پنج شنبه ۹ تیر ۱۴۰۱

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:درسنامه های دکتر کدیور، دکتر میترا کدیور، روانکاوی در انجمن فرویدی، قابل تامل

درسنامه‌های دکتر کدیور: ادامه مقاله «ماورای اصل لذت»

از کلاس‌های عرصه فرویدی  مکتب لکان

 

ادامه مقاله «ماورای اصل لذت»

 

تا اینجا چی متوجه شدید؟ من اگر می شد این مقاله را بیست بار در کلاس دوره می کردم. مثل کسانی که کتب مذهبی را مرتب از اول می خوانند و هر بار یک چیز جدید درآن پیدا می کنند. این مقاله هم همینطور است. یعنی هر بار که بخوانید چیز جدیدی در آن پیدا می شود. دلیلش هم این است که چند مطلب توی هم تاب خورده و پیش می روند. و اینکه تا بالاخره به آخر مطلب نرسیده اید متوجه نمی شوید که فروید می خواهد به کجا برسد و چگونه باید دنبالش کنید. واقعاً اینها مطالب بسیار، بسیار بنیادی است و لازم است که به آن عمیقاً توجه کنید. اگر فکر می کنید درست متوجه نشده اید شاید لازم باشد یک بار دیگر مطلب را بخوانید.

نکته مهم این است که نشان بدهد به چه دلیل این تحریکات درونی هستند که از اهمیت ویژه ای برخوردارند و نقش اساسی را در تعادل و یا برهم زدن تعادل روانی سوژه بازی می کنند. قبل از آن دو سه بار فروید، به صورت جمله معترضه، گفته که تحریکاتی که از درون می آیند نقش اساسی را بازی می کنند ولی اینجا بعد از اینکه برای ما توضیح می دهد، در فصل قبل، که نوروز تروماتیک چیست و چطور حادث می شود و اینکه بطور عمده یک اتفاقی می افتد که آن سپر حفاظتی که دستگاه روانی در برابر تحریک خارجی دارد، به هر دلیل شکسته شده و ناکارآمد می شود و مقدار زیادی تحریکات وارد سیستم روانی می شود که دیگر سیستم نمی تواند آنها را یک جوری processing کند، پردازش کند و از فشارشان بکاهد. به این ترتیب آنها تعادل روانی را برهم می زنند و ایجاد نوروزی به نام نوروز تروماتیک می کنند. آنجا هم من اشاره کرده ام که در این نوروز تروماتیک هم با وجودی که این تحریکات خارجی است که باعث ایجاد آن می شوند ولی این تحریکات خارجی یک چیزی را در درون به هم می ریزند. یعنی که در هر صورت موضوع اساسی در روانکاوی این است: آنچه که تعادل روانی را بر هم می زند و ایجاد نوروز می کند یک موضوع درونی است.

اینجا دوباره برمی گردد به این مطلب که نوروز تروماتیک به این دلیل است که سپر حفاظتی شکسته شده است، در هر صورت این سپر حفاظتی در مقابل تحریکاتی که از داخل می آیند هیچ کاری نمی تواند بکند. سپر محافظتی فقط برای محافظت از تحریکات خارج است. یعنی اینکه سیستم روانی بکلی در مقابل تحریکات درونی بی دفاع است. هیچ جور دفاعی ندارد. به همین ترتیب هم هست که این نوروزی که به علت عدم تعادل سیستم روانی، به علت هجوم تحریکات داخلی بوجود می آید، حالتی ایجاد می شود که  شبیه نوروز تروماتیک است. می بینیم که باز فروید می گوید که این دو یکی هستند. یعنی آنجا می گفت که وقتی از خارج تحریکات از حدی بیشتر بشوند یک چیزی را از داخل به هم می ریزند واینجا می گوید وقتی که تحریکات از درون زیاد بشوند، یک چیزی شبه نوروز تروماتیک ایجاد می کنند. بنابراین ابتدا یک تقسیم بندی کرده و نوروزها را از هم جدا کرده است اما بعدا می رسیم به اینکه اتیولوژی نوروزها در هر صورت یکی است. حالا می رسیم به این مطلب که فروید صحبت می کند که این تحریکات داخلی را می شود گفت قسمت عمده اش یا اصلا منبع این تحریکات آن چیزی است که می شود اسمش را گذاشت “غرایز”. و تاکید می کند که سر منشأ آنها در بدن است و این یک نکته اساسی دیگر است. در این مقاله نکات اساسی زیادی هست و بعدها وقتی که کارمان پیشتر رفت متوجه می شویم این کلمه body اینجا چه معنی دارد. موضوع این است که چیزی از توی تن برمی خیزد و این مطلب را اینجا تمام می کند. بعد می رسد به مطلب بعدی که حالا موضوع این است که این “غرایز” آن دسته از انرژی هایی هستند که آزادانه متحرکند و متصل نیستند. این نکته دیگر است که غرایز وقتی که از بدن برمی خیزند، به صورت یک سری انرژیهایی هستند که متصل نشده اند، bind نشده اند و به صورت آزاد حرکت می کنند. بعد فروید می رسد به این مطلب که یک تفاوتی بین فرآیندهای درون ناخودآگاه و فرآیندهایی که در خودآگاه و پیش آگاه است، وجود دارد. اینجا مطلب را با هم قاطی نکنید. غرایز یک چیز است، از توی بدن برمی خیزد یک چیز است، و حالا می رسیم به ناخودآگاه که یک چیز دیگر است. اینجا صحبت از این است که ناخودآگاه سیستمی است که در آن، این انرژی ها که وجود دارند (به جای Cathected، انرژی بگذارید مشخص می شود) می توانند آزادانه جا به جا بشوند یا اینکه متمرکز بشود و این همان فرآیندهایی است که قبلا صحبتش را کردیم. همان اوایل کلاسها هم راجع به رویا صحبت کردیم و هم راجع به طنز. گفتیم که مکانیزمهایی که در ناخودآگاه وجود دارند، به طور عمده مکانیزمهایی هستند که فروید به آنها نام displacement و Condensation داده است، تراکم و جا به جایی. و اینکه اینجا صحبت از این است که حالا این انرژی هایی که در ناخودآگاه هستند به طور آزادانه می توانند این فرآیندها را، این جا به جایی ها را انجام دهند، اینجا یک پرانتز باز می کنم و این صحبتی را که دو هفته پیش کردم، یادآوری می کنم.

