دوشنبه ۵ مهر ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:درسنامه های دکتر کدیور، دکتر میترا کدیور، روانکاوی در انجمن فرویدی، قابل تامل

درسنامه‌های دکتر کدیور: بررسی مقولات «Resistance» و «Moebius strip» از واژه نامه لکان

 

squer جلسه مورخه ۸۱/۱۰/۱۰

از کلاس‌های عرصه فرویدی  مکتب لکان

 

۱- Resistance

هر مشکلی در جریان کار [آنالیز] که باعث شود شخص نتواند این روند را آنگونه که باید و شاید طی کند مقاومت (Resistance) نام دارد. فروید، آنگونه که در مقاله «ماورای اصل لذت» می بینیم، می گوید: روانکاوی از سه مرحله گذشته است: در ابتدا منحصر به آنالیز تراوشات ناخودآگاه (مثل رؤیا، فراموشی، lapsus ها، بدیهه و…) بوده است و از این طریق سعی می شد به کنه ناخودآگاه دسترسی پیدا شود. پس از مدتی مشخص شد که این روشِ کار نارسایی هایی دارد و به نظر می رسید که از سوی بیمار برای بیرون ریختن تراوشات و تداعی آزاد “عدم تمایل” بروز می کند (در جهت رسیدن روانکاوی به ساختار ناخودآگاه). در فاصله سالیان ۲۰-۱۹۱۰ بود که فروید دیگر به مقوله Resistance خیلی اهمیت می داد و قسمت عمده کار روانکاوی عبارت از کشف مقاومت های بیماران و نشان دادن آنها به ایشان بود. این بخش از تاریخ روانکاوی بیشتر با مقوله Resistance سروکار دارد. در مرحله سوم مسئله فراتر از Resistance است و مقوله “Compulsion to Repeat” «اجبار به تکرار» از سوی فروید مطرح می شود. یعنی پس از مدتی که مقوله Resistance در کار روانکاوی عمده شد، اکنون (۱۹۲۰) فروید دیگر آن را رها می کند. در حالی که بسیاری از مکاتب روانکاوی این کار را نمی کنند و در این مرحله از فروید جدا می شوند (مثل ego psychology). یعنی این گونه نیست که تمام مکاتب روانکاوی فروید را از ۱۹۲۰ به بعد دنبال کنند. در واقع این مکاتب اصل مطلب (یعنی مقوله تکرار) را در نظر نمی گیرند و به آن حد نمی رسند، و می توان گفت که تمام شاگردان فروید و مکاتب روانکاوی در مرحله مادون “ماورای اصل لذت” قرار گرفته اند. مقوله Resistance به گونه ای حد و مرزها را در این میان مشخص می کند، و روانکاوی که در کشف و نمایش Resistanceها گیر کرده باشد (بخواهد آنالیزان را به سوی به رسمیت شناختن Resistanceها هدایت کند)، در حقیقت قسمت اعظم کار روانکاوی را درک نکرده و آن را دنبال ننموده است و در نقطه ای از سیر آن متوقف شده است. روشهای مختلف درمانی که به گونه ای در “دسته روان درمانی” قرار می گیرند، در یکی از مراحل قبلی (یعنی آنالیز تراوشات ناخودآگاه و یا مرحله Resistance) باقی مانده اند. فقط روانکاوی “لکانی” واقعی است که از مقوله Resistance گذشته و به مقوله “تکرار” رسیده است، و سایر مکاتب همگام با تئوری فرویدی رشد نکرده اند.

لکان عواقب سوء این توقف را گوشزد می کند. انتقاد مهم او این است که وقتی روانکاو Resistance را عمده می کند، کارش به یک عمل انکیزیسیونی (استنطاق – تفتیش عقاید) تبدیل می شود. چون چنین روانکاوانی مقوله Resistance را به گونه ای در نظر می گیرند که گویی آنالیزان در این کار تعمّدی دارد. در نتیجه همۀ همّ و غم شان بر آن است که به گونه ای این عدم تمایل یا نافرمانی را بشکنند و آنالیزان را وادار به پذیرفتن قواعد روانکاوی بکنند، که این امر به پراتیک آمرانه و اجبار گرا منجر می شود.

