شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:روانکاوی در انجمن فرویدی، سؤالات در مورد مدرک تحصیلی دکتر محمد صنعتی، مقاله های آموزشی اعضای انجمن فرویدی

دومین نامه به پدرم

نویسنده: معصومه هاشمی طاهری

 

پدرم، مرا ببخش…

 

ببخش که دوباره و به این زودی برایت نامه می نویسم و وقت گرانبهایت را می گیرم. می دانم که تمام وقتت پر است اما راستش را بخواهی این روزها آنقدر استرسم زیاد است که از تحملم خارج شده. فکر کردم شاید با نوشتن نامه ای به شما آرام بگیرم. پدرم خیلی نگرانم. مدام سایت این آدم هایی را که تازگی ها صدایشان گوش هایمان را آزرده می کند، چک می کنم خصوصاً آن صفحه «پاسخ به پرسش ها»ی لعنتی شان را. نمی دانم باید چه کار کنم. شاید بهتر باشد دوز آرام بخش هایم را زیاد کنم. اگر لازم است پدر جان، خودتان برایم بنویسید.

 

همه چیز از این صفحه ناجور شروع شد. از سؤال آن منیره ه. که هیچ هم معلوم نیست یکدفعه از کجا سر و کله اش پیدا شد. اصلاً باورم نمی شود، این کابوس تکرارشونده هر شب صرفاً با یک سؤال ایجاد شده. اگر این سؤال نبود، الان کابوسی هم در کار نبود. باورکردنی نیست.

 

در تمام این سال ها که جای پدر من بودی و افتخار شاگردی ات را داشتم، به خوبی این را از شما یاد گرفتم که «دروغ را خیلی جدی و محکم بگویم تا مردم باور کنند». خب، من هم شاگرد خوبی بودم و درس هایتان را به خوبی آموختم. اما نمی دانم چرا این آدم های دار و دسته این سایت اصلاً این چیزها را نمی فهمند. راستش من هم اصلاً آنها را نمی فهمم. از درکشان عاجزم. از نظر من که آنها آدم های ناجوری هستند و آن قدر صدایشان مدام در گوش هایم می پیچد که با خودم می اندیشم باید اسمشان را بگذاریم نغمه ناجور. آن قدر سایت شان را خوانده ام که مطمئنم اگر یکی از آنها اینجا بود و مثلاً می توانست این نامه را بخواند، حتماً تذکر می داد که چرا ذکر نکرده ای که این «نغمه ناجور» را از کجا و از کی گرفته ای؟ این مال فلان شعر فلان شاعر است. می بینی پدرجان، چه آدم های سطحی نگر بیکاری هستند اینها؟ می بینی به چه مسائل کوچک بی اهمیتی بها می دهند؟ به هر حال این اسم خیلی خوبی برای آنهاست. بهشان می آید.

 

این نغمه های ناجور از «حقیقت» حرف می زنند اما پدرم، انگار اساساً از فرهنگ لغاتی متفاوت استفاده می کنند. به طور مثال همین واژه حقیقت را در نظر بگیرید. شما که قبلاً به این صراحت و سادگی توضیح داده اید «بخش عمده ای از مردم دروغ هایی را که خیلی جدی و محکم گفته می شود باور می کنند و مطمئن باشید  به صرف اینکه دیگری بگوید که این دروغ است  آنچه فردی با تحکم و یقین مطرح کرده دیگر عوض نمی شود» خب همان می شود حقیقت دیگر. اما حقیقت نزد آنها به کلی متفاوت است. می دانید که منظورم چیست؟ خیلی دلشوره دارم.

 

نمی دانم چرا، ولی آنها به نحوی درباره کلمات صحبت می کنند گویی که کلمات به خودی خود و حتی جدای از گوینده آن، وجود خارجی دارند. برای کلمات آن قدر ارزش و اعتبار قائلند که گاه آدم فکر می کند کلمات جای پدرشان است!!! حتی در سایت شان مطلبی دیدم که عنوانش «حرمت کلمات» بود! من که نمی فهمم اینها دیگر چه جور آدم هایی هستند. اصلاً باورکردنی نیستند. نگرانم می کنند.

 

پدر جان، در «دانشکده روانپزشکان دانشگاه انگلستان»، انگلیسی ها درباره درمان این جور آدم ها چه می گفتند؟ حتماً باید فکری اساسی در موردشان بکنیم. انسان هایی تا این حد بیمار که از دنیای زیبا و شاد هیچ نمی فهمند. آنها اصلاً نمی دانند که دنیا بدون آنها چقدر قشنگ و شیرین بود. احتمالاً اگر می دانستند، این اندازه بی محابا به تلخ کردن کام ما با آنچه نامش را «افشای حقیقت» نهاده اند، دست نمی زدند.

