دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:باز نشر

دکترها در آغاز با هر حقیقت جدید می‌جنگند. پس از آن تلاش می‌کنند آن را به انحصار درآورند

English

 

زیگموند فروید
انتشار توسط آکادمی دانشجویی روانکاوی

 

… این مصاحبه تنها مصاحبه مفصل به جا مانده از فروید است که توسط «جرج سیلوستر ویرک» نویسنده آلمانی در سال ۱۹۲۷ انجام گرفت، زمانی که فروید ۷۰ سال داشت و دوره متأخر نظریه پردازی خود را آغاز کرده بود که توسطی بعضی از روانکاوان پذیرفته و توسط برخی رد شد. او اکنون بیمار است ولی همچنان به سازماندهی انجمن بین المللی روانکاوی و نویسندگی می‌پردازد.

 

انتشار تنها با ذکر نام مترجم و انتشار دهنده مجاز است.

مقدمه جرج ویرک

 

زیگموند فروید به مدتی آن چنان طولانی نقشی مهم در تفکر دنیا بازی نموده است، که مانند برنارد شاو، او تقریباً دیگر یک شخص نیست. بلکه نیرویی فرهنگی است که می‌توانیم جایگاه مشخص تاریخی‌ای را در تکامل تمدن به او اختصاص دهیم.

 

شخص فروید در بررسی تاریخچه‌ی روانکاوی می‌گوید: «من با کلمب، داروین، و کپلر مقایسه شده‌ام و نیز مانند افلیجی در تقبیح من سخن گفته شده است.» حتی امروزه کسانی هستند که او را به عنوان ماجراجویی علمی می‌بینند. آینده او را به عنوان کلمب ناخودآگاه سلام خواهد داد.

 

کلمب که تنها به دنبال راهی تازه به چین بود، قاره‌ای را کشف نمود. فروید، در تلاش برای یافتن روشی تازه برای درمان‌های روانی، قاره‌ی مستغرق ذهن انسان را یافت.

 

فروید نیروهای مشخصی را درون خود ما برای ما روشن می‌نماید که ما را به گذشته‌ی کودکانه‌ی خود و گذشته‌ی نژادی، مقید می‌نمایند. در نور روانکاوی، ما برای نخستین بار می‌توانیم معمای طبیعت انسان را بفهمیم.

 

من این افتخار را داشته‌ام که در چند مورد مهمان فروید باشم و هر بار او گوشه چشمی جدید به شخصیت جذاب خود را به من عرضه نموده است.

 

جی. اس. وی ـ ۱۹۲۷

 

متن مصاحبه :

 

«هفتاد سال، به من آموخت که زندگی را با فروتنی شادمانه بپذیرم.»

 

صحبت کننده، پروفسور زیگموند فروید بود. کاوشگر بزرگ اتریشی دنیای زیرین روان. مانند قهرمان تراژیک یونانی، ادیپ، که نامش به شکلی تنگاتنگ با انگاشته‌های اصلی روانکاوی گره خورده است، فروید با جسارت با ابوالهول روبرو گشت و مانند ادیپ، او معمای ابوالهول را حل نمود. حداقل هیچ فانی ای نتوانسته است از فروید به توضیح اسرار رفتار انسان نزدیک‌تر گردد.

 

فروید برای روانکاوی، آن چیزی است که گالیله برای ستاره شناسی بود. او کلمب ناخودآگاه است. او چشم اندازهایی نو را باز می‌کند و اعماق جدیدی را می‌سنجد. او رابطه‌ی همه چیز را در زندگی با همه چیز دیگر، با تفسیر معنای پنهانی ثبتیات حک شده بر لوح‌های ناخودآگاه، تغییر داده است.

 

صحنه‌ای که در آن مکالمه‌ی ما شکل گرفت، خانه‌ی تابستانی فروید در سِمِرینگ، کوهی در نواحی اتریشی آلپ بود، جایی که وینِ مدِ روز عاشق جمع شدن در آن است.

 

آخرین بار، پدر روانکاوی را در خانه‌ی متواضعانه‌اش در پایتخت اتریش دیده بودم. چند سالی که میان آخرین ملاقات من با اکنون فاصله می‌انداخت، چین‌های پیشانی او را چند برابر نموده بود. آنها رنگ پریدگی استادوارانه‌ی او را عمیق نموده بودند. صورت او کشیده بود، گویی از درد. ذهنش هشیار و آماده بود، روانش ناشکسته، و تواضع و ادبش بی عیب و نقص مانند گذشته، اما قدری دشواری در تکلمش مرا به هراس انداخت.

 

به نظر می‌رسد ابتلایی بدخیم در فک بالایی جراحی را ضروری ساخته بود. از آن زمان به بعد، فروید اسبابی مکانیکی را برای قادر نمودنش به تکلم استفاده می‌نماید.هرچند به خودی خود، این بدتر از عینک زدن نیست، حضور وسیله‌ی فلزی فروید را بیش از ملاقات کنندگانش شرمنده می‌سازد.

