یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:درسنامه های دکتر کدیور، دکتر میترا کدیور، روانکاوی در انجمن فرویدی، قابل تامل

درسنامه‌های دکتر کدیور: ادامه مقاله «ماورای اصل لذت»

از کلاس‌های عرصه فرویدی  مکتب لکان

 

ادامه مقاله «ماورای اصل لذت»

 

قبلا گفته شد که تمام دستگاههای فلسفی و فکری (مکتبها و مذاهب گوناگون) فقط در پی آنند که به یک پرسش (که بصورت یک ثنویت [دوگانگی] مطرح می شود)، پاسخ گویند. گاه مسئله “خیر و شر” و گاه مسئله “لذت و رنج” مطرح است. هر دستگاه فکری به نوعی به این پرسشها پاسخ می دهد. مثلا در مکاتب غربی بیشتر به لذت پرداخته اند. حتی فروید در این مقاله می گوید که آنچه الان از آن صحبت میکنیم (حاکمیت اصل لذت)، ممکن است در برخی دستگاههای فلسفی نیز مورد پذیرش قرار گرفته باشد (و منظور او مکتب hedonism است). در واقع عمده فلسفه غرب در پی پاسخگویی به این پرسش است که انسان چگونه باید از زندگی اش لذت بیشتری ببرد یا تا چه حد می تواند بخود اجازه دهد لذت ببرد و حد لذت کجاست. در مقوله ethics (اخلاق) محدوده act انسان مورد بررسی قرار می گیرد: این که چگونه باید رفتار کنیم تا لذت بیشتر و رنج کمتر داشته باشیم یا دیگران را کمتر اذیت کنیم. اما در مکاتب (یا فرزانگی های) شرق، موضوع را از روی دیگر مورد بررسی قرار میدهند و بیشتر مقوله رنج را مطرح می کنند: چرا رنج ایجاد می شود؟ چگونه باید رنج را ریشه کن کرد؟ آیا باید با رنج جنگید؟ مثلا بودائی ها اعتقاد دارند که رنج جزئی از زندگی است و انسان باید رنج بکشد[۱].

در اینجا نظر شما را به شِمایی که درباره ارتباط لذت و رنج وجود دارد جلب میکنم.

فخنر معتقد است که در دستگاه روانی از یک حد به بالا لذت و از یک حد به پایین رنج پدید می آید، و بین این دو محدوده ای وجود دارد که نه لذت است و نه رنج، بلکه بی تفاوتی (indifference) حسی است. اما برای فروید این محدوده بی تفاوتی وجود ندارد. او معتقد است که لذت اگر از یک حد بگذرد تبدیل به رنج می شود، و برعکس. این نکته ای است که روانکاوی به همه دستگاههای فکری اضافه کرده است، و آن این که لذت و رنج از هم مجزا نیستند و حتی ـ آن گونه که علم فیزیولوژی و فلسفه در زمان فروید ادعا می کردندـ در امتداد هم نیز نیستند و این گونه نیست که فاصله ای میان آنها باشد، بلکه با هم تداخل دارند. اما سئوالی که برای فروید مطرح است این است که چرا وضعیت بدین گونه است. او ابتدا حالتی را تصور میکند که دو وضعیت لذت و رنج وجود داشته اند و کار دستگاه روانی جذب لذت و دفع رنج بوده است. اما بعد از سالها پی برد که موضوع به این آسانی نیست و درد و لذت به هم تبدیل می شوند. حال به مسئله “ماورای اصل لذت” می رسد. در مقالات مربوط به “مازوشیسم” او این نکته را مطرح میکند که رنج از یک حد به بالا تبدیل به لذت می شود (ماهیت مازوشیسم)، و برعکس.

بدین ترتیب توپولوژیی که در ذهن ما نسبت به ارتباط درد و لذت وجود داشت واژگون می شود. اما موضوع وجود آن سپر محافظ برای زنده ماندن ارگانیسم است و این که جلوی رنجی که ورای همه اینهاست، گرفته شود (رنجی که ارگانیسم از تحریکات سرشار خارجی می برد).

–  آن وضعیتی که شما “خودشیفتگی” می نامید، در دستگاه نامگذاری ما [آنالیز لکانی] در مقوله “پسیکوز” جای می گیرد. زیرا به هر حال هر اصطلاحی که در طبقه بندی DSM وجود دارد، باید در یکی از دو مقوله “پسیکوز” یا “نوروز” گنجانده شود.