وقتی که …. بیمارش را معرفی کرد صحبت از کلام بیمار شد و اینکه چقدر حرفهایی که بیماران می زدند، حرفهایی که آنالیزان می زند، حالا چه نوع پسیکوتیکش و چه نوع نوروتیکش، دری وری است. ولی تفاوتش این است که این دری وری ها در پسیکوتیک هیچ تغییری ایجاد نمی کنند، هیچ تاثیری به حالش ندارند، ولی دری وری های نوروتیک حالش را خوب می کنند. علتش را هم آنجا گفتم، به خاطر این مکانیزمهای موجود در ناخودآگاه است که این انرژی اتصالی می تواند روی موضوعات مختلف، روی دالهای مختلف جا به جا بشود و می تواند از موارد مهم منتقل شود روی موضوعات کم اهمیت و برعکس. این است که آن دری وری ها که حین آنالیز گفته می شود و به نظر می رسد که نه معنی دارد و نه سر و ته و نه ارزشی به آن صورت، ولی با این همه حال آنالیزان را خوب می کند و روند آنالیز پیشرفت می کند، به این علت است که این انرژی اتصالی از یک موضوع پر اهمیت که در ناخودآگاه جای ویژه ای داشته بر روی موضوعات ظاهراً بی اهمیت که خارج می شوند انتقال یافته. خب حالا این پرانتز بسته.

فروید برای اینکه بگوید یک چنین اتفاقی هم می افتد و دوباره به خاطر ما بیاورد که این فرآیندها چه هستند و این انرژی که از روی موضوعات پر اهمیت منتقل می شود روی موضوعات کم اهمیت یک بار دیگر مثال رویا را می زند. اگر دقت کرده باشید، فروید هر بار که می خواهد راجع به تئوری ناخودآگاه صحبت کند، همیشه موضوع رویا را با تراوشات ناخودآگاه مطرح می کند. بعد دوباره اینجا تاکید می کند که آن فرآیندهایی که در ناخودآگاه است، به آنها نام primary process داده است و آنهایی که در ناخودآگاه نیستند و اسم آنها را گذاشته normal waking life، زندگی بیداری نرمال مان، آنها راsecondary process نامیده است، این هم یک مطلب دیگر. بعد یک نکته دیگر که خیلی اهمیت دارد. گفتم که غرایز از بدن نشأت می گیرند و اینکه آزادانه حرکت می کنند اما همین غرایز که به صورت آزاد هستند، اینها با unconscious یکی نیستند. غرایز با ناخودآگاه یکی نیستند ولی محل اوج تاثیرشان در ناخودآگاه است، آنجاست که به طور عمده اثر می کنند. اینها موضوعاتی هست که باید به طور جدی به آنها توجه کنید. تمام کسانی که به طور سرسری با فروید آشنا هستند موضوع را به گونه ای درک کرده اند که انگار ناخودآگاه و غرایز یک چیز هستند. اینجا می بینیم که فروید تاکید می کند که اینها دو چیز مختلف هستند، غرایز از بدن سرچشمه می گیرند و نقطه اوج اثرشان در ناخودآگاه است. نقطه اوج اثر، point of impact، که من نمی دانم چطور آن را ترجمه کنم. یعنی اینها دو چیز مختلفند.

فروید دوباره مقایسه می کند: وقتی که می گویم  primary process همان چیزی است که بروئر به آن می گوید انرژی ای که آزادانه متحرک است و وقتی که می گویم secondary process آن چیزی است که بروئر به آن می گوید انرژی bind  شده و این هم یک موضوع دیگر است که آن را یک بار دیگر مطرح می کند. حالا موضوع اینجاست: این غرایز که از بدن نشأت گرفته اند و به صورت آزاد هم بودند، می رسند به ناخودآگاه و آنجا بیشترین اثر خودشان را به عنوان point of impact دارند. بعد اینها آنجا باید بالاخره از آن حالت آزاد، از آن حالت primary process خارج شوند و تبدیل به secondary process شوند و فقط وقتی که به secondary process تبدیل شوند و یک حالت binding رویشان انجام بگیرد، آنوقت است که تازه این اصل لذت می تواند روی آنها تاثیر داشته باشد و یا نوع تکامل یافته اصل لذت که اصل واقعیت است، یعنی روی این primary process روی این غرایزی که هنوز رویشان binding صورت نگرفته نمی توان اصل لذت را پیاده کرد. فروید دارد به ما می گوید که اصل لذت یک واقعه تاخیری است، هم از لحاظ تاریخی تاخیری است یعنی باید قبلا یک چیزهایی اتفاق بیفتد تا این اصل لذت بتواند تسلط خودش را اعمال کند، و این اتفاقاتی که باید بیفتند تا اصل لذت بتواند کار خودش را انجام بدهد در تضاد با اصل لذت نیستند، اصلاً با اصل لذت به صورت مستقل نسبت به هم عمل می کنند. باز من اینجا پرانتری باز می کنم. وقتی که فروید می گوید که اگر این عمل binding انجام نشود، صدمات و ضایعاتی ایجاد می شود که شباهت به نوروز تروماتیک دارد ومی بایست این binding حتما انجام بگیرد باید بگویم که در جریان یک روانکاوی به نوعی binding صورت می گیرد و قسمتی از اثرات درمانی روانکاوی به برکت این اتفاق است.

در پاسخ به سؤال: (در مورد نوروز تروماتیک) آنچه که شکسته شده که شکسته شده است، اما یک مقدار انرژی وارد شده که مخرب است و تنها در صورتی می توان آن را مهار کرد که این انرژی را bind کنیم. بنابراین مقداری انرژی از درون می آید که این انرژی وارد شده از خارج را bind کند. anticathexes ایجاد می شود. آنچه شکسته شده که شده است. اینجوری نیست که یک دیواری بود، سوراخ شده و حالا یک مقدار سیمان و گچ بیاوریم و سوراخ را پر کنیم. آنچه شکسته شده که تمام شد. هجومی هم انجام شده است، تنها کاری که برای ترمیم این هجوم انجام می گیرد این است که مقداری انرژی از جاهای دیگر به آنجا اعزام می شود برای اینکه جلوی این انرژی تهاجمی را سد کنند، با آن bind شوند و از شدت و حدتش بکاهند.