نکته: در این صورت، چنین روانکاوانی رابطه آنالیتیک را به صورت یک رابطه دو نفری (دوئل) می بینند. در زبان فرانسه، واژه “دوئل” علاوه بر “جنگ کردن” معنای “دو تنه” می دهد. لکان آن را به معنای “جنگ تن به تن” به کار برده است. با این همه، لکان اعتقاد دارد که این گونه نیست که در روند روانکاوی کار آنالیزِ Resistanceها نباید انجام شود، ولی نکته اینجاست که این مسئله نباید عمده شود. و باید توجه کرد که در روانکاوی قسمت عمده کار در سطح سمبولیک جریان دارد، و عمده کردن Resistance به معنای از یاد بردن و از دست دادن این نکته و تمرکز بر روی یک رابطه دو نفری در بُعد تصویری است. لکان اعتقاد دارد که گاه لازم است تعبیری در سطح تصویری ارائه شود، ولی عمدۀ کار روانکاوی این نیست.

 

————————————

– در پاسخ به یک پرسش:

دو نکته مطرح است: الف) نوعی Resistance وجود دارد که هرگز نمی توان بر آن “غلبه” کرد (گیومه در اینجا بدان معنا است که در کار روانکاوی ما دنبال غلبه بر هیچ چیز نیستیم). ولی در هر حال بخش هایی از Resistance در روند درمان وجود دارند که مربوط به بعد تصویری هستند، و فعلا کار نداریم که چه نوع برخوردی باید با آنها داشته باشیم.

ب) ولی اصولا قسمتی از Resistance غیر قابل حذف است و لکان معتقد است که همین قسمت ممکن است قسمت بنیادی و اصلی در آنالیزان باشد. لکان مقوله “suggestion” را در مقابل روانکاوی قرار می دهد، و suggestion معنای وسیعی دارد و فقط طیّ روند هیپنوتیزم نیست که انجام می شود، بلکه در معنای وسیعتر هرگاه روانکاو با استناد به دانش (تجربه) خویش بخواهد چیزی را به بیمار انتقال دهد، suggestion انجام شده است. در بحث knowledge هم دیدیم که هر زمان ردّ و بدل کردن دانش وجود داشته باشد، suggestion پیش می آید. حتّی وقتی روانکاو یک تعبیر خود ساخته (وبر اساس ذهنیت خودش) ارائه می دهد، نوعی suggestion است، چون این تعبیر اساس منطقی در تاریخچۀ بیمار ندارد (مثلاً با استناد به این که فروید در فلان مقاله این اظهار نظر را کرده است یا چند بیمار قبلی من این گونه بوده اند پس این بیمار جدید هم همین گونه است). در این صورت روندِ انتقالِ دانشِ کتابتیِ درمانگر روی داده است که نقطه مقابل روانکاوی است. در این حالت اگر بیمار مقاومت کند و تعبیر فوق را قبول نکند، در ego psychology نام Resistance را بر آن می گذارند، و معتقدند که باید شکسته شود و آنرا به حساب عناد بیمار (ill will) می گذارند، و اگر روانکاو این گونه تعابیر را ادامه دهد، مسلم است که موجب افزایش عناد یا مقاومت بیمار می شود. طبق تعریفِ آنها از “transference”، روند فوق در واقع transference منفی است، و در آن آنالیزان به گونه ای در حال مبازره با آنالیست است. اما، برای لکان این روند یک transference مثبت است، چون اینجا بیمار (آنالیزان) دارد از حقوق خویش (حقِّ به گونه ای دیگر فکر کردن) دفاع می کند، و بلکه این تنها کاری است که تمام هدف روانکاوی بر اساس آن است. یعنی شخص به نقطه ای برسد که متوجه تفاوت­ های اساسی خودش با دیگران (آن چیزی که در وجودش یکتا و منحصر به فرد است) بشود، و این همان کاری است که هم اکنون دارد انجام می دهد، یعنی دفاع از خویشتن خویش و اشتیاق بنیادی اش. لکان می گوید این کار بیمار بر اساس یک اشتیاق است (اشتیاق مقاومت کردن برای حفظ اشتیاق اش)، و یک transference مثبت ارزیابی می شود.