 

پس از آن که فرد مدتی با او به صحبت بنشیند، این ابزار به سختی به توجه می‌آید. و در روزهای خوبش، به هیچ عنوان نمی‌توان آن را تشخیص داد. اما برای خود فروید، این اسبابِ آزاری دائمی است.

 

«من از فک مکانیکیم متنفرم، چون تقلا با مکانیزم آن انرژی باارزش زیادی را می‌گیرد. با این حال، فکی مکانیکی را به بی فکی ترجیح می‌دهم. هنوز، وجود به عدم برایم مرجح است.»

 

پدر روانکاوی ادامه داد: «شاید خدایان، با ناسازگارتر کردن زندگی با بالا رفتن سنمان، با ما مهربانی می‌کنند. در نهایت، مرگ از بارهای متنوعی که به دوش می‌کشیم کمتر غیر قابل تحمل به نظر می‌رسد.»

 

فروید نمی‌پذیرد که سرنوشت با او عناد خاصی داشته باشد.

 

با صدایی آرام می‌گوید: «چرا باید انتظار توجه ویژه‌ای را داشته باشم؟ سن، با آشکار شدنش، عدم راحتی را به همراه می‌آورد، و به سراغ همه می‌آید. به کسی در این جا ضربه می‌زند و به کسی در آن جا. و ضربه‌اش همواره در نقطه‌ی حیاتی می‌نشیند. پیروزی همواره متعلق به کرم فاتح است.

 

خاموش، خاموشند چراغ‌ها، همه خاموش!
و بر روی هر هیکل لرزان
پرده، پارچه‌ی عزا
پایین می‌افتد، با شتاب یک طوفان
و فرشتگان، همه رنگ پریده و بی رنگ
در برخاستن، در آشکار سازی سری، تأیید می‌کنند
که نمایش، تراژدیست، به نام انسان
و قهرمانش، کرم فاتح.»

 

استاد کاوش مغز انسان ادامه داد: «من در برابر نظم جهانی طغیان نمی‌کنم. در هر حال، بیش از هفتاد سال زندگی کرده‌ام. به قدر کافی برای خوردن داشته‌ام. از چیزهای زیادی، رفاقت همسرم، فرزندانم، غروب‌ها لذت برده‌ام. رشد گیاهان را در بهار تماشا کرده‌ام. این جا و آن جا در زمان‌های مختلف فشار دستی دوستانه متعلق به من بوده. یک بار یا دو بار انسانی را ملاقات کرده‌ام که تقریباً مرا درک کرده است. چه چیز بیشتری می‌توانم بخواهم؟»

 

گفتم: «شما شهرت داشته‌اید. کار شما ادبیات همه‌ی سرزمین‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. انسان به خاطر شما به زندگی و خودش با دیدی متفاوت نگاه می‌کند. و به تازگی در هفتاد سالگیِ شما، دنیا برای بزرگداشت شما، به استثنای دانشگاه خود شما، متحد شد!»

 

«اگر دانشگاه وین مرا قبول می‌داشت، تنها باعث شرمم می‌شد. هیچ دلیلی وجود ندارد که آنها من یا دکترین من را بپذیرند چون هفتاد ساله‌ام. من به اعشارها هیچ اهمیت غیر واقعی نمی‌دهم.

 

شهرت تنها پس از مرگ به سراغ ما می‌آید، و رک بگویم، آن چه پس از مرگ می‌آید به من مربوط نیست. هیچ آرزویی برای درخشش پس از مرگ ندارم. فروتنی من یک ارزش اخلاقی نیست.»

 

«این که نام شما زنده خواهد ماند برایتان معنایی ندارد؟»

 

«از هیچ نظری خیر، حتی اگر زنده بماند، که به هیچ عنوان قطعی نیست. خیلی بیشتر به سرنوشت فرزندانم علاقه‌مندم و امیدوارم که زندگی آنها خیلی سخت نباشد. من نمی‌توانم زندگی آنها را چندان ساده‌تر کنم. جنگ عملاً ثروت نسبی من را از بین برد، پس اندازهای یک عمر را. با این حال، خوشبختانه، سن بار بیش از حد سنگینی نیست. می‌توانم ادامه بدهم و پیش بروم! کارم هنوز به من لذت می‌دهد.»

 

ما در راه کوچکی در باغ شیبدار خانه بالا و پایین می‌رفتیم. فروید به ملایمت بوته‌ی شکوفه داده‌ای را با دست‌های حساسش نوازش می‌کرد.

 

گفت: «من بسیار بیشتر، به این شکوفه علاقه‌مندم تا هر چیزی که ممکن است پس از مرگم برایم اتفاق بیفتد.»

 

«بنابراین، شما در نهایت عمیقاً یک بدبین هستید.»

 

«نیستم. به هیچ اندیشه‌ی فیلسوفانه‌ای اجازه نمی‌دهم لذت من از چیزهای ساده‌ی زندگی را تبدیل به چیزی مسخره بکند.»

