شنبه ۱ آبان ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:درسنامه های دکتر کدیور، دکتر میترا کدیور، روانکاوی در انجمن فرویدی، قابل تامل

درسنامه‌های دکتر کدیور: Truth

squer جلسه مورخ ۲۳ مهر ۱۳۸۱

از کلاس‌های عرصه فرویدی مکتب لکان

Truth

۸۱/۷/۲۳

چیزهایی وجود دارند که آینده آنها را مشخص خواهدکرد، در آینده بودنشان مسجل خواهد شد، مثل “بودن” یک روانکاو: او روانکاو خواهد بوده. و مثال دیگر مسلمانی است. مسلمانی هم چیزی است که در آینده تعیین خواهد شد. تعریفی برای کسی که مسلمان است یا نه، وجود ندارد بلکه بعدها مشخص می شود که شخص در حیات خود مسلمان بوده است یا نه.

مثال دیگر در این مورد هنرمند بودن است و اینکه در آینده مشخص خواهد شد که شخص هنرمند بوده یا نه.

منظور این است که نتیجه منطقی هرکاری زمانی در آینده مشخص می شود. الآن، آینده را تعیین می کند. اینکه در آینده راجع به حالا چه چیزی گفته خواهد شد. این الان است که آنرا تعیین می کند و این مقوله ای که گفتیم سه زمان وجود دارد و زمان آخر خط، لحظه نتیجه گیری است.

لحظه نتیجه گیری در یک حالت تعجیل اتفاق می افتد و این تعجیلی است که در … یک یقینی است که بعدها حاصل خواهد شد. این یقین است که در آخر کار است، یعنی اگر پیشرس باشد برای ما علامت خوبی نیست؛ یعنی آنچه از آنالیزان انتظار می رود شک زیاد است. یقین در آخر کار ظاهر می شود و زمان نتیجه گیری هنوز با زمان یقین یک فاصله خیلی زیادی دارد. منتها این زمان نتیجه گیری زمان یقین را به رسمیت می شناساند. مقوله زمان مقوله بسیار مشکلی است.

در انگلیسی هم ما آینده در گذشته واقعی نداریم. زمان باید یک قسمت آینده داشته باشد و یک قسمت گذشته، مثل زبان فرانسوی که این جمله را دارند: او خواهد بوده است. در انگلیسی چنین چیزی نداریم.

در کل می توان گفت در زمان آینده مشخص می شود که حالا چی بوده است یعنی اینکه برای حالا تصمیم گیری اش در آینده اتفاق می افتد.

در رویا هم ساختار سنکرونیک و دیاکرونیک داریم. سنکرونی همان اشتیاقی است که رویا را می سازد و این اشتیاق همیشه همان است و زمان تغییرش نمی دهد. ولی این اشتیاق به صور مختلف نشان داده می شود یعنی یک اشتیاق جاودانه و یکتا است که به صورت های گوناگون ظاهر می شود. بنابراین رویا هم هردو ساختار را دارد.

در روانکاوی لکان حقیقت هم مثل زمان از مقولات اساسی است. لکان آنرا در زمینه های مختلف به کار می برد و همچنین در تقابل با مفاهیم دیگر نیز به کار می گیرد و مشخص می کند که حقیقت در جاهای مختلف چه معنایی دارد. همانطور که صحبت می کند حقیقت اشتیاق است و … اینکه حقیقت صور خاصی دارد که یکی از آنها تقابل با دقت است و دقت زمانی ظاهر می شود که بعد واقع سنجیده شود و این مربوط به علوم دقیقه است. حال آنکه حقیقت چیزی است که در چهارچوب زبان است و ربطی به بعد واقع ندارد. قبل از زبان نه حقیقت وجود داشته نه کذب و در چهارچوب زبان است که حقیقت شکل می گیرد. لکان می گوید سخن گفتن تنها راه ظاهر کردن حقیقت است. مسئله مهم دیگر این که اشتیاق، اشتیاقی نیست که کامل در وجود سوژه وجود داشته و فقط منتظر باشیم که به ظهور برسد بلکه در آنالیز این حقیقت آرام آرام ساخته می شود. یعنی نه تنها سخن گفتن تنها راه آشکار کردن حقیقت است بلکه تنها راهی است که حقیقت را می سازد.