بدین ترتیب، فروید دوباره به “اصل لذت” و “اجبار به تکرار” می رسد. او از پدیده اخیر دو نمونه به دست می دهد: ۱) بازی در کودکان، ۲) روند روانکاوی. پدیده اجبار به تکرار منشی سائقی دارد (این نکته حالا اضافه می شود)، و به گونه ای در جهت خلاف اصل لذت عمل می کند. تظاهر این “تقابل به اصل لذت” بدین گونه است که به نظر می رسد در این روند یک نیروی اهریمنی دست اندرکار است (جهت تکرار). فروید در اینجا باز پدیده بازی در کودکان را مطرح و اظهار می کند که یک بازی ممکن است براساس تجربه ای خوشایند یا ناخوشایند باشد. تکرار یک تجربه ناخوشایند در کودکان می تواند به این علت باشد که آنها در هر بار تکرار تسلط بیشتری بر آن تجربه پیدا میکنند (در حالی که قبلا قربانی آن بودند)، یعنی اگر قبلا آنها بصورت یک سوژه پاسیو مورد تهاجم آن تجربه بودند، اکنون می توانند یک نقش اکتیو ایفا کنند. آنچه برای فروید شگفت انگیز است این نکته است که کودکان، برخلاف بزرگسالان، تجربیات خوشایند را نیز تکرار می کنند (مثلا بزرگسالان حاضر نیستند یک لطیفه را دوبار بشنوند یا کتابی را که از خواندنش لذت برده اند بلافاصله از نو بخوانند). برای بزرگسالان “خوشایندی” در تجارب جدید است و نه تکرار تجارب قبلی. اما ظاهرا در کودکان این گونه نیست، و آنها حاضرند داستان مورد علاقه شان را بارها بشنوند (درست به همان صورت قبلی)، و راوی داستان می داند که حتی مجاز نیست یک کلمه از داستان را جا بگذارد و عینا مانند بار قبل باید آن را تکرار کند و اگر به تصور خویش جهت ایجاد یک لذت جدید برای کودک مرتکب این گناه شود که تغییری در داستان ایجاد کند، کودک بلافاصله آن را اصلاح می کند. ما فعلا این اظهار نظر فروید را می پذیریم، اما همینجا اضافه میکنیم که چطور می توانیم مطمئن باشیم که آن تجربه (مثلا شنیدن داستان) برای کودک خوشایند بوده است. در بسیاری از موارد در جریان آنالیز پی می بریم که بسیاری از داستانهای دوران کودکی برای آنالیزان جنبه تروماتیک داشته اند و اگر می خواسته اند آن را دوباره بشنوند بدین دلیل بوده است که ـ به گفته فروید- آن تجربه تروماتیک را تکرار کنند تا هربار بر آن کنترل و تسلط بیشتری پیدا کنند. یکی از نمونه ها در این مورد داستان معروف “شنگول و منگول” است که والدین تصور می کردند که کودکان آن را دوست دارند. اما امروزه در جریان تداعی آزاد آنالیزان متوجه می شویم که این داستان بسیار تروماتیک بوده است (بصورت رتروسپکتیو[۱] که این مسئله را بررسی می کنیم، در می یابیم که امکان نداشته است شنیدن داستان خورده شدن چند بره توسط یک گرگ لذت بخش بوده باشد). اگر کودک طالب تکرار داستان بوده است بدین دلیل بوده که می خواسته در جریان هر بار تکرار بر “ترومای ” خورده شدن بره توسط گرگ تسلط بیشتری پیدا کند و پایان خوشایند آن را دوباره بشنود. پس باید دقت کنیم که بسیاری از تجاربی که در ظاهر و نگاه اول خوشایند بنظر می رسند واقعا برای کودکان لذت بخش نیستند و ممکن است ناخوشایند باشند.

پس فروید دو نمونه از پدیده اجبار به تکرار را مثال می زند و می گوید بنظر می رسد آنها در تضاد با اصل لذت هستند یا اینکه کارشان آن است که به گونه ای دوباره اصل لذت را برقرار کنند. فروید مطرح کرد که دست کم برای بزرگسالان “تازگی” یک امر لذت آفرین است. حال او اضافه می کند که اصولا خود “تکرار” لذتی در بر دارد. درست است که پدیده هایی وجود دارند که فقط برای بار اول لذت بخش هستند (مثل لطیفه ها)، اما پدیده های دیگری نیز وجود دارند که تکرارشان با لذت همراه است، و در اینجا “تکرار” منبعی برای لذت است. پس بدین گونه نیست که “اجبار به تکرار” به کلی عاری از لذت باشد. ممکن است بنظر برسد که این پدیده با اصل لذت در تضاد است، اما باید دانست که در خود پدیده تکرار لذتی نهفته است. فروید در بررسی روند تکرار در جریان آنالیز می گوید بنظر می رسد این پدیده هرگونه اصل لذت را نفی می کند و اینجا آنالیزان بصورتی کاملا کودکانه رفتار می کند، و تکرارهایی که در چارچوب “نوروز انتقال” روی می دهند ناشی از “رد پاهای حافظه ای” (خاطرات bind نشده) هستد (فرآیندهای اولیه ای که اصولا در این شکل خویش نمی توانند بصورت فرآیند ثانویه در بیایند؛ به زبان ساده تر، بیمار اصولا قادر نیست “به یاد بیاورد.” او قادر نیست این خاطرات را تعریف کند و مجبور به تکرار آنهاست. یعنی آنها در همان سطح فرآیند اولیه باقی مانده اند و چاره ای جز تکرارشان وجود ندارد). مسائلی که در جریان آنالیز قابل بیان کردن هستند، آنهایی هستند که فرآیند “binding” بر رویشان انجام شده است و به سطح فرآیند ثانویه رسیده اند. پس فروید اینجا نکات زیر را مطرح می کند: ۱) روند تکرار اجتناب ناپذیر است (در جریان آنالیز). ۲) ناخودآگاه را نمی توان خودآگاه کرد (نفی این فرضیه که ناخودآگاه را خودآگاه کنیم). از دیدگاه او اصولا برخی پدیده ها حتی زیر سطح ناخودآگاه هستند و آنها را نمی توان خودآگاه کرد.

فروید سپس اضافه می کند به همان دلیل که اینها بصورت فرآیند اولیه هستند، درست مانند روندی که در تکوین رؤیا رخ می دهد می توانند به توانایی روز قبل متصل و بصورت رویا خارج شوند. فروید اکنون نکته دیگری را مطرح می کند و آن اینکه در پایان کار نمی توان بیمار را متقاعد کرد که آنالیز او پایان یافته و لازم است از آنالیست جدا شود. این تصور در دهه ۱۹۲۰ که فروید هنوز هیچ ایده ای از پایان روانکاوی نداشته و فقط دست یابی به تعدادی از نتایج در آن برایش کافی بوده است، وجود داشت. اما اکنون پایان آنالیز در نقطه ای بسیار فراتر از این جایگاه قرار دارد، و وقتی آنالیزان به این نقطه رسید دیگر لازم نیست از او بخواهیم آنالیز را قطع کند، زیرا او خود اقدام به این کار می کند و دلیل آن نیز این است که برای او کار پایان یافته است و دیگر نیازی به ادامه این رابطه به همان شکل قبلی ندارد.

