چهارشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۱

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:روانکاوی در انجمن فرویدی، سؤالات در مورد محل تحصیل گهر همایونپور، سؤالات در مورد مدرک تحصیلی دکتر محمد صنعتی، سور مقصور کاسبان روان

این را چندی پس از آزادی تنها روانکاومان از بیمارستان روانی «محمد صنعتی» شنیدم

پنج شنبه ۰۵ فروردین ۱۳۹۵

سیما د:

 

فیلمی از زندگی سیاوش کسرایی می داد.
عشق او به میهن و اینکه تا آخر در همین راه بود…
از آرش کمانگیرش
از جانی که آرش بر سر تیر گذاشته

 

 

هر لحظه از فیلم را که می دیدم اندوهم عمیق تر می شد.
آخر من در زندگی چه کرده ام؟
جانم را بر سر چه چیز گذاشته ام؟

 

 

دکتر میترا کدیور، تنها روانکاو ایران، رئیس انجمن فرویدی، تنها روانکاو از دریای سیاه تا دریای چین اینجاست، فرمان می دهد و من فرمان نفس می برم!

به سفری دور از ایران رفته بودم. آنها مدرن بودند و با تکنولوژی پیشرفته، تنها افتخارم و بزرگترین افتخارم این بود که آنها چون “دکتر کدیوری” ندارند.

همین حالایم، روزگاری دارم که همیشه می گفتم اگر در چنین موقعیتی بودم حتماً به ارتش حق می پیوستم ولی حالا که نوبتش رسیده من هزار “راه در رو” ۱ را می جویم تا صدای حق او را نشنوم و از پژواکش هم دور باشم.
آیا همیش شعر “آرش” کسرایی همیشه آرمان من نبود؟
آیا شمشیر زدن در سپاه حسین علیه السلام آرزویم نبود؟
آیا یار صاحب الزمان بودن برایم دغدغه نبود؟
حالا کجاست آن من؟

 

 

در سریال ولایت عشق، وقتی دعبل شعری را برای امام رضا خواند، ایشان به او گفتند (نقل به مضمون) ای دعبل تو این را در زمان مرگ ما می خوانی. این را چندی پس از آزادی تنها روانکاومان از بیمارستان روانی “محمد صنعتی” شنیدم. آنقدر در آن لحظه خشنود بودم که جای دعبل نیستم. که این شرمندگی را ندارم که “میترای ایران” از بین رفته باشد و من باید تا ابد به این درد آه حسرت روان کنم. که “میترای ایران” زنده است و چون دعبل که حضرت رضا به او از مرگش می گوید نباید اینها را بشنوم.

 

 

این هم همه آنچه بر من رفت نیست.
فکر کردم اگر دکتر کدیور از دست می رفت حالا با چه رویی به خودم نگاه می کردم؟! حالا اصلاً چه کار می کردم؟ به خودم چه می گفتم؟ به آیندگان، به فرزندانم می گفتم لَختی، فقط لَختی لیاقت بودن در حضورش را داشتم و درک حضورش را هیچ؟ که من چیزی را دیدم و پاس نداشتم که شما ندیدید و معلوم هم نیست که دیگر ببینید؟!

 

 

مانند کابوسی است که وحشتزده از آن بیدار می شوی این زندگی و این لطف بیکران پروردگار. پس چرا وقتی می شنوم “کار ما جنگیدن است”۲ فیلَم یاد هزار هندوستانی می کند که سالیان سال آنها را ترک کرده و در شرایط معمول حتی یادش نمی آید که چنان هندی هم بوده.

 

 

پروردگارا!
ما را نمیران تا اینکه قبل از آن ما را آمرزیده باشی. ۳

پروردگارا!
این همه سال از خُردی تا همین چندی پیش در حسرت چیزی بوده ام که فکر می کردم ناممکن است. حالا او هست. با تمام عظمت و بسیار فراتر از آنچه حتی به مخیله کوچکِ منِ کوچک خطور کند.

پروردگارا!
کمک کن تا لیاقت درک حضورش را بدست آوریم.

پروردگارا!
آن را نصیب ما بگردان که فرمودی:
“یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ﴿٢٧﴾ ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً ﴿٢٨﴾ فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ﴿٢٩﴾ وَادْخُلِی جَنَّتِی ﴿٣٠﴾” ۴

آمین

 

 

۱- اشاره به مکالمه ای در فیلم مارمولک ساخته کمال تبریزی
۲- نقل به مضمون از دکتر کدیور
۳- این را به نقل از بزرگی شنیده ام ولی متاسفانه نمی دانم از کیست
۴- سوره مبارک فجر
http://quran.anhar.ir/text-1646.htm


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=20487

  تاریخ انتشار: ۲۶ فروردین ۱۳۹۵، ساعت: ۲۱:۵۴