پنج شنبه ۹ تیر ۱۴۰۱

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:درسنامه های دکتر کدیور، دکتر میترا کدیور، روانکاوی در انجمن فرویدی، قابل تامل

درسنامه‌های دکتر کدیور: ادامه مقاله «ماورای اصل لذت»

از کلاس‌های عرصه فرویدی  مکتب لکان

ادامه مقاله «ماورای اصل لذت»

فروید چند نکته اساسی را به فاصله چند سطر مطرح کرده که ممکن است به آنها توجه نشده باشد. یک نکته بسیار مهم این است که آنچه را که قبلاً تحت نام War neuroses یا نوروزهای جنگ صحبتش را کردیم در واقع می تواند یک نوروز تروماتیک باشد. چون که در مورد نوروزهای جنگ هم بایستی اول یک conflict در ego وجود داشته باشد تا آن نوروز جنگ بوجود بیاید. بنابراین باز یکبار دیگر می بینیم که حداقل در مورد war neuroses ما نمی توانیم استثناء قائل شویم و بگوییم که یک شرایط خاص آن را بوجود آورده است، بلکه متوجه می شویم که یک فاکتور کمی است که در درون یک ساختار کیفی تأثیر خود را می گذارد. یعنی باید آن ساختار کیفی از ابتدا وجود داشته باشد، آن تعارض در ego از اول وجود داشته باشد، بعد این شخص به جنگ برود و سپس در او یک نوروز جنگ ایجاد گردد. باز هم اینجا فروید تأکید می کند که این کلمه نوروز جنگ که بکار می بریم یک چیزی بیشتر از این هاست که بخواهیم فقط به شرایط وقوع بیماری اکتفا کنیم، یعنی اینکه فقط در جنگ اتفاق بیفتد. پس این هم نکته خیلی مهمی است که باید یک conflict در ego وجود داشته باشد.

قبلاً فروید جایی صحبت از این کرد که اگر در جریان جنگ یک جراحت فیزیکی، صدمات و لطمات جسمی بوجود بیاید باعث می شود که احتمال بروز یک نوروز تروماتیک کاهش یابد، و حالا فروید صحبت از این می کند که آن موضوعی را که مطرح کرد قابل فهم می شود اگر دو مطلبی را که تحقیقات روانکاوی اثبات کرده در نظر بگیریم. دو نکته: یکی اینکه هرگونه   agitation یعنی تنش یا تکان مکانیکی را باید بعنوان یک منبع excitement جنسی، برانگیختگی جنسی، بدانیم که قبلاً در سه جستار در مورد تئوری سکسوالیته صحبت اش را کرده بود، و دوم اینکه هر بیماری ای که تب دار باشد اثر قوی ای در توزیع لیبیدو دارد. اینجاست که وارد همان مقوله ای می شویم که قبلاً صحبت اش را کردیم: درد مزمن، و گفتیم درد حاد با درد مزمن کاملاً متفاوت است و آن مطالبی که آن روز مطرح کردیم تماماً در مورد درد حاد بود. چون درد مزمن کنترلش و عملکردش، در توزیع لیبیدو اثر می کند و آنجاست که دخالت می کند. اینجا دو مطلب است، یکی اینکه آن ضربه مکانیکی ای که دراثر تروما بوجود می آید به مقدار زیادی می تواند برانگیختگی جنسی ایجاد کند و بعد وقتی که این برانگیختگی ایجاد شد، اگر که آمادگی لازم بصورت اضطراب وجود نداشته باشد، این خود می تواند یک تأثیر تروماتیک داشته باشد. ببینید فروید اینجا هم دارد آن نظریه قدیمی اش را حفظ می کند که تروما همیشه Sexual است حتی وقتی که یک شوک مکانیکی وارد می شود، چون که برانگیختگی زیاد از حدی تولید می کند، این تروماست. از طرف دیگر آن جراحت فیزیکی که همزمان بوجود می آید یک مقدار سرمایه گذاری اضافی نارسی سیستی روی آن عضو مجروح بوجود می آورد که باعث می شود مقدار زیادی از این برانگیختگی Bind شده و از شدتش کاسته شود. بنابراین دو جریان مختلف و متضاد در عین حال بوجود می آید. اگر که یک شوک تروماتیک، یک شوک مکانیکی منظورم است، یک برانگیختگی جنسی بوجود می آورد – که این برانگیختگی جنسی است که کار یک تروما را انجام می دهد – اگر که همراه آن جراحتی ایجاد شود بخاطر این که یک سرمایه گذاری اضافی نارسی سیستی روی این عضو انجام می گیرد، مقدار زیادی از این برانگیختگی جنسی Bind می شود، متصل می شود، و از میزان تروما کاسته می شود. پس اینجا نکته دیگری مطرح می شود: اینجا علاوه بر اینکه شروع تئوری اضطراب و احساس گناه بود، موضوع conversion و در واقع Somatization مطرح می شود.

