است ولی اگر میل به میل معشوقم بورزم ، در این صورت خواست من غیر طبیعی است و ازین طریق میتوانم یک هویت “غیرطبیعی” برای “من” اثبات کنم.در اینجا نه تنها من میخواهم عاشق معشوقم باشم بلکه میخواهم معشوق من نیز ، ارزش عاشق بودن من را به رسمیت ببخشد.زیرا من زمانی عاشق او هستم(یعنی در یک رابطه میتوانم جایگاه عاشق را اختیار کنم) که معشوق من بفهمد و قبول کند که عاشقش باشم و وی نیز معشوق من.این همان مسئله و مشکل ” ارزش شناسی ” است که در محاورات روزمره بدان ” قدرشناسی ” میگوییم.همواره این مشکل مرا تهدید میکند که دیگری ارزش من را نمیشناسد و همینطور ممکن است من ارزش دیگری را نشناسم.دقیقا در همین تقابل است که پیکار و یا بهتر بگوییم دیالکتیک پیکار اتفاق می افتد.همان دیالکتیک ارباب و بنده هگل.این تقابل تا لب مرگ پیش میرود البته نباید به مرگ ختم شود.زیرا در صورت مرگ ، به دلیل عدم وجود دیگری برای نفی من ، اثبات من نیز رخت بر میبندد.به هر حال در این منازعه یکی از طرفین تسلیم میشود و رابطه ارباب و بنده شکل میگیرد.بنده وظیفه اش ارضای میل ارباب است ولی توجهی به میل خود ندارد.همانطور که میدانید مارکس نیز ازین منطق استفاده میکند و همینطور ژیژک که به عنوان مثال کارمندان کارخانه لمبورگینی را نمونه می آورد که هیچگاه نمیتوانند سوار لمبورگینی شوند.

این تسلیم بنده و فراموش امیال او کم کم تبدیل به یک نوع زندگی رواقی مابانه میگردد.سعی میکند در این مرحله با فی واقعیت بیرونی آزادی (صوری) به دست آورد.در حقیقت او آزادی بیرونی را که از آن ارباب است نفی میکند و به چیزی میرسد که میتوان به درستی اسم آن را آزادگی گذاشت.البته بنا به منطق هگل چون جهان بیرونی را نفی میکند نمیتواند تصوری از فضیلت داشته باشد زیرا فضیلت در بیرون است و از همینجاست که دچار شکاکیت میشود که دومین مرحله آزادی ِ خوداگاهی در پدیدارشناسی هگل است.ازین رو درون او دوپاره میگردد و گرفتار آگاهی ناخشنود و یا معذب می گردد.

ازینجا می توان فهمید برای بنده ، میل همواره میل دیگری است.این دیگری را به دو نوع میتوانید بخوانید که هر دو نیز درست و البته با هم نیز درست است.اینکه میل من همیشه میل شخص دیگر و همینطور میلی دیگر است.یعنی بایستی دیگری را هم به معنا “other” بخواهید و هم به معنای “another” .در معنای اول ما بندگی دیگری را داریم و در معنای دوم تسلسل میل را.که توضیح این مطلب را میگذارم برای نوشتار بعدی تا بتوانم تفاوت سه مفهوم مهم لکانی اعم از ( need , want , desire ) را روشن کنم.

ازین مطلب چنین بر می آید که جز در مقام بنده نمیتوان سوژه ای ذهنی را اثبات کرد.ارباب یک سوژه طبیعی را اثبات میکند.زیرا میل به یک بدن (بدن ارباب) دارد و اگرچه آزاد است ولی آزاده نیست.در مقابل بنده شرایط متفاوتی دارد.اما چیزی که مشخص است این است که برای اثبات سوژه غیرطبیعی و ذهنی چاره ای جز قرار گرفتن در جایگاه بنده نیست و همانطور هم که میبینید ارباب یک دقیقه ای از پدیدارشناسی است که دیگر اثری از او باقی نمی ماند.میتوان گفت او همان “آخرین انسان” نیچه است.شخصی که دیگر قدرت زایندگی ندارد.اما روح بنده در جریان پدیدارشناسی همچنان به سفر خود ادامه میدهد.ضعف ارباب در همین کار نکردن است.ارباب ماننده بنده با کار خود جهان را نفی نکرده و در تنیجه واقعیت ذهنی ای برای خود اثبات نمیکند.به همین دلیل در طول تاریخ مفهوم آزادی را از دست میدهد.