درمورد رابطه حقیقت با علم، تعاریفی که لکان از حقیقت به کار می برد بنظر می رسد که برایش مفاهیم متافیزیک و حتی عارفانه داشته و بنابراین نمی شود آنها را باهم مقایسه کرد. یعنی به نظر لکان این دو کاملاً متفاوت هستند.

موضوع اینجاست که لکان در تئوری خودِ علم هم باز صحبت از حقیقت می کند. تعریفی که از علم است بدین معناست که علم درصدد دست یافتن به حقیقت است اما اینکه علم بتواند مالکیت مطلق حقیقت را داشته باشد یعنی حقیقت فقط درچهارچوب علم ظاهر شود را لکان زیر سؤال می برد. لکان صحبت از Science می کند نه Sciences. چون لکان هم مثل فروید معتقد است که این علوم مختلف در یک چیزی با هم اشتراک دارند و اینها، اگر چیزی درواقع علم باشد، کلیتی را تشکیل می دهند. بنابراین از نظر لکان و فروید ضرورتی ندارد صحبت از علوم شود.

برای لکان حقیقت فقط حقیقتِ اشتیاق  است و علم این نوع حقیقت را طرد می کند. یعنی گفتار علمی از آنجا شروع می شود و پیشرفت می کند که این حقیقت را بگذارد داخل پرانتز. یعنی با حذف کردن این حقیقت است که گفتار علمی به کارش ادامه می دهد.

برای درک جنون لازم است که مفهوم حقیقت بخوبی روشن شود و اگر که مفهوم حقیقت را از زمینه …. جدا کنیم جنون چیزی بی معنا می شود و این همان کاری است که علم همیشه با Foreclosure  جنون – البته نه فقط با جنون بلکه با خیلی چیزها – می کند و وقتی این کار را کرد دیگر به هیچ وجه قادر به شناخت جنون نیست. لکان منظورش این است که از همان ابتدا علم برای اینکه علم شود باید این حقیقت را جدا کند یعنی سوبژکتیویته را باید حذف کند تا تعریفی که از علم داریم یعنی ابژکتیو شدن را داشته باشد.

علم با این کار یعنی حذف سوبژکتیویته از  خودش امکان شناخت جنون را سلب می کند. نه تنها امکان شناختن جنون را بلکه هرچیز مربوط به روح و روان انسان را از خود دور می کند. مقوله اشتیاق از زمان فروید وجود داشته و از این صحبت می کند که شناخت علم از عالم واقع یا از هرچیز دیگر از طریق دستگاه روانی انسان صورت می گیرد و این که شناخت خود این دستگاه روانی باید طور دیگری انجام شود. و دوم این که با فرض این انجام بگیرد که آن فعل و انفعالات که در این دستگاه روی می دهد را می شود نادیده گرفت یا از آنها فاکتور گرفت، یعنی علم با این فرض به خودش ابعاد ابژکتیویته می دهد، در حالی که چنین چیزی امکان پذیر نیست چون هرچیزی که در دستگاه روانی اتفاق بیفتد، در این شناخت هم اتفاق می افتد، بنابراین شناخت ابژکتیوی وجود نخواهد داشت. هرچیزی که قرار است از دنیای خارج وارد شده و به شناخت دربیاید باید از این فرض دستگاه روانی بگذرد و در این دستگاه هم چیزهایی هست که باعث می شود این کار انجام نشود. و حالا فرض علم این است که می تواند این کار را بکند، این اصلاً فرض مسخره ای است. حالا علم این فرض را قرار می دهد و چیزی هم به عنوان علوم دقیقه از داخل این فرض در می آید. اما وقتی که قرار باشد خودِ همین دستگاه روانی را بشناسد علم دیگر نمی تواند، چون که از اول این دستگاه را گذاشته در پرانتز (یعنی آن روشها و متدولوژی که قرار بوده ما را به شناخت برساند). در نتیجه از همان ابتدا امکان شناخت این مقوله را از خودش سلب کرده.

حالا دیگر مقوله حقیقت از جایی جدا می شود که فروید اسم دستگاه روانی به کار می برد و لکان بهش می گوید حقیقت. چون که این دستگاه روانی ساختار زبانی دارد و این ساختار زبانی است که حقیقت را تعیین می کند و به این خاطر می گوید: حقیقت.