هرجور Somatization در نحوه توزیع لیبیدو تغییراتی ایجاد می کند و اینجا این موضوع را توضیح می دهد و دوباره برمی گردیم به این نکته که دکتر… مطرح کرد. درد مزمن کارش این است که در توزیع لیبیدو دخالت کند. بنابراین مسلم است که شما کاری اش نمی توانید بکنید و مسلم است که هیچ دارویی روی آن تأثیر ندارد. بخاطر اینکه نقش اساسی در توزیع لیبیدو دارد و اگر بخواهد بگونه ای این درد از بین برود به همراهش نارسی سیستیک کاتکسیس که در این عضو وجود داشته نیز از بین می رود، و بنابراین یکبار دیگر شخص توسط تحریکاتی که وجود دارد در آن “برانگیختگی ها” غرق می شود و یک nervous breakdown برای او ایجاد می گردد. بنابراین علاوه بر اضطراب که یکی از راه های دفاعی بسیار با اهمیت است، در بسیاری از موارد هم این درد است که این کار را انجام می دهد و توزیع لیبیدو را به نحوی تنظیم می کند که شخص در یک حالت تعادلی قرار بگیرد و اجازه ندهد که وضع از این بدتر شود، و بنابراین چه بهتر که داروی شما اثر نمی کند و اگر هم اثر می کرد نبایستی می دادید.

در پاسخ به سئوال: خود شخص در آن وضعیت excitement است و این درد اقتصاد روانی را بگونه ای به حالت تعادل نگه می دارد. اگر این درد از این میان برداشته شود، تعادل اقتصاد روانی بهم می ریزد و این کاری است که هر سمپتومی انجام می دهد، و یکی از کارهای اساسی آن هم هست.

حالا پیش تر که رفتیم بیشتر متوجه می شوید، من همیشه برای شما سه حلقه کشیدم که نشانه سه بعد مختلف است. بعدهای تصویری و سمبولیک و واقع را نشان دادم که اینها بصورت سه حلقه به هم متصل هستند. اما در واقع در آموزش هایی که لکان در سالهای آخر عمرش دارد این سه حلقه را توسط یک حلقه چهارم به هم متصل می کند. این حلقه چهارم سمپتوم است و سمپتوم کارش این است که نه تنها این سه بعد را بهم وصل کند، بلکه آنها را در یک حالت تعادل نگه دارد. این توضیح لکانی اش است. اما توضیح فرویدی اش این است که سمپتوم اقتصاد روانی را در حالت تعادل نگه می دارد و دردهای مزمن هم همین کار را انجام می دهند و یک سمپتوم هستند که اقتصاد روانی را در حالت تعادل نگه می دارند، و اگر شما آنها را حذف کنید این اقتصاد وضعیتش بهم می ریزد و شخص توسط یک مقدار انرژی های روانی که حالا افسارگسیخته شده اند مورد تهاجم قرار می گیرد و در اثر فشار این انرژی های افسار گسیخته غرق می شود. به همین دلیل است که درد را نباید از بین برد وقتی که نتوانیم چیز دیگری جایگزینش کنیم. وقتی که شخص دیگر نیازی به این دردها نداشته باشد آنها را رها می کند. مثلاً در جریان یک روانکاوی بسیاری از این دردهای جسمی از بین می روند چون دیگر برای حفظ تعادل روانی نیازی به آنها نیست ولی تا وقتی که به آنها نیاز هست نباید آنها را از بین برد و در بسیاری از موارد هم نمی توان آنها را از بین برد.

 در پاسخ به سئوال: کار نارسیسیسم چیست؟ اول ببینیم سکسوالیته یعنی چه؟ سکسوالیته یعنی یک مقدار انرژی صرف ابژه ها می شود، سکسوالیته یعنی این فقط. نارسیسیسم یعنی اینکه این انرژی صرف ابژه ها نمی شود، صرف ایگو می شود. یک ترومای سکسوال زمانی است که مقدار زیادی انرژی از ارگانیسم هدر می رود، می رود به سمت ابژه، و این کار شخص را تخلیه می کند، فقیرش می کند. ولی وقتی که مقداری از این انرژی برگردد به صورت نارسیسیسم، شخص از آن فقیر شدن از آن تخلیه کامل نجات می یابد. کار نارسی سیسم اینجا این است و صحبت از این می شود. چون در مقاله اش فروید صحبت از چند جور نارسیسیسم کرد. وقتی که یک عضوی تبدیل به یک ابژه می شود و رویش سرمایه گذاری می شود این حالا نوعی سرمایه گذاری نارسی سیستیک است که باعث می شود که تمام انرژی ها به خارج هدر نرود و مقداری از آن باقی بماند.