نکته دیگر این که مردم غالبا از آنالیز واهمه دارند، زیرا تصور می کنند در جریان آنالیز یک نیروی نهفته و شیطانی بیدار می شود، و گویی شخص در تملک این نیرو است. البته این حقیقتی انکارناپذیر است، اما اکنون تکنیک روانکاوی تغییر کرده است و امروزه سرعت حرکت آنالیزان در نظر گرفته می شود. نباید آنالیزان را وادار کرد از یک سرعت خاص فراتر برود، باید “نوروز انتقال” و “اجبار به تکرار” در حدی باقی بماند که در چارچوب روند درمانی قابل کنترل باشد و تبدیل به نیروی اهریمنی نشود که نتوان آن را مهار کرد.

نکته دیگر اینکه فروید از خود می پرسد چگونه امری که جنبه سائقی دارد، می تواند در مقوله “اجبار به تکرار” جای بگیرد. اگر تعریف لکان از سائق (drive) را به خاطر بیاوریم، پاسخ این پرسش روشن می شود. بطور خلاصه، از دیدگاه لکان هر سائق اجبار به تکرار است. این نکته بسیار با اهمیت است و نقطه عطفی در تئوری روانکاوی ایجاد می کند. فروید در تلاش برای دستیابی به پاسخ این پرسش، مقاله حاضر را می نویسد و به فرضیه پردازیهای طولانی می پردازد. او از این نقطه آغاز می کند که تکرار (اجبار به تکرار) یک خاصیت غریزه ها و شاید بطور کلی خاصیت یک زندگی ارگانیک است. غریزه، طبق تعریف، اجباری در زندگی ارگانیسم جهت برقراری دوباره حالتی است که قبلا وجود داشته است (حالت ابتدایی تر). موجود زنده، به علت فشارهای وارده از دنیای خارج، مجبور به رهاسازی آن حالت ابتدایی (وضعیت پیش از پیدایش حیات) شده است. بدین ترتیب، فروید معتقد است گونه ای الاستیسیته یا اینرسی در زندگی ارگانیسم وجود دارد. به عبارت دیگر، نیروهای خارجی موجب شده اند موجود زنده همانند یک کش کشیده شود، و غرایز در تلاشند آن را به حالت اول برگردانند، و اصولا کار غرایز همین است.

در اینجا فروید بتدریج وارد هسته مطلب می شود. از نظر او، آنچه گفته شد خاصیت اصلی غرایز است، و بنابراین کار غرایز درست در خلاف جهت پدیده “رشد” است[۲]. مطابق نظریه رشد نیرویی وجود دارد که رو به سمت تعالی و تغییر و تکامل دارد، درحالی که از دیدگاه فروید موجود زنده یک حالت ایستا و محافظه کارانه و ارتجاعی دارد و متمایل به بازگشت به وضعیت قبلی اش است. او در این زمینه، علاوه بر نمونه هایی که از زندگی پرندگان و… به دست می دهد، نمونه ای را مطرح می کند که بنظرش بسیار گویاست و آن مدلی از جنین شناسی است. آیا بهتر و آسانتر نبود اگر جنین در جریان تکوین خویش آن همه مراحل متعدد و پیچیده را طی نمی کرد و به جای آن که از مراحل ابتدایی تر که درجه تکامل پایین تری دارند بگذرد، مستقیما به وضعیت نهایی تکامل یافته خویش می رسید؟ این مثال نشانگر تمایل “غریزی” به برگشت به وضعیت قبلی است.

اما در عین حال فرضیه ای را مطرح کرد که بر مبنای آن دو نوع غریزه وجود دارد: غرایزی که حالت ارتجاعی دارند، و غرایزی که رو به سوی پیشرفت دارند، که فعلا در اینجا بدان نمی پردازیم.

یک بار دیگر فروید تمام آموخته های قبلی و پیش داوریهای ما را به چالش می کشد و درباره مهم ترین مسئله زندگی بشر – یعنی حیات- اظهار نظر می کند. به عبارت دیگر، برخلاف تفکری که حیات را نوعی ودیعه یا موهبت توصیف می کند، فروید آن را یک “اجبار” می داند و ادعا می کند که اگر انتخاب با موجود زنده بود هرگز حیات را به بیجانی ترجیح نمی داد، و این که فشارهای خارجی باعث شده اند آن موجود اولیه بیجان تبدیل به موجود جاندار شود، و نیز ادامه می دهد که اگر فشار خارجی در همان حد باقی می ماند، حیات در همان شکل اولیه اش حفظ می شد و ادامه می یافت (مثلا تک یاخته ها مرتب بوجود می آمدند و از بین می رفتند) و گسترش بیشتری نمی یافت؛ اما ظاهرا این فشارها بطور پیشرونده ای افزایش یافته و ماهیت شان نیز تغییر یافت، و بنابراین حیات نیز تغییر شکل پیدا کرد. نکته اینجاست که نه تنها چیزی به نام تکامل وجود ندارد، بلکه این تغییرات همگی اجباری هستند. از نظر تاریخی، فشارهایی از خارج وجود داشته اند که موجب این “تکامل” شده اند. یعنی اگر اراده با موجود زنده بود، ۱) اصولا به همان صورت بیجان باقی می ماند، و ۲) چنانچه حیات می یافت، به همان صورت تک یاخته باقی می ماند و هرگز تکامل پیدا نمی کرد.

بدین ترتیب، کل مقوله حیات و تکامل گونه ها و… در ارتباط با تاریخچه کره زمین و ارتباط آن با خورشید است.

فروید اینجا می گوید که غرایز هر تغییری را که در موجود زنده پیش آمده است گرفته اند تا آن را تکرار کنند (علت گذر از آن مراحل متوالی در حین تشکیل رویان نیز همین است). غرایز – به دلیل جنبه محافظه کارانه شان ـ تغییراتی را که تحت فشار نیروهای خارجی بوقوع پیوسته اند مرتب تکرار می کنند. با پذیرش این نظریه، اکنون می توان نتیجه گرفت که بدین ترتیب هدف از حیات هرگز نمی تواند دستیابی به موقعیتی در “آینده” از رهگذر “تکامل” باشد، یعنی چیزی که تاکنون حیات بدان دست نیافته است، بلکه هدف دست یابی به موقعیتی در “گذشته” است، و این نکته از نظر فلسفی بسیار تکان دهنده است (اینکه سیر حیات نمی تواند فرجام خوشایندی داشته باشد). یعنی اصولا پیدایش حیات یک رویداد زائد بوده است، و بنابراین مهم ترین هدف حیات رسیدن به حالتی ابتدایی است (حکایت وضعیت باستانی)، و غرایز همگی در این جهت عمل می کنند. یعنی غرایز تغییرات گوناگون قدیمی و جدید را تکرار می کنند تا به هدفی بسیار فراتر دست یابند:

“The aim of all life is death.”