برگردیم به لکان.همانطور که دیدیم در این مرحله شناخت بر اساس یک پیکار انجام میشود.این شناخت حتی میتواند شناختی کاملا پارانویاگونه گردد.خصلتی که برای لکان به عنوان خصیصه ایگو در مرحله آینه ای بسیار مهم است.ایگو حاصل یک تجربه آینه ایست.اتفاقی که البته تمام شده نیست.بلکه یک ساختار است که تا انتهای زندگی فرد او را همراهی میکند.به راستی میتوان گفت بنیادی تر از تصور شخص است.

اما برای پایان متن برگردیم به نظریه میل نزد لکان.وقتی لکان میگوید میل من همواره میل دیگری است ، با توجه به مبانی فلسفی ای که ذکر شد یک به این معناست که میل من توسط میل فرد دیگری است که جهت دهی شده است.این را میتوان وارد سیاست کرد و گفت میل من توسط یک گفتمان و ایده ائولوژی که همان گفتمان ارباب باشد نظم دهی شده است.من از طریق میل ورزیدن به میل سرمایه دارانه یک بازار هویتی ذهنی به دست می آورم.هویتی که خیالی است.بیشتر از آنکه “من” باشد ، دیگری است.به همین دلیل است که امروزه افراد انسانی هرچه بیشتر شبیه هم میشوند.زیرا هویت ها بیشتر ایگو محور و خیالی میگردند.همسان سازی با یک تصویر آرمانی شده به من البته هویت میبخشد ولی مشکل اینست که “من” او نیستم.این همان مرحله ” خیالی ” یا ” آینه ای ” است که مشخصه آن همسان سازی با یک تصویر است و سو تفاهم در اینکه من آن تصویر هستم و معنای دیگر و دوم گذاره “میل من میل دیگری است” اینست که میل من ، میل به شی دیگری است.به عنوان مثال من میگویم اتومبیل میخواهم.آن را به دست می آورم ولی ژوئیسانس من ارضا نمیشود و احساس میکنم چیز دیگری میخواستم.میگویم مثلا خانه میخواهم ، لباس شیک میخواهم ، یک معشوق دلربا میخواهم ، وسایل لوکس میخواهم و….. در تمامی این خواستن ها میل جایی نمی ایستد و تنها از ابژه ای به ابژه دیگری منتقل می شود.این را می توان قانون پایستگی میل دانست.این تسلسل میل، که میتوان از ان به عنوان وجه تراژیک انسان نام برد باعث میگردد میل ، همراه میل دیگری باشد.
این معنای دوم را در متن بعدی بیشتر توضیح می دهم.

 

گراف میل – لکان

 
این نمودار گراف اولیه میل است.گرافی که کم کم تکمیل میگردد و لکان نظریات خود را بر گرد آن توضیح میدهد.البته منظور از تکمیل شدن آن این نست که از ابتدا لکان فرم خاصی در نظر نداشته است و در طی زمان بر آن اضافه کرده بلکه از حیث آموزشی لازم دیده است تا گراف تدریجی توضیح دهد.شکلی که در این نوشته استفاده شده است همان ابتدایی ترین معنای این گراف را حمل میکند.

در این گراف ما دو حرکت داریم که به وسیله یکدیگر قطع می گردند. یک حرکتی که از میل آغاز میشود و به سوژه خط خورده می رسد و دیگر حرکت از دال یا همان (S) به (S’) است که بعدها آن را صدا یا voice خواهیم خواند. همینطور نقاطی که در این گراف قطع شده اند نقاط کاپیتون یا caption هستند.در گراف های لکان جهت خیلی مهم است.حرکت افقی این گراف حرکت دال هاست و حرکت عمودی همان حرکت میل است.

