چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:درسنامه های دکتر کدیور، دکتر میترا کدیور

درسنامه‌های دکتر کدیور: جلسه اول دوره اول

درسنامه های دکتر کدیور

 squer جلسه اول دوره اول (۳۰ فروردین ۱۳۸۰)

از کلاس‌های عرصه فرویدی ـ مکتب لکان

squer در این ۱۰ جلسه‌ای که با هم خواهیم داشت مثل جلسه‌های قبلی آموزش‌مان مطالب مختلفی را مورد بررسی قرار خواهیم داد. چند جلسه اول درباره‌ی کلیات و بعد مباحث اختصاصی‌تر که بیشتر به کار حرفه‌ای شما مربوط است، پرداخته می‌شود. اصولاً هدف از این‌که این جمعیت یکدست و یکنواخت انتخاب شد، همین است. برای این‌که شما از نظر حرفه‌ای هم بالاخره یک نزدیکی‌هایی با روانکاوی دارید. نه به این دلیل که این حرفه‌ها (روان شناسی و روانپزشکی) به طور خاص قرابتی با روانکاوی داشته باشند، بلکه به این دلیل که انتخاب‌های شما برای این رشته‌ها نشان می‌دهد که یک مراحلی را پیش خودتان طی کرده‌اید که آدم‌ها بی دلیل به دست نمی‌آورند و اگر کسی در این رشته‌ها تحصیل کرده به این دلیل است که پرسش‌های خاصی داشته است. اما معتقدم که روان شناسی و روانپزشکی با روانکاوی خیلی فرق دارند، برای همین هم شما پاسخ پرسش‌هایی را که می‌خواستید پیدا نکردید و به اینجا رسیدید. مسأله، مسأله تلاشی است که انجام داده‌اید و همین شما را از دیگر کسانی که درخواست داشتند مجزا می‌کند. برای دیگران تصمیم دیگری گرفته خواهد شد و نکات دیگری هم هست که بهتر است از همین مطالب شروع کنیم. می‌توانم بگویم موضوع صحبت ما امروز روانکاوی و متقاضیان‌اش یا تمدن و ناخشنودان‌اش است. حالا ما این کلاس‌ها را با همین جمعیت یکدست و یکنواخت تشکیل دادیم. یکی از دلایل عمده‌اش این است که مقوله جمعیت همگون همان قدر در تدریس اهمیت دارد که در کار تحقیق مهم است. در اپیدمیولوژی، در clinical research، مقوله پاپولیشن یک مقوله بنیادی است. به همین دلیل سعی می‌کنند از یک توده ناهمگون ابتدا یک تعداد جمعیت همگون استخراج کنند و بعد در میان این جمعیت‌های همگون به مطالعه و تحقیق بپردازند. اگر این کار انجام نشود، نتیجه مطالعه آشفته و نامشخص خواهد بود و در کار تدریس هم همین الزامات وجود دارد و نتیجه نهایی کار بستگی به همین مقوله جمعیت دارد. برای همین است که برگزاری کنفرانس‌های عمومی آن نتیجه‌ای که کلاس‌هایی با جمعیت محدودتر و خاص دارد را ندارند و این کنفرانس‌ها مسلماً به نتایج متفاوت‌تری می‌رسد و کنفرانس دهنده‌هایی که برای یک توده ناهمگون صحبت می‌کنند نتیجه دلخواه‌شان را به دست نمی‌آورند. در مورد این کلاس‌ها هم از میان افرادی که متقاضی شرکت بودند، که یک توده ناهمگون بودند می‌بایستی جمعیت همگونی را جدا کرد. می‌توان گفت در ابتدا دو نوع جمعیت کاملاً متفاوت وجود دارد و تأکید می‌کنم که این‌ها کاملاً با هم متفاوتند. جمعیت کسانی که در آنالیز هستند و تقاضای شرکت در کلاس‌های تئوریک را می‌کنند و جمعیت کسانی که در آنالیز نیستند و تقاضای شرکت در این کلاس‌ها را دارند. در واقع جمعیت دومی خودشان یک جمعیت نیستند، یک توده ناهمگون هستند و یک جمعیت به معنی اپیدمیولوژیکی نیستند. خب می‌شود فاکتورهای مختلفی را در بین این‌ها جدا کرد. مثلاً یکی از وجوه تمایز این افراد،‌آشنایی قبلی آن‌ها با مقوله روانکاوی، با کلاس‌هایی که وجود داشته، با افرادی که در این راه قبلاً کارهایی را کردند یا نکردند می‌باشد، این خودش این گروه را جدا می‌کند. کسانی که آشنایی قبلی با این کلاس‌ها داشتند بخصوص کلاس‌های من، باز هم این‌ها را نمی‌توان یک جمعیت به شمار آورد، چون علل بازدارنده آن‌ها از پیوستن به جمعیت اول (یعنی کسانی که هم در آنالیز هستند و هم داوطلب شرکت در کلاس‌های تئوریک) خیلی با هم فرق دارند. این علل بازدارنده باعث می‌شود که این‌ها نتوانند تشکیل یک جمعیت همگون را بدهند. و جمعیت سومی هم وجود دارد که این هم باز بیشتر از یک توده است. جمعیتی که در آنالیز هستند ولی تمایلی به شرکت در کلاس‌های تئوریک را ندارندکه باز این‌ها هم عوامل بازدارنده‌شان که باعث می‌شود به جمعیت اول نپیوندند خیلی با یکدیگر متفاوت است. پس در این صورت می‌توانیم بگوییم که بخت با ما یار بوده یعنی اینکه تلاش خاصی کردیم که بخت با ما یار شود که این شرایط فراهم شود که بتوانیم با یک جمعیت همگون کار کنیم. حالا این جمعیت همگون چه خصوصیتی دارد؟ منظورم کسانی است که هم در آنالیز هستند و هم در کلاس‌ها شرکت می‌کنند. چرا یک چنین گروهی لازم داشتیم؟ کسانی که اینجا هستند در واقع از نظر ما می‌بایست دارای یک خصیصه اساسی باشند و آن هم اشتیاق است. یکی از طرقی که با آن می‌توان میزان اشتیاق را سنجید این است که شخص حاضر باشد برای تحقق بخشیدن به اشتیاقش از خود مایه بگذارد و این مایه گذاشتن صور متعددی دارد، مایه گذاشتن از وقت، مایه گذاشتن از انرژی، از پول و مهم‌تر از همه مایه گذاشتن از وجود. به خاطر همین است که کسانی که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند از وقت‌شان مایه بگذارند به نوعی حذف می‌کنیم، کسانی را که نمی‌خواهند از انرژی‌شان مایه بگذارند حذف می‌کنیم، این‌ها کسانی هستند که سعی دارند دانش را از طریق اسمز فرا بگیرند یعنی حاضر نیستند خودشان سهمی را داشته باشند. کسانی هستند که مرتباً در این جلسه، در آن جلسه یا این کنفرانس و آن کنفرانس شرکت می‌کنند ولی وقتی از خودشان خواسته می‌شود که حالا شما لازم است چند تا کتاب هم بخوانید، تمایلی ندارند. ما برای اینکه متوجه شویم این اشتیاق وجود دارد، قطعاً یک ثبت نامی داریم، و کسانی هستند که مایل نیستند از پول‌شان مایه بگذارند بالطبع این تعداد هم حذف می‌شوند. بنابراین اگر کسی نتواند از وقت، از انرژی و از پولش مایه بگذارد، قطعاً قادر نیست که از وجودش هم مایه بگذارد. در نتیجه کار کردن با این شخص آب در هاون سابیدن است و اضافه کردن او به جمعیتی که قادر به مایه گذاشتن از خودش است باعث می‌شود که کار یک رکود کلی پیدا کرده و به نتیجه نهایی خود نرسد یا به آن لطمه وارد شود. عدم تمایل یا عدم توانایی در مایه گذاشتن از وجود آن فاکتوری است که توده دوم و سوم را از جمعیت اول جدا می‌کند. علاوه بر این عوامل مایه گذاشتن از منیت هم است. به عنوان مثال کسی که جزء توده سوم است (در آنالیز است ولی تمایلی به شرکت در این کلاس‌ها ندارد). نمونه ای می‌آورم از شخصی که در آنالیز بود و تلاش بی دریغی برای تشکیل کلاس‌های قبلی در انجمن روان‌شناسی کرد و از آنجایی که این کلاس‌ها عملاً تشکیل شد می‌توانیم بگوییم در تلاش خودش موفق بود. منتها وقتی این کلاس‌ها تشکیل شد بهانه آورد که به دلیل مشغله زیاد نمی‌تواند در این کلاس‌ها شرکت کند. برای من شکی باقی نبود که او حاضر نیست با دانشجویانش یا با همکاران جوان‌ترش روی یک نیمکت بنشیند و در این کلاس‌ها شرکت کند و این منیت اوست که به او این اجازه را نمی‌دهد. شکی نیست که قابلیت مایه گذاشتن از وجود یک قابلیت مادرزادی نیست و بستگی به شرایط و اوضاع و احوال دارد. در عین حال یک موضوع انتزاعی هم نیست و می‌باید که در چهارچوب دیالکتیک ناخودآگاه مورد ارزیابی قرار بگیرد. به خاطر همین هم است که من این کلاس‌ها را با مطالعه این پدیده آغاز می‌کنم. با مطالعه پدیده مایه گذاشتن از خود که باید در چهارچوب دیالکتیک ناخودآگاه انجام بگیرد. طبیعی است که در اینجا واژه مقاومت یا resistance به ذهن ما خطور کند. تصور نمی‌کنم هیچ واژه ای به اندازه «مقاومت» در ادبیات روانکاوی و روانکاوانه تکرار شده باشد و همین طور تصور نمی‌کنم هیچ واژه‌ای مبهم‌تر از آن در این ادبیات وجود داشته باشد. هرکس بر اساس مقاومت‌های شخصی خود تعبیری از کلمه مقاومت دارد و آن را به گونه خاصی به کار می‌برد تا جایی که تنها اثر دختر فروید (آنا فروید) منحصر به مطالعه بر روی انواع و اقسام مقاومت‌ها می‌شود و این اثر در بعضی از محافل و مکاتب روانکاوی به چنان شهرت و محبوبیتی می‌رسد که کل آثار پدر را که یک انسیکلوپدی واقعی در روانکاوی است تحت الشعاع قرار می‌دهد. پس می‌بینیم که مقاومت چه نقش عظیمی را به عهده دارد. می‌توان گفت که بسیاری از روانکاوان هیچ وقت نتوانستند از مقوله مقاومت فراتر بروند چه در عرصه تئوریک و چه در عرصه عملی و از نظر من گیر کردن در مقوله مقاومت خودش یک مقاومت در برابر بدنه عظیم تئوری روانکاوی است یعنی مقاومت روانکاو در مقابل روانکاوی، مقاومت مکاتب روانکاوی در مقابل روانکاوی. به خاطر بیاوریم که لکان اعلام کرده که تنها مقاومتی که در روانکاوی وجود دارد از طرف روانکاو است و این موضوعی است که جای غور و تفحص و بحث و گفتگوی بسیاری دارد که به آن خواهیم پرداخت. فروید خیلی زود به مقوله مقاومت رسید و به آن پرداخت. تقریباً از اولین آثارش می‌شود این واژه را جدا کرد و تا مدت‌ها هم در آثارش می‌توان آن را دنبال کرد. فروید از دو نوع مقاومت صحبت می‌کرد. مقاومت بیمار در جریان روانکاوی و مقاومت جامعه در مقابل روانکاوی. حالا می‌رسیم به یک توده چهارم که تا کنون از آن صحبت نکرده بودیم که اینها از سه جمعیت قبلی کاملاً متمایز هستند و آن توده کسانی هستند که اصلاً نمی‌خواهند راجع به روانکاوی چیزی بشنوند. آن چیزی که این توده چهارم را از بقیه جدا می‌کند به هیچ وجه عدم تمایل یا عدم توانایی آن‌ها در مایه گذاشتن از وجود نیست بلکه بر عکس در بین این توده کسانی هستند که از تمام وجودشان مایه می‌گذارند که به مخالفت با روانکاوی بپردازند و مقاومت‌شان را در برابر روانکاوی نشان دهند. بنابراین می‌شود در مقابل روانکاوی چهار طرز برخورد داشت: می‌توان با آن موافق بود ولی از خود مایه نگذاشت. یا این‌که با آن مخالف بود ولی از خود مایه گذاشت. می‌توان با آن موافق بود و از خود مایه گذاشت و یا با آن مخالف بود و از خود مایه نگذاشت. فعلاً به دوتای آخر کاری نداریم. اولین دسته (یعنی کسانی که موافق روانکاوی هستند ولی از خودشان مایه نمی‌گذارند) را می‌توان دوستان بی مایه نامید. و دسته دوم (کسانی که مخالف روانکاوی هستند و از خودشان مایه می‌گذارند) را می‌توان دشمنان جسور روانکاوی نامید. خود شما ترجیح می‌دهید دوستان بی مایه شما بیشتر باشد یا دشمنان جسور شما؟