 

———————————

– پرسش: transference از جانب روانکاو است یا آنالیزان؟

تاکنون مشخص شد که آنالیست transference ندارد. رابطه آنالیزان و آنالیست یک رابطه متقابل نیست، و بنابر این در این روند احساسات متقابل وجود ندارد. این بدان معنا نیست که آنالیست هیچ احساسی نسبت به آنالیزان ندارد و بود و نبودش برایش یکسان است، بلکه این احساسات متقابل نیستند. فرق نمی کند که حالا آنالیزان در مودِ transference مثبت باشد یا منفی. آنالیست جایگاهی را اشغال می کند که اصلاً به او اجازۀ رابطۀ متقابل را نمی دهد، و اگر از آن عدول کرد، Resistance اتفاق می افتد و بقیه مسائل. لکان در نهایت همین رابطۀ دوئل را توضیح می دهد، و تمام هنر روانکاو آن است که وارد چنین رابطه ای نشود. حال واژۀ بهتری برای آن پیدا کرده اند ( counter- transference)، و لکان می گوید که آن هم نباید وجود داشته باشد. البته جایگاه آنالیست خالی از احساس نسبت به آنالیران نیست، ولی این احساس نامش transference نیست، چون transfrance فقط از جانب آنالیران است.

 

———————————

پرسش: آیا می توان گفت که Resistance آن چیزی است که به چشم می آید وما متوجه آن می شویم و خود  تصویری از یک مفهوم اساسی تر است، و در مکتب لکان به جای آن که به این ظاهر (تصویر) توجه شود، به خاستگاه آن پرداخته می شود؟ یا اینکه آن خاستگاه هم برای لکان مهم نبوده است، و اصولاً آن خاستگاه کجاست؟

پاسخ: جایی موجود است که مقاومت از آن بیرون آمده است. آن قسمت اصلی Resistance که نمی توان آن را از بین برد، نمی تواند خودش خاستگاه مقاومت به حساب آید. برای دریافت پاسخ این پرسش، تا انتهای مبحث صبر کنید.

– طبق گفتۀ فروید در ابتدا در کار روانکاوی هدف آن بوده است که ناخودآگاه را خودآگاه کنند. ولی فروید در سال ۱۹۲۰ به این نتیجه می رسد که اصولاً نمی توان تمام ناخودآگاه را خودآگاه کرد و قسمت عمدۀ آن همچنان ناخودآگاه باقی می ماند، و آنچه از همه مهمتر و اساسی تر است، همین بخش است که ناخودآگاه باقی می ماند. نکته اینجا است که در تلاش برای تبدیل همۀ ناخودآگاه به خودآگاه، یک Resistance اساسی پیش می آید که قسمت اساسی ناخودآگاه را در بر می گیرد. اینجاست که فروید می گوید بیمار قادر نیست این قسمت را به یاد بیاورد و متوسل به “تکرار” می شود (در رفتار و اعمالش و …). بعداً مشخص می شود که وقتی یک درمانگر اصرار بر به زبان آوردن همه چیز بکند، منجر به از دست رفتن آن قسمت اصلی و در نظر نگرفتن آن می شود که خود موجب Resistance می شود. نکته اینجاست که مکاتب دیگر روانکاوی هیچ تصوری از “transference neurosis” ندارند. در صورتی که برای فروید از ۱۹۲۰ به بعد این مقوله است که اهمیت اساسی پیدا می کند (یعنی نوروزی که در اثر transference ایجاد می شود)، و حالا همین موضوع است که باید اساس کار روانکاوقرار بگیرد. آن مکاتب متوجه نیستند که خودِ رابطه آنالیتیک اصولاً تغییراتی اساسی در ناخودآگاه ایجاد می کند، و این شخص دیگر آن انسان قبلی نیست و پس از برقراری transference همه چیز بکلی تغییر می کند، و اصرار بر به یاد آوردن گذشته و … یعنی درک نکردن تئوری روانکاوی. این نوروز جدید هم یک نوروز است (شامل کنش ها و واکنش ها و عواطف مربوطه و …). اگر روانکاو از ماهیت این پدیده ناآگاه باشد و اصرار بر آنالیز مسائل قبلی داشته باشد، Resistance عظیمی بروز می کند. زیرا آنالیزان متوجه می شود شخص مقابل اصلاً به اصطلاح «سوراخ دعا را کم کرده است»، و این دو فرد در دو طول موج مختلف با هم رابطه برقرار کرده اند، و بنابراین Resistance افزایش می یابد. چون روند مربوطه در سطحی غیر از سطح آنالیز می گذرد.