در پاسخ به سئوال: گفتیم که سمپتوم در واقع یک جور لذت بردن است. موضوع اینجاست که سمپتوم کارکردهای مختلف دارد. یک کارش این است که در اقتصاد روانی تعادل بوجود بیاورد. یعنی وقتی که انرژی های روانی زیادی در خارج سرمایه گذاری می شوند و هدر می روند کاری می کند که هدر نروند و وقتی که انرژی ها زیادی در درون جمع شده اند کاری بکند که خارج شوند، یعنی هر دو کار را انجام می دهد و جریان لیبیدو را در هر دو جهت برقرار می کند. همین سمپتوم های دردناک یا Conversion را در هیستریک مثال بزنیم، سمپتوم برای او همین کار را می کند. یعنی هیستریک تعداد بسیار زیادی ابژه در ناخودآگاهش دارد که روی آنها سرمایه گذاری می کند و این امر از لحاظ لیبیدوئی بسیار فقیرش می کند. همین موضوع یکی از مهمترین دلایل عمده ترین شکایت هیستریک است. یعنی شکایت از فقیر شدن و فقیر بودن و نداشتن بطور کلی: نداشتن پول- نداشتن انرژی- نداشتن هویت- نداشتن اسم و رسم- نداشتن خانواده… یکی از علل عمده این شکایت از نداشتن اینست که آنها مقدار زیادی انرژی صرف ابژه هایی که در ناخودآگاهشان است می کنند و همین امر آنها را “فقیر” می کند. اتفاقاً وقتی که این Conversion ها انجام می گیرند عضو مربوطه کار ابژه را انجام می دهد و باعث می شود که مقداری از انرژی صرف این عضو شده و در واقع به درون شخص برگردد. حالا این به این معنی نیست که این واقعه خوب است. اینجا هم جور دیگری انرژی هدر می رود ولی این کار جلوی تخلیه کامل انرژی را می گیرد. اینطوری نیست که مداوایی باشد و جلوی این روند گرفته شود ولی موضوع اینجاست که چون عضو هم مثل یک ابژه عمل می کند از فقیر شدن مطلق جلوگیری می شود.

اینجا مثالی از نوع دیگر می زند و می گوید در هر موردی که بیماری جسمی وجود داشته باشد در این توزیع لیبیدو تغییرات اساسی ایجاد می شود. در مورد ملانکولی می گوید که ملانکولی درست برعکس هیستری است. در ملانکولی انرژی برروی ابژه های خارجی نیست که سرمایه گذاری می شود. در مقاله نارسیسیسم خواندیم که انرژی روی قسمتی از ایگو یعنی ایگو ایده آل – یا آنچه را که ما امروزه سوپرایگو می نامیم – سرمایه گذاری می شود. سوپرایگو در اثر این سرمایه گذاری بسیار قدرتمند شده و بر علیه ایگو قد علم می کند و آن را زیر ضربات خود می گیرد و ملانکولی یعنی این، یعنی وقتی که سوپرایگو از حد متعارف مهاجم تر است. خشن تر است، بی رحم تر است و ایگو در مقابلش بی پناه و بدون دفاع است. و حالا اگر یک بیماری فیزیکی در این میان پیش بیاید چه می شود؟ در ملانکولی انرژی از نوع نارسی سیستیک است. فروید ملانکولی را بعنوان یک سرمایه گذاری نارسی سیستیک مثال زد. اما وقتی عضوی مریض می شود مقداری از آن انرژی که روی سوپرایگو سرمایه گذاری شده بود و آن قدرت بی حد را به سوپرایگو می داد از آنجا گرفته شده و به این عضو مجروح منتقل می شود و در نتیجه تعارضی که بین این دو سیستم بود، بین سوپر ایگو و ایگو بود، تخفیف پیدا می کند. فروید معتقد است که حتی یک اسکیزوفرنی کاملاً پیشرفته می تواند در چنین شرایطی تخفیف هایی در آن ایجاد شود.

در پاسخ به سئوال در مورد شکنجه بیماران اسکیزوفرنیک

بسیاری از کارهایی که در روانپزشکی انجام می شود یک جور شکنجه است. بستن دست و پای آنها- غذا دادن اجباری توسط سوند معده- انواع شوک ها- نگهداری در سلول های انفرادی یا برعکس در سالن های وسیع با ازدحام بسیار بالا.

در پاسخ به سئوال: کار اضطراب با کار Shield فرق می کند. برای مثال همه می دانند که انسان از حدود %۱۰  مغزش بیشتر استفاده نمی کند. یعنی این که وقتی استفاده می کنید که به روی تحریکات خارجی بازش کنید. این می شود استفاده کردن. وقتی به روی تحریکات بسته است، یعنی استفاده نمی کنید و یعنی اینکه بشر بصورت بنیادی خودش را به روی تحریکات خارجی می بندد. کار نداریم که این امر از لحاظ آناتومیک، امبریولوژیک و بیولوژیک چه جوری بوجود آمده است. همه اینها را در فصل قبل فروید توضیح داده است و توضیحات اش هم خیلی کامل بوده و همه را هم خواندیم، برای این که ببینیم از این لحاظ چه روندی را طی می کند تا آن Shield بوجود بیاید. اما آن Anxiety یک چیز دیگری است. می گوید علاوه بر اینکه باید آن لایه محافظتی، آن سپر را داشته باشد، anxiety از آن جهت لازم است که شخص غافلگیر نشود. fright را به فارسی وحشت ترجمه کردیم ولی وحشت نیست. غافلگیری است، جاخوردن است، هول کردن است. Vigilance برای این است که دستگاه روانی آمادگی داشته باشد، جا نخورد، و این دو با هم فرق دارد.