این گراف نشان می دهد که میل پیوند بین دال ها را می شکند و از طریق این شکستن حرکت دال ها را ثابت یا fixed می کند و دیگر آن حرکتی که خاصیت زبان است را نمیبینم.یعنی همان لغزشی که گفته میشود دال ها از روی هم میلغزند.این فیکس شدن از طریق سنجاق دوزی یا همان نقاط کاپیتون انجام میپذیرد.این توضیح تفسیر یک مفهوم در نهادی مانند ایده ائولوژی است.میلی مانند لیبرالیسم برای تعریف آزادی ، لغزش دال ها را در نقاطی مانند آزادی فردی ، ستایش خوداگاهی و باقی موارد سنجاق میزند تا برای یک موضع لیبرالیستی معنای مشخصی از آزادی وجود داشته باشد.از طرف دیگر میل از طریق ثابت کردن دال ها ، سوژه را بر مینهد و به معنایی او را خط میزند.سوژه ازین طریق تعریف میگردد.نه تنها برای خود بلکه برای دیگری بزرگ و همانطور که این گراف نشان میدهد سوژه به این چرخه دلالتی خاص سنجاق شده است.ازین رو زمانی که ما از سوژه نام میبریم همیشه فردی را مد نظر داریم که توسط یک دلالت خاصی به معنای فوکویی صدا زده شده است و یا احضار گردیده.در حقیقت این مانند همان گفتمان ارباب نیز میباشد که سوژه انسانی حقیقتی را میپذیرد که در واقع میل دیگری است.میلی که چرخه دلالتی خود را به عنوان حقیقت فیکس کرده و علاوه بر آن سوژه هایی را مطابق میل برمینهد.این تصویر نشان میدهد که من به همراه میل خود همیشه یک مازاد به همراه دارم که آن میل دیگری است.اضافه بر من و معرفی کننده من به دیگری بزرگ است.این حالت حتی زمانی که من به نام خود نیز سنجاق میشوم وجود دارد.نامی که مادر< m)other) > برای من انتخاب می کند و یا حتی زمانی که مادر به من می گوید پسر بد یا عزیزم.در اینجا نیز با من توسط میل دیگری شکل می گیریم.

 

 

 

desire

 

 

لکان – قسمت ششم

سوژه خط خورده

 

سوژه خط خورده سوژه ای است که بین خودآگاه و ناخودآگاه شکاف برداشته است. به عنوان مثال شما در لغزش زبانی و انواع تپق های آن می بینید که چیزی نمی گوید ولی همزمان با آن می خواهد چیزی هم بگوید. S لکان را معادل با” Es “ فروید می دانند. یعنی همان نهاد “ id “ . رانه ها یا سائق ها (drive – tribe) از سوژه نشات می گیرند. رانه ها متوجه ابژه های جزئی اند مانند پستان به مثابه یک ابژه دهانی. اما سوال اینجاست که سابژکتیویته چگونه می تواند رانه داشته باشد و متوجه یک ابژه جزئی باشد آنهم زمانی که از مرحله آینه ای گذر کرده است؟

لکان اصطلاحی را معرفی می کند که ارنست جونز به میان آورده بود. آفانیسیس که به زمانی گفته می شود که ستاره ای در آسمان ناپدید می شود و قابل رویت نیست.ارنست جونز از این اصطلاح برای اشاره به ناپدید شدن میل جنسی استفاده می کرد ولی لکان این موضوع را گسترش داد و وارد عرصه نمادین کرد.سوژه در نظم نمادین پنهان می شود یا به معنای محو (fade) می گردد.

این یک منطق ناگزیر است.مانند زمانی که یک سارق به شخصی می گوید یا پولت را به من بده یا تو را خواهم کشت.سارق از فرد میخواهد بین پول و زندگی یکی را انتخاب کند ولی در واقع او انتخابی برای فرد مورد سرقت قرار گرفته باقی نمیگذارد.او تنها میتواند زندگی را انتخاب کند.زیرا پول بدون زندگی نمیتواند یک انتخاب حقیقی باشد.این انتخاب به شکلی دیگر در مسائل طلاق مطرح میشود که به زن میگویند یا برمیگردی سر خانه و از حق طلاق چشم پوشی میکنی و یا دیگر بچه ای نداری.این انتخاب هم مانند انتخاب سرقت در حقیقت میخواهد به زن اجبار کند به خانه برگردد و از حق طلاق صرف نظر کند.در حقیقت انتخاب دوم ، انتخابی است که امکان انتخاب شدن ندارد و یا به نوعی خطر بسیار بالایی را عرضه می کند.