از نظر فروید یک روانکاو واقعی فقط شخصی است که transference neurosis را درمی یابد و متوجه آن می شود و آن را کنترل می کند. از نظر او، روانکاو واقعی کسی است که بتواند الف) در موقع لازم یک تعبیر (interpretation) انجام بدهد، ب) مقاومت ها را بشناسد و کنترل کند و بداند که مقاومت فقط از جانب ego نیست و id و superego نیز مقاومت دارند، و ج) transference neurosis را کنترل (مهار) بکند. یعنی باید به هر سه مرحله احاطه داشته باشد. اگر روانکاو از نظر تئوریک به این سطح نرسیده باشد، نمی تواند transference neurosis را ببیند و کنترل کند. در این حالت چون روانکاو و آنالیزان interaction ندارند، طبعاً resistance بروز می کند.

به گفتۀ لکان «تنها مقاومت از جانب روانکاو است»، که اشاره به همین موضوع دارد. اگر روانکاو متوجه نباشد که چه اتفاقی دارد می افتد، این اوست که باعث ایجاد یا تشدید  resistance می شود. بعد روانکاو مسائلی را که روی می دهند resistance نام گذاری می کند و می گوید آنالیزان در مقابل قواعد روانکاوی resistance نشان می دهد، در حالی که موضوع چیز دیگری است.

 

———————————

– پرسش: آیا دو نوع مقاومت هست (یکی از سوی آنالیست و دیگری از سوی آنالیزان)، یا در اصل یکی هستند؟ چون گفته شد که کار آنالیست می تواند موجب ایجاد یا تشدید resistance شود. آیا مقاومت از جانب آنالیست با مقاومت از سوی آنالیزان که از اشتیاق او برمی خیزد، یکی است یا از هم جدا هستند؟

پاسخ: هنگامی که گفته می شود آنالیزان از اشتیاق خویش دفاع می کند، در مقابل یک suggestion این کار را می کند. پس اگر suggestion نباشد، resistance هم نیست، و suggestion نیز از جانب روانکاو است و resistance را بر می انگیزاند. پس باز تکرار می کنم که «تنها مقاومت از سوی روانکاو است». یعنی اگر او آن عمل نابخردانه را انجام داد، منجر به عکس العمل آنالیزان می شود. ضمن اینکه واژۀ resistance را نیز آنالیست بکار می برد. یعنی این آنالیست است که موضوع را بدین گونه نگاه می کند و متوجه نادرستی کار خویش نیست و آن را به آنالیزان نسبت می دهد. قاعدۀ اصلی این است که آنالیست حق suggestion ندارد و باید خنثی باقی بماند، و در واقع اینجا این آنالیست است (و نه آنالیزان) که قواعد روانکاوی را رعایت نکرده است.

لکان در جایی می گوید: «مقاومت از جانب شما [آنالیست] است و روند مقاومت بیمار زمانی موفق می شود که شما تا گردن در آن فرو رفته اید، چون که «می فهمید»». واژۀ “می فهمید” اینجا بسیار مهم است. وقتی روانکاو شروع به “فهمیدن” کرد، چه می کند؟ به دانش قبلی اش استناد می کند و در نتیجه suggestion انجام می دهد. وقتی آنالیزان یک اظهار نظری کرد و آنالیست با خود گفت «بله این همان چیزی است که من در آن کتاب خواندم»، دانش کتابتی به میان کشیده می شود که موجب suggestion می شود و آنالیزان نسبت به آن عکس العمل نشان می دهد. واژه مقاومت هم در اینجا از سوی روانکاو به کار گرفته می شود. موضوع فقط این است که آنالیست یک چیزی گفته و آنالیزان هم آن را قبول نکرده است. ولی اگر روانکاو باز به suggestion ادامه بدهد، یک سیکل معیوب اصرار و انکار (سیستم استنطاقی) پیش می آید.