درسنامه های دکتر کدیور

خوشبختانه روانکاوی دوستان جسور زیادی هم دارد وگرنه هیچ وقت صد ساله نمی‌شد. حالا اگر همین محور را پیش بگیریم یک مقایسه دیگر هم در مقابل ما گشوده می‌شود. مقایسه کسانی است که با استفاده از نام روانکاوی کلاشی می‌کنند و کسانی که جداً و متعصبانه با روانکاوی مخالفت می‌کنند. به نظر شما کدام دسته بیشتر به روانکاوی ضربه می‌زنند؟ آن‌هایی که مانند کرمی از درون آن را می‌خورند یا آن‌هایی که از خارج به آن ضربه می‌زنند؟ به نظر من بدون تلاش آن کرم‌ها که از داخل آن درخت تناور را می‌خورند این ضررهای خارجی نمی‌توانند هیچ گونه صدمه ای به این بدنه عظیم وارد کنند. نکته جالب و حایز اهمیت این که در میان دسته اول (کسانی که با نام روانکاوی کلاشی می‌کنند) بسیاری از دوستان روانکاوی وجود دارند که عملاً هم قصد کلاشی ندارند یا حداقل در ابتدای کار این قصد را نداشتند و در این‌جاست که به یکی از مهم‌ترین فصل‌ها در روانکاوی می‌رسیم و آن هم مقوله اخلاق در روانکاوی است. اصولاً از نظر لکان تعریف روانکاو در مبحث ethique است نه در مبحث ontique یعنی که تعریف روانکاوی در مبحث اخلاق است نه در مبحث وجود. لکان معتقد است که «چیزی به نام وجود روانکاو وجود ندارد» و این هم موضوع دیگری است که جای غور و تفکر بسیار دارد و بعداً به آن می‌پردازیم. اگر من امروز به خودم بی پروا اجازه می‌دهم که چنین بی پروا از شما بپرسم که دوستان بی مایه را ترجیح می‌دهید یا دشمنان جسور را به خاطر این است که به برکت تعالیم لکان و شعار «بازگشت به فروید» او امروز روانکاوی از موضع پرقدرتی برخوردار است. موضعی که فروید در ابتدای کارش از آن کاملاً بی بهره بود و شاید هم به این دلیل است که بارها البته فقط در ابتدای کار دوستان بی مایه را به عنوان متفقین موقت، به عنوان سپری برای مقابله با دشمنان جسور به کار گرفت و این موضع پر قدرتی که امروز روانکاوی از آن برخوردار است درست از اینجا ناشی می‌شود که تعریف روانکاو در مبحث اتیک است نه در مبحث ontique یا ontologique. و به همین دلیل است که لکان اعلام می‌کند که «روانکاو فقط از خودش اجازه می‌گیرد». دو نفر از شما از کسی صحبت کردید که مدت ۱۰ـ۸ سال در خارج از کشور روانکاوی شده ولی با این همه معتقد است که هنوز نمی‌تواند به عنوان یک روانکاو عمل کند. حالا با استناد به مقوله اتیک شاید بتوانیم یک جوابی برای این پدیده پیدا کنیم. حتی اگر این شخص در مکتب لکان آنالیز نشده باشد که احتمالاً هم نشده است، این بدان معنی نیست که مقوله اتیک هیچ گاه در چشم اندازش قرار نگرفته، هیچ گاه در افق دیدش قرار نگرفته، فقط می‌شود به عنوان هیپوتز عنوان کرد که این مقوله، یعنی اتیک، هنوز به نتیجه گیری نهایی خودش نرسیده و شاید هم هیچ وقت نرسد. باز هم می‌شود به عنوان هیپوتز مطرح کرد که اگر چشم انداز نتیجه گیری نهایی وجود داشت، این شخص در حال حاضر در حال ادامه روانکاوی خود بود و اینجا نبود. این مسأله یعنی عدم وجود یک چشم انداز، یکی از دلایل عمده قطع زودرس روانکاوی است. حالا درست است که ۱۰ـ۸ سال طول کشیده ولی وقتی که روانکاوی به نقطه نهایی خودش نرسد این به معنی قطع شدن آن است. بنابراین من تأکید می‌کنم که تنها چشم اندازی که در مکتب لکان برای روند روانکاوی وجود دارد چشم انداز اتیک است، همین و بس. اینجا من خوشحالم که این فرصت پیش آمد ببینیم که یکی از مزایای تشکیل کلاس‌های همگون و یکنواخت این است که می‌توانیم به پرسش‌هایی که به طور خاص برای شما مطرح می‌شود نیز بپردازیم. و به مقولات کلی و غیرملموس اکتفا نکنیم. حالا برمی‌گردم به همین مقایسه‌ای که انجام دادم چون دور از انصاف است اگر بیشتر این مقایسه را بررسی نکنیم و آن مقایسه کسانی هست که با استفاده از نام روانکاوی کلاشی می‌کنند و کسانی که با آن متعصبانه مخالفت می‌کنند. دور از انصاف است اگر نگویم که بسیاری از مخالف‌های متعصب در واقع با دسته اول یعنی با کلاش‌ها مخالفت می‌کنند نه با خود روانکاوی. چون آن‌ها (مخالفین متعصب) روانکاوی را در لباسی که این اشخاص به تنش کردند می‌بینند و از ماهیت واقعی روانکاوی هیچگونه اطلاعی ندارند. از آنجا که بسیاری از این مخالفین متعصب افراد تحصیل کرده و گاهی دانشگاهی هستند برای‌شان تشخیص کلاشی بسیار آسان است و تحمل کلاشی بسیار مشکل. به خاطر همین است که خود من وقتی که قرار است اعلام موضع بکنم طبیعتاً طرف مخالفین متعصب را می‌گیرم و این نکته ای است که همیشه همه را شگفت زده کرده ولی در واقع هیج جای شگفتی ندارد. چون‌که اعلام موضع کردن بر له science و بر علیه تحمیق جای