در پاسخ به سئوال: وقتی که ما یک مقدار پیشتر برویم می بینیم که یک سری اضطراب ها هست که یک جور آمادگی است برای تحریکاتی که از دنیای خارجی می آیند، اما قسمت اعظم اضطراب ها اصلا این چنین نیست. برای این که قبلاً صحبت شد: فروید گفت برای تحریکاتی که از درون می آیند سیستم روانی هیچ جور دفاعی ندارد. تنها دفاعی که سیستم روانی می تواند انجام بدهد و از خودش اختراع کند، این است که با آن طوری رفتار کند که گویی از خارج آمده است. این نوع از اضطرابها آن دروغی است که دستگاه روانی به خودش می گوید. یعنی دارد در مقابل یک سری تحریکات که از درون آمده مکانیسمی را بکار می برد که در واقع مکانیسمی بوده است که در اصل برای تحریکاتی که از خارج آمده اند ساخته شده است. حالا اگر بخواهید اسم این را بگذارید پاتولوژیک، بگذارید ولی این کاری است که دستگاه روانی می کند، وقتی که دیگر چاره ای ندارد، برای اینکه در مقابل تحریکاتی که از درونش می آیند هیچ راه چاره ای ندارد. حالا آن آدمی که می گویید اضطراب در او به حدی شدت پیدا کرده که Function او مختل شده این را نمی توان همیشه به حساب یک عامل خارجی، یک ترومای بیرونی، گذاشت. ما اینجا داریم صحبت از آدمی می کنیم که فرستادندش به جنگ. می گوئیم اگر این شخص آموزش دیده باشد، اگر بداند در جنگ چه اتفاقاتی می افتد، آمادگی لازم را دارد، اضطراب را هم دارد، و همین امر او را محافظت می کند. او را در مقابل نوروز جنگ محافظت می کند. ولی آنچه شما می گویید اصلاً یک چیز دیگر است. آن شخص برای تحریکات درونی اش است که مکانیسم دفاعی اضطراب را فعال کرده است، ولی چون این مکانیسم دفاعی برای این مورد خاص کارایی لازم را ندارد او مجبور است این مکانیسم را بیشتر گسترش بدهد، او باید شدت آن را افزایش دهد تا شاید تحریکات درون را مهار کند. بنابراین شما بنظرتان می آید که یک اضطراب پاتولوژیک بوجود آمده است و این که این اضطراب کارآیی ندارد. در واقع این اضطراب کارآیی دارد چون که به گونه ای تحریکات درونی را مخفی می کند، ولی آن چیزی که از درونش می آید آنقدر عظیم است که function آن آدم را مختل کند. پس این اضطراب نیست که function او را مختل می کند بلکه این چیزی که از درون او می آید است که این کار را می کند.

در پاسخ به سئوال: دنیا برایش فقیر می شود. یعنی این که سرمایه گذاری روی دنیا ندارد. ابژه خارجی ندارد. یک سری تحریکات است که در هر صورت باید آنها را جذب کنید. اگر خواب باشید، در حالت کما باشید، بالطبع مقدار زیادی از این تحریکات نمی گذرد. حالا اگر سرمایه گذاری خارجی از یک حدی بیشتر برداشته شود شخص اصلاً کاتاتونیک می شود.