 

«آیا شما به باقی ماندن هویت پس از مرگ به هر شکلی اعتقاد دارید؟»

 

«هیچ فکری به این مسأله نمی‌کنم. همه‌ی چیزهایی که زندگی می‌کنند محو می‌شوند. چرا من باید باقی بمانم؟»

 

«دوست دارید به شکلی برگردید، و دوباره از خاک شکل بگیرید؟ به کلامی دیگر، هیچ آرزوی جاودانگی ندارید؟»

 

«رک بگویم، خیر. اگر فرد انگیزه‌های خودخواهانه‌ای را که در پس همه‌ی رفتارهای انسان وجود دارند بشناسد، کمترین آرزویی به بازگشت ندارد. زندگی، با حرکتی دایره وار، همچنان همان خواهد ماند که بوده است.

 

به علاوه، حتی اگر تکرار ابدی چیزها، با کلمات نیچه، قرار بود ما را دو مرتبه با پیکربندی جسمی به وجود بیاورد، این بی خاطره چه فایده‌ای می‌داشت؟ هیچ ارتباطی بین گذشته و آینده نمی‌بود.

 

بنابراین تا آن جایی که به من مربوط می‌شود، کاملاً راضیم که بدانم آزار ابدی زندگی بالاخره تمام شده است. زندگی ما ضرورتاً مجموعه‌ای از مصالحه‌هاست، تقلایی پایان ناپذیر میان اگو و محیط آن. آرزوی طولانی کردن زندگی به مدتی نامعلوم، به نظرم پوچ می‌رسد.»

 

«آیا شما مخالف تلاش‌های همکارتان اشتیناخ برای طولانی کردن چرخه‌ی وجود انسان هستید؟»

 

«اشتیناخ تلاشی برای طولانی کردن زندگی انجام نمی‌دهد. او تنها با سن زیاد می‌جنگد. با ناخنک زدن در ذخیره‌ی نیرو در بدن‌های خودمان، او به بافت‌ها کمک می‌کند تا در برابر بیماری مقاومت کنند. عملیات اشتیناخ گاهی اوقات حوادث بیولوژیکی نامساعد را، مانند سرطان، در مراحل اولیه‌شان باز می‌دارد. او زندگی را قابل زندگی‌تر می‌کند. به آن ارزش زندگی کردن را نمی‌دهد.

 

هیچ دلیلی وجود ندارد برای آن که ما آرزوی زندگی طولانی‌تر را داشته باشیم. اما همه جور دلیلی وجود دارد برای آن که چرا ما بایستی آرزوی زندگی با کمترین میزان ممکن عدم راحتی را داشته باشیم.

 

من به شکلی قابل قبولی شادم، چون برای نبود درد ممنونم، و برای لذت‌های کوچک زندگی، برای فرزندانم و برای گل‌هایم!»

 

«برنارد شاو ادعا می‌کند که سال‌های ما بسیار کم عدد هستند. او فکر می‌کند که انسان توانایی این را دارد، اگر چنین آرزویی داشته باشد، که چرخه‌ی زندگی نوع انسان را با وارد کردن قدرت اراده‌اش برای بازی با نیروهای تکامل طولانی کند. او فکر می‌کند، نوع انسان می‌تواند طول عمر ریش سفیدان را دو مرتبه به دست بیاورد.»

 

فروید پاسخ داد: «این امکان پذیر است که خود مرگ ممکن است یک ضرورت بیولوژیک نباشد. شاید ما می‌میریم چون می‌خواهیم که بمیریم.
همانطور که نفرت و عشق برای یک فرد در سینه‌ی ما به صورت همزمان وجود دارد، همانطور هم تمامی زندگی با آرزوی ابقای خودش آمیخته‌ست، آرزویی دو رویه برای نابودی خودش.

 

درست مثل یک کش پلاستیکی کشیده شده که تمایل به بازگشت به حالت اصلی خودش را دارد، همان طور همه‌ی زندگان، آگاهانه یا ناخودآگاهانه، در طلب به دست آوردن دوباره‌ی اینرسی مطلق و کامل وجود غیر ارگانیک می‌باشند. آرزوی مرگ و آرزوی زندگی در درون ما، در کنار هم وجود دارند.
مرگ همراه عشق است. با هم این دو به دنیا حکم می‌رانند. این پیام کتاب من، در فراسوی اصل لذت، است.

 

در آغاز، روانکاوی تصور می‌نمود عشق واجد اهمیتی بسیار است. امروز ما می‌دانیم که مرگ به همان اندازه اهمیت دارد.

 

از منظر بیرولوژیک، هر موجود زنده، بی توجه به آن که زندگی با چه شدتی درون او مشتعل است، در اشتیاق نیرواناست، در اشتیاق توقف تبی که زندگی نام دارد، در اشتیاق آغوش ابراهیم. این آرزو ممکن است به صورت‌های ضمنی مختلفی مخفی بشود. با این وجود، هدف نهایی زندگی نابودی خودش است!»

 

من متعجبانه بانگ زدم: «این فلسفه‌ی خود نابودگری است. این سلاخی خود را توجیه می‌کند. این به صورتی منطقی بایستی به خودکشی جهانی که توسط ادوارد فن هارتمن تجسم شده ختم شود.