 

———————————

– لکان می گوید: «مقاومتی از جانب سوژه وجود ندارد». این جمله درست معادل جمله ای است که فروید در مقاله “ماورای اصل لذت” بکار برده است: “Repressed (واپس زده) مقاومت ندارد”. Repressed خیلی هم مشتاق بازگشت است. آنچه در آنالیزان هست، مقاومت ندارد.

به هر حال آنالیزان [نوعی از] مقاومت دارد، ولی این مقاومت جلوی روند روانکاوی را نمی گیرد و آنالیز ادامه خواهد داشت. آن چیزی که آنالیز را به بیراهه می کشاند، مقاومتی است که از سوی آنالیست ایجاد شده است.

 

———————————

– Interpretation اگر با استناد به دانش کتابتی باشد، suggestion است. در مواردی آنالیست تعبیری ارائه می دهد که با استناد به تاریخچۀ بیمار است و اساس و پایه دارد و در راستای شبکۀ دالهای سوژه قرار دارد، ولی باز هم آنالیزان آن را قبول نمی کند. زیرا در آن زمان آنالیزان فقط همین قدر می تواند بفهمد نه بیشتر. آنالیست نباید سعی کنند به اجبار به او بیشتر بفهماند، زیرا این هم مداخلۀ نابجا است. سطح ادراک سوژه در آن زمان خاص همین است و فقط باید صبر کرد تا خود آنالیزان به آن سطح برسد، و آن تعبیر هم با [گذشت زمان] از دست نمی رود (مثلاً ۳ سال بعد آنالیزان معنای آن تعبیر را می فهمد). پس توجه به این نکته اهمیت دارد که سوژه در هر زمان خاص یک تعبیر خاص دارد، و اگر تلاش کنیم که روند آنالیز (پیشرفت آنالیزان) را تسریع کنیم، با نوعی مقاومت جدید روبرو می شویم. آنجا صحبت از تعبیر نابجا و بی پایه و اساس (suggestion) بود، و اینجا صحبت از تعبیر زودرس (زود هنگام) که هنوز زمان آن فرا نرسیده است. آنالیزان این تعبیر را نمی گیرد و آن را در شبکه سمبولیک وارد نمی کند و همچنان بیرون از آن شبکه باقی می ماند، و اگر اصرار کنیم که فرد آن را وارد شبکه سمبولیک کند، تظاهراتی در بعد سمبولیک پدیدار می شوند. مسئولیت این خطای اخیر هم بر عهدۀ آنالیست است. یعنی سوژه مقاومت ندارد، ولی “درک لحظه ای” و “تعبیر فعلی” دارد.

 

———————————

-Ego psychology در کار خویش با یک تناقض اساسی روبرو است؛ زیرا از یک سو تلاش بر تقویت ego دارد و از سوی دیگر بر مقابله با مقاومت ها تأکید دارد. در صورتی که تقویت ego موجب افزایش مقاومت ها می شود. گفته می شود که قسمت اعظم مقاومت از ego منشأ می گیرد. لکان نیز ادّعا می کند که قسمت بنیادی (هستۀ) مقاومت مربوط به id است، اما این وجه از مقاومت در اینجا از مقولۀ مقاومت در روانکاوی خارج می شود؛ و تمرکز در اینجا بر روی آن مقاومتی است که از ego برمی خیزد (مقاومتی که در جریان کار [روانکاوی] ظاهر می شود).

 

———————————

– لکان می گوید که توهّم wholeness (یکپارچگی) و قدرتمند بودن ego یک افسانه بیش نیست؛ افسانه ای که ego دربارۀ خویش ساخته است، و ادّعاهای ego psychology مثلاً نظریۀ egoى “هارتمن” دربارۀ ego است (و تکرار و تلقین آن).