 

*******

 

حالا فروید بعد از اینکه توضیحاتی داد دوباره رسید به اصل لذت و اجبار به تکرار. این اجبار به تکرار را قبلا هم صحبتش را کرده بود و از آن دو نمونه بدست داده بود. یکی از آن دو بازیهای بچه ها و انواع فعالیتهایی که بچه ها دارند و نمونه دیگر آن اجبار به تکراری است که در جریان روند روانکاوی بروز می کند. این اجبار به تکرار یک کاراکتر سائقی دارد و این نکته مهم دیگری است که اکنون اضافه می شود، و اینکه بصورت چیزی خلاف اصل لذت عمل می کند و تظاهراتش را ما به این صورت می بینیم که در تضاد با اصل لذت است و به نظر می رسد که یک نیروی اهریمنی در کار است که این تکرارها انجام می شود. او دوباره بازی بچه ها را پیش می کشد و این مطلب که یک بازی ممکن است براساس یک تجربه خوشایند باشد و یا یک تجربه ناخوشایند. وقتی ما می بینیم که بچه ها یک تجربه ناخوشایند را تکرار می کنند، این امر می تواند به این علت باشد که هر بار که تکرار انجام می گیرد، می توانند به این تجربه یک تسلطی پیدا کنند. قبلا قربانی این تجربه بودند اما با هر بار تکرار تسلطشان نسبت به این تجربه بیشتر می شود و قبلا اگر که بصورت یک سوژه passive مورد تهاجم این تجربه بودند حالا می توانند یک نقش active را بازی کنند. ولی موضوع مهم این است – چیزی که برای فروید عجیب است و باز اینجا مطرحش می کند این است – که بچه ها بر خلاف بزرگترها تجربیات خوشایند را هم مرتب تکرار می کنند و این تکرار تجربیات خوشایند است که برای فروید تعجب برانگیز است چون در بزرگسالان اینطور نیست. او مثال می زند که بزرگسالان حاضر نیستند یک جوک را دوبار بشنوند و یک کتابی را که خیلی هم ازش لذت برده اند بلافاصله دوباره بخوانند یا اینکه یک piece تئاتر را برای دومین مرتبه ببینند. برای بزرگسالان خوشایندی در تجربه جدید است و نه چیزی که تکرار شود. اما ظاهراً مثل اینکه برای بچه ها اینطور نیست. مثلا بچه ها دوست دارند قصه مورد علاقه شان را بارها بشنوند و تازه به همان صورتی که قبلاً بود، تکرار شود. کسانی که با بچه ها سرو کار دارند می دانند که واقعا نباید یک واوش را هم جا بگذارند و باید عین همان چیزی که قبلا گفته شده را تکرار کنند. اینجا فروید می گوید که اگر قصه گو این گناه را مرتکب بشود که یک تغییری در داستانش ایجاد کند که شاید به تصور خودش یک لذت جدیدی برای بچه بوجود آورد، می بیند که نه، بلافاصله آن بچه جلویش را می گیرد و اصلاحش می کند. (در پرانتز اضافه کنم که فعلا ما این حرف را از فروید قبول می کنیم). اما نکته اینجاست که چطور ما می توانیم مطمئن باشیم که آن تجربه خوشایند است؟ از کجا می شود دانست که این بچه آن داستانی را که شنیده واقعا برایش لذت بخش بوده است؟ بسیاری مواقع وقتی که حرفهای آنالیزان ها را گوش می دهید می بینید که بسیاری از قصه ها که در بچگی برایشان می گفتند برایشان تروماتیک بوده است و اگر می خواسته اند که همان قصه تکرار بشود بخاطر این بوده است که به گفته فروید می خواسته اند عین همان تجربه تروماتیک را از نو انجام بدهند تا کنترل بیشتری، mastery بیشتری، تسلط بیشتری بر این تروما پیدا کنند. مثلا ۴۰-۳۰ سال پیش قصه شنگول و منگول خیلی رایج بود، بچه ها خیلی طرفدارش بودند و همه پدر و مادرها هم فکر می کردند که این قصه شنگول و منگول را بچه ها خیلی دوست دارند ولی از حرفهای آنالیزان ها، از تداعیهای آنها، متوجه می شوید که این قصه شنگول و منگول خیلی تروماتیک بوده است. اینکه سه تا بره کوچولو را یک گرگ بخورد، وقتی بصورت retrospective پس رویدادی نگاه کنیم، کجای این قصه ممکن است لذت بخش بوده باشد؟ و اگر بچه ها، بسیاری از بچه های آن موقع، می خواستند که قصه را برایشان تکرار کنند، شاید برای این بوده که آنها می خواسته اند هر بار این ترومای خورده شدن بره ها توسط گرگ را کمی بیشتر کنترل کنند، یک کم بیشتر بر آن تسلط پیدا کنند، و اینکه آن آخر خوشایندش را دوباره بشنوند که یکجوری بچه ها دوباره از شکم گرگ خارج می شوند.