                                                          *************

این اثر اصلا چگونه بوجود آمده است؟ در چه سالی در چه ماهی شروع به نوشتن آن کرده و چه موقع آن را تمام کرده است؟ فروید دوبار روی آن کار کرده و بعد رفته مقاله Uncanny را نوشته است و در مقاله Uncanny فقط صحبت از Compulsion to repeat است. ولی بعدا صحبت از غریزه مرگ می کند و در یک کنگره در لاهه که مقاله مکملی بر تئوری رویاها را ارائه می دهد، صحبت از این مقاله می کند و می گوید که بزودی چنین مقاله ای منتشر می شود و توضیحات بیشتر در مورد غریزه مرگ در آن وجود دارد. موضوعی که در این مقاله مطرح می شود و همانطور که عنوان مقاله نشان می دهد، ماورای اصل لذت است. تا این سال یعنی ۱۹۱۹ که فروید شروع کرده به نوشتن این مقاله، یعنی از زمان انتشار مقاله ای که در سال ۱۹۱۱ نوشته، تئوری روانکاوی معتقد به وجود دو اصل بوده که در سیستم روانی جاری هستند. یکی اصل لذت و دیگری اصل واقعیت. فروید در آنجا می گوید که اصل لذت اصل حاکم بر سیستم روانی است ولی بعلت این که موجود انسانی با اتکاء به اصل لذت به تنهایی نمی توانسته اصولاً ادامه حیات بدهد مجبور شده به واقعیت تن بدهد و اصلی را که این واقعیت را در محاسبات خود ملحوظ می کرده است وارد سیستم روانی اش بکند، یعنی اصل واقعیت را. به این ترتیب بشر مجبور شده که به واقعیت های موجود در جهان پیرامونش توجه کند و خودش را با آنها تطبیق بدهد تا بتواند قبل از هرچیز زنده بماند و بعداً به لذت دست یابد. ولی فروید همانجا می گوید که این اصل واقعیت، یک اصل لذت تأخیری است یا یک اصل لذتی است با راهی طولانی تر، چرا که شخص مجبور شده یک دور بیشتر بزند تا به آن لذتی که دنبالش بوده برسد. اصل واقعیت هم در نهایت این است که شخص به لذت برسد، حالا با درنظر گرفتن توی گیومه “واقعیت های” دور و بر خودش در دنیای خارج. منتهی خود فروید هم توضیح می دهد، در ابتدای قسمت دوم و سوم توضیح می دهد، آنجا که می گوید: دستاوردهای روانکاوی حالا به نقطه ای رسیده است که دیگر به ما این امکان را نمی دهد که هنوز هم باور داشته باشیم اصل لذت بدون چون و چرا در سیستم روانی حاکم است، و نکات بسیاری وجود دارد که او یک یک آنها را اسم می برد که نشان دهنده آن است که نمی شود بطور سیستماتیک به حاکمیت اصل لذت معتقد بود، و تمام این مقاله در مورد این است و این که بگونه ای این مقاله نقطه اوج نوشته های متاپسیکولوژیک فروید است که از حدود ۱۹۱۳ شروع شده، با شربر، یا حتی با آن سه جستار در مورد Infantile Sexuality و یا توتم و تابو و آن حول و حوش. شربر که در سال ۱۹۱۱ نوشته شد، و در همان سال نیز این Two principles of mental functioning نوشته شد یعنی از همان زمان ها این مقولات شروع شده و حالا اینجا به نقطه اوج خود رسیده است. موضوعی که برای یک چنین چرخش صد و هشتاد درجه ایی در تئوری روانکاوی بسیار تعیین کننده بوده است. بخصوص این واقعیت است که درمان روانکاوی دیگر مثل سابق جواب نمی داده و آن مدلی که قبلاً بکار برده می شده –  و در Case presentation های فروید مشهود است – و آن روش هایی که مرسوم بوده دیگر جواب نمی داده، و این است که فروید مجبور شده یک تجدید نظر کلی کند، و از این مرحله است که روانکاوی به معنای واقعی متولد می شود، و می شود گفت که تا قبل از آن حتی خود فروید هم فقط رواندرمانی می کرده است، و با در نظر گرفتن این مقوله که چیزی ورای اصل لذت در سیستم روانی وجود دارد، فروید حالا یک چرخش صد و هشتاد درجه ای هم در تئوری و هم در تکنیک انجام می دهد. همانطور که قبلاً هم به شما گفتم که این مقاله را می شود با چشمه غدیرخم مقایسه کرد: یعنی از اینجا معلوم می شود چه کسی فرویدی است، چه کسی فرویدی نیست. این یعنی کسانی که این مقاله و پیامدهای آن را در نظر گرفته و دنبال کردند و کسانی که تا همین جا ماندند و آن روش قدیمی فروید  را -آن روش کارکردن قدیمی فروید را، که می توان گفت بنوعی رواندرمانی بوده است و خودش هم معتقد شده که آن روش دیگر کارساز نیست – آن را اساس کار خود قرار دادند. فروید سه مقاله دیگر دارد که Precursor ها یا پیش درآمدهای این مقاله هستند که یکی از آنها “Uncanny” یا “غرابت مشوش کننده” و دیگری مقاله “مکملی بر تئوری رویاها” و مقاله سوم که تقریباً هیچکس نمی خواهد راجع به آن حرف بزند و بسیار مقاله مشوش کننده و بهم ریزاننده ای است، مقاله “کودکی را می زنند” است که در آن راجع به فانتاسم صحبت می کند. در این مقاله “کودکی را می زنند” فروید به مقدمه فانتاسم می پردازد. بدون توجه به این مقوله، یعنی بدون توجه به فانتاسم، و اکتفا کردن کار روانکاوی به آنالیز تراوشات ناخودآگاه، که در آن محدوده زمانی معمول و مرسوم بوده، کار را به جایی نمی رساند. و به همین دلیل است که در مکتب لکان یک روانکاوی فقط موقعی پایان یافته تلقی می شود که سوژه اصطلاحاً از میان فانتاسم عبور کرده باشد، و اگر در جریان یک روانکاوی سوژه مدام بعد سمبولیک خودش را دور بزند و در چرخه بی پایان آنالیز تراوشات ناخودآگاه – که خود پایان ناپذیرند – بیفتد در نهایت فقط آن چیزی حاصل می شود که فروید آن را روانکاوی پایان ناپذیر نامیده است. موقعی یک روانکاوی پایان پذیر است که آنالیزان را به فانتاسمش هدایت کند و از میان فانتاسمش عبورش دهد و این فرق روانکاوی و رواندرمانی است. آن مقاله “کودکی را می زنند”، کسی جز لکانی ها به سراغش نمی روند. این مقاله “Uncanny” یا “غرابت مشوش کننده” هم زیاد خواننده ای ندارد. این مقاله ماورای اصل لذت هم مقاله ای نیست که بشود بسادگی از آن گذشت. منتهی مقاله ای بوده که در همان زمان فروید هم بسیار Controversy داشته و می شود گفت تقریبا تمام شاگردانش بطور یکپارچه با این مقوله غریزه مرگ به مخالفت برخاستند. حالا خود شما هم این مقاله را بخوانید متوجه می شوید که چرا این مقاله ای است که برای بار دهم و صدم هم که می خوانید اذیت می شوید. از آن چیزهایی است که به کلی تیشه به ریشه تمام توهم ها و خواب و خیال ها می زند و آن داستان های تخیلی را که در مورد روح و روان آدمی ساخته ایم بهم می ریزد. بخاطر همین هم هست که هرچند وقت یکبار فروید یک Footnote به آن اضافه کرده است؛ گوئی قصد دارد آن شوک اولیه را کاهش دهد و شاگردان Panicزده اش را کمی آرام کند. به زیر سئوال بردن اصل لذت یکی از نتایجش این است که تئوری رویاها را هم زیر سئوال می برد. در کتاب تعبیر رویا فروید همه جا تأکید کرده که رویا برآورده شدن یک آرزوی ناخودآگاه است، به تحقق رسیدن یک آرزوی ناخودآگاه است، بنابراین رویاهایی که دردناک هستند، کابوس ها، رویاهایی که در آن شخص تنبیه می شود Punishment dreams و Traumatic dreams این ها را باید فروید از نو مورد ارزیابی قرار دهد و بگوید که آیا آنها هم از این اصل پیروی می کنند یا نه؟ فروید معتقد است که همه رویاها از این اصل پیروی می کنند، منتهی در همین سخنرانی با عنوان “مکملی بر تئوری رویاها” ارجاع می دهد به این مقاله و می گوید که در آنجا توضیح بیشتری می دهم و از جمله دوتا موضوع بسیار مهم را مطرح می کند: یکی مسئله Punishment dreams است که ممکن است بنظر برسد که شخص در یک رویایی تنبیه می شود و نه تنها هیچ لذتی نمی برد بلکه با ترس و وحشت از خواب می پرد. در این مورد او می گوید که این یک Wish fulfillment از طرف ideal ego است و در این مقاله بعداً توضیح می دهد که در این نوع رویا به جای اینکه آرزوی نهفته در رویا تحقق یابد تنبیهی که درخور آن است در رویا تحقق می یابد، یعنی باز هم یک آرزو برآورده می شود. و لکان در دو کلمه موضوع را روشن کرده، گفته که وقتی شما در انگلستان، در ۱۹۵۰ هنوز این قانون وجود داشته، وقتی که توهین به پادشاه انگلستان مجازاتش این باشد که سر شخص از بدنش جدا شود، کسی که بخواهد بگوید ملکه انگلستان یک گوساله است، خواب می بیند که سر خودش از بدنش جدا شده. بیشتر از این هم توضیح لازم ندارد. یعنی به جای اینکه مستقیماً خواب ببیند که آنچه را نهی شده است انجام می دهد، آن مجازاتی را که برای این موضوع نهی شده مقرر شده است در خواب می بیند. فروید در اینجا اشاره ای هم به کار آقای دکتر می کند. (بیچاره فروید چقدر مجبور بوده است این دری وری های دیگران را صاف کند). این آقای دکتر می گوید در نارسیسیسم هم دیدیم که در خواب، هنگام خوابیدن هم یکسری افکار جریان می یابند و اسم آنها را هم گذاشته Autistic thinking (انگار نوع دیگر Thinking هم وجود دارد غیر از autistic آن). فروید هم خیلی محترمانه می گوید که بله، اینها همه درست ولی این هیچ ربطی به کار رویا ندارد. (کار رویا را قبلاً در این کلاس ها توضیح دادیم). این که این آقا گفته درست است، اینها کار ناخودآگاه است، در واقع کار پیش آگاه هم هست، ولی هرکار ناخودآگاهی کار رویا نیست. (قبلاً هم صحبتش را کردیم، فروید مقدمه ای دارد بنام کار رویا و مقوله دیگری بنام کار طنز و مکانیزم های هریک را مشروحًا توضیح داده و فرق آنها را با دیگر فعالیت های ناخودآگاه مشخص کرده است).