پس مقوله “تکامل” سرانجام خوشی ندارد، و نمی توان توقع داشت که از دل این پدیده موجودی سربرآورد که نسبت به موجود زنده فعلی تکامل یافته تر، متعالی تر و والاتر باشد. هر آنچه از حیات که تاکنون بوجود آمده است در اثر فشارهای خارجی بوده است، و آنچه از غرایز سر می زند نیز در جهت بازگشت به حالت قبلی است.

قسمت اعظم این مقاله در مورد Concept یا مفهومی است که فروید آن را غریزه مرگ نامیده است. بخاطر اینکه فروید در این مقطع به نقطه ای از تئوری خود رسیده که آن مفاهیمی که تا بحال داشته و اساس تئوری روانکاوی و ابزار کارش بوده است برای توجیه آن چیزی که در این مقطع برایش عمده شده کفایت نمی کرده است. اینجا است که گردشی در تئوری فروید ایجاد می شود و هیپوتز جدیدی بوجود می آید که غریزه مرگ نامیده می شود. در چهار فصل قبلی او صور مختلف مسئله را بررسی کرده و غریزه مرگ را در پدیده های مختلف پیگیری کرده است که برای اینکه صحبت طولانی نشود به آنها نمی پردازیم. اینها پدیده های کلینیکی هستند که موجب شدند فروید بخواهد برای آنها توجیهی پیدا کند. مسائلی که در چهارچوب تئوریکی که تا آن زمان در اختیار داشت قابل توجیه نبودند، این پدیده های کلینیکی را در این چهار فصل توضیح داده و به آنها پرداخته است، و حالا خود مسئله زندگی و مسئله مرگ را در این فصل بررسی می کند.

فروید قبلاً صحبت از این کرد که غرایز اصولاً یک حالت Conservative دارند و کارشان این است که حالتی را که قبلاً وجود داشته مجدداً برقرار کنند و در این فصل این مطلب را مطرح می کند که نه تنها از نظر روانکاوی پدیده ای بعنوان Development وجود ندارد، بلکه کارکرد غرایز بصورتی است که یک حالت عقب گرد کننده دارد. برگشتن به حالتی که در قبل وجود داشته و نه پیشرفت به سمت حالتی که جدید است. موضوع اینجاست: در هیپوتزی که فروید دارد، حیات خود یک Tension است، یک تنش است که موجود زنده باید آن را کاهش دهد و یا حتی بکلی از آن خلاص شود و اینکه قطعی ترین نوع خلاصی از این پدیده حیات برگشت به حالت قبلی است یعنی حالت بی جان. فروید توضیح می دهد که حیات در ابتدای پیدایش خود بسیار شکننده بوده و بسادگی به حالت بی جان رجعت می کرده است و از خود می پرسد که چطور شده که حیات به این درجه از پیچیدگی رسیده است. گفتیم که فروید معتقد به وجود یک نوع گرایش ذاتی به سمت Development نیست. او می گوید نه تنها چنین چیزی وجود ندارد بلکه موجود زنده مجبور شده است که “رشد” پیدا کند و “تکامل”بیابد. و فشاری که از خارج وارد شده است، همان است که موجود زنده را وادار کرده است که بتدریج “کاملتر” شود، حیات مجبور شده است که بتدریج پیچیده تر شود. اما هدف اصلی بدون تغییر باقی مانده است که همانا از بین بردن Tension خود حیات و بازگشت به حالت بیجانی است. منتهی هرچه “تکامل” افزایش پیدا کرده است، راه بازگشت به بیجانی طولانی تر شده است.

و اینجا فروید ساده تر مطلب را توضیح می دهد. اگر ما بیاد بیاوریم که در این ۵-۴ فصل گذشته چه خوانده ایم، و اگر در نظر بیاوریم که فروید در این ۲۵ سالی که مشغول بنا کردن تئوری روانکاوی است از چه مراحلی گذشته است، متوجه می شویم که برای فروید در ابتدا دو نوع Instinct وجود داشت. بخاطر   بیاورید که در توضیح ناشر خواندیم که فروید در جاهائی کلمه Trieb  را بکار برده و در جاهای دیگر Instinct  را، یعنی یکجا سائق و یکجا غریزه. ولیکن مترجم برای هردوی آنها کلمه Instinct را گذاشته است که البته کار اشتباهی مرتکب شده. حالا فروید از ابتدا، نوروزها را بر این اساس توضیح داده بود که دو نوع غرایز وجود دارند، یکی غرایز جنسی و یکی غرایز Self Perserevation یا صیانت نفس یا هرچیزی که می خواهید اسمش را بگذارید و اینکه هیپوتز اساسی نوروزها تا همین مقاله این است که یک تعارضی یک Conflict بین این دو دسته از غرایز وجود دارد که این منجر به بوجود آمدن نوروز می شود. فعلا به جزئیات مسئله کار نداریم مسئله اصلی اینست که فروید اصرار داشته وجود دو دسته سائق را که در تضاد با یکدیگرند حفظ کند و این دوئیت سائق ها را در مقابل هجوم های تئوریک مختلف محفوظ بدارد. هجوم های تئوریک آدلر و دیگران که معتقد به وجود غرایز متعددی بودند و یا هجوم تئوریک یونگی که اصل وجود دو نوع سائق را انکار می  کرد. فروید همیشه مقاومت کرده و روی حرف خودش ایستاده که دو جور غرایز وجود دارند و تعداد زیادی از مقالات این دوره از زندگیش هم برای همین است که این دوئیت غرایز را اثبات و حفظ کند، تفکیک میان این دو را و فقط هم همین دوتا و نه بیشتر. حالا با مطرح کردن غریزه مرگ این سئوال پیش می آید که غرایز حفظ خود، صیانت نفس، اینها چه می شود، اینها را چگونه می شود توضیح داد؟ اگر چیزی بنام غریزه مرگ وجود داشته باشد، پس آنچه را که تجربه روزمره اثبات کرده است که آدمیزاد با چنگ و دندان زندگیش را حفظ می کند و اصلا اینگونه نیست که اولین خطری که پیش آمد خودش را به کام مرگ بسپرد، پس این را چگونه می شود توضیح داد؟ توضیح فروید این است که این چیزهایی را که تا حالا مطرح می کردیم این غرایز صیانت نفس و Self assertion و Mastery اهمیتشان بمقدار زیادی از نظر تئوریک کاهش می یابد و اینکه اینها در واقع یک غرایز Partial هستند، که اینها کارشان این است، فروید دارد این مطلب را عنوان می کند، که کارشان این است که به سوژه انسانی این اجازه را بدهند که راهی را که مختص خودش است طی کند و به مرگ برسد و هیچ راه کوتاهتری، راه میانبری، این وسط دخالت نکند. و این به این معنی است که همانگونه که شما گفتید، هر حادثه ای اهمیت وجود این غریزه را از بین نبرد، هرچه که در دنیای خارج اتفاق می افتد، هر به اصطلاح حادثه بی اهمیتی دخالت نکند و این راه را کوتاه نکند. پس مسئله اکنون اینجاست که هرچه تابحال صحبتش را کردیم، که غریزه صیانت نفس بوده، خودش در خدمت غریزه مرگ بوده است. شخص حفظ شود تا غریزه مرگ حفظ شود. تا این راهی که مختص این شخص است تا آخر طی شود و راههای کوتاهتر، راههای میانبر و حوادث جانبی این راه را قطع نکند. فروید اصطلاح جالبی را بکار می برد. او می گوید این نگهبانان زندگی در واقع خود مزدوران مرگ هستند. اینجا او صحبت دیگری می کند که چنین رفتاری دقیقاً آن چیزی است که بین تظاهراتی که کاملاًغریزی است و تلاش هایی که خردمندانه هستند تفاوت قائل شویم، و این نکته ای دیگر است.