بنابراین فعلاً ما این موضوع را رد نمی کنیم که فروید پیش کشیده، اینکه بچه ها تجربه های لذت بخششان را هم می خواهند مرتب تکرار کنند را قبول می کنیم، منتهی بسیاری از تجربیاتی که ما اسمش را می گذاریم لذت بخش و آن داستانها و آن بازیهایی که بچه ها اصرار دارند که مرتب تکرار شوند و کاملاً هم مثل دفعه قبل تکرار شوند اینها را همیشه نمی شود تجربه خوشایند برای بچه تلقی کرد.

باز دو سه تا مطلب متفاوت در همین پاراگراف هست. فروید دو نمونه از اجبار به تکرار را به دست داد و می گوید بنظر میرسد که آنها یا در تضاد با اصل لذت هستند و یا بگونه ای کارشان این است که دوباره اصل لذت را برقرار کنند. فروید مطرح کرد که حداقل برای بزرگسالان تازگی یک چیز لذت بخش است منتهى الآن می گوید که اصلاً خود تکرار یک لذتی در بردارد. درست است که چیزهایی هست که فقط همان بار اول لذت بخش است. یک جوک فقط بار اول شنیدنش لذت بخش است اما چیزهای دیگری هست که تکرارشان لذت بخش است و اینکه شخص همان تجربیاتی را که داشته، همان ها را، عین همان ها را، تکرار کند و این خود تکرار، منبعی برای لذت است. اینجا موضوع compulsion to repeat است ولی به آن صورت نیست که تکرار بکلی عاری از لذت باشد. اگر compulsion to repeat بنظر میرسد که بر خلاف اصل لذت است، در تقابل با اصل لذت است، اما در خود تکرار یک لذتی وجود دارد.

فروید دو مرتبه برمی گردد به موضوع دومی که مطرح کرده بود، بعد از بازی بچه ها، و آن تکراری است که در جریان یک آنالیز اتفاق می افتد. فروید در اینجا می گوید بنظر می رسد که این اجبار به تکرار به گونه ای هرگونه اصل لذتی را نفی می کند و اینکه بیمار به یک حالت کاملاً کودکانه رفتار می کند و این خیلی جالب است که این transference neurosis – این تکرارهایی که در چهار چوب transference neurosis  اتفاق می افتند – آن چیزی که این تجربیات به ما نشان می دهند اینست که آن ردپاهای حافظه ای-خاطره ای بصورت bind نشده هستند، بصورت فرآیندهای اولیه هستند و اصلاً بطور کلی وقتی که به این شکل هستند نمی توانند بصورت فرآیندهای ثانوی در بیایند، یعنی اینکه به زبان ساده تر، بیمار اصلاً قادر نیست به یاد بیاورد. قادر نیست این خاطرات را تعریف کند، مجبور است آنها را تکرار کند. یعنی اینها در همان سطح فرآیندهای اولیه باقی مانده اند و چاره ای جز تکرار آنها وجود ندارد.

این چیزهایی که قابل صحبت است، می توان در جریان آنالیز آنها را تعریف کرد، موقعی است که آن bind شدن روی آنها انجام شده باشد که به مرحله secondary process فرآیندهای ثانویه رسیده باشند. پس یک موضوع این است که فروید دارد به ما می فهماند که این تکرارها یک چیز اجتناب ناپذیر است در جریان آنالیز. باز هم این نکته را به ما می گوید، اوایل مطلب هم، اوایل فصل سوم، مطرح کرده بود او این هیپوتز را – که ناخودآگاه کاملاً خود آگاه بشود – منتفی می کند. چون اصلاً یک چیزهایی هست که در واقع می شود گفت حتی زیر ناخودآگاه است و اینها را نمی شود اصلا خود آگاه کرد.

بنابراین یک موضوع که اینجا هست این واقعیت است ولی دو موضوع دیگر نیز اینجا مطرح می شود. او می گوید به همان دلیل که اینها به همان صورت فرآیندهای اولیه هستند می توانند آن اتفاقاتی که در تکوین رویا انجام می شود رویشان اتفاق بیفتد و به بقایای روز قبل متصل شوند و در حالت رویا خارج شوند. ولی او دو نکته دیگر را نیز مطرح می کند. موضوع این است که او می گوید در پایان روانکاوی که نمی شود بیماران را متقاعد کنیم که کار تمام شده و لازم است از آنالیست جدا بشوند. این تصوری است که در ۱۹۲۰ بوده و هنوز فروید هیچ ایده ای راجع به پایان روانکاوی نداشته است و قطعا یکسری نتایج درمانی برایش کافی بوده است و فکر می کرده است که بعد از آن آنالیزان می تواند برود. در حالی که الان پایان روانکاوی نقطه ای بسیار بسیار دورتر از این نقطه است، و وقتی که حادث بشود دیگر لازم نیست به آنالیزان بگوییم بفرمایید بروید چون که خودش دیگر می رود، چون کار پایان یافته است و نیازی به ادامه این رابطه به آن صورتی که تا حالا بوده، نیست.