-برای لکان واژۀ دیگری بنام “دفاع” وجود دارد که مفهومش از resistance جدا است. ولی در مکاتب آنگلوآمریکن گاه این دو مفهوم را با هم اشتباه می کنند و به جای هم بکار می برند.

 

———————————

– پرسش: آیا فرو افتادن آنالیست در دام مقاومت به معنای ادامۀ رابطۀ تصویری و عدم توجه به این نکته است که روند آنالیز باید در بعد سمبولیک جریان داشته باشد؟

پاسخ: روانکاو زمانی در این دام می افتد که تصوری از شِمای مربوطه نداشته باشد و خود را بر روی محور تصویری قرار دهد. همین امر موجب بروز counter-transference می شود. اگر آنالیست نتواند محور سمبولیک را عمده کند و در نقل مکان از محور تصویری به محور سمبولیک ناموفق باشد، با resistance مواجه می شود. در واقع یک رابطه دو تنه (دوئل) (dual relationship) اصولاً موجب جنگ قدرت می شود، یعنی در نهایت چیزی جز resistance یا ill will یا نشان دادن قدرت (قدرت نمائی) باقی نمی ماند. پس تنها راه فراروی روانکاو برای خروج از کل مقولۀ مقاومت خروج از رابطۀ تصویری است و اگر این خروج روی ندهد، مقاومت اجتناب ناپذیر است. به همین دلیل مفاهیمی که در مکاتب غیرلکانی روانکاوی وجود دارند، همه در راستای همین رابطۀ تصویری هستند (مانند counter-transference، مقاومت، و همدلی [empathy]). در رابطۀ سمبولیک هیچ یک از این مقولات وجود ندارند.

 

———————————

– در حیطۀ بیولوژی این فرض وجود دارد که موجودات زنده باید با محیط خارج تطابق پیدا کنند تا زنده بمانند، و تطابق بدان معنا است که رابطه ای معقول بین دنیای درون و جهان خارج برقرار شود. درego psychology این اساس کار است. یعنی فرض بر آن است که آنچه در جهان خارج قرار دارد استاندارد و یک شاخص درست است، و آنچه درون ماست اختلال دارد، و ما باید با دنیای خارج تطابق پیدا کنیم.

لکان اصرار دارد که نه تنها فروید چنین فرضی ندارد، بلکه هر آنچه فروید گفته است، درست بر خلاف این فرض است.

اصولاً اینجا کلّ مقولۀ “واقعیت” زیر سؤال برده می ­شود. یعنی واقعیت آن چیزی است که ego می ­سازد (پروژکسیونِ ego). واقعیت ساخته و پرداختۀ ذهن ما (و یک هذیان) است، چون هذیان هم آن چیزی است که اگوی پارانویاک می­سازد. و اگر شخصی چنان برداشت ساده­ لوحانه­ا ی از واقعیت داشته باشد، مسائلی که یاد شد نیز از پی آن می­ آیند.

و نکتۀ دیگر باور بر این مطلب است که یک واقعیت وجود دارد که تحت تأثیر و ساخته و پرداختۀ ذهن ما نیست. اکنون فیزیک هم به این نظریه رسیده است، ولی روانشناسان هنوز آن را در نیافته­ اند. ولی اگر بپذیریم که یک واقعیت در خارج از ego وجود دارد، طبعاً قدم بعدی آن است که ego را با آن تطبیق دهیم. در حالی که در روانکاوی تلاش بر آن است که به ego نشان داده شود که “برعکس، بیش از حد با واقعیت تطابق پیدا کرده است”، و هدف در حیطۀ روانکاوی آن است که این برداشت هذیان آمیز از “واقعیت و تطابق با آن” در هم شکسته شود.

 

———————————

اگر قرار بر تطابق باشد، چه کسی باید برای این تطابق تصمیم بگیرد؟ اینجا آنالیست نقش یک داور را پیدا می­کند و ادّعا می کند “این واقعیت است و تو [آنالیزان] هم باید با آن تطابق پیدا کنی”. یعنی فرض بر آن است که آنالیست بهتر از هر شخص دیگر با این واقعیت تطابق یافته است، یعنی بهتر از بقیه می­فهمد، و اگر این فرض مبنا قرار گرفت، همان زورآزمایی و مبارزه و سیکل استنطاقی ایجاد می­ شود، زیرا آنالیست در واقع می­گوید حق با من است و تو [آنالیزان] متوجه نیستی و آگاهی نداری. طبعاً در برابر این فرض مقاومت و تمام تبعات آن ایجاد می­ شوند.