بنابراین دوتا مقوله مطرح می شود: یکی این که حقیقتی است که فرض براین است که علم می خواهد این حقیقت را راجع به بعد واقع بشناسد، که با این ترتیب امکانش وجود ندارد. و دوم اینکه حقیقتی است راجع به خود حقیقت (دستگاه روانی) و این ساختار زبانی دارد و با این روشهایی که علم دارد نمی تواند به آن دست یابد. بنابراین علم دوبار حقیقت را Foreclosure می کند.

قبلا مقاله ای از ژیژک خواندیم که در آن او خیلی قشنگ توضیح داده که چطور یک روانکاو به حقیقت می رسد، و چطور یک کارآگاه به حقیقت می رسد، و این که حقیقت در خارج از دروغ و فریب وجود ندارد. یعنی با وارد کردن فریب و دروغ، حقیقت پیدا می شود. و این که آنالیزان یا هر فرد دیگر که دارد دروغ می گوید، همان وقت است که دارد حقیقت را به روش فصیحانه تری بیان می کند، و این واقعیت کاربرد کلینیکی دارد.

خیلی جالب است که ابسسیونل روش کارش بر اساس فریب و دروغ است، و فکر می کند که دارد آنالیست را گول می زند، و هیستری برعکس است، فکر می کند که حقیقت را می گوید و همه اش فریاد می زند که خیلی صادق است. در حقیقت هر دو یک کار انجام می دهند. موضوع اینجاست که هیستری اول به خودش دروغ گفته و این دروغ را که به خودش گفته به ما نیز می گوید وبنظرش می رسد که راست است. ابسسیونل راستش را به صورت دروغ به ما عرضه می کند یعنی به صورت صحیحی حقیقت را آشکار می کند. و این تأکیدی است که حقیقت در ورای نیرنگ و دروغ نیست و همین جمله را نیز ژیژک به کار برده: در این که من دارم تو را فریب می دهم پیغامی وجود دارد.

کلام در جستجوی حقیقت را می شود به صورت خطایی که گریز می زند به نیرنگ و در اشتباه به تله می افتد در نظر گرفت. درنهایت در ورای همه دروغها، نیرنگها و چیزهایی که آنالیزان به کار می برد در نهایت acte manqué او به ما نشان می دهد که حقیقت کجاست.

درمورد رابطه حقیقت با Fiction باید گفت که Fiction افسانه نیست، در Fiction یک چیز علمی هم وجود دارد و ما معادل فارسی برای Fiction نداریم. تفاوت آن با افسانه و داستان این است که داستان از یک ثباتی برخوردار است و ابعاد فرهنگی اجتماعی دارد. Fiction چیزی است که همین الان ساخته می شود و در آن تخیل آدم بخصوصی وجود دارد. بنابراین لکان Fiction را به عنوان یک ساختار یا بنای علمی به کار می برد و در همین معناست که حقیقت شبیه Fiction است یعنی ساخته می شود. در صورتیکه داستان از قبل وجود داشته ولی Fiction چیزی است که ساخته می شود.

حقیقت یک ساختار تخیلی دارد و ساخته می شود و به معنای این نیست که جعلی است. مسئله دیگر این که حقیقت از بعد واقع جدا است. حقیقت قبل از اینکه زبان وجود داشته باشد، نبوده است و با زبان است که حقیقت بوجود می آید. حقیقت در بعد سمبولیک است و ربطی به بعد واقع ندارد.

لکان می گوید ما به بعد واقع عادت داریم ولی این حقیقت است که ما حرف می زنیم. البته جایی وجود دارد که حقیقت به سمت بعد واقع جریان پیدا می کند برای این که تمام حقیقت را گفتن غیر ممکن است، چون با گفتن حقیقت یک چیز ناگفتنی از آن باقی می ماند. برای همین حقیقت به سمت بعد واقع حرکت می کند. این دو مقولۀ لکان بسیار اساسی و بسیار پیچیده است.

لکان ادعاهایی را که در منطق راجع به بی زمانی و جاودانگی است زیر سؤال می برد، با نشان دادن این که چطور برخی محاسبه های منطقی یک وجوه غیرقابل گریزی را به زمان پذیری دارند.