 

نوع انسان خودکشی را انتخاب نمی‌کند، چرا که قانون وجودیش، از راه مستقیم به هدفش تنفر و بیم دارد. زندگی بایستی چرخه‌ی وجودش را به پایان برساند. در هر وجود نرمالی، آرزوی زندگی به قدر کافی قدرتمند است تا در برابر آرزوی مرگ موازنه‌گر عمل نماید. ولو این که در انتها آرزوی مرگ خودش را قدرتمندتر ثابت می‌کند.

 

ما می‌توانیم این نظریه را در خیال بپروریم که مرگ با خواست خود ما به سمت ما می‌آید. این امکان پذیر است که ما می‌توانیم مرگ را مغلوب کنیم، مگر به خاطر هم پیمان او در سینه‌هامان.»

 

فروید با لبخندی اضافه کرد: «از این نظر، ما ممکن است به دلایلی توجیه پذیر بگوییم که مرگ تنها خودکشی در جامه‌ای مبدل است.»

 

هوای باغ خنک و لرزآور شد.
ما به مکالمه‌مان در اطاق مطالعه ادامه دادیم.
توده‌ای از دست نوشته بر روی میز با دست خط تمیز فروید دیده می‌شد.

 

پرسیدم: «روی چه چیزی کار می‌کنید؟»

 

«در حال نوشتن دفاعیه‌ای بر آنالیز توسط افراد غیرپزشک هستم، روانکاوی به گونه‌ای که توسط افراد غیرپزشک انجام می‌گیرد. دکترها می‌خواهند آنالیز را به جز توسط پزشکان دارای مجوز، غیرقانونی کنند. تاریخ، دزد ادبی مسن، خودش را بعد از هر کشف تکرار می‌کند. دکترها در آغاز با هر حقیقت جدید می‌جنگند. پس از آن تلاش می‌کنند آن را به انحصار در آورند.»

 

«پشتیبانی زیادی از افراد غیر پزشک داشته‌اید؟»

 

«برخی از بهترین شاگردان من افراد غیر پزشک هستند.»

 

«خودتان هم زیاد به این کار مبادرت می‌کنید؟»

 

«قطعاً. در همین لحظه، در حال کار بر روی مورد دشواری هستم، گره گشایی از ستیزه‌های روان بیماری جدید و جالب.

دخترم هم، یک روانکاو است، همانطور که می‌بینید…»

 

در این لحظه‌ی خاص، دوشیزه آنا فروید ظاهر شد در حالی که بیمارش او را دنبال می‌کرد. پسربچه ای یازده ساله، بی شک آنگلوساکسون. کودک به نظر کاملاً شاد می‌رسید، کاملاً بی توجه به ستیزه یا گرهی در شخصیت خود.

 

از پروفسور فروید پرسیدم: «هیچ وقت خودتان را آنالیز می‌کنید؟»

 

«قطعاً. روانکاو بایستی دائما خودش را تحلیل کند. با تحلیل خود، بهتر توانایی آنالیز دیگران را داریم.

 

روانکاو مانند بز طلیعه‌ی عبریان است. دیگران گناهان خود را بر او بار می‌کنند. او بایستی هنر خود را تا نهایت آن تجربه کند تا خود را از باری که بر دوشش گذاشته می‌شود رها کند.»

 

اظهار داشتم: «همیشه به نظر من اینطور می‌رسد که روانکاوی ضرورتاً در تمام آنها که آن را انجام می‌دهند، روح نیکوکاری مسیحی را القا می‌کند. هیچ چیزی در زندگی انسان وجود ندارد که روانکاوی نتواند کاری کند که درکش کنیم. «فهمیدن همه چیز، بخشیدن همه چیز است [در متن به زبان فرانسه ذکر شده و سپس مصاحبه‌گر ترجمه‌ی آن را بیان می‌کند]»»

 

فروید با صدایی بلند گفت: «درست برعکس.» حالتش سخت گیری خشم آلود پیغمبری عبری را به خود گرفت. «فهمیدن همه چیز، بخشیدن همه چیز نیست. روانکاوی به ما نه تنها آن چه را ممکن است در حال بر دوش کشیدن باشیم آموزش می‌دهد، بلکه همچنین آن چه را بایستی از آنها دوری کنیم آموزش می‌دهد. روانکاوی به ما می‌گوید چه چیزی بایستی به کلی دور انداخته شود و از بین برود. تحمل شرارت به هیچ عنوان نتیجه‌ای از دانستن نیست.»

 

ناگهان متوجه شدم که چرا فروید آن طور به تلخی و شدت با پیروی کنندگانی که او را ترک کرده بودند ستیزه کرده بود، و چرا نمی‌تواند انحراف آنها را از راه راست روانکاوی اصیل ببخشد. حس درستکاری او میراثی از اجدادش است. میراثی که او به آن مفتخر است، همانطور که به نژادش مفتخر است.

برای من توضیح داد: «زبان من آلمانی است. فرهنگم، آن چه به دست آوردم، آلمانی هستند. من خود را از نظر فکری آلمانی به حساب می‌آوردم، تا زمانی که متوجه رشد تبعیض ضد سامی در آلمان و در اتریش آلمانی شدم. از آن زمان به بعد، خودم را دیگر آلمانی نمی‌دانم. ترجیح می‌دهم خود را یهودی بخوانم.»