حال این    Project for a scientific psychology 1950. اینها مقالاتی است که به صورت Postmortem چاپ شده، خود فروید این ها را منتشر نکرده، بعد از مرگش به چاپ رسیده، در سال ۱۹۵۰، ولی در سال ۱۸۹۵ نوشته شده. می توان گفت که این سخت ترین اثر فروید است. در یادداشت ناشر دیدیم که چند جا راجع به این صحبت کرده و توی مقاله ملانکولی نیز. یعنی بیست و پنج سال پیش از این فروید همین مطلب را در ذهنش داشته و در واقع می شود گفت که در این Project بسیاری از نظریات بعدی فروید همچون یک کریستال متراکم نهفته است و بخاطر همین متراکم بودن مطالب بسیار پیچیده و غامض است. شاید این اصلا سخت ترین اثر فروید باشد و این نکته بسیار قابل تأملی است.

تا اینجا متوجه شدید چی شد؟ این مقاله از همان اول یک تیشه به ریشه باورهاست. در ابتدا توضیح می دهد که برای ما، یعنی برای تئوری روانکاوی، این یک اصل ثابت شده است که سیستم روان تحت تأثیر یک اصل ثابت است بنام اصل لذت، و تمام فعالیت های سیستم روانی را این اصل لذت است که تنظیم می کند، و این که کار سیستم روانی این است که از ناخوشی دوری کند و بسمت خوشی برود. او می گوید اینهایی که تا حالا توضیح دادیم یک توضیح اقتصادی از سیستم روانی بود، و می گوید که حالا اگر ما توضیح توپوگرافیک و دینامیک را هم به آن اضافه کنیم آنوقت این تئوری ما کامل می شود. فروید می گوید این ادعا که سیستم روانی تحت تسلط اصل لذت است ممکن است ما را به یاد بعضی سیستم های فکری بیاندازد، یعنی سیستم های فلسفی. ما در فلسفه شرق این چیزها را به آن صورت نداریم ولی هدونیسم (لذت طلبی) در فلسفه غرب یک سیستم فلسفی بسیار جا افتاده است. یعنی اینکه شخص بدنبال لذت است و هدف از زندگی کردن را بدست آوردن لذت می داند. و فروید می گوید مطالبی که ما می گوییم ممکن است برخی سیستم های فلسفی را بخاطر آورد. اما می گوید که روانکاوی بدنبال این نیست که بخواهید یک حرف Original بزند، یک حرف خارق العاده که تابحال نزده باشند. و این که خیلی از این مطالب ممکن است که قبلاً گفته شده باشد. و نکته دیگر این که می گوید این جوری هم نیست که ما بخواهیم مونوپلی (انحصار) هرچه تئوری راجع به سیستم روانی هست برای خودمان دانسته باشیم و فکر کنیم که کس دیگری نباید راجع به آن صحبت کند. نه، اگر فلسفه، روانشناسی و هر دیدگاه دیگری بتواند به ما کمک کند ما ازش استفاده خواهیم کرد.