 

———————————

– دلیل دیگری که لکان “تطابق” را زیر سوال می برد، این است:

او می گوید حادث شدن بعد سمبولیک در انسان باعث ایجاد یک ورطه بین انسان و بیولوژی شده است. یعنی بعد سمبولیک انسان را denaturalized (خارج شده از طبیعت) می­ کند. حادث شدن فرهنگ (culture) ما را در مقابل nature قرار داده است؛ culture آن چیزی است که ما را برای ابد از nature جدا می­ کند.

 

———————————

– غرایز در انسان مثل حیوانات نیستند. در انسان غرایز هم تحت تأثیر بعد سمبولیک هستند و این بُعد به آنها جهت و هدف و شکل خاصی می دهد یا از مسیر خویش دور می کند. نکته این است که چیزی به نام “غریزۀ خالص” در انسان وجود ندارد.

 

———————————

– دلیل آنکه مکاتب دیگر روانکاوی فروید را از سال ۱۹۲۰ به بعد دنبال نکرده ­اند، درک نکردن مقولۀ “غریزۀ مرگ” است (عدم درک مقالۀ مربوطه). اصل مطلب همین است که به علت پیچیدگی زیاد، این موضوع اصلاً برای مکاتب فوق قابل حل نیست.

 

———————————

 

– تطابق با دنیای خارج (به این مفهوم که دنیای خارج درست و این “درون” است که اختلال دارد)، در خدمت حفظ نظم موجود است. ولی پراتیک روانکاوی یک پراتیک انقلابی است. یعنی نه تنها زیر سؤال بردن هر آنچه که شخص تاکنون در زندگی اش انجام داده (چون روانکاوی به معنای توانایی زیر سؤال بردن وجود خویش است)، بلکه همچنین زیر سؤال بردن نظم موجود جامعه است. زیرا هر عملی که تاکنون ego انجام داده به دلیل این بوده که too well-adapted بوده است، چون هدف آن تطابق با گفتار جمعی بوده.

 

———————————

– لکان اعتقاد دارد که علت چرخشی که در علم روانکاوی ایجاد شده است، مهاجرت روانکاوان به آمریکا و تلاش جهت هماهنگ شدن با نظام آن جامعه بوده است.

 

———————————

 

۲- نوار موبیوس (Moebius strip)

لکان در نظریه خویش به مفهومی دست یافت که کلیۀ مسائلی را که تا آن زمان در فلسفه و علوم گوناگون به صورت “تقابل دو گانه (binary opposition)” مطرح بودند (و در آثار فروید نیز یافت می شوند)، زیر سؤال برد و ادّعا کرد که آنها در امتداد یکدیگر هستند، مانند “عشق” و “نفرت” که یکی به آسانی به دیگری تبدیل می شود، یا “عشق” و “نارسی سیسم” (در تعریف ادبی و عرفانی عشق گفته می­شود که شخص در طی این مسیر خود را رها می کند تا به معشوق برسد، در صورتی که نظریۀ لکان ادّعا می کند که موضوع بدین گونه نیست و عشق در ادامۀ نارسی­ سیسم است)، و لکان این نکته را با استناد به مفهوم “نوار موبیوس” بیان می کند. او معتقد است که اضداد وجود ندارند (مثلا ً بین “درون” و “برون” مرزی وجود ندارد). لکان در اینجا از چارچوب زبان­شناختی به چارچوب توپوگرافیک گذر می کند. پیش از این وی با استناد به قالب ساختارگرایی و زبانشناسی سخن می گفت، ولی در دهۀ آخر عمر خویش بیشتر قالب توپولوژی را در تئوریزه کردن سخنانش به کار گرفته است؛ و این مفهوم بیش از همه به “ناخودآگاه” قابل اطلاق است؛ چون تصور عمومی آن بوده است که ناخودآگاه مربوط به “درون” است، ولی لکان در واقع می گوید ناخودآگاه عبارت از گفتار بزرگ دیگری است که از بیرون (دیگری) نشأت گرفته و قطعه ای از “بیرون” است که درون ماست، و نوار موبیوس این نکته را توضیح می دهد.