نکته دیگر این است که اینجا می گوید ترسی که مردم از آنالیز دارند که با خودشان فکر می کنند در آنالیز یک چیزی که خفته بود بیدار می شود و این همان چیزی است که باعث رنج و عذاب است و همان نیروی شیطانی که ازش صحبت کرد. انگار شخص در تملک یک نیروی شیطانی است که خب البته این یک حقیقتی است و ازش هیچ گریزی نیست. منتهی باز هم الآن تکنیک روانکاوی بگونه ای فرق کرده است، حداقل آنهایی که هفته پیش بودند بخاطر دارند، موضوع اینجاست که الان در روانکاوی به این نکته توجه می شود که سرعت حرکت آنالیزان در نظر گرفته می شود و متوجه هستند که هر آنالیزانی با یک سرعت می تواند پیش برود.  و وقتی که شما آنالیزان را مجبور نکنید که از یک سرعتی فراتر برود این نوروز ترانسفرانس و آن اجبار به تکرار در یک حدی باقی می ماند که می شود در چهار چوب روند درمانی کنترلش کرد و تبدیل به یک نیروی اهریمنی که هیچ کنترلی هم رویش وجود ندارد، نمی شود. این هم حالا نکته دیگر که تجربه و تاریخ هم آنها را تایید کرده است.

یک نکته دیگر هم هست که این هم از اهمیت ویژه ای برخوردار است: این سؤالی که فروید از خودش می پرسد که چطور می شود یک چیزی که سائقی است در ارتباط با اجبار به تکرار باشد. حالا وقتی که تعریف لکانی drive را بخوانیم جواب این سؤال مشخص می شود. بطور خلاصه از نظر لکان هر drive اجبار به تکرار compulsion to repeat است. این سؤال اینجا خیلی مهم است، و اینجا نقطه عطفی در تئوری روانکاوی است، و جوابش چندین صفحه طول می کشد، و فروید برای اینکه جواب این سوال را پیدا بکند این صفحات را می نویسد. سؤال دربارۀ ارتباط بین آنچه که سائقی است با تکرار. و برای این کار فروید می رود به جاهای بسیار دور و یک سیر و سفر speculative بسیار طولانی را انجام می دهد تا جواب این سؤال را پیدا کند. او از اینجا شروع می کند که این تکرار، اجبار به تکرار، این ظن را در ما ایجاد می کند که شاید خاصیت غریزه ها و بطور کلی زندگی ارگانیک است. و غریزه را به عنوان اجباری در زندگی ارگانیسم تعریف می کند که می خواهد حالتی را که از قبل وجود دارد، حالت قبل تر و ابتدایی تر چیزها را دوباره برقرار کند. خب این حالت ابتدایی تر چیزها آن چیزی است که این موجود زنده مجبور شده است رها کند، آن هم به علت فشارهایی که از دنیای خارج به او وارد شده است، و فروید معتقد است این یک حالت الاستیسیته ارگانیسم یا یک نوع اینرسی در زندگی ارگانیسم است. یعنی اینکه یکسری نیروهای خارجی به گونه ای باعث شده اند که این موجود زنده مثل کش کشیده شود، و این غرایز اینجوری عمل می کنند که او را برگردانند به حالت اول (تحت تأثیر نیروهای خارجی این موجود زنده یک جوری از جایش کنده شده است و به یک طرفی سوق داده شده است و کار غرایز این است که آن را برگردانند به همان جایی که قبلا بود).

کم کم وارد اصل مطلب می شود: آنچه که برای فروید خاصیت اصلی غرایز است. و این را قبلا ما توی مطلبی که … از دیکشنری در مورد development ترجمه کردیم خواندیم که لکان می گوید فروید یک progressist نیست و خود لکان هم نیست، به آن صورت که از جامعه شناسی گرفته تا روانشناسی تا بیولوژی یا هر چیزی که فکر کنید مقوله رشد یا تکامل وجود دارد، در حالیکه ما در روانکاوی چنین چیزی نداریم و با استناد به همین غرایز است که هر آنچه که در شاخه های دیگر علم اسمش را رشد می گذارند، روانکاوی آن را نفی می کند.