 

قدری از این اظهار نظر ناامید گشتم.

 

به نظرم می‌آمد که روان فروید بایستی در اعلا ساکن باشد، در ورای هر تعصب نژادی، این که او باید لمس نشده از هرگونه عداوت شخصی باشد. با این حال، همین خشم او، غضب صادقانه‌ی او، او را به شکلی دوست داشتنی‌تر انسان می‌نمود.
آشیل، اگر نه به خاطر پاشنه‌اش، غیر قابل تحمل می‌بود.

 

اظهار کردم: «من خوشحالم آقای [کلمه‌ی Herr آلمانی معادل با Mr انگلیسی در این قسمت از متن به کار رفته است] پروفسور، که شما نیز، عقده‌های خود را دارید، که شما نیز فانی بودن خود را نشان می‌دهید.»

 

فروید پاسخ داد: «عقده‌های ما منبع ضعف ما هستند، آنها همچنین غالباً منبع قدرت ما نیز هستند.»

 

اظهار کردم: «از خود می‌پرسم عقده‌های من چیستند؟»

 

فروید پاسخ داد: «یک آنالیز جدی حداقل یک سال زمان می‌برد. حتی ممکن است دو یا سه سال زمان ببرد. شما سال‌های زیادی از زندگی خود را به شکار شیر اختصاص داده‌اید. سال در پی سال، به دنبال شخصیت‌های برجسته‌ی نسل خود می‌باشید، و همه بی استثنا مردانی مسن‌تر از خود شما هستند. روزولت، کایزر، هیندنبرگ، برایند، فوخ، جفر، جرج برندس، گرهارد هاپتمن، و جرج برنارد شاو…»

 

«این بخشی از کار من است.»

 

«اما همچنین ترجیح شماست. مرد برجسته یک سمبل است. جستجوی شما جستجوی قلب شماست. شما به دنبال مرد برجسته برای گرفتن جای پدر می‌روید. این بخشی از عقده‌ی پدر شماست.»

 

من با حرارت و تندی زیاد ادعای فروید را رد کردم. با این حال، پس از تفکر، به نظرم می‌رسد که ممکن است حقیقتی، بی آن که خود به آن شک برده بوده باشم، در اظهار نظر غیرجدی او بوده باشد. ممکن است همین انگیزه مرا به او جذب نموده باشد.

 

او اضافه نمود: «در یهودی سرگردانتان، این جستجو را به گذشته بسط می‌دهید. شما همواره جستجوگر مردان هستید.»

 

پس از مدتی اظهار کردم: «آرزو می‌کنم، می‌توانستم به مدت کافی در این جا بمانم تا نگاهی گوشه چشم وار به قلبم از چشمان شما بیندازم. شاید، اگر تصویر خود را می‌دیدم، مانند مدوسا، از ترس بمیرم! با این حال، از این بیم دارم که بیش از حد با مسائل روانکاوی آشنا هستم و دائما پیش بینی خواهم نمود و یا تلاش خواهم کرد که مقاصد شما را پیش بینی نمایم.»

 

فروید پاسخ داد: «هوشمندی در یک بیمار مانع نیست. درست به عکس، برخی اوقات کار فرد را تسهیل می‌کند.»

 

از این نظر استاد روانکاوی با بسیاری از هواخواهان خود، که از هرگونه اظهار نظر بیمار زیر کاوش خود می‌رنجند، اختلاف دارد.
بیشتر روانکاوان از روش «تداعی آزاد» فروید استفاده می‌کنند. آنان بیمار را تشویق می‌نمایند که همه‌ی چیزهایی را که به ذهنش می‌رسد، بی توجه به آن که چقدر احمقانه‌اند، و چقدر زشت و موهن، بی جا، و یا نامربوط ممکن است به نظر برسند، بگویند. با دنبال کردن سرنخ‌هایی که به نظر نامهم می‌رسند، آنان می‌توانند اژدهاهای روان را که فرد را به سوی قلمرویشان در تسخیر می‌گیرند پیدا نمایند. آنها میل بیمار به همکاری فعالانه را دوست ندارند چرا که بیم دارند به محض آن که جهت سؤالات آنان برای بیمار روشن گردد، آرزوها و مقاومت‌های او، در تلاشی ناخودآگاه برای حفظ رازهایشان، ممکن است صیاد روان را از مسیر منحرف نمایند. فروید، نیز این خطر را قبول دارد.

 

پرسیدم: «برخی اوقات از خود می‌پرسم آیا خوشحال‌تر نمی‌بودیم اگر کمتر از پروسه‌هایی که افکار و احساساتمان را شکل می‌دهند می‌دانستیم؟ روانکاوی آخرین افسون‌های زندگی را، زمانی که هر احساسی را به خوشه‌های عقده‌ای آن پیگیری می‌کند، از آن می‌گیرد. ما با کشف آن که همه‌مان در قلب‌هامان بدوی، بزهکار، و حیوان وحشی را حمل می‌کنیم، خوشحال‌تر نشده‌ایم.»