 

———————————

– پایان روانکاوی در مکتب لکان با گذر شخص از درون فانتاسم ­اش همراه است، و این مرحلۀ گذر به گونه ­ای است که نمی ­توان گفت شخص چه هنگام وارد آن شد و چه هنگام از آن خارج گشت، چون درون و برون [بصورت مرزبندی شده] وجود ندارند. با این همه زمانی فرا می­ رسد که این مرحله بطور کامل طی شده است.

———————————

– پرسش: امروزه فیزیک مدرن (علم) همان حرفی را می زند که فلسفه، و به همان نتایج رسیده است. فیزیک مدرن و فلسفه همان حرفی را می­زنند که عرفان، و این هر سه همان حرفی را می­ زنند که روانکاوی. به نظر می رسد که شاخه­ های گوناگون معرفت بشری به نوعی به هم نزدیک می­ شوند و به نقطۀ مشترکی می­ رسند. این همگرایی را چگونه ارزیابی می ­کنید؟

پاسخ: علم اگر واقعاً علم باشد، قاعدتاً باید به فلسفه نزدیک باشد، زیرا فلسفه ابتدا مفاهیمی را مطرح می کند که علم قاعدتاً باید درون آنها پیش برود. علم ابتدا در بعد سمبولیک پیش می ­رود، و مفاهیمی وجود دارند که تا آنها نباشند علم پیشرفت نمی ­کند، و این مفاهیم در نقطه­ ای خارج از محدوده علم قرار دارند، که می توان گفت این نقطه فلسفه است. ولی نمی توان بطور کامل پذیرفت که فلسفه و علم به همان جایی می­روند که عرفان و روانکاوی. بهتر است دو مقولۀ اول را از دو مقولۀ بعدی جدا کرد. نکته اینجاست که بلی، عرفان به همان مسائل رسیده است، ولی با روش های عرفانی. به نظر می رسد که عرفا متوجه شده اند که دانشی هم در درون بشر هست، و اتفاقاً کار روانکاوی هم بر همین اساس است. وقتی گفته می شود “suggestion” و “تعبیر زودرس” نباید وجود داشته باشد، به این دلیل است که دانش درون فرد باید رو بیاید. عرفان ادّعا می کند هرآنچه در عالم کبیر هست، در عالم صغیر هم هست، و این که علم به عالمِ صغیر علم به عالمِ کبیر را در پی دارد. ولی چنین پیش فرض هایی در علم یا فلسفه وجود ندارند، و بدین ترتیب این مقولات از هم جدا می شوند.

 

– آنچه بیش از همه روانکاوی و علم را از هم جدا می کند، جایگاه ethics است. در علم فقط نفسِ دانش اهمیت دارد، و این امر پیشرفت علم را در نهایت بصورت یک رویداد خطرناک در می آورد (بحث و جدلهایی را که دربارۀ “شبیه سازی” در جهان دامن زده شد، در نظر بگیرید).

– علم بر اساس “foreclosure of the subject (طرد سوژه [انسانی ])” عمل می کند تا به پیشرفت برسد، در صورتی که در عرفان تماماً با سوژۀ انسانی سر و کار داریم.

– کار فلسفۀ قرن بیستم این است که با مبارزه با اربابانی که دانش را در اختیار دارند، حد و مرز ethical برای دانش قائل شود، یعنی به گونه ای جلوی استفادۀ بی رویه و وحشیانه از آن را بگیرد. پس بدین ترتیب در نهایت می توان علم (science) را از آن ۳ مقولۀ دیگر جدا کرد، و فلسفه را نیز به ۲ نوع تقسیم کرد: یکی که در کنار عرفان و روانکاوی قرار می گیرد، و دیگری آن که باز در راستای گفتار جمعی و حفظ نظم موجود است.


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=57959

  تاریخ انتشار: ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت: ۱۲:۵۴