اگر خاطرتان باشد در دیکشنری صحبت از این بود که به فروید برچسب بیولوژیسم می زنند برای اینکه فروید خیلی برای توضیح و توجیه تئوری هایش از زبان بیولوژی استفاده کرده است. ولی لکان این توضیح را داده است که فروید این کار را به این دلیل کرده که در زمان فروید بیولوژی  بعنوان مدل تفکر علمی محسوب می شده است. بیولوژی علمی بوده است که در حال اعتلا بوده و آینده پُروعده ای داشته است، و اینکه هرروز اکتشافات جدیدی در آن می شده و بعنوان مدلی برای تفکر علمی در زمان فروید محسوب می شده است. این است که می بینیم فروید از یکی دو فصل قبل این کار را شروع کرده و مرتب به بیولوژی استناد می کند تا بتواند برای ما توضیح بدهد که چه در فکرش می گذرد. همانطورکه هفته قبل هم گفتم فروید دارد یک مطالبی را که در واقع چندان هم در دید نیست، و این که من این ادعا را کردم که قبل از فروید هم این مطالب بارها کشف شده ولی به دست فراموشی سپرده شده است، دارد به زبان مردم قرن بیستم می گوید، و مردم قرن بیستم، در این دوره تاریخی، علم بیولوژی برایشان علمی بوده است که حرف آخر را می زده است و بخاطر همین است که فروید مدام به بیولوژی ارجاع می دهد. دلیل دیگر اینکه او یک پزشک هم بوده و خیلی طبیعی است که در این شاخه از علم تبحر بیشتری داشته باشد تا علوم دیگر. درحالیکه اگر خاطرتان باشد در دیکشنری توضیح داده است که لکان این کار را نمی کند، او به بیولوژی استناد نمی کند، چون برای لکان، زمانی که شروع کرده است به توضیح تئوری هایش علوم دیگری بوده اند که از این ویژگی برخوردار بوده اند، ویژگی نو بودن و مدل علمی بودن. یکی از آنها Structuralism است و دیگری زبانشناسی. اینها تفاوت هایی است که وقتی کارمان پیش برود می بینیم که فروید یک چیزهایی را در یک چهارچوب توضیح می دهد و لکان در چهارچوب دیگر. بخاطر این است که می خواهند به گونه ای حرف بزنند که مخاطبینشان، مردم زمان خودشان متوجه بشوند. در واقع در چهارچوب آن گفتار جمعی که در محیط Scientific زمان خودشان وجود داشته است صحبت می کنند.

پاسخ به سؤال: بله، فروید به فیزیک نیز خیلی استناد می کند. انرژی روانی و توزیع آن را براساس اصول ترمودینامیک توضیح داده است و این کاری است که خیلی بی نظیر است و کار فروید را از کار تمام تئوریسین های دیگر که در زمینه روح و روان صحبت می کردند مجزا می کند. فروید برای هر پدیده ای همیشه توضیح انرژیتیک می دهد که از لحاظ انرژیتیک چه اتفاقی افتاده است. کاری که هیچ کس نه قبل از او و نه بعد از او انجام نداده است. می توانم ادعا کنم که حتی لکان هم این کار را نکرده است. شاید به این دلیل که فروید قبلاً این کار را کرده بوده است. ولی توضیحاتی که لکان می دهد در یک چهارچوب دیگر است. و این کار اعجاب انگیز فروید این است که مبنا را بر این گذاشته است که هر توضیح اتیولوژیک فقط زمانی کامل می شود که با توضیح انرژیتیک همراه باشد، یعنی اینکه توضیح دهیم که این پدیده انرژیش از کجا آمده است و او خود این کار را کرده و از آخرین مدل ترمودینامیک استفاده نموده. ولی منظور من این است که همه این صحبت ها در چهارچوب گفتار علمی زمان خودش بوده است. ترمودینامیک هم در آن زمان علمی بوده است که آخرین مدل بوده، بیولوژی هم همینطور و از اینها استفاده کرده است. این توضیحات بخاطر این است که برای شما روشن کنم که اگر  فرضاً من دیگر این کار را نمی کنم بخاطر این است که حالا دیگر مثل سابق نیست. حالا دیگر بیولوژی علمی نیست که بخواهد حرف آخر را بزند و بشود هرچیزی را در آن چهارچوب توضیح داد. در حقیقت وقتی که دقت می کنم می بینم که حالا خود روانکاوی، روانکاوی فروید و نه روانکاوی شامورتی بازی، است که در بسیاری از موارد می تواند حرف آخر را بزند. خودش به درجه ای از اعتلای علمی رسیده است که حالا فیزیکدان ها به آن استناد می کنند و در علوم دیگر به حرفهای لکان استناد می شود، ولی ما فعلا مجبوریم که خودمان را در چهارچوب همان زمان که این مقاله نوشته شده بگذاریم.