 

فروید پاسخ داد: «اعتراض شما به حیوانات وحشی چیست؟ من جامعه‌ی حیوانات را بی نهایت بیشتر به جامعه‌ی انسان‌ها ترجیح می‌دهم.»

 

«چرا؟»

 

«زیرا آنها بسیار ساده‌ترند. آنها از شخصیت شقه شده و از از هم پاشیدگی اگو که از تلاش انسان برای سازگار نمودن خود با استانداردهای تمدن که بسیار برای مکانیزم روانی و فکری او بالا هستند ناشی می‌شود رنج نمی‌برند.
انسان بدوی، مانند حیوان وحشی، بی رحم است، اما بدجنسی انسان متمدن را ندارد. بدجنسی، انتقام انسان از جامعه است برای محدودیت‌هایی که تحمیل می‌کند. این انتقام جویی به مصلح حرفه‌ای و فضول‌ها جان می‌بخشد. بدوی ممکن است سرت را بکند، ممکن است تو را بخورد، ممکن است تو را شکنجه کند، اما تو را از سوزن سوزن‌های دائمی کوچکی که زندگی در یک جامعه‌ی متمدن را گاه تقریباً غیرقابل تحمل می‌کند معاف می‌دارد.
ناسازگارترین عادات و رفتارهای غریب انسان، بزدلیش، حرمت نگذاشتنش، بر اثر تطابق ناکاملش با تمدنی پیچیده به وجود آمده است. و نتیجه‌ی ستیزه میان غرایز ما و فرهنگ ماست.»

 

فروید متفکرانه اضافه نمود: «چقدر احساسات ساده، سرراست، و شدید یک سگ مطبوع‌تر است، تکان تکان دمش و یا پارسش به دلیل رنجِش! احساسات یک سگ، یادآور یک قهرمان باستانی است. شاید این دلیلی است که ما ناخودآگاه به سگ‌هامان اسامی قهرمانان باستانی مانند آشیل یا هکتور را می‌دهیم.»

 

در میانه گفتم: «سگ من از نژاد دوبرمن پینشر و نامش آژاکس است.»
فروید لبخند زد.

 

اضافه کردم: «خوشحالم که نمی‌تواند بخواند. قطعاً او یک عضو کمتر مطبوع خانه می‌شد اگر می‌توانست با واق واق عقیده‌اش را درباره‌ی تروماهای روانی و عقده‌های ادیپ بگوید!

 

حتی شما پروفسور، وجود را بیش از حد پیچیده یافته‌اید. با این حال، به نظرم می‌رسد که شما خودتان مسؤول بخشی از پیچیدگی‌های تمدن مدرن هستید. پیش از آن که شما روانکاوی را ابداع نمایید ما نمی‌دانستیم که شخصیت‌مان توسط مجموعه‌ای متخاصم از عقده‌های بسیار نامطبوع و نادوست داشتنی حکمروایی می‌گردد. روانکاوی زندگی را تبدیل به پازلی پیچیده نموده است.»

 

فروید پاسخ داد: «به هیچ عنوان. روانکاوی زندگی را ساده می‌سازد. ما پس از آنالیز به سنتزی جدید می‌رسیم. روانکاوی هزارتوی انگیزه‌های سرگردان را دو مرتبه طبقه بندی می‌کند، و تلاش می‌کند آنها را به دور قرقره‌ای که به آن تعلق دارند بپیچد. یا برای آن که استعاره را عوض کنیم، روانکاوی نخی را تأمین می‌کند که مرد را به بیرون هزارتوی ناخودآگاهش راهنمایی می‌کند.»

 

گفتم : «با این حال در سطح، به نظر می‌رسد، که گویی زندگی انسانی هیچ گاه بیش از این پیچیده نبوده است. و هر روز ایده‌ای جدید، مطرح شده توسط شما و یا حواریون شما، مسأله‌ی رفتار انسانی را گیج کننده‌تر و متناقض‌تر می‌نماید.

 

روانکاوی حداقل هیچ گاه در را به روی حقیقتی تازه نمی‌بندد.
برخی از شاگردان شما، حتی پایبندتر به اصول از شما، به هر اظهار نظری که شما هرگز کرده‌اید چسبیده‌اند.»

 

فروید اظهار داشت: «زندگی تغییر می‌کند. روانکاوی هم تغییر می‌کند. ما تنها در ابتدای یک علم جدید قرار داریم.»

 

«به نظرم می‌رسد که ساختار علمی که شما بلند کرده‌اید بسیار پرجزئیات است. قسمت‌های ثابت آن، «جانشینی»، «سکشوالیته‌ی مربوط به کودکی» و «سمبل‌های رؤیا» و غیره به نظر تا حد زیادی پایدار و ماندنی می‌رسند.»

 

«با این وجود، تکرار می‌کنم، ما تنها در آغاز قرار داریم. من تنها یک آغازگر هستم. در بیرون آوردن یادگارهای مدفون در لایه‌ی زیرین ذهن موفق شده‌ام. اما در جایی که چند معبد کشف کرده‌ام، دیگران ممکن است قاره‌ای کشف کنند.»