شگفتی ندارد. حالا کاری نداریم که این science از نوع یک بعدی و نزدیک‌بین‌اش است ولی در هر صورت در این تعریف می‌گنجد. روانکاوی خودش مولود اعتلا و تزکیه تفکر علمی قرن ۱۹ است. اگر روانکاوی با mysticisme و obscurantisme میانه‌ای داشت در قرون وسطی متولد می‌شد نه همزمان با حلول قرن بیستم. یک روز در کنفرانس همکاری حضور داشتم و یکی از حاضرین در جلسه به عنوان پرسش یا بهتر است بگویم به عنوان انتقاد مطرح کرد که روانکاوی برای همه نیست و دلایل‌اش این بود که به طور فردی انجام می‌گیرد، زمان زیادی طول می‌کشد، مخارجش زیاد است و اینکه تعداد روانکاوان کم است و تعداد بیماران زیاد. همکارم پاسخ لازم را داد که البته پاسخ لکانی نبود. پاسخ لکانی این است که درست است که روانکاوی برای همه نیست اما نه به آن دلایل. روانکاوی برای همه نیست چون‌که برای انجام دادن آن داشتن تفکر و ذهنیت قرن بیستمی الزامی است. روانکاوی محصول قرن ۲۰ است. محصول اعتلا و تزکیه تفکر علمی قرن ۱۹. تمام آن چیزی که قرن ۱۹ از علوم تصفیه کرده و به قرن ۲۰ رسیده منجر به تولد روانکاوی شده است. علوم دیگری هم همزمان با روانکاوی متولد شده است. من نمی‌گویم که وقتی تمام آن‌ها جمع شدند به تولد روانکاوی منجر شدند، زبان شناسی هم همان وقت، فیزیک کوانتومی هم همان وقت متولد شدند. بله روانکاوی مولود قرن بیستم است. بنابراین برای انجام دادن آن شخص باید دارای تفکر قرن بیستم باشد. تنها به این دلیل که شخص در قرن ۲۰ یا الان قرن ۲۱ زندگی می‌کند و از تکنولوژی این قرن بهره می‌گیرد و دست بر قضا کامپیوترش هم به اینترنت متصل است نمی‌شود استنتاج کرد که او از تفکر و ذهنیت قرن ۲۰ برخوردار است. حالا برای‌تان توضیح می‌دهم. «به هر دری زدن» یک اصطلاح نسبتاً رایج بین آنالیزان‌ها است زیرا که آن‌ها آن را با گوشت و پوست خود لمس کرده‌اند و دقیقاً به این دلیل که هر دری را زدند و از تمام آن‌ها ناامید شدند که بالاخره سر از دفتر کار روانکاو درآوردند، توجه کنید که من نمی‌گویم مطب بلکه دفتر کار روانکاو چون روانکاوی با طبابت زمین تا آسمان متفاوت است. بله این آنالیزان‌ها همه درها را زدند و از همه آن‌ها ناامید شدند وگرنه اگر دری در این میان برای آن‌ها کارساز بود همان‌جا متوقف می‌شدند و هیچ وقت هم گذرشان به دفتر روانکاو نمی‌افتاد. آن درهایی که آنالیزان‌ها همه را زدند و ازشان ناامید شدند، درهایی هستند که در طول تاریخ یکی یکی به وجود آمدند و مدتی هم کارساز بوده‌اند و زمانی که عملاً کارایی خود را از دست دادند جای خود را به در بعدی دادند. روانکاوی در این صورت محصول عدم کارایی تاریخی تمام درهای سلف است و اگر روانکاوی کارآیی خودش را حفظ نکند ناچار جای خود را به در بعدی خواهد داد و یا اگر استحاله شود، ناگزیر ابنای بشر به درهای قبلی رو خواهند آورد، حالا با چه میزان موفقیت و کامیابی این خود مقوله دیگری است. حال اگر شخص یکی از این درهای متعدد را بزند و کامیابی را که به دنبالش است از این در به دست بیاورد بدین معنی است که این شخص به راه حلی که از لحاظ تاریخی منقضی شده اکتفا کرده و به همان دل‌خوش است یعنی که ذهنیت او هم عصر این مرحله تاریخی منقضی شده است. اکنون اگر بر حسب تصادف و به دلایل متعدد که یکی از آن‌ها می‌تواند ارجاع از جانب یک متخصص و یا توصیه دوست و آشنا باشد این شخص از دفتر کار روانکاو سر در بیاورد، به نظر شما آیا می‌شود برای او یک روانکاوی موفق انجام داد؟ کسی که قاعدتاً می‌توانسته به یکی از آن درهایی که از لحاظ تاریخی منقضی شده دل‌خوش باشد و هنوز آن ذهنیت قرن بیستمی را ندارد، می‌شود رویش روانکاوی انجام داد؟ اگر جواب به طور قطع منفی نباشد قطعاً جای تردید دارد. بنابراین بر می‌گردیم به همان سؤال یا انتقادی که از همکار من شد و ایشان سعی کردند آن را رد کنند ولی واقعاً روانکاوی برای همه نیست و علتش هم دلایل تاریخی است. همان‌طور که اقتصاد و سیاست مقولاتی کاملاً تاریخی هستند و جوامع باید یک رشدی از لحاظ تاریخی بکنند تا به یک مرحله خاصی از اقتصاد و سیاست برسند. اینکه اقتصاد و سیاست در جامعه‌ای ارتباط مستقیمی با میزان تکامل تاریخی آن‌ها دارد. روانکاوی هم یک مقوله تاریخی است که ارتباط مستقیم با میزان تکامل تاریخی فرد تکامل تاریخی ذهنی فرد دارد. برخلاف تکنولوژی که می‌تواند وارداتی باشد و از این رهگذر هم چندان صدمه‌ای نخورد ناخودآگاه محصول زمانه خودش است، محصول مستقیم تاریخ و تاریخچه است و اگر به این نکته توجه کنیم که ناخودآگاه یک محتوای اپیستمیک دارد، دیگر درک آنچه گفته شد چندان مشکل نخواهد بود.