اگر یادتان باشد موضوع این مقاله این است که فروید به نقطه ای رسیده بود که این اصل را که در طول سال ها مطرح کرده و از آن دفاع کرده بود – که در سیستم روانی این اصل لذت است که حاکم است و تمام تظاهرات روانی و فعالیت روانی بر این اساس است که لذت بدست بیاید یا درد و رنج کم بشود – حالا فروید مطرح می کند که چیزهایی وجود دارند که زیاد با این اصل مطابقت ندارند، و سئوال اینست که با بررسی کردن این نکات مختلف آیا هنوز هم ما می توانیم صحبت از حکمروایی اصل لذت در سیستم روانی بکنیم یا نه؟ در قسمت اول موضوعاتی را مطرح کرد و گفت که آنطور هم که ما فکر می کنیم بسیاری از فعالیت های سیستم روانی از اصل لذت پیروی نمی کنند و در واقع بسیاری از این فعالیت ها اصلاً لذتی تولید نمی کنند. پس بنابراین حالا موضوع چه می شود؟ در توضیح آن چیزهایی که نام برد یکی این است که در بعضی موارد می شود صحبت از این کرد که اصل واقعیت عمده شده و این اصل واقعیت یک اصل لذت به تعویق انداخته شده است و برای رسیدن به لذت مورد نظر در بین راه باید یکسری درد و رنج را تحمل کرد. این یکی از مواردی است که سیستم روانی از اصل لذت فاصله می گیرد. بعد یکی دیگر که خیلی مهم است بازگشت واپس زده است و اینکه در طول رشد روانی شخص مجبور می شود یکسری از غرایزش را واپس بزند و بعدًا این غرایز واپس زده به هرصورت راه خودشان را پیدا می کنند و بر می گردند و بگونه ای مستقیم یا غیر مستقیم ارضا می شوند، و این ارضایی که حالا بدست می آید، ارضای واپس زده، دیگر بصورت لذت توسط سیستم روانی حس نمی شود بلکه بصورت درد و رنج بصورت ناخوشایندی است، و این آن چیزی است که فروید می گوید که بیشتر ناخوشایندی (unpleasure) که نوروتیک حس می کند از این نوع است یعنی یک Pleasure است که نمی تواند بصورت Pleasure آن را حس کند. مطالب دیگری را که در وهله سوم مطرح می کند پدیده هائی است که در کار بالینی با آنها برخورد می شود و احتیاج به توضیح دارند. یکی از اینها مقوله نوروزهای تروماتیک است که فروید می گوید که جنگ اخیر که تازه به پایان رسیده است – منظورش جنگ جهانی اول است – باعث شد که ما تعداد زیادی از این نوع بیماران را داشته باشیم، و این فرصت پیش آمد، و این جنگ حداقل این خاصیت را داشت که به ما نشان بدهد که این بیماری ها بعلت صدمات ارگانیک در شخص بوجود نمی آیند.