 

«شما هنوز بیشترین تأکید را بر سکس می‌گذارید؟»

 

«با کلمات شاعر خودتان، والت ویتمن، پاسخ می دهم: «با این حال هیچ نبود، اگر سکس نبود.» با این وجود، پیش از این هم برای شما توضیح دادم که امروز تقریبا تأکیدی یکسان بر روی آن چه در «ورای» لذت وجود دارد می‌گذارم، مرگ، نفی زندگی. این میل توضیح می‌دهد که چرا برخی انسان‌ها عاشق دردند، به عنوان گامی به سوی نابودی! توضیح می‌دهد که چرا همه‌ی انسان‌ها به دنبال استراحتند، و چرا شاعران تشکر می‌کنند از
هر آن خدایانی که باشند
که هیچ زندگی برای ابد نمی‌زید
که مردان مرده، هرگز بر نمی‌خیزند
و حتی خسته‌ترین رود
در جایی امن به دریا می‌ریزد.»

 

اشاره کردم: «شاو، نیز همانند شما، آرزوی زندگی برای ابد را ندارد، اما بر خلاف شما، سکس را ناجالب می‌داند.»

 

فروید با لبخند پاسخ داد: «شاو، سکس را نمی‌فهمد. او کوچکترین تصوری از عشق ندارد. هیچ ماجرای عشقی واقعی در هیچ یک از نمایشنامه‌هایش نیست. او مسخره‌ای از ماجرای عشق سزار می‌سازد، شاید بزرگترین اشتیاق و علاقه‌ی تاریخ. عمداً، اگر نگوییم بداندیشانه، کلئوپاترا را از تمامی شکوهش عاری می‌سازد، و او را به مگس پرانی بی اهمیت تقلیل می‌دهد.»

 

«دلیل برخورد عجیب شاو درباره‌ی عشق، و انکار محرک اصلی همه‌ی مسائل انسانی توسط او، که نمایشنامه‌های او را برغم ابزار فکری عظیمش، از جذابیت جهانی محروم می‌سازد، مربوط به ذات روانکاوی اوست. در یکی از دیباچه‌هایش، شاو، خود بر تقلای ریاضت کشانه‌ی سرشتش تأکید می‌نماید.»
«ممکن است اشتباهات زیادی کرده باشم، اما کاملاً مطمئنم زمانی که بر تفوق غریزه‌ی جنسی تأکید کردم، اشتباه نکردم. چرا که غریزه‌ی جنسی آن قدر قدرتمند است که به دفعات با عرف‌ها و مسائل حراستی تمدن‌ها تصادم دارد. نوع انسان، در دفاع از خود، تلاش دارد اهمیت اعلای آن را انکار نماید.»
«ضرب المثل می‌گوید، که اگر روس را بخراشی، تاتار زیرین هویدا می شود. هر احساس انسانی را که آنالیز نمایید، بی توجه به آن که چقدر ممکن است با محدوده‌ی سکس فاصله داشته باشد، مطمئناً جایی انگیزه‌ی اصلی را می‌یابید، که خود زندگی دوامش را به آن مدیون است.»

 

«شما یقیناً در نقش کردن این دیدگاه بر همه‌ی نویسندگان مدرن موفق بوده‌اید. روانکاوی نیرو و شدت تازه‌ای به ادبیات بخشیده است.»

 

«و همچنین بسیار از ادبیات و فلسفه دریافت کرده است. نیچه یکی از نخستین روانکاوان بوده است. شگفت آور است که تا چه حد فراست و بینش او بر کشفیات ما سایه انداخته است. هیچ کس ژرف‌تر از او، دو انگیزه‌ی رفتار انسانی را درک ننموده است، و پافشاری اصل لذت را بر اهتزار بی پایان. زرتشت او می‌گوید:
آه
فریاد می‌زند: برو!
اما لذت در اشتیاق ابدیت است
در اشتیاق ابدیت ژرف خاموش نشدنی.»

 

«روانکاوی ممکن است با وسعتی کمتر در اتریش و در آلمان نسبت به ایالات متحده مورد بحث باشد، اما تأثیرش در ادبیات با این حال بی اندازه است.»
«توماس مان و هوگو فن هافمنستال، بسیار به ما مدیونند. اشنیتزلر تا حد بسیاری در موازات پیشروی‌های من می‌باشد. او شاعرانه بسیاری از آن چه من تلاش دارم به زبان علمی انتقال دهم را انتقال می‌دهد. اما در هر حال دکتر اشنیلتزر، تنها شاعر نیست، بلکه همچنین دانشمند است.»

 

پاسخ دادم: «شما تنها یک دانشمند نیستید، بلکه همچنین شاعرید.»