پدیده زمان در روانکاوی اهمیت بسیار بسیار زیادی دارد. برای لکان علاوه بر زمان کرونولوژیک (تعیین شده از طریق ساعت) یک زمان Logic (منطقی) وجود دارد و این زمان منطقی است که در روانکاوی مدنظر می باشد. در روانکاوی زمان هم به جلو پیش می رود و هم به عقب، یعنی در دو جهت حرکت می کند. زمان منطقی این است.

لکان نشان می دهد که ادعاهای منطق مبنی بر جاودانگی خودشان اشاراتی به زمان پذیری هستند و آنها را زیر سؤال می برد. این زمان پذیری چیزی نیست که در رابطه با ساعت باشد بلکه خودش محصولی از فعل و انفعالات منطقی است. و این است که باعث می شود زمان کرونولوژیک و زمان منطقی که از روی یک سری Interaction متعدد انجام می شود را از هم جدا کنیم.

و موضوع این که حالا این زمان منطقی یک زمان ابژکتیو نیست بدین معنا نیست که درک زمان Logic فقط از طریق سوبژکتیویته انجام می گیرد – یعنی چیزی مربوط به احساسات سوبژکتیو فرد است – بلکه همانطور که این صفت منطقی اینجا نشان می دهد این ساختار دیالکتیک را نشان می دهد. زمان Logic یک ساختار دیالکتیک دارد که این ساختار مثل هر ساختاری دارای سه جز می باشد:

۱- لحظه بودن                             ۲- زمان برای فهمیدن                             ۳- لحظه نتیجه گیری.

لکان مثال سه زندانی را برای این مورد زده است که پشت هر سه زندانی دایره ای گذاشته اند و خواسته اند که بگویند این دایره سیاه است یا سفید و هرکس درست حدس بزند آزاد می شود. و این زمانی که طول می کشد کسی بفهمد یا نفهمد یک ساختار میان ذهنی دارد، یعنی هریک از آنها با توجه به آنچه که در دوتای دیگر می گذرد می تواند حدس بزند که رنگ دایره چیست. بین سوژه ها زمان Logic جریان دارد ولی ما حالا در روند روانکاوی به بهترین نحوی می توانیم مثالش را ببینیم با این نتیجه ای که بین انتظار و عجله و تردید و فوریت وجود دارد. زمان در روانکاوی را به این صورت می توان فهمید . بنابراین زمان منطقی زمانی است که ساختار عمل انسانی را تشکیل می دهد. زمانی است بین انتظار و عجله، بین دست دست کردن و تعجیل، بین تردید و فوریت.

حالا این زمان منطقی فقط چیزی نیست که در مقوله منطق باشد، این زمان یک نتیجه منطقی در پراتیک روانکاوی لکانی دارد، یعنی برخلاف مکاتب دیگر که زمان را ساعت تعیین می کند در مکتب لکان اینطور نیست. جلسه روانکاوی را زمان  Logic تعیین می کند و این زمانی است که سوبژکتیویته … نقطه ای که می شود آنالیزان را برایش یک نقطه گذاری کرد. یعنی که کلمات و جملاتی که گفته می شود به یک نتیجه منطقی خودشان در یک لحظه رسیده باشند. و این کار را آنالیزان خودش هیچوقت دست رویش نمی گذارد. این آنالیست است که تعیین می کند که در این نقطه یک نتیجه منطقی حاصل شده، و این آنالیست است که کار نقطه گذاری جملات آنالیزان را انجام می دهد. در اینجا این نقطه به تمام جملاتی که تا به حال گفته شده معنا می دهد.

بنابراین یکی از دلایل کاربرد زمان Logic در خود جلسات روانکاوی است. پس زمان  Logic کاربرد هم دارد فقط نقطه نظر تئوریکی نیست و کاربردش این است که همانطور که اعمال  انسانی را دیدیم که سوبژکتیویته انسان را به اصطلاح زمان نمی تواند تعیین کند، ساعت هم نمی تواند تعیین کند. برای این که آن نوسانات که عجله هستند، آنها هستند که اعمال  انسانی، نتیجه گیریشان و حتی زندگیشان را تعیین می کند. به همان ترتیب همان زمان باید وارد چهارچوب درمان شود، یعنی اعتقاد به زمان ساعت نباشد بلکه اعتقاد به زمان Logic باشد. به همین دلیل لکان جلسات با زمان های متنوع را ایجاد کرد، و این امرباعث لغو عضویت لکان از انجمن بین المللی روانکاوی  شد. البته هزار و یک دلیل دیگر نیز وجود داشت ولی مهمترین دلیلش همان سمینار اخلاق روانکاوی بود.