درسنامه های دکتر کدیور

ژک الن میلر، رییس انجمن جهانی روانکاوی (WAP) و یکی از تئوریسین‌هایی که کار لکان را ادامه می‌دهد، معتقد است که نمی‌توان منکر وجود روانکاوی به عنوان یک شغل، یک حرفه، یک فعالیت شد. ممکن است بتوان مجموعه مقولات روانکاوی را بیهوده تلقی کرد، تئوری آن را بی‌ارزش دانست، تمام آنچه را که روانکاوی به آن می‌پردازد، آن‌ها را توسعه می‌دهد، غنی می‌کند یا برعکس غیر اساسی می‌داند و از گردونه حذف می‌کند، می‌توان تمام آن‌ها را نفی کرد. به عقیده او می‌توان ناخودآگاه را، سائق را، تعبیر را، تکرار را تمام این مقولات مهم و اساسی روانکاوی را به عنوان ناواقعیت‌هایی مردود دانست اما حرفه روانکاوی به عنوان یک واقعیت اجتماعی کماکان وجود دارد و این واقعیت اجتماعی یک واقعیتی است که به نیاز مشخصی پاسخ می‌دهد، یا بهتر است بگویم به یک درخواست مشخص پاسخ می‌دهد. در اینجا می‌رسیم به مقوله معروف و اساسی عرضه و تقاضا در علم اقتصاد. چون‌که تقاضایی است، پس عرضه‌ای هم وجود دارد و این تقاضا خودش منتج است از یک نیاز، به یک اشتیاق. در یک طرف تقاضا برای روانکاوی داریم و در طرف دیگر عرضه روانکاوی و مجموعه این دو را باید در چهارچوب خاصی مورد مطالعه قرار داد که این چهارچوب را می‌توان وضعیت فعلی تمدن و ناخشنودی در آن دانست. من در اینجا اشاره‌ام به عنوان کتاب فروید است به نام «ناخشنودی در تمدن» که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد. بنابراین در مورد روانکاوی سه نوع واقعیت وجود دارد؛ تقاضا، حرفه و ناخشنودی. علاوه بر این برای این‌که روانکاوی امکان وجود داشته باشد باید یک سری شرایطی برایش فراهم شود که همان‌طور که قبلاً مطرح شد آن‌ها را می‌توان شرایط تاریخی اجتماعی نامید. اولین شرط، شرط epistemologique است یعنی که علوم باید به حد خاصی از تکامل خودشان رسیده باشند و سوژه علوم تولید شده باشد. دوم شرایط اخلاقی یا ethique است و سوم شرایط سیاسی یا politique. در مورد شرایط سیاسی توضیح بدهم که روانکاوی برای ادامه حیات احتیاج به وجود نوعی دموکراسی و نوعی لیبرالیسم دارد. تجربه تاریخی نشان داده که روانکاوی در کشورهای کمونیستی و در کشورهایی که در آن‌ها رژیم‌های خودکامه سر کارند شانس زیادی برای زندگی ندارد. این سه شرط الزاماتی هستند که می‌توان آن‌ها را الزامات civilization نامید و به هیچ وجه نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت یا دور زد. اما هرچند هم که این الزامات ریشه‌ای باشند باز هم مسأله دیگری مطرح است. روانکاوی تجربه سوژه است و این مهم‌ترین نکته است. این تجربه چگونه آغاز می‌شود؟ در ابتدای کار همیشه یک درخواست درمان وجود دارد (یک درخواست تراپوتیک) که این درخواست منتج از یک درد و رنج درونی است. این رنج یک رنج روحی است و خود متقاضی هم این را می‌داند حتی اگر بازتاب‌های جسمی داشته باشد که اغلب هم دارد. در ابتدای کار پس یک درخواست درمان وجود دارد ولی خیلی زود تبدیل به یک تفحص می‌شود. می‌توان این تفحص را تفحص حقیقت نامید، تفحص حقیقت اشتیاق. در عین حال می‌توانیم همان‌طور که میلر گفته است در مورد همه این واژه‌ها تردید داشته باشیم، در مورد واژه تفحص، اشتیاق، حقیقت و … اما نمی‌توان در مورد آنچه که در نهایت کار به دست می‌آید تردید کرد. آنچه در نهایت کار به دست می‌آید به نظر لکان وجود زدایی[۱] است که در واقع می‌توانیم بگوییم یک توهم زدایی واقعی است. توجه کنیم که وجود زدایی با بی‌وجودی [۲] کاملاً متفاوت است. پیشوند de در فرانسه به معنی برداشتن، گرفتن، تخلیه کردن، به هم زدن است و این نئولوژیسم لکان نوعی گرفتن، برداشتن و تخلیه کردن و به هم زدن وجود را القا می‌کند که به خوبی کاری که در روانکاوی انجام می‌گیرد را نشان می‌دهد. در واقع روانکاوی بادکنک imaginaire را سوراخ می‌کند و وجودی را که در آن سرمایه گذاری شده خالی می‌کند، از بسیاری از چیزها جز صورتکی باقی نمی‌گذارد، و تمام ظواهر را که جزء وجود نیستند و حتی در نقطه مقابل آن هستند به عدم می‌کشاند. در واقع می‌توان گفت که روانکاوی کشف کردن هیچ است، هیچی که در پس تمام ظواهر و تمام صورتک‌ها است و بالماسکه هیستریک این را به بهترین نحو به نمایش می‌گذارد. در پس بالماسکه هیستریک هیچ است. عملیات وجودزدایی را می‌توان در نهایت مثبت ارزیابی کرد، اگرچه که زدودن یا زدایی یک نوع تخلیه یا کار تفریق را به اصطلاح القا می‌کند، ولی این عملیات در نهایت مثبت است. چون‌که همان‌طور که هیستریک به ما نشان می‌دهد، سوژه با کمبودش همانند سازی می‌کند و عملیات وجود زدایی، این سوژه را خلع می‌کند و این همان چیزی است که لکان آن را خلع ذهنی می‌نامد که در آخر روانکاوی اتفاق می‌افتد. بهتر است بگویم خلع سوبژکتیو تا