قسمت اعظم کار برمی گردد به آنچه که مسئله اساسی در روانکاوی است، و این همان repression است، و این که تمام انرژی روانی ما از همین غرایزی که در وجود ما ذاتی هستند سرچشمه می گیرد. و حالا این غرایز را ناشر چند بار توضیح می دهد که فروید در اصل کلمه Trieb را بکار برده است که معادل drive است در انگلیسی و نه Instinct، و این دو با هم خیلی فرق دارند. غریزه با سائق زمین تا آسمان فرق دارد. و وقتی که در ادامه ترجمه آقای… را خواندیم می بینیم که تفکیک این دو از هم خیلی مهم است، این که غریزه چیست و سائق چیست؟ حالا می رسید. تا اینجا منظور انرژی است، و این که تمام انرژی روانی سوژه انسانی از سائق های ذاتی اش نشات می گیرد، و اینها حالا بایستی برسند به هدف خودشان.  منتها در حین “رشد و تکامل” – یا هرچه که می خواهید اسمش را بگذارید – آدمیزاد مجبور است که از مراحل متفاوتی بگذرد و در طول این مراحل بعضی از این سائق ها اجازه می یابند که به ارضا برسند و برخی از آنها اجازه ارضا پیدا نمی کنند، و آنهایی که این اجازه را پیدا نمی کنند repressed می شوند. یعنی از بقیه سیستم روانی، از بقیه این کلیت، بنوعی جدا می شوند. و این که وقتی که repressed شدند به این معنی نیست که از بین رفته اند. اینها به همان صورت انرژی باقی می مانند و دوباره در صدد ارضا هستند و دوباره می خواهند به هدفشان برسند. پس بنابراین تلاش می کنند آن راهی را که واپس زدن از طریق آن طی شده بطور معکوس بپیمایند و دوباره برگردند، و یا بصورت مستقیم یا بصورت غیرمستقیم به یک ارضای جایگزین، جانشین، دست یابند. و حالا یک ارضا صورت گرفته منتها این ارضایی است که دیگر بصورت ارضا، بصورت Pleasure، بصورت خوشی، حس نمی شود. این لذت برای اگو بصورت ناخوشی حس می شود. دوم اینکه وقتی که اینها دوباره موفق شدند بیایند به سطح و راه معکوس را طی کردند، حالا که برگشتند به سطح برای بار دوم، در داخل این Pleasure principle یک شکاف ایجاد می کنند یعنی هربار که repressed برگردد، هربار با یک شکاف جدید در این pleasure principle روبرو می شویم، و این خود یک ناخوشایندی جدید ایجاد می کند.  پس در اینجا می بینیم که نوروتیک هم لیبیدو مصرف می کند و هم از آن لذت نمی برد، و در واقع آنچه که می بایستی، آن فعالیت روانی که می بایستی منجر به لذت بشود، آن فعالیت انجام می گیرد اما دیگر منجر به لذت نمی شود. بنابراین کل مطلب اینست که آن ناخوشایندی یا درد و رنجی که نوروتیک ها حس می کنند یک لذت است که نمی توانند بصورت لذت آنرا حس کنند. بعد اینجا جمله تمام می شود و یک زیرنویسی است که در سال ۱۹۲۵ فروید آن را اضافه کرده است بدین مضمون که نهایتاً وقتی ما صحبت از خوشی و ناخوشی می کنیم، صحبت از لذت و درد می کنیم، اینها تمام احساسات خودآگاه هستند که توسط اگو حس می شوند و اصلاً ربطی به آنچه که در مقوله ناخودآگاه است ندارند. یعنی یک بار دیگر بطور ساده تر: آنچه که برای یک سیستم لذت است برای سیستم دیگر می تواند بصورت ناخوشایندی و درد حس شود. و آنچه که برای اگو ناخوشایندی است برای ناخودآگاه خوشایند است، برای ناخودآگاه خوشی است، برای ناخوداگاه لذت است.

در پاسخ به سئوال: هرچه که در ناخودآگاه می گذرد در واقع خوشایند است. ولی در هر صورت کلمات خوشایندی و ناخوشایندی هر دو برای ناخودآگاه بیجا است. اینها احساساتی هستند، اسامی احساساتی هستند که ما در خودآگاه حس می کنیم و توسط اگو آنها را حس می کنیم. هم این کلمه و هم آن یکی، هردو برای ناخودآگاه نابجا است. در ناخودآگاه در هر صورت – تا اینجای قضیه می شود گفت – اصل لذت بطور مطلق حاکم است، تا برسیم به بقیه مطالب.

فروید می گوید این دو مثال که زدیم، در مورد آنچه که بصورت unpleasure یا منابع ناخوشایندی است، تمام مطلب را در بر نمی گیرد، ولی وقتی که بقیه مطالب را هم بررسی می کنیم می بینیم که اینها بطور جدی اصل لذت را به زیر سئوال نمی برند. همین که حالا گفتم. تا اینجای مطلب اصل لذت همچنان در ناخودآگاه برقرار است. و آن چیزهایی که ناخوشایندی است، unpleasure محسوب می شود، به هر صورت یک unpleasure ادراکی است. باز یکبار دیگر مطلب را جور دیگری مطرح می کند. اینها چیزهایی است که ما توسط اگو حس می کنیم. و این ناخوشایندی یا از درون آمده و یا از بیرون، یا علتش درونی است یا بیرونی. وقتی درونی است علت آن سائق هایی است که به ارضا نرسیده اند و اذیت می کنند و وقتی بیرونی باشد، توی گیومه اسمش را گذاشته “danger”، خطرهایی که در دنیای بیرون وجود دارند، و اینها موجب این می شود که می خواسته لذت ببرد؛ و این اصل به قوت خودش باقی است.

پاسخ به سئوال: بعد واقع را فقط می شود با بعد واقع تغییر داد. روانکاوی خودش یک تروماتیسم است ولی یک تروماتیسم دوزه. قطره قطره و میلی متر به میلی متر. چون که تروما را با تروما می شود درمان کرد. بخاطر این است که روانکاوی یک ترومای کوچولو کوچولو است، که اگر قرار بود یک دفعه ای بشود نتیجه اش acting out و یا حتیpassage to the act و خیلی چیزهای خطرناک دیگر. و بنابراین به کندی و بتدریج انجام می شود. و این ترومای کوچولوی کوچولوست که شما هر بار می بریدش در بعد سمبولیکتان. تروماهای وارد شده را در تاریخچه تان و در سوبژکتیویته تان جا می دهید. بخاطر این است که لکان می گوید برای فهمیدن زمان لازم است. برای فهمیدن این تروماهایی که وارد می شود.

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=61718

  تاریخ انتشار: ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت: ۱۴:۲۲