توضیح دیگر این که مقوله زمان Logic کاربردش فقط به این مسئله جلسات با زمان های متفاوت ختم نمی شود و اگر به این ختمش کنیم مسائل مهمتری را از دست می دهیم. مسئله زمان برای فهمیدن نیز در مکتب لکان جنبه کاربردی دارد. در مکتب لکان هیچ زمان از پیش تعیین شده ای برای روانکاوی وجود ندارد و هرگز نمی شود تعیین کرد که روانکاوی چقدر طول می کشد، یعنی نمی شود زمان برای فهمیدن سوبژکتیویته را تعیین کرد. بنابراین زمان از قبل تعیین شده برای روانکاوی زیر سؤال می رود.

زمان برای فهمیدن همان چیزی است که فروید اسمش را گذاشته  working through (یعنی رویش کارکردن) که این هم نشان می دهد هیچوقت از قبل نمی شود از نظر زمانی تعیین کرد که این زمان working through یعنی کار کردن روی یک مطلب چقدر باید باشد.

زمان کرونولوژیک تا حالا مفهومی که برایش قائل بودند این بود که یک بعد دیگری هست، چیزی متفاوت است که آن چیز همین بعد مکانی است در ابعاد متفاوت تری. هیچ چیز اصل مطلب را تغییر نمی دهد. در آنچه مربوط به زمان کرونولوژیک است ما باید مفهوم واقع زمان را که چیزی است که زمان در فضا به صورت مکان گسترش پیدا می کند را با مفهوم قراردادی زمان که علایم خارجی دارد – مثلا این که چه موقع روز است و چه موقع شب یا تقسیم بندی ساعتها را که بصورت قراردادی است – از هم جدا کنیم. که این بعد قراردادی یا سمبولیک زمان است که روی آن بعد واقع زمان را می پوشاند و در هرصورت از آن است که نشات می گیرد.

زمان Logic چیز دیگری است و به هیچکدام اینها کاری ندارد. چیزی است که مابین انسانها می گذرد. زمان در هرصورت اگر انسان هم نباشد وجود دارد ولی زمان Logic بین انسانهاست. یک ساختار اینترسوبژکتیو دارد و این با زمانی که در بعد واقع می گذرد فرق دارد. تا اینجا لکان به عنوان زمان منطقی قبل از اینکه وارد زبانشناسی بشود آنها را بیان کرد و بعدش هم با استناد به زبانشناسی سوسوری دو زمان هم اینجا در نظر گرفت: سنکرونیک و دیاکرونیک.

در زبانشناسی اینها هر دو به وضعیت زبان در یک مقطع خاص بستگی دارند. یعنی دیاکرونیک وقتی است که برای زبان یک زمانی قائل هستیم و سنکرونیک وقتی که برای زبان زمانی قائل نیستیم. اینها صور مختلف زمان هستند. مثالی که می توانیم برایشان بزنیم می توانیم بگوییم یکی خود زبان است که یک ساختار بدون زمان است و یکی هم گفتارکه این گفتار تغییر می کند در عرض زمان. منظورم از گفتار Discourse است و در عین حال کلام و سخن هم همین ساختار را دارند. یعنی آنالیزان در جریان کار سخنش، کلامش تغییر می کند. و می شود گفت بعد سمبولیک بدون زمان است. و اینجاست که با استناد به همین مقولات زبانشناسی، لکان معتقد به ساختارهای بدون زمان است که می شود گفت غیرقابل تغییر هستند و جاودان هستند، برعکس آنچه در تئوری Development است که دارای فازهای مختلف است.

لکان این چیزها را قبول ندارد. به این ترتیب مقوله زمان هم با استناد به همین، حالت سنکرونیک پیدا می کند. برای اینکه وقتی لکان راجع به کمپلکس ادیپ و زمانهای مختلف آن صحبت می کند، اینها ساختار Logic دارد نه کرونولوژیک.

در واقع از لحاظ زمانی در مورد اینها می شود گفت یکی پس از دیگری هستند ولی منظور این است که بصورت Developmental اتفاق نمی افتد یعنی بصورت یک خط ممتد.