در هر صورت این پاراگراف برای این است که فروید می خواهد غرایز جنسی را یکبار دیگر توضیح بدهد، در همین چهارچوبی که پیش کشیده است یعنی چهارچوب غریزه مرگ، می خواهد اینها را توضیح بدهد. برای غرایز صیانت نفس توضیحی که داد این بود که آنها در حقیقت مزدوران مرگ هستند، اینها که فکر می کردیم الهه زندگی هستند، نگهبانان زندگی هستند، در حقیقت مزدوران مرگ هستند. پس حالا غرایز جنسی چه می شوند؟ باز فروید دوالیسم خودش را حفظ می کند، و به آن بر می گردد و توضیح می دهد. باز دوباره برای توضیح این که غرایز جنسی در این میان چه می شوند استناد می کند به بیولوژی و این مطلب را مطرح می کند که همانطور که در طبیعت تمام موجودات مجبور شده اند سیر تکاملی را طی کنند و هنوز موجوداتی وجود دارند که در درجات ابتدایی تکاملی هستند، همانطور هم در درون ارگانیسم مولتی سلولار جزءهایی هستند، قسمت هایی هستند که تمام این راه تکاملی را طی نکرده اند. فروید اینجا می خواهد مطرح کند که، سلول های جنسی به گونه ای از این تسلط غریزه مرگ معاف هستند و غرایز جنسی نیز جزو آن مقوله نیستند، یعنی سلول های جنسی آن راه تکاملی را که منجر شده است که تکامل در نهایت در خدمت مرگ باشد طی نکرده اند. فروید می گوید، این سلول های جنسی بعد از سوما (بدن) ی که به آن تعلق داشته اند به زندگی ادامه می دهند، ولی در نهایت خود این سلول ها که بنظر می رسد بطور بالقوه نامیرا هستند در واقع یک راه طولانی تر را بسمت مرگ طی می کنند، و اینکه تازه طی کردن این راه طولانی تر مستلزم این است که یک شرایطی فراهم باشد که دو  Germ cellکه هرکدام خصوصیات ویژه ای دارند باهم تلاقی کنند و این راه طولانی تر بسمت مرگ طی بشود. پس فروید منظورش این است که باز بگونه ای این تمایز دوآلیستی خودش را حفظ کند. او می گوید می باید Fertilization اتفاق بیفتد تا این راه طولانی تر طی شود. شرطی که می گذارد وقوع Fertilization است تا این سلول ها را بتوان نامیرا نامید.

   در پاسخ به سؤال: این توضیحات بیولوژیک در این عصر و زمانه بیشتر گیج می کنند تا بخواهند به آن راهی که فروید می خواهد رهنمون شوند. منظورش این است که تا اینجا برایمان این توضیحات را داد، نشان داد که این غریزه مرگ تا چه حد بر کل جهان، بر کل آنچه که ما قلمرو موجود زنده می نامیم، حکومت می کند و حتی آنچه را که ما “تکامل” می نامیم در اثر غریزه مرگ بوجود آمده است، چون این “تکامل” در حقیقت راه طولانی تری به سمت مرگ است، ولی می گوید که این تکامل چیزی نیست که برای تمام موجودات زنده اتفاق افتاده باشد و هنوز موجوداتی هستند که در شرایط ابتدایی حیات به سر می برند. در یک موجود تکامل یافته هم وضعیت همینطور است. آنچه که بوجود آمده و محکوم به تبعیت از غریزه مرگ است، تمام سلول های زنده این فرد را در بر نمی گیرد. یکسری سلول هایی دیگر هستند یعنی  Germ Cellها که از این قانون مستثنی هستند.

در پاسخ به سؤال: من مرتب می گویم تکامل توی گیومه، بخاطر اینکه فروید اصلا به چیزی بنام تکامل معتقد نیست و اینها همه برای این است. تکامل در جهان واقع، در بیولوژی، در Nature، در آدمیزاد و در روح و روان، به هیچکدام از اینها معتقد نیست و توضیحاتش در این فصل این است که بالاخره آنچه ما اسمش را گذاشتیم تکامل و یک چیزی هست که می شود گفت با چشم غیر مسلح دیده می شود آن چیست؟ آن را توضیح بدهد که آن هم در چهارچوب همان غریزه مرگ است. در هر صورت فروید به این مقوله اعتقاد نداشته است و هرچه در این مقاله پیش می رود اعتقادش کمتر و کمتر هم می شود.

حالا آمده به اصل مطلب و غریزه جنسی را مطرح می کند. بعد از اینکه سرنوشت  Germ cellها را بیان کرد می گوید آن غرایزی که براین  Germ cellها نظارت دارند و مراقبت می کنند، برایشان سرپناهی فراهم می کنند تا در مقابل گزندها و آسیبهای دنیای خارج از بین نروند و بعد برایشان شرایطی را فراهم می کنند که آنها بتوانند همان Fertilization را انجام دهند و شرایط لازم برای ادامه حیات را بیابند، هم اینها را در مجموع، غرایز جنسی نامیده است، یعنی با آن غرایز Conservative یا Self Conservation در نتیجه فرق دارند. ولی همین غرایز جنسی خودشانConservative هستند و سه بار Conservative هستند و به سه شکل مختلف Conservative هستند. یکی اینکه مثل کل غرایز حالت های ابتدایی تر ماده زنده را بوجود می آورند و از این نظر Conservative هستند. دوم اینکه به درجات بالاتریConservative  هستند چون که نسبت به تأثیرات دنیای خارج بی تفاوت ترند، کمتر از دنیای خارج تأثیر می پذیرند، و اینجا در یک درجه بالاتر Conservative هستند، و درجه سوم اینکه به معنی واقعی کلمه می شود گفتConservative  هستند و اینکه حیات را مدت زمان طولانی تری حفظ می کنند، پس می بینیم که خودConservative  بودن مورد مداقه قرار می گیرد.

وقتی که فروید صحبت از این می کند که تمام غرایز Conservative  هستند هیچ مشکلی باقی نمی گذارد. آن غرایز به اصطلاح صیانت نفس به این علتConservative هستند که می خواهند موجود زنده را دوباره برگردانند به حالت بی جان. حالا این غرایز جنسی هم گفتیم جدا هستند و تحت حاکمیت غرایز صیانت نفس یا  Self Conservation نیستند باز خود اینها هم Conservative هستند و سه بار هم Conservative  هستند. پس فروید دارد باز تأکید می کند که درست است که بین این دو دسته غرایز تفاوت های اساسی وجود دارد ولی نگاه کلی خودش را به  Instinct که چیزی کاملاًConservative  است حفظ می کند، ولی این Conservative بودن را دارد در طبقات مختلف تعریف می کند. او می گوید موضوع اینجاست که این غرایز جنسی با وجودی که Conservative هستند اما بگونه ای در آن لحظه خاص در زمان خاص و مکان خاص در جهت مخالف غرایز دیگر که کارشان این است که شخص را، سوژه را به سمت مرگ ببرند، عمل می کند و فروید یکبار دیگر بر می گردد به این که این تعارضی که بین این دو دسته از غرایز وجود دارد همان چیزی است که از سال ها قبل در تئوری نوروزها به آن رسیده است.