 

ادامه دادم: «ادبیات آمریکایی غرق در روانکاوی است. روپرت هیوز، هاروی اُهیگینز، و دیگران خود را مفسران شما نموده‌اند. به سختی امکان دارد رمانی تازه را باز کرد بی یافتن ارجاعی به روانکاوی. در میان نمایشنامه نویسان یوجین اونیل و سیدنی هاوارد عمیقا به شما مدیونند. به عنوان مثال، ریسمان نقره‌ای تنها به نمایش نامه درآوردن عقده‌ی ادیپ است.»

 

فروید پاسخ داد: «می‌دانم. از تعریف ممنونم، اما از شهرتم در ایالات متحده می‌ترسم. علاقه‌ی آمریکایی به روانکاوی آن قدرها ژرف نیست. شهرت یابی وسیع تبدیل به مقبولیت سرسری، بی تحقیق جدی می‌گردد. مردم تنها عباراتی را که در تئاتر و یا در مطبوعات می‌آموزند، تکرار می‌نمایند. آنها تصور می‌کنند روانکاوی را درک می‌نمایند، چرا که می‌توانند جملاتش را طوطی وار تکرار کنند! من مطالعه‌ی پر جدیت‌تر روانکاوی در مراکز اروپایی را ترجیح می‌دهم.»

 

«آمریکا نخستین کشوری بود که مرا رسماً پذیرفت. دانشگاه کلارک در زمانی که هنوز در تبعید افکار عمومی در اروپا قرار داشتم مدرکی افتخاری به من اعطا کرد. با این حال، آمریکا خدمات اصیل اندکی به مطالعه‌ی روانکاوی انجام داده است.»

 

«آمریکایی‌ها تعمیم دهندگان باهوشی هستند، اما به ندرت متفکرانی خلاقند. به علاوه، اتحادیه‌ی پزشکی در آمریکا، همانند اتریش، تلاش دارد این حوزه را به انحصار درآورد. واگذار نمودن روانکاوی تنها در دستان دکترها، برای توسعه‌ی آن کشنده خواهد بود. تحصیلات پزشکی غالباً به همان مقدار که مزیتی برای روانکاوند نقص نیز محسوب می‌شوند. نقص است، اگر عرف‌های خاص قبول شده‌ی علمی‌ای بیش از حد عمیق در ذهن شاگرد جا بگیرند.»

 

فروید بایستی حقیقت را به هر قیمتی بگوید! او نمی‌تواند خود را مجبور سازد تملق آمریکا را بگوید. جایی که بیشترین تحسین کنندگانش را دارد. او نمی‌تواند حتی در هفتاد سالگی خود را راضی نماید پیشنهاد صلحی به حرفه‌ی پزشکی بدهد، که حتی اکنون نیز او را تنها با حالتی بی میلانه و کینه توزانه می‌پذیرد.

 

بر خلاف این یکپارچگیِ شخصیتیِ غیرقابل انعطاف، فروید روان شهرنشینی است. او صبورانه به هر پیشنهادی گوش می‌دهد، و هرگز سعی نمی‌کند مصاحبه‌گرش را بیش از حد تحت تأثیر و شگفتی قرار دهد. به ندرت است که مهمانی حضور او را بی هدیه‌ای ترک کند، یادگاری از میهمان نوازیش!
تاریکی فرو آمده بود.
زمان برای من برای سوار قطار بازگشت شدن به شهری که زمانی مکان جلال امپراطوری هاپسبورگ‌ها بود، فرا رسیده بود.
فروید، به همراه همسر و دخترش، از پله‌هایی که کنج انزوای کوهستانیش را به خیابان می‌رساند بالا آمد تا مرا بدرقه نماید. او هنگامی که دست خداحافظیش را تکان می‌داد، به نظرم خاکستری و غمگین می‌رسید.

 

پس از آخرین دست دادن، اظهار کرد: «کاری نکن به نظر بدبین بیایم. من از دنیا تنفر ندارم. بیان تنفر از دنیا تنها روشی دیگر برای اظهار عشق به آن است، برای به دست آوردن شنوندگان و تحسین و تمجید!
نه، من یک بدبین نیستم، نه تا زمانی که فرزندانم را، همسرم را، و گل‌هایم را دارم!»
او با لبخند اضافه کرد: «گل‌ها، خوشبختانه نه هویت دارند و نه پیچیدگی. من عاشق گل‌هایم هستم. و ناشادمان نیستم، حداقل نه ناشادمان‌تر از دیگران.»

 

سوت قطارم در شب به صدا درآمد. ماشین مرا به نرمی به ایستگاه برد. به آرامی هیکل کمی خمیده و سر خاکستری زیگموند فروید در فاصله ناپدید شد.
مانند ادیپ، فروید بیش از اندازه عمیق به درون چشمان ابوالهول نگریسته است. هیولا معمایش را برای هر رهگذر بیان می‌دارد و سرگردانی که پاسخ را نداند را با بی‌رحمی می‌گیرد و به شدت به صخره‌ها می‌کوبد. با این حال، او ممکن است با کسانی که نابودشان می‌کند، مهربان‌تر باشد، تا آنانی که راز او را حدس می‌زنند.

 

منبع: وبلاگ من یک شهروندم


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=48672

  تاریخ انتشار: ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت: ۰۰:۱۳