و از اینجا فروید شروع می کند: این نکته که غرایز کارشان این است که یک حالت قبلی را که وجود داشته برقرار کنند، درست بر خلاف آن چیزی است که در مورد پدیده رشد ادعا می شود که بر طبق آن انگار یک نیرویی هست که رو به سمت تعالی و تغییر و تکامل دارد، در صورتی که آنچه که من دارم می گویم این است که موجود زنده یک حالت ایستا، محافظه کارانه و ارتجاعی دارد و تمایل دارد برگردد به گذشته اش. و در این زمینه مثالهایی از ماهیها و پرنده ها می زند، و مثالی که بنظرش خیلی گویا است، مدلی است از جنین شناسی، و واقعا هر کسی که بار اول با جنین شناسی روبرو می شود و آن مطالب را می خواند، واقعا اگر کمی فکر داشته باشد، قدرت تفکر داشته باشد، منقلب می شود که این همه دگردیسی ها برای چی است، و این که آسان تر می بود اگر یک خط مستقیم طی می شد و این همه تغییرات روی نمی دادند.

فروید صحبت از این می کند که کار اصلی غرایز این است که یک حالت ابتدایی تر را دوباره برقرار کنند، ولی می گوید می توان یک هیپوتزی ساخت که براساس آن دو جور غریزه وجود داشته باشد: یک جور غرایز که حالت ارتجاعی دارند و یکی هم غرایزی که به سمت پیشرفت می روند. و این موضوعی است که بعدا به آن خواهیم پرداخت ولی فعلا همین مطلبی که مطرح کردم (که غرایز حالت ارتجاعی دارند) را دنبال می کنیم.

یکبار دیگر فروید تمام پیش داوری هایمان را، دانش از پیش آموخته مان را، زیر سؤال می برد، و اینجا در مورد حیاتی ترین مسئله زندگی آدمیزاد (که همان مقوله حیات باشد) صحبت می کند، و اینکه برخلاف تصور هر نوع طرز تفکری که حیات را یک ودیعه، یک موهبت توصیف می کنند، فروید اینجا دارد صحبت می کند که حیات یک اجبار است و اینکه اگر دست موجود زنده بود هرگز از حالت بیجان به جاندار تبدیل نمی شد، و اینکه این فشارهای خارجی بودند که باعث شدند که موجود اولیه که یک موجود بی جان بوده است تبدیل به یک موجود جاندار بشود. و باز به این نکته اشاره می کند که اگر شرایط همان جور بود و فقط همان فشارهای اولیه بودند باز آن حیات اولیه که بوجود آمده بود همانطوری مرتب تکرار می شد، مرتب حیات بوجود می آمد و از بین می رفت، همان تک یاخته هایی که بودند می آمدند و از بین می رفتند، ولی ظاهرا این فشارها تغییر کردند و مرتب افزایش پیدا کردند که موجب آن شده است که حیات در مقابل آن فشارها تغییر شکل پیدا کند.

موضوع اینجاست که نه تنها چیزی بنام تکامل وجود ندارد بلکه این تغییرات همه اجباری بوده اند؛ از لحاظ تاریخی یکسری فشارهایی بودند که موجب تکامل شدند. یعنی موجود زنده اگر دست خودش بود اولا هیچگاه تکامل پیدا نمی کرد، به همان صورت تک یاخته باقی می ماند، بعدش اصلا موجود زنده نمی شد و به همان صورت بی جان باقی می ماند، و کل مقولۀ حیات و تکامل و تنوع گونه ها اینها همه در ارتباط با تاریخچه زمین و رابطه اش با خورشید است. و حالا موضوع اینجاست که می گوید هر تغییری که در موجود زنده پیش آمده، این را غرایز گرفته اند تا تکرار کنند. علت همین است که مثلا می بینیم در آمبریولوژی تمام این مراحل تکامل دوباره طی می شود، به این علت که غرایز تغییرات را گرفته اند (همان تغییراتی که به زور از خارج وارد شده است) و حفظش کرده اند بخاطر حالت محافظه کارانه شان، و آن را مرتب تکرار می کنند.

حالا اگر تا اینجا این مطلب و این هیپوتز را قبول کنیم، یک موضوع بسیار مهم دیگر که اینجا مطرح می شود این است که با این ترتیب هدف از حیات هرگز نمی تواند یک چیزی باشد که تا حالا حیات به آن نرسیده است، یعنی یک چیزی در آینده، یک چیزی در تکامل. با این توصیف هدف از حیات چیزی است که در گذشته بوده است و این نکته ای است که از لحاظ فلسفی قاعدتا تکان دهنده است. این هیپوتز به ما می گوید که این سیر نمی تواند آخر و عاقبت خیلی خوبی داشته باشد، تا حالا هم زیادی بوده است، نمی شود ما در یک خواب خرگوشی فرو برویم و فکر کنیم که از این سیر می تواند به هر حال یک چیز بهتری در بیاید، و در واقع بیشترین هدف از این حیات آن چیزی است که از قبل بوده است (حکایت باستانی). یعنی اینکه یک سری تغییرات غریزی بودند، یکسری تغییرات جنبی بودند. همه اینها (old and new) را با هم جمع می کند، آنها را تکرار می کند، تا برسد به یک هدفی که بسیار بسیار از آن قوی تر است:the aim of all life is death.