قرابت ریشه‌های سوژه و سوبژکتیو بهتر به نظر برسد و نمایان شود. وقتی آن وجودی که روی ظواهر و صورتک‌ها سرمایه گذاری شده زدوده شده و تخلیه شود، نتیجه این عمل تفریق بر خلاف تصور مثبت است نه منفی. گفتم که تنها چشم اندازی که در روانکاوی در مکتب لکان وجود دارد چشم انداز اتیک است. بهتر است بگوییم که تنها اثربخشی، تنها ثمربخشی که برای روند روانکاوی متصور است، اثر بخشی اتیک است. تنها اثربخشی که در روند روانکاوی متصور است، اثر بخشی ethic است نه تراپوتیک. برای این‌که این اثر بخشی متحقق شود، حالا از هر نوع آن که می‌خواهد باشد، باید چند کار صورت گیرد. می‌باید یک انتخاب در اول کار انجام بگیرد. می‌بایستی یک سرمایه گذاری عاطفی در جریان کار صورت پذیرد و نهایتاً یک انتخاب در پایان کار به منصه ظهور برسد و در تمام این مراحل شخص بایستی به عنوان یک سوژه درگیر باشد تا بتواند این سه مرحله را با موفقیت پشت سر بگذارد. این یک اثر بخشی ethic است. مراحلی که باید برسیم به یک اثر بخشی اتیک. حالا یک مثال از فرهنگ خودمان بیاورم که مسأله روشن‌تر شود. ما در عصری زندگی می‌کنیم که در تمام جوامع، وقتی می‌گویم تمام جوامع واقعاً همه جوامع است، مسأله کارآیی تحصیلات از مرحله ابتدایی تا پیشرفته‌ترین مراحل دانشگاهی به زیر سؤال رفته است. همگان متفق القولند که این کارایی رو به زوال است. در بسیاری از جوامع، تحصیلات، حداقل تا سطوحی از آن اجباری و حتی رایگان است. این تحصیلات در مؤسساتی انجام می‌گیرد که وظیفه‌شان انتقال نوعی دانش به کسانی است که به آن‌ها به طور اعم کلمه محصل اطلاق می‌شود. همه دست اندرکاران عمیقاً تلاش می‌کنند که به علل این زوال پی ببرند. اما وقتی که در استدلال آن‌ها تعمق کنیم می‌بینیم که همگی‌شان جنبه‌های تکنیکی را مورد بررسی قرار می‌دهند، علت را در سطح تکنیک جستجو می‌کنند. تقریباً هیچ کس از خودش سؤال نمی‌کند که آن‌هایی که ما تحت نام محصل می‌شناسیم ممکن است غیر از محصل چیز دیگری هم باشند و فقط محصل نباشند. این مثال که گفتم از فرهنگ خودمان می‌آورم از این جهت است که در گذشته در کشور ما همیشه تحصیل مورد احترام بوده، مدرسه مورد احترام بوده، نه به معنای خاص امروزی‌اش، بلکه به معنایی که قبلاً همیشه بوده. قرن‌ها در این مملکت این مدارس وجود داشته و تحصیلات بوده است. این تحصیلات نه اجباری بودند و نه رایگان و فقط افرادی به مدرسه می‌رفتند که این کار را انتخاب می‌کردند و نه تنها هیچ اجباری در کار نبود بلکه در بسیاری از موارد آن‌ها مجبور بودند که با خانواده و بستگان خود به ستیز برخیزند تا بتوانند به هدف‌شان نایل شوند. وقتی یک جوان روستایی تصمیم می‌گرفت که کار دهقانی را رها کرده و برای تحصیل علم به یکی از مدارس «قدیمه» که تعدادشان زیاد هم نبود برود، خانواده‌اش در واقع یک بازوی کار را از دست می‌داد. بنابر این از این کار خیلی هم خشنود نبود. این تحصیلات برای این جوان نه تنها رایگان تمام نمی‌شد بلکه او مجبور بود برای این کار از تمام وجود مایه بگذارد. هنوز هم آثار و بقایای این مدارس در تمام مناطق ایران به چشم می‌خورد. وقتی که انسان حجره‌های تنگ و تاریک و نمور این محصلین یا طلبه‌ها یا هرچه که اسمشان را می‌گذاریم ببیند به همت آن‌ها پی می‌برد. این انتخاب اول‌شان بود که چطور وارد این سیستم می‌شدند. این محصلین حالا وارد شدند، وقتی که مبانی اولیه علوم مختلفه‌ای که در برنامه کاری‌شان بود فرا می‌گرفتند بعد از یک مقطعی آن‌ها اجازه می‌یافتند که اساتیدشان را خود انتخاب کنند و از محضر هرکسی که خودشان دوست دارند کسب فیض کنند. آن‌ها گاهی برای این کار صدها فرسنگ راه را با پای پیاده و یا با وسایل انتقال آن زمان‌ها طی می‌کردند تا به محضر استادی برسند که آوازه او را شنیده بودند، گاه از بلخ تا قونیه، و در بیوگرافی تمام مشاهیرمان که نگاه می‌کنیم می‌بینیم این مسافرت‌ها به تکرار انجام شده و این سیر کردن‌ها و حضور در محاضر استادان مختلف بارها اتفاق افتاده است. آیا به نظر شما سرمایه گذاری عاطفی از این گسترده‌تر هم ممکن است؟ این هم که حالا روند کار، در جریان کار. همیشه بعدش، در آخر کار، حداقل برای آن‌ها که بالاخره به آخر می‌رسیدند، یک انتخاب نهایی وجود داشت. نه تنها هیچ مقصد از پیش تعیین شده‌ای وجود نداشت بلکه باید یک انتخاب در آخر کار صورت می‌گرفت که این انتخاب سرنوشت این سالک را رقم می‌زد. من کلمه سالک را به کار می‌برم چون بعد از طی کردن این همه مراحل مختلف جا دارد این‌ها را سالک نامید. این انتخابی که در آخر کار صورت می‌گرفت این بود که حالا با این دانشی که فرا گرفته بودند چه بکنند، چون همگی یک کار نمی‌کردند. باز هم کافی است به بیوگرافی مشاهیر خودمان مراجعه کنیم. وقتی که سعدی اعلام می‌کند:

ای که پنجاه رفت و در خوابی         مگر این پنج روز دریابی

درسنامه های دکتر کدیور

مگر نه این است که برایش لحظه انتخاب فرارسیده است؟ لحظه انتخاب لحظه‌ای است که شخص با بهت و گیجی متوجه می‌شود که تا کنون در خواب بوده و برای اقدام چند روزی یا چند صباحی بیشتر باقی نمانده است. و انتخاب همیشه خود را به شکل یک گسستگی در روند معمول و متعارف نشان می‌دهد. این مثال را زدم خواستم نشان دهم روند تحصیل در مدارس قدیم روندی بود که در آن محصل به عنوان یک سوژه درگیر بوده است. یعنی این که در آن چهارچوب به این نکته واقف بودند که محصل به عنوان یک سوژه درگیر بوده است. یعنی این که در آن چهارچوب به این نکته واقف بودند که محصل فقط یک محصل نیست. این را می‌دانستند که باید یک انتخاب در اول کار صورت بگیرد. باید یک سرمایه گذاری عاطفی در جریان کار وجود داشته باشد و این، آن نوع تحصیلاتی است که ما در اصطلاح روانکاوی می‌گوییم: تحصیلات بر اساس ترانسفرنس (در روانکاوی نیز تحصیلات بر اساس ترانسفرنس است). اثر بخشی این نوع تحصیلات نه در چهارچوب تکنیک بلکه در چهارچوب ethic است. مسلم است استادی هم که نتیجه منطقی این روند است خودش یک محصول اتیک است و نه محصول ontique. او این مراحل دشوار و طولانی را برای این طی نکرده که بتواند در قبالش به یک رفاه مادی افزوده دسترسی پیدا کند. دانش او دانش کارمندی نیست که در مقابل فلان مبلغ ماهیانه، در ازای ۸ ساعت کار روزانه، دو روز تعطیل آخر هفته، یک ماه مرخصی سالیانه و … به دیگری فروخته شود. دانش او ساعت نمی‌شناسد، تعطیل بردار نیست و مرخصی را اصلاً نمی‌داند که چی هست. دانش او زندگی اوست و انتقال این دانش هدف اوست. او اگر سال‌های عمرش را در راه انتقال این دانش سپری می‌کند آن‌ها را با احتساب پایه و رتبه و دریافتی بازنشستگی خفیف نمی‌کند، چرا که دانش او اصلاً یک دانش فروشی نیست. استاد در این سیستم نه به عنوان یک عرضه کننده دانش، نه یک بساط زن دانش، نه یک فروشنده دانش بلکه به عنوان «سوژه ای که فرض می‌شود می‌داند»[۳] است که دست به عمل می‌زند. حرکت او حرکت یک سوژه است نه یک مهره. همه ظواهر، همه صورتک‌ها، همه القاب و عناوین پرطمطراق در این مجموعه به حداقل خود تخفیف پیدا کرده است. آنچه که پس از سال‌ها دود چراغ خوردن در حجره‌های تنگ و تاریک و سال‌ها مجاهده در محاضر اساتید مختلف و بر خود هموار کردن رنج سفرهای طاقت فرسا در پهنه گیتی به دست می‌آید، اگر به دست بیاید، فقط یک کلمه است: اجتهاد، که به هیچ چیز دیگری اشاره نمی‌کند جز به جد و جهدی که در این راه طولانی صرف شده است و این جد و جهد تمام آن چیزی است که این مجموعه بر اساسش بنا شده و تمام آن چیزی است که ارزش احترام را دارد. حالا این کلمه یعنی اجتهاد را در اختصار کوبنده‌اش با عناوین پرطمطراق چندین خطی در کارت ویزیت اساتید آخرین مدل امروزی مقایسه کنید، چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ این روند اثر بخشی ethic است. گفتیم که نمی‌توان منکر وجود روانکاوی به عنوان یک شغل، یک حرفه، یک فعالیت شد. اگر این حرفه وجود دارد به خاطر این است که به یک نیاز مشخص پاسخ می‌دهد، به یک تقاضای مشخص. چون این تقاضا وجود دارد، تداوم پیدا می‌کند و تکرار می‌شود. در نتیجه حرفه روانکاوی هم وجود دارد و تداوم می‌یابد. اما به نوبه خود اگر این تقاضای مشخص تداوم دارد و تکرار می‌شود به خاطر این است که تکیه بر نوعی اثربخشی دارد. از لحاظ منطقی هم نگاه کنیم این اثر بخشی شرط لازم تداوم این تقاضا است، یک ضرورت منطقی است. اثر بخشی در روانکاوی آن چیزی است که بیش از همه خود متقاضیان را بهت زده می‌کند، زیرا که از لحاظ زمان بندی ظهورش برق‌آساست. آنچنان برق‌آساست که ادراک ذهنی آن فقط به صورت تأخیری و دست دوم میسر است. اثر بخشی در واقع مادر روانکاوی است و از همان اوان کار همراه آن بوده است. اکتشاف فرویدی خود مؤید آن است و برای خود فروید هم اثربخشی روانکاوی با حیرت همراه بوده است. وقتی که او کارش را با گوش کردن آرام و مطیعانه به حرف‌های هیستریک‌ها شروع کرد با حیرت تمام متوجه شد که سمپتوم در اثر تعبیر او از بین می‌رود یا تغییر شکل می‌دهد. تعبیری که اشاره به نوعی علیت داشت اما علیتی مخفی. این بدین معنی است که سمپتوم خود یک معلول است، معلول یک علیت مخفی و این‌که این علیت در به وجود آوردن سمپتوم ثمربخش بوده و تعبیر با اثر کردن بر روی این علیت مخفی در متحول کردن سمپتوم ثمربخش بوده است. بنابر این ما در اینجا با دو نوع ثمربخشی سروکار داریم. یک نوع اثربخشی که سمپتوم مولود آن است، معلول آن است، ثمربخشی که سمپتوم را به وجود آورده و دیگر آن ثمربخشی که سبب تحول یا از بین رفتن سمپتوم می‌شود. پس می‌بینیم اینکه می‌گویم اثربخشی مادر روانکاوی است اغراق نیست، دلایل دیگری هم برای آن است. فروید در تلاش برای تکرار کردن این اثربخشی است (اثربخشی که سبب از بین رفتن و تحول سمپتوم می‌شود)، در تلاش برای توجیه این ثمربخشی و اینکه علتش چیست که روانکاوی را کشف می‌کند و آن را به صورت یک پراتیک بنا می‌نهد. بنابراین اول یک اثربخشی به وجود آمد، فروید خواست بداند از کجا آمده، خواست آن را توجیه کند و خواست آن را تکرار کند و دوباره آن را به دست بیاورد. و بدین ترتیب روانکاوی را پایه گذاشت. بنابر این اثربخشی قبل از روانکاوی بوده است. اول آن بوده و بعداً به صورت پراتیک و در نهایت به صورت یک تئوری درآمده است. حالا آن‌ها که از اثربخشی صحبت می‌کنند علتش در نظر نگرفتن تاریخچه تولد است. وقتی که اثربخشی روانکاوی را زیر سؤال می‌برند یا اصلاً سؤالی درباره آن مطرح می‌شود به نظر می‌رسد اصلاً نمی‌دانند که چطور روانکاوی به وجود آمده و چطور متولد شده است؟ فروید به عنوان یک دانش‌مدار واقعی [۴] می‌بایست توجیهی علمی برای این ثمربخشی پیدا کند و در تلاش برای یافتن توجیه این ثمربخشی بود که به کشف خود یعنی ناخودآگاه نایل شد. فروید برای توجیه اثربخشی روانکاوی بود که ناخودآگاه را کشف کرد. تمام مقولات بنیادین روانکاوی و اصولاً ساختن کل بدنه نظریات روانکاوی محصول این تلاش فروید برای توجیه کردن علل اثربخشی روانکاوی بودند. اما ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود. فروید به مقیاسی که در کار پراتیک خود پیشرفت می‌کرد و در کار نظریه پردازی و پردازش و ساختن نظریات روانکاوی پیش می‌رفت متوجه شد که آن ثمربخشی حیرت انگیز اولیه که می‌توان اصطلاحاً آن را تراپوتیک نامید به تدریج اهمیت خود را از دست می‌دهد و رنگ می‌بازد. وقتی او متوجه این مطلب شد که این ثمربخشی برق‌آسا و حیرت انگیز اولیه، که فعلاً اسمش را می‌گذاریم تراپوتیک، کم کم رنگ می‌بازد تلاش او معطوف به این شد که این پدیده جدید را توجیه کند و آن را تئوریزه کند و در این مرحله بود که فروید ثمربخشی تراپوتیک را رها کرد و در ورای آن به دنبال چیزی گشت که آن را در اصطلاح cause نامید، یعنی اساس قضیه. او فهمید که قضیه چیز دیگری است و این قضیه چیزی است که سمپتوم خود محصول ثمربخشی آن است. گفتم که سمپتوم معلول است. سمپتوم معلول همین قضیه است. این قضیه یک ثمربخشی داشته که ثمربخشی‌اش منجر به تولید سمپتوم شده. در این صورت سمپتوم آن چیزی نیست که درست کار نمی‌کند بلکه دقیقاً آن چیزی است که درست کار می‌کند و اگر در این میان چیزی درست کار نمی‌کند ثمربخشی با هدف تراپوتیک آن است. چون که سمپتوم معلول یک cause است پس درست کار می‌کند و هدف تراپوتیک داشتن یعنی این‌که آن قضیه نادیده گرفته شده و این‌که سمپتوم یک معلول است نادیده گرفته شده و اینجاست که درست کار نمی‌کند، اینجاست که قضیه بر اساس منطق و بر اساس درک علیت سمپتوم انجام نمی‌گیرد و حالا که فروید به این مرحله رسیده طبیعی است که در این مرحله روانکاوی از محور تراپوتیک به محور اتیک می‌چرخد. لکان بارها صحبت از مثمَر بودن سوژه کرد. یعنی اینکه خود سوژه هم نتیجه یک اثربخشی است. او خود ثمره یک رابطه علیتی است. سوژه محصول دلالت است، محصول signification است. به همین دلیل است که لکان می‌گوید «ناخودآگاه را درمان نمی‌کنند». تقاضا برای روانکاوی هم بر همین اصل استوار است. بر این فرض از طرف متقاضی استوار است که سمپتوم دارای یک علت است، که سمپتوم یک معلول است. این فرض را مشخص کرده که آمده تقاضای روانکاوی کرده و چون می‌خواهد اینجا صحبت کند و می‌خواهد از طریق کلام به مقصود برسد، پس این فرض را هم دارد که این علت اساس سمانتیک یا معنایی و مفهومی (مفهومی بهتر است) دارد. ضمناً با تقاضای خود به این مسأله اذعان کرده که او این علت را نمی‌داند، می‌داند که علت هست، فرض کرده که علت سمانتیک است ولی اذعان می‌کند که «من نمی‌دانم» و مراجعه به روانکاو از این جهت صورت می‌گیرد و روانکاو از آن جهت به عنوان یک مخاطب ویژه برگزیده می‌شود که فرض این است که او سوژه‌ای است که علت را می‌داند یعنی متقاضی فرض می‌کند که روانکاو علت را می‌داند. یعنی او «سوژه‌ای که فرض می‌شود می‌داند» است. ترانسفرانس محصول استقرار و به رسمیت شناختن این سوژه است، سوژه‌ای که فرض می‌شود می‌داند و نه هیچ چیز دیگر. انتقال بنابر این محصول این تقاضاست و شرط لازم برای به جریان انداختن روند روانکاوی اما نه شرط کافی آن. عرصه روانکاوی این امکان را به وجود می‌آورد که «من نمی‌دانم» متقاضی تغییر مکان دهد، از محلی به محل دیگر انتقال پیدا کند. سؤال او، ناتوانی او در یافتن پاسخ برای سؤالش به دیگری انتقال پیدا می‌کند و همین انتقال است که مبنای ترانسفرانس در روانکاوی است. پس واقعاً انتقالی به معنای مکانی صورت می‌گیرد و آن تبدیل به ترانسفرانس که در روانکاوی اساس کار است می‌شود. روانکاو حالا از این به بعد مسؤولیت ناتوانی را به عهده دارد و همین امر است که موجب آرامش و تخفیف درد و رنج متقاضی می‌شود و ثمربخشی برق‌آسای روانکاوی، آرامش و سبکباری حاصله چیزی نیست جز واگذار کردن بار ناتوانی به «سوژه‌ای که فرض می‌شود می‌داند». بنابراین اثربخشی برق‌آسا محصول برقرار شدن یک ارتباط میان سوژه و دانش است. لکان می‌گوید: «انتقال عشقی است که معطوف به دانش است». اثربخشی برق‌آسا محصول برقرار شدن یک ارتباط میان سوژه و دانش است. دانشی که علت مخفی سمپتوم را در بر می‌گیرد. پس اثربخشی درمانی در نتیجه چیزی نیست جز اثربخشی برقرار شدن انتقال، همین. و باید تأکید کنم که این اثربخشی الزاماً منجر به یک پسیکانالیز به معنای واقعی نمی‌شود. این اثربخشی فقط در نتیجه استقرار سوژه‌ای است که فرض می‌شود می‌داند و علت العلل ثمربخشی درمانی در پراتیک‌های مختلف اعم از شمنیسم [۵] تا انواع روان درمانی‌ها. این آن اثربخشی است که تلقین هم از آن بهره می‌گیرد. بدیهی است که در تمام این پراتیک‌ها با دقت تمام از نزدیک شدن به آن قضیه اساسی حذر می‌شود. قضیه اساسی نادیده گرفته شده و از آن پرهیز می‌شود و همین که اثرات درمانی ظاهر شدند کار خاتمه یافته تلقی می‌شود. این کاری است که نه تنها از طرف درمانگران و شفاگران صورت می‌گیرد بلکه بسیاری از بیماران یا متقاضیان هم به آن مبادرت می‌کنند یعنی همین که اثرات درمانی ظاهر شدند کار را خاتمه یافته تلقی می‌کنند، چون‌که بیماران به نوعی، می‌توان گفت «غریزی»، در می‌یابند که از مرزی به بعد قدم در راه بی‌بازگشت می‌گذارند و از گذاشتن قدم در این مرز اجتناب می‌کنند. آیا می‌توان به خاطر این امتناع از آن‌ها خرده گرفت؟ آیا از این‌که آن‌ها به این خوشبختی ناچیز دل خوش می‌دارند به آن‌ها ایرادی است؟ آیا همه باید ببینند که آسمان در هرکجا آیا همین رنگ است؟ فقط اشکال کار این است که «هرچه زود برآید دیر نپاید» و این تنها دلیلی است که آنالیزان را مجبور می‌کند از حیطه ثمربخشی تراپوتیک گذشته و به سوی ثمربخشی اتیک گام بردارد و درد و رنج او که در اوان کار کاملاً تخفیف یافته بود به صورت مضاعف برگردد.

درسنامه های دکتر کدیور

————————————–

[۱] desetre

[۲] non-etre

[۳] subject supposed to know

[۴] scientist

[۵] chamanisme


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=197

  تاریخ انتشار: ۱۴ خرداد ۱۳۹۳، ساعت: ۱۶:۲۱