جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:حکم قصاص آرمان عبدالعالی، درسنامه های دکتر کدیور، روانکاوی در انجمن فرویدی، روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه، مقاله های آموزشی اعضای انجمن فرویدی

در آن سحرگاه دزدانه سوم آذر ۱۴۰۰

گزارش حمله به تحصن کنندگان مخالف واکسیناسیون اجباری در شب سوم تحصن / سحرگاه سوم آذرماه ۱۴۰۰

با سلام و احترام

در شب سوم تحصن حدود ۵۰ نفر زن و مرد، کودک و پیر در تحصن حضور داشتند. شنیده بودیم که آن شب قرار است ۶۰۰ نفر از اصفهان به تحصن کنندگان بپیوندند. ما این صحبت را باور نکردیم. چون در روزهای قبل نیز شنیده بودیم که قرار است از استان قم ۲۰۰ نفر به این جمعیت ملحق گردند ولی هیچگاه این امر محقق نشد و وقتی دلیل آن را جویا شدیم گفتند «رانندگان را تهدید کرده اند که اجازه چنین کاری را ندارند و اگر این کار انجام شود…». مسئولان تجمع برای شام همه تحصن کنندگان سفارش غذا داده بودند.

 هوا سرد بود، پاسی از شب گذشته و آرامش شب برقرار شده بود. به نظر می رسید اغلب تحصن کنندگان در چادرهای خود در حال استراحت و خواب هستند. ما نیز به چادرهای خود برای استراحت رفتیم.  حدود ساعت یک بامداد صدای کسی آمد که گفت «قرار است اداره برق بیاید و سیم های برق اینجا را قطع کند». چند نفری هم گفتند «دو ماشین ون پلیس در میدان پاستور ایستاده اند». حدود ساعت دو و پانزده دقیقه بامداد با صدای تیرهوایی سکوت شب شکست و صدای فریاد مردم را شنیدیم. از چادر خارج شدیم و خود را در محاصره پلیس دیدیم. تعداد آنها خیلی زیاد بود، پیاده روها، خیابان و پارک مملو از نیروی پلیس، یگان ویژه (با یونیفرم های سبز تیره و مجهز به باتوم و کلاه خود) و لباس شخصیها بود. دو ون سفید هم وجود داشت. صدای جیغ و فریاد زنان و کودکان بلند شده بود. تحصن کنندگان  فریاد می زدند«الله اکبر خامنه ای رهبر» اما مهاجمان با باتوم به چادرها می زدند و با خشونت داد می زدند «جمع کنید. زود باشید». آنها سپس به چادر بزرگی که در آن آذوقه ها را نگه داشته بودند، حمله کردند و شروع به شکستن و پاره کردن آن نمودند. آقایی به آنها اعتراض کرد و آنها او را به شدت هل دادند. ما تا جایی که ممکن بود از داخل چادرهایمان وسایل خود را جمع کردیم ولی دوباره که برگشتیم تا بقیه وسایل و چادر را به داخل ماشین ببریم، دیگر اجازه ندادند و شروع به شکستن میله های چادر کردند. در همین حین گروهی خانم با یونیفرم و چادر ظاهر شدند که داشتند به سمت چادر ها و محل تجمع می‌رفتند و با خونسردی می‌گفتند «آره، جمع کنید، برید برید، بعدا می آیید می گیرید، برید دور شید ». ما خواستیم یکی از چادرهای خود را  که سبک و قابل حمل بود با خود بیاوریم که یکی از لباس شخصی ها که میانسال و با موهای جوگندمی بود، اجازه نداد و آن را گرفت، انگار که دستور داشتند به اموال تحصن کنندگان آسیب بزنند. آنمرد لباس شخصی که دستور حمله می داد خودش نیز به چادرها هجوم  می آورد  و برایش مهم نبود  که در داخل آن ممکن است کسی در حال استراحت باشد، پیرزنی باشد یا کودکی! افرادی را که مقاومت می کردند با جیغ و فریاد سوار ون کردند. خانم ها سینه سپر کرده بودند و نمی گذاشتند که مردان را با خودشان ببرند اما آنها به خانمها نیز حمله کردند و آنها را کتک زدند. لباس شخصی ها هم خیابان و کوچه های اطراف محل تحصن را  می گشتند تا مبادا کسی در آنجا مستقر شده باشد. چند خانم با نگرانی به داخل کوچه فرار کردند و می گفتند «ما  از کرج آمده ایم این نصف شبی به کجا برویم؟» صدای زنی شنیده می شد که  می گفت «پسرم… پسرم را نبرید». صحنه های خشونت بار ادامه داشت. صدای شکستن و خراب کردن چادر ها می آمد. زنی فریاد می زد «مرا دارند می برند». آقای ذوقی برای صحبت و مذاکره نزد مهاجمان آمد ولی آنها به شدت او را کتک زدند. در خیابان کنار پارک که مشغول جمع کردن وسایل در ماشین بودیم، خانم مسنی سردرگم و نالان با خودش و بقیه حرف می زد و می‌گفت «زن و بچه ‌های مردم ماندند، من کجا برم؟» او برای آقای ذوقی نگران بود. ابتدا می خواست سوار ماشین ما بشود ولی بعد پشیمان شد و آنجا ماند.