در پاسخ به سؤال: موضوع به این سادگی نیست، یعنی “تکامل” آخر و عاقبت خوبی ندارد. یعنی اینکه توقع نداشته باشید که یک بشر بهتر بدنیا بیاید یا یک موجود تکامل یافته تر، متعالی تر، بالاتر. هرآنچه که تا حالا بوجود آمده در اثر فشار بوده است، آنچه هم که از غرایز سر می زند بازگشت به یک نقطه قبلی است و بطرف یک نقطه ایده آلی، والا و متعالی نیست.

سؤال: منظورتان این است که ادراک هنری هم دارد کند می شود؟

پاسخ: ببینید در واقع می شود گفت که این کندی و خرفتی و اینجور چیزها همه ابعاد بشر را در بر می گیرد، نمی شود یک قسمتی را جدا کنیم و بگوئیم یک قسمت بخصوص رشد می یابد و تکامل پیدا می کند بقیه اش نه. در این زمینه با شما موافقم، موضوع اینجاست که مقوله ای تحت عنوان فرم هنری وجود دارد؛ این فرم هنری، قالب هنری، یک امر سلیقه ای است و تغییر می کند. خود من فیلمهایی را که امروز درست می شود را خیلی بیشتر دوست دارم تا فیلمهای بیست یا پنجاه سال پیش، (هرقدر هم بگویند که اینها فیلمهایی هستند مال تاریخ سینما)، ولی در هر صورت فیلمی که امروز ساخته می شود برای من خیلی جالبتر است (نه البته همه آنها)؛ یعنی قالب سینمای امروز را به قالب سینمای پنجاه سال پیش ترجیح می دهم. ولی این امر سلیقه ای است، و سینما هم مقوله ای است که تکنیک خیلی در آن نقش بازی می کند و امکانات تکنیکی که امروز سینما دارد معلوم است که پنجاه سال پیش نداشته است. و این همه باعث می شود که یک قالب زیباتر، کوبنده تر، فراگیرتر فراهم شود. ولی آیا قالبهای هنری که قرار است چیزهایی را از ادراکات هنرمند بدست بدهند، از دریافت هنرمند از دور و برش (حالا این می تواند از محیط زندگی اش باشد، می تواند از روح و روان آدمها باشد، می تواند وضعیت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی باشد و همه اینها) دارند پیشرفت می کنند یا نه؟ اینجا هم دو مسئله مطرح می شود. برای این ادراک هم، همان امکانات تکنیکی وجود دارد، یعنی همانها یک نوع دیگری از ادراک را باعث می شود. مثلا موضوع جالبی که برای من وجود دارد این که واقعه ۱۱ سپتامبر را کسانی که پیش گویی کرده بودند مشاورین سینمایی بودند که در هالیوود و کمپانیهای فیلم سازی در زمینه های مختلف خبره اند، کارشناسند، و با مراجعه به آراء و نظرات این آدمهاست که فیلمی ساخته می شود. وقتی مثلا می خواهند یک فیلم سیاسی بسازند از چند آدم خبره نظر می پرسند و یا فیلم اجتماعی یا هر چیز دیگر. و موضوع اینجاست که این آدمها اینقدر در کارشان خبره اند که کاری که قاعدتا می بایست CIA و یا سازمانهایی نظیر آن انجام دهند، اینها انجام داده بودند و به این نتیجه رسیده بودند که الآن اوضاع جهانی به نقطه ای رسیده است که بسیار محتمل است که یک حمله تروریستی در خود خاک آمریکا، آن هم بصورت بسیار غیر منتظره، انجام شود. خب اینها هم یکسری ادراک دیگری است که مشتمل بر یکسری امکانات علمی و تکنیکی است. اینها همه درست، ولی این نکته ای که هست در روند زندگی اش، بشر، هرچه بیشتر امکانات علمی(scientific)  پیدا می کند از یکسری امکانات دیگر محروم می شود، و آنها امکاناتی بوده است که در واقع هنرمندان واقعی از آنها بهره می برده اند. سوفوکل، شکسپیر و اینها همه از این نوع امکانات بهره مند بودند، که در واقع آن چیزی است که تفاوت میان “کونسانس” و “savoir” را تشکیل می دهد. موضوع عبارت از یک ارتباط راحت تر با ناخودآگاه یا حتی می شود گفت بیشتر اعتبار دادن و بیشتر اعتماد کردن به آن است. چون در نهایت کاری که در جریان یک روانکاوی انجام می گیرد این است که به مرور که روانکاوی پیشرفت می کند، آدمها به impression های خودشان بیشتر توجه می کنند و آنها را بیشتر جدی می گیرند. اینطوری نیست که سیستماتیک با خودشان بگویند که نه حالا خب یک فکری کردم یا یک احساسی داشتم. وقتی فکر می کنند یک کاری را باید انجام بدهند، خب راجع به آن فکر می کنند که چرا نباید انجام بدهند یا چرا باید انجام بدهند یا از یکی خوششان نمی آید و…، قبلا اصلا توجه نمی کردند و تنها فکر می کردند که چه کار را باید کرد، چی رسم است، چی گفته اند بکن. ولی وقتی روانکاوی پیشرفت می کند این رابطه با خویشتن خودشان برقرار می شود، با ناخودآگاهشان، و اینکه اگر من فلان کار را نمی خواهم الآن بکنم حتما یک دلیلی دارد، همینطوری نیست، و لازم است که بگردم دنبالش و ببینم دلیلش چیست. خب چنین رابطه ای با خویشتن خود شکی نیست که به مرور زمان دارد از بین می رود. هر چی بیشتر بشر گله وار می شود، رمه وارتر می شود، بیشتر از خویشتن خویش جدا می افتد، اگرچه این رمه وار شدن حالا در یک چهار چوب scientific انجام می شود، در یک چهارچوب تکنولوژیک پیشرفته انجام می گیرد. ولی مثل هر رمه ای آدمها نگاه می کنند ببینند سرکرده رمه چکار کرد، کجا رفت و یا همه افراد دیگر توی رمه دارند چکار می کنند. نه اینکه حالا در این زمان خاص مثلا چی به ذهنم می رسد یا چی می خواهم یا چی به من الهام می شود. این است که وقتی این دو را از هم جدا کنیم، می بینیم که آن ادراکاتی که شخص قرار بوده است با مراجعه، با اعتماد کردن، با ارزش دادن به ناخودآگاهش به آنها برسد، مرتب دارد کمتر و کمتر می شود. منتهی هنوز هم ما خوشبختانه هنرمندانی داریم که این اعتماد را به خودشان دارند، به ناخودآگاهشان (حالا به هر دلیل)، و اینکه مهمتر از همه این است که پسیکوتیک ها توی این دنیا هستند. من فکر می کنم اجازه داشته باشم، وقتی لکان پنجاه سال پیش می گفت خوشبختانه هیستریک ها توی این دنیا هستند، بگویم خوشبختانه پسیکوتیک ها توی این دنیا هستند. چون آنها بالاخره پسیکوتیکند و از رمه جدا افتاده اند ولی با اینهمه دستیابی به آن تکنولوژی و آن science و این چیزها را هم دارند. بالاخره پسیکوتیک handicap نیست، معلولیت از این نظرها ندارد که نتواند از آنها استفاده کند. این است که شاید بشود گفت که برای تعداد کثیری از آدم ها اصلا هنرمند شدن بعنوان یک پرسپکتیو اصولاً نفی می شود. و تازه هنرمند شدن هم، من بارها گفته ام، تعریف دارد. الآن هنرمند هم خودش جزو رمه است، کاری می کند که افراد رمه خوششان بیاید. هنرمند این است، غیر از این که نیست. منتهی هنرمند واقعی کسی است که هم به رمه کار ندارد و می تواند به ادراک درون خودش اتکا کند و هم در عین حال از تکنولوژی بهره بگیرد.