 

پدرم، این روزها احساس می کنم در شهرمان یک زمین لرزه بزرگ رخ داده و همه چیز را ویران کرده. از ترس رو در رو شدن با خرابه هاست که مدام در رختخوابم. دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم. از دیدنش وحشت دارم. کاش یک روز از خواب بیدار می شدم و می دیدم که تمام این کابوس هولناک در خواب اتفاق افتاده است. کاش!

 

این نغمه های ناجور مدام از انسانیت دم می زنند. دلم می خواهد بر سرشان «فریاد» بزنم که مگر کر بودید و نشنیدید دکتر موبری جوابتان را داد؟ آن موقع که یکی تان در ارتباط با انتقال متقابلی که دچارش شده بود زیر سؤالش برد. او گفت: I am a human being. حتی ۳۰۰ نفر انسان هم برایش دست زدند. صدای دست هایشان را نشنیدید؟ این انسانیت است دیگر. یعنی روانکاو هم انسان است و به واسطه انسان بودنش حق دارد دچار احساسات و هیجانات و علائم و… شود. اما اینها هر چقدر هم فریاد بزنیم نمی شنوند. مدام حرف خود را می زنند. می گویند «سوژه جدید، سوژه پرداخته شده توسط روانکاوی یک سوژه دست آموز و یک سوژه جهانی نیست. او سوژه ای است که فکرش را تغییر داده، که قضاوت درونی اش را تغییر داده. او سوژه ای است که ارزش هایش تغییر کرده و کسی است که «می داند کیست» و ارزش «می داند کیست» را می داند و مسئولیت «خود بودن» را به گردن گرفته است.» می بینید چقدر فرهنگ لغات ما با آنها فرق دارد؟ دو دنیای کاملاً جدای از هم. ما می گوییم انسانیم و چون انسانیم حق داریم… آنها می گویند چون انسان شده ایم وظیفه داریم. دنیایشان قشنگ نیست. حالم را به هم می زند.

 

پدر، حالت تهوع دارم خصوصاً وقتی این صفحه «پاسخ به پرسش ها»یشان را باز می کنم. همه چیز ناجور است. همه چیز تلخ است. همه چیز زشت است. اتفاقاً یکی شان در همین مورد هم توضیح داده بود که «آنچه این کامنتها را ثقیل الهضم میکند، حقیقتی ست که همراه می آورند. حقیقتی که سی سال واپس زده و واپس نگه داشته شده بود و بیرون کشیدن این واپس زده تنها و تنها از یک روانکاو برمی آمد و لاغیر.» از این توضیحش بیشتر حالم بهم خورد. اصلاً نمی دانم چرا اصرار دارند تئوری روانکاوی را که ما این قدر دوست داشتنی و لطیف و زیبایش کرده ایم هر طور شده به شکلی ارائه دهند که حال آدم را بدتر کند؟ یعنی به زعم آنها واپس زده ها چیزهایی هستند که تلخ و گزنده و ناخوشایندند؟ اصلاً بی خیال پدر. چرا باید برای درکشان از روش خودشان استفاده کنیم؟ شما به من بگو پدرم، در «دانشکده روانپزشکان دانشگاه انگلستان» در این ارتباط چه آموزشی داشتید؟

 

پدر جان، من خیلی نگرانم. دلشوره دارم. نمی دانم چه کار کنم. شب و روز کارم شده رفرش کردن صفحه «پاسخ به پرسش ها»ی این نغمه های ناجور. اگر دیدگاه جدید بگذارند، یک جور حالم بد می شود. اگر در گذاشتن دیدگاه جدید تأخیر داشته باشند هم که جور دیگری حالم بد می شود؛ فکر می کنم نکند دارند کار دیگری می کنند؟ یعنی اقدام بعدی شان چیست؟ اقدام قانونی؟ حالم خیلی بد است.

 

پدرم، کاش علاوه بر سکوت، روش دیگری را هم انتخاب می کردی. راستی پدر، این طرف آن طرف رفتن هایتان نزد رئیس رؤسا فایده ای نداشت؟ آخه تازگی ها هیچ صاحب مسندی نامه ای در حمایت از شما و شهادت برای وجود «دانشکده روانپزشکان دانشگاه انگلستان» منتشر نکرده است. خیلی نگرانم.

 

 

 

دختر بی قرارت

معصومه

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=6386

  تاریخ انتشار: ۱ آذر ۱۳۹۳، ساعت: ۱۰:۴۲