ورود به عرصه نمادین نیز با چنین انتخاب اجباری ای حاصل می گردد.یا زبان را می پذیری یا زندگی ای نخواهی داشت.در حقیقت از شما خواسته میشود تا بین آزادی و زندگی انتخاب کنید.البته آزادی ای که به معنای مرگ است.آزادی از نظام نمادین همان مرگی است که گرچه وجود خواهید داشت ولی ادراک نخواهید شد.در حقیقت این انتخاب نیز بین مرگ و زندگی است.آیا حاضر خواهید بود تا سر حد مرگ برای آزادی بجنگید و اختگی را نپذیرید؟ از طرفی دیگر میتوان این جبر را انتخاب بین خود و دیگری بزرگ هم نامید.

در صورت انتخاب زندگی و چشم پوشی از آزادی و میل مادر شما زندگی را خواهید داشت ولی همیشه با یک کمبود.با یک خلأ و حفره.همان خلائی که در زبان است.اینجا دومین از خودبیگانگی اتفاق می افتد.اولین خودبیگانی در مرحله آینه ای بود و همانندسازی با تصویری ایده آل و دومین از خودبیگانگی در سطح نمادین اتفاق می افتد که پذیرش زبان و اختگی و معرفی شدن به ساحت نمادین به مثابه یک سوژه است.سوژه با انتخاب دیگری بزرگ محو (fade) میگردد.با ورود به عرصه نمادین یک حفره خواهد داشت.این حفره را در سطح میل نیز میتوانید ببینید.سوژه کسی است که میل دارد بی آنکه ابژه خاصی را مورد میلش باشد.در حقیقت میل او دیگر ، میل دیگری است.میلی که هم توسط دیگری سامان می یابد یعنی همان دیگری بزرگ یا ساحت زبان و ابژه او همواره ابژه دیگری است.در اینجا فرد باید از خواستن (want) خود هم دست بشوید.ازین زمان به بعد تنها می تواند آرزومندی و یا تمنا (desire) داشته باشد.ازین زمان به بعد هستی سوژه توسط زبان دگردیس می شود بایستی بپذیرد تا توسط یک دال معرفی گردد.دیگر تامل دکارتی را نخواهد داشت و نمیتواند به خود بیاندیشد مگر آنکه بخواهد معنای خود را از دست بدهد.البته او میتواند عمل کند اما نمیتواند راجع به خویش چیزی بپرسد مگر آنکه خطر های آن را نیز بپذیرد.رد این ساحت نمادین و نپذیرفتن اختگی و یا کستراسیون فرد البته گرفتار سایکوز نیز خواهد گشت.زیرا در اسارت میل مادر باقی می ماند و جمله مرگ بار از من چه می خواهی او را دچار جنون می گرداند.

نکته دیگر اینکه اریستوفانس در دیالوگ ضیافت افلاطون صحبت از تز روح گمشده و یا نیمه گمشده (soulmate) می کند.این اصطلاح رایج در داستان های عشقی حکایت از همین خط خوردگی و دوپارگی سوژه انسان است.در حقیقت سوژه نیمی از خود را از دست داده است و در عشق به دنبال پرکردن این خلائی است که البته هیچگاه پر نخواهد شد.نیمه گمشده پیدا شدنی نیست.نیمه ای که زبان گمش میکند.این نیمه معشوق نیست.بلکه قسمتی از خود من است.

نکته آخر اینکه سمبولیک از ریشه ای یونانی می آید که به معنای دو انگشتر نیمه و جداشده ای هست که به هم می زنند تا یکی شود و به راستی می توان معنای تحلیلی تر این استعاره را در توضیح لکان از ساحت نمادین دید.

 

منابع:

صفحه روانکاوی

صفحه ژک لکان


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=7414

  تاریخ انتشار: ۴ دی ۱۳۹۳، ساعت: ۲۳:۴۶