در پاسخ به سؤال: موضوع اینجاست که گفتیم کلام باید از یک جایی برخیزد تا آن اثری را که لازم است، که یک روانکاوی ازش بهره مند می شود، داشته باشد. در پسیکوتیک این کلام از آنجا برنمی خیزد. در واقع می شود گفت که در جریان یک روانکاوی وظیفه ما این است که کاری بکنیم که صدای ego خفه بشود و صدای سوژه در بیاید، و این کاری است که برای پسیکوتیک نمی شود انجام داد. در واقع مثل این می ماند که این تصویر دیگری است که پسیکوتیک را سرجا نگه داشته است. عین یک مدار کامپیوتر که باید این چرخش توی این مدار وجود داشته باشد. باید این چرخش بین دو تا تصویر وجود داشته باشد، این دو تا تصویر که ایگوی خودش و ایگوی دیگری است. بخاطر همین است که پسیکوتیک را نمی شود به آن نقطه آورد. مضافاً بر اینکه گفتیم آنچه در پسیکوتیک مشکل دار است در واقع خود ناخودآگاهش است. یعنی اینکه پسیکوتیک آن سوژه ناخودآگاه را ندارد. به این دلیل است که وقتی سرگذشت شربر را می خوانیم می بینیم که صحبت از کلمه ای است که فرانسه اش ritournelle است (به معنی جیک جیک پرنده ها)، سخنانی که یک بند تکرار می شوند ولی ره به جائی نمی برند؛ یک تعداد اصوات است و در زیرش در واقع می شود گفت که هیچ وجودی نخوابیده است (که بخواهد از یک وجودی این کلمات نشأت گرفته باشد).