اینجا توجه کنید می بینید که بنظر می آید در واقع فروید مثال هایی را که می زند و راهی را که باز می کند در چهارچوب مقولات بیولوژیک و علوم تاپ زمان خودش بوده است ولی وقتی که بیشتر دقت می کنیم می بینیم که فروید همان کاری را می کند و در واقع از ابزار و وسایلی استفاده می کند که ناخودآگاه از آن ساخته شده است – یعنی کلمه – یعنی در نهایت فروید توضیحاتش را براساس دال می دهد بر اساس کلمه  Conservative، و این کاری است که لکان بعدها بصورت بسیار بارزتری انجام می دهد.

اینجا دو نکته است: یکی این موضوع ریتم نوسانی است، و حیات یک ریتم نوسانی را طی می کند، و گفتیم که هدف از حیات برگشتن به عقب است و اصطلاح قشنگ آن را در این عنوان فیلم  back to the future  یا بهتر است بگوئیمforward to the past ، هرکدام می خواهید، می توان یافت. هدف حیات در نهایت مرگ است و در نهایت می رسیم به مرگ. ولی در بین راه یک تعداد از سلول ها، یک قسمتی از این ارگانیسم از کل ارگانیسم جدا می شود و بر می گردد به نقطه صفر و این مسافرت را از اول طی می کند. این برای توضیح این است که ببینیم چطور این دو دسته غریزه از هم جدا می شوند، یکی راه خودش را می رود تا مرگ و دیگری از آن جدا می شود بر می گردد به نقطه صفر و باز این راه را از اول طی می کند تا در مقطعی در بین راه باز یک دسته از غرایز از آن جدا شده و به نقطه صفر برمی گردند و …  به این ترتیب است که این راه مداوماً از سرگرفته شده و طولانی تر می شود. حالا این سئوال را که خانم … مطرح کرد که این غریزه مرگ از کجا آغاز می شود، فروید از آن سرش شروع می کند که غریزه جنسی از کجا پدید آمده است. چه فرقی دارد که اول این را توضیح بدهد یا اول آن را، و اینکه اینها یعنی آنچه را که Sexuality  یا غریزه جنسی نامیدیم، احتمالاً حتی قبل از این که تفکیک به جنس ها وجود داشته باشد، وجود داشته است. او این هیپوتز را مطرح می کند که بنظر نمی رسد که غریزه جنسی یک غریزه دیرهنگام باشد و بعد از اینکه جنسیت در موجودات پدیدار شد بوجود آمده باشد و کار تقابل خود را با غرایز صیانت نفس آغاز کرده باشد.

در اینجا دو نکته مطرح می شود، یکی اینکه فروید مفهوم غریزه جنسی را، همانطور که بارها این کار را کرده است، خیلی گسترده تر می کند. او مسئله را از لحاظ مفهومی توضیح می دهد، از لحاظ آنچه که در عرف یک کلمه وجود دارد، و می گوید بنظر می رسد Sexuality را هرچه معنی کنیم در یک چهارچوب تنگی قرار می گیرد که رابطه بین دو جنس مخالف را تعریف می کند. حالا می توان کمی آن را گسترش داد و می شود آن را محدودتر کرد و به معنی تحت اللفظی کلمه در نظر گرفت، یعنی می توان گفت موجب می شود بطور کلی دو موجود از جنس مخالف بهم دیگر نزدیک بشوند. یا اینکه صرفاً عمل جنسی را انجام دهند. می تواند معنایی به این محدودی داشته باشد یا می تواند معنی گسترده تری داشته باشد. ولی در هر صورت تا هرکجا که در نظر بگیرید، حداقل تا این زمان و این مقطع از تئوری روانکاوی، تا قبل از این مقاله، آنچه که صحبتش را می کردیم،Sexuality  چیزی بود که باید بین دو جنس مخالف اتفاق بیفتد، هرچه بود این رابطه که میان دو جنس مخالف وجود دارد را در بر می گیرد. درحالی که فروید در اینجا مقوله Sexuality  را خیلی گسترش می دهد و Sexuality را به زمانی از تاریخ طبیعی منتقل می کند که اصلاً تفاوت جنسی وجود نداشته است، Sexuality دارد به معنای بسیار گسترده ای در تئوری فروید می رسد. اگرچه قبلاً فروید بارها و بارها از همان مقاله سه جستار در تئوری جنسی تأکید کرده است که وقتی که من Sexuality را مطرح می کنم همان چیزی نیست که مردم فکر می کنند و معنی آن خیلی گسترده تر است و وقتی که می گویم لیبیدو منظورم صرفاً میل جنسی نیست و آنهایی را که نمی توانند معنی گسترده تری برای Sexuality در نظر بگیرند و تنگ نظرانه و کوتاه بینانه به آن نگاه می کنند به سخره می گیرد. بهرحال فروید همیشه تأکید کرده است که Sexuality را همیشه در گسترده ترین مفهوم آن بکار برده است و در واقع باز هم همین توضیح را می توان بصورت کلی ارائه داد زیرا که ساختن یک تئوری همواره با کلمات موجود و در دسترس صورت می گیرد اما آن کلمات با معنای جدیدی مورد استفاده قرار می گیرند. اگر تئوریسین بخواهد از کلمات نامأنوس و من درآوردی استفاده کند دچار مشکل زیادی می شود اما وقتی که از کلماتی که در دسترس است استفاده می کند و سعی می کند که معنی جدیدی به آنها بدهد هم دچار مشکل می شود. اینجا فروید باز یک درجه بالاتر می رود و می گوید که این Sexuality که من مطرح می کنم اصلاً ربطی به تفکیک جنسیت ندارد چیزی است که قبل از تفکیک جنسیت هم موجود است. این یکی، دوم اینکه اینجا باز می بینیم که صحبت ازEgo instincts  می کند و  Sexualityمی بینیم که مفهوم غریزه مرگ را رانده است بطرف  Ego instinctها، و اینکه غریزه مرگ بگونه ای در طرف Ego واقع شده است.

 

[۱] پس رویدادی

[۲] لکان می گوید فروید یک progressist نیست، و خود لکان هم نیست. در بسیاری از شاخه های علم – از بیولوژی گرفته تا روان شناسی و جامعه شناسی – مقوله رشد (تکامل) پذیرفته شده است، در حالی که در روانکاوی چنین مقوله ای وجود ندارد.


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=61714

  تاریخ انتشار: ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت: ۱۱:۳۶