یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:امیر عباس کشاورز – شبنم نوحه سرا – وحید شریعت -مهدی صابری-صابران، روانکاوی در انجمن فرویدی، سؤالات در مورد محل تحصیل گهر همایونپور، سؤالات در مورد مدرک تحصیلی دکتر محمد صنعتی، سور مقصور کاسبان روان

شاید اگر خودش با پای خودش نرود تیمارستانی شود!

دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۵

سوده ص:
کوچ پرنده عاشق

سال ۱۳۷۵ بود. در اتاق کوچکی که در گروه فارماکولوژی دانشگاه علوم پزشکی ایران به دانشجویان دورهPhD ‎‏ اختصاص داده بودند سرگرم مطالعه بودم. جوانی همچون خودم (البته در آن زمان!) با رویی خوش و خندان وارد شد و خود را معرفی کرد و بی‌درنگ به سراغ موضوعات تحقیقاتی رفت و از امکانات و توانمندی‌های پژوهشی