در پاسخ به سؤال: در هر حال این منهدم کننده طبیعت است. خب اینهم یک موضوع اساسی دیگر است و در واقع تائیدی است بر حرفهای فروید که ما بسمت هیچ تکاملی پیش نمی رویم. یعنی بشر هرچه science اش بیشتر می شود، هرچی تکنولوژی اش بیشتر می شود، هرچی امکاناتش بیشتر می شود، با آن طرز تفکر معیوبی که دارد، فکر می کند که می تواند خودش را بجای کل طبیعت قرار بدهد. یعنی قاضی کل طبیعت باشد، یعنی تصمیم بگیرد که چی این کل طبیعت نیاز دارد. بشر حتى پیش فرض خودش را به زیر سوال می برد، یعنی آنچه را که تا امروز قبول داشته که تکامل است، آن تنوع زیستی که در سطح کل زمین وجود داشته که به عنوان یک تکامل آن را می دیده است، همان را هم به زیر سوال می برد و خودش را بعنوان داور مطلق حیات در نظر می گیرد. و خب وقتی که یک شعورِ تا این حد ناقص ولیکن بی نهایت قدرتمند وجود دارد که می تواند یک چنین کاری را بکند، بنابراین نمی شود انتظاری جز یک نابودی کلی و حتمی برای هر آنچه که هست، داشت. اگر او در جنگهای اتمی و غیره از بین نرود اینجور کارها از بین می بردش. اینکه شکی نیست که همه می دانند بشر مخوف ترین و خطرناکترین صیادی است که روی کره زمین وجود دارد، و صیادی است که در نهایت همه چیز را نابود خواهد کرد. یعنی هر شکارچی را که در طبیعت در نظر بگیرید بزرگترین شکارچی، مثلا شیر و ببر و کوسه را در نظر بگیرید، یک جایی بالاخره کارش متوقف می شود؛ چون که شکارچی های دیگر(غیر از بشر) برای نیازشان شکار می کنند و وقتی که نیاز برطرف شد، کارشان تمام می شود، دیگر نیازی به شکار بعدی نیست، نیاز به این نیست که کل جانورانی را که قرار است خوراک آنها را تشکیل دهند نابود کند. در حالیکه برای بشر موضوع این نیست؛ نابود کردن جزء طبیعت بشر است. یعنی نابود کردن مجانی است نه بخاطر یک نیاز. و اینکه حالا اصلا برای بشر نیاز دیگر مطرح نیست و مقوله نیاز در بشر دیگر تعطیل شده است و چیز دیگری جایش را گرفته است. یک چیز دیگری که اسمش را می توانیم بطور اعم بگذاریم “خواستن”. در یک برنامه تلویزیونی که فرانسوی ها تهیه کرده بودند از تخریبی که دارد در کل جهان انجام می شود، خیلی جالب بود که نشان می داد وقتی که درختهای همه جای دنیا دارد روزانه قطع می شود از جنگلهای بورنئو گرفته تا جنگلهای آمازون، این خیلی تکان دهنده بود و می گفت نهایتا این درختها و این طبیعت که دارد نابود می شود، تبدیل به صفرهایی در حسابهای بانکی می شوند. یعنی بشر برای یکسری صفر بانکی نابود می کند. این را بهش می گویند “نابود کننده های مجانی”. این است که باز هم نمی شود هنوز در این خواب خرگوشی بود که روزهای بهتری هم هست.

پاسخ به سؤال: این را من بگویم که بسیاری از این عرفای ما خیلی بیشتر از این دانشها که ما امروز داریم و سروکله مان را می شکنیم که بهش برسیم، آنها بهش رسیده بودند. و این را تکرار می کنم که من وقتی که روانکاوی ام به پایان رسید تازه فهمیدم که آنها چی می گویند، قبل از آن اصلا امکاناتش وجود نداشت. چون در هر صورت ذهنیت قرن بیستمی به شما اجازه نمی دهد بفهمید آنها چه می گویند، مگر اینکه بگونه ای راه خودتان را طی کنید و از این ذهنیت قرن بیستمی خارج بشوید، و بعد تازه می فهمید که آنها چی گفته اند.

 

[۱] گاندی معتقد بود که نباید بیمارستان ها ساخته شوند، زیرا این کار فقط ادای دین انسان را به تعویق می اندازد و انسانها باید رنج بکشند تا پاک و منزه شوند و اگر رنج نکشند و نامنزه از دنیا بروند، در بازگشت بعدی ناچارند رنج بیشتری را تحمل کنند.

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=58521

  تاریخ انتشار: ۳۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت: ۱۱:۵۴