چنین مقولاتی اینجا یک دفعه از یک ساختار کلی به ساختاری دیگر به یک مرحله بعد می روند. حالا این ساختار بدون زمان که لکان از آن صحبت می کند بسیار شبیه این جمله فروید است که معتقد است در ناخودآگاه زمان وجود ندارد. و دیگر این که در سال ۱۹۶۴ لکان گفت برای ناخودآگاه زمانی قائل می باشد و حرکت زمان است که باعث باز شدن و بسته شدن ناخودآگاه می شود. این دو باهم منافاتی ندارند: این که در ناخودآگاه زمان وجود ندارد، درکل ناخودآگاه زمان وجود ندارد اما در جریان روند روانکاوی ناخودآگاه زمان دار می شود، زمان باز و بسته شدن ناخودآگاه.

متوجه شدیم که قسمت دوم مقوله زمان برای لکان یک مقوله عطف به ماسبق و پیش جویی است و اینکه برخلاف تصوری است که در Ego Psychology است. لکان معتقد نیست که زمان بصورت خطی است و می گوید هم به جلو و هم به عقب می رود یعنی هم گذشته تغییر می کند و هم آینده.

آنچه در واقع اصل عطف به ماسبق است این Retroaction را نویسنده معادل après coup گذاشته است.

Retroaction یک ترجمه بهتری از آنچه که اینجا دیده می شود، می باشد. اصل عطف به ماسبق این است که وقایعی که در حال حاضر وجود دارد باعث تغییر در وقایع گذشته می شوند.

آنچه در زمان حال اتفاق می افتد گذشته را تغییر می دهد بخاطر این که گذشته چیزی نیست که سکانسهای واقع در زندگی این آدم باشد بلکه خاطراتی است که در زمان وجود دارند و سوژه مدام روی آنها کار می کند و در اثر این کار کردن ها این تاریخچه تغییر می کند. تاریخچه یک ثبت وقایع تاریخ در زندگی یک آدم نیست بلکه خاطراتی است که در اثر تجربیات امروزه اش این خاطرات تغییر می کند، یعنی نگاه فرد روی گذشته اش تغییر می کند. بنابراین در روند روانکاوی گذشته تغییر می کند. وقتی که این نگاه تغییر می کند پس گذشته این آدم تغییر می کند. تاریخچه گذشته نیست. تاریخچه زمان گذشته است که دارد در زمان حال تاریخ سازی می شود یعنی آنچه که در زمان حال روی گذشته انجام می شود، گذشته را تعیین می کند. گذشته چیزی نیست که برای یک بار اتفاق افتاده باشد.

یکی دیگر از مثالهایی که برای عطف به ماسبق وجود دارد و در پراتیک روانکاوی مورد استفاده قرار می گیرد همان نقطه گذاری جملات است. یعنی در یک جمله هم عطف به ماسبق انجام می گیرد. آخرین کلمات یک جمله است که به کل جمله و به اولین کلمات گفته شده معنا می دهد و اینجاست که کار روانکاو در روند روانکاوی همین نقطه گذاری است. یعنی آنالیست تعیین می کند درکجا است که جمله به پایان می رسد. و این عمل نقطه گذاری است که در نتیجه گذشته آنالیزان را تغییر می دهد. مثل این است که گذشته به صورت یک محدوده در فکر وجود دارد و این آنالیست است که نقطه آخر را از اینجا برمی دارد و می گذارد آنجا و حالا جمله چیز دیگری می شود.

اینجا در مورد پیش جویی اشتباهی گفته شده که عطف به ماسبق باعث می شود که گذشته در سایه حال تغییر کند و آینده روی حال تاثیر می گذارد در حالیکه برعکس است:

Present affects future یعنی زمان حال است که آینده را تغییر می دهد و این است که زمان Future Perfect Tense را بوجود می آورد و مثالی هم که می آورد این است.

مثالی دیگر از Mirror Stage زده که این پیش جویی آینده است که در آنجا ایگو خودش را در این مرحله می سازد در یک پیش جویی، یک تمامیتی که در آینده خواهد آمد – که هرگز هم نمی آید – و این زمان Future Perfect Tense را در فارسی نداریم.


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=57180

  تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت: ۱۴:۱۵