در اوایل آن شب هم که ما با پلاکاردها کنار خیابان ایستاده بودیم،  شنیدیده بودیم که یکی از تحصن کنندگان _که سه روز در آنجا حضور داشت- با هیجان به  خانم دیگر گفته بود «اگر می‌توانید حتما امشب را اینجا بمانید، امشب خیلی شب مهمی است». در آن زمان خانم محجبه دیگری هم  از ما خواسته بود «امشب حتما ذکر یا فتاح را تکرار کنید». در این روزهای اخیر تحصن نیز از یکی از تحصن کنندگان شنیده بودیم «اینها می‌گذارند دو نصف شب می‌آیند و با لباس شخصی و باتوم همه را جمع می‌کنند».  

ما مدتی درکوچه ماندیم، اجازه فیلمبرداری و عکسبرداری نمی دادند. لباس شخصی ها آن دور و بر می پلکیدند. سپس به سمت میدان جمهوری به راه افتادیم تا لباس شخصیها ما را دنبال نکنند. در میدان جمهوری لحظاتی ایستادیم تا باهم صحبت کنیم، همان خانم مسن را دیدیم که با ماشین دیگری خودش را به آنجا رسانده و در حالی که بدنش می لرزید، گفت «خانه ام همین تهران است». چند دقیقه بعد به محل تجمع برگشتیم (دم ثنا و دوکوهکی) تا ببینیم چه خبر است. دور میدان پاستور سه چهار ماشین پلیس بود که دو تا از ماشین ها ورودی محل تجمع را بسته بودند و از دور معلوم بود داخل آن خیابان همچنان شلوغ است. ساعت ۶ دوباره به محل مذکور مراجعه کردیم؛ خیابان را باز کرده بودند و تعداد بسیار زیادی ماشین پلیس و موتور در دو طرف محل تحصن پارک شده ونیروهای زیادی در آنجا ایستاده بودند و یکی از پلیس ها با تفنگ بزرگ کنار خیابان ایستاده بود. همه پلاکاردها جمع شده بود و هیچ اثری از تحصن نمانده بود. همه جا آب و جارو شده بود. خیابان و پیاده رو خیس بود، انگار محل تحصن و اسکان چادرها را شسته بودند. آنجا جو امنیتی و رعب آوری داشت و ما دیگر در آن مکان  توقف نکردیم.

با سپاس

اردشیرزاده- محمودی- دم ثنا و دوکوهکی


 

آری در آن سحرگاه دزدانه هم دزدانه به تحصن کنندگان خوابیده حمله کردند و هم دزدانه آرمان را اعدام کردند! سحرگاه دزدانه سوم آذر!

سوال اینجاست که چرا آنها به چنین افلاسی افتاده اند؟ آنها واقعاً کیستند و چرا مجبورند در تاریکی شب اقدام کنند و به اهداف کثیف خود برسند.

شهرهای بزرگ آمریکای جنوبی، متروپل های آمریکای جنوبی، این گونه اند. روزها این شهرها در اختیار دولت قانونی است ولی شبها… به محض غروب آفتاب و تاریکی هوا این شهرها به کنترل گروههای تبهکار درمی آید و حتی پلیس ها هم جرئت تردد در شهر را ندارند.

بخاطر دارم که مراد ویسی در یکی از تحلیل هایش می گفت که اوضاع این روزهای ایران بسیار شبیه سال ۶۷ است. او معتقد بود که در آخرین سال حیات آیت الله خمینی کسانی با عجله داشتند کشور را برای روزگار بعد از امام آماده می کردند. اعدام های ۶۷ هم، بنا به عقیده مراد ویسی، در همین راستا بود. در مطلب دیگری هم آقای احمد منتظری ادعا کرده بود که نه تنها نامه عزل پدر ایشان جعلی بوده که حتی دستور امام در مورد این اعدام ها هم جعلی بوده. که اگر این ادعا صحت داشته باشد واقعاً به این معناست که کسانی داشته اند کشور را برای روزگار بعد از امام آماده می کردند.

خود من در سال ۶۷ در ایران نبودم، و از راه دور هم نمی توان تحلیل درستی داشت. اما من در سال ۵۷ در ایران بودم و به جرئت می توانم ادعا کنم که این روزهای این مملکت بسیار شبیه آن ایام است.

آن روزها هم حاکمیت مستقر مرتکب اشتباه پشت اشتباه می شد و کاملاً مشخص بود که هیچ عقلانیت و هیچ برنامه ای بر رفتارهای حاکمیت حاکم نبود. اوضاع بقدری آشفته و بی منطق و بی برنامه بود که کسی مثل من به این نتیجه رسیده بود که این حاکمیت دیگر لیاقت حکومت کردن را ندارد. نه این که من مشکل خاصی با نظام شاهنشاهی داشته باشم، یا ارادت خاصی به هندوانه دربسته ای به نام جمهوری اسلامی در وجودم بوده باشد. خیر موضوع این بود که حاکمیتی که فقط روزها حکومت می کرد دیگر لیاقت ادامه حیات نداشت.

حاکمیتی که مثل راهزن ها شبانه به شهروندان خود شبیخون می زند یا مثل گروه کوکلوکس کلان اعدام های شبانه انجام می دهد واقعاً دیگر لیاقت حکومت کردن را ندارد.

آیا آنها هم دارند خودشان را برای روزهای بعد از آیت الله خامنه ای آماده می کنند؟ اگر این طور است باید منتظر درگیرهای خیابانی گروههای مسلح، در آینده بسیار نزدیک، باشیم.   

دکتر میترا کدیور


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=60055

  تاریخ انتشار: ۴ آذر ۱۴۰۰، ساعت: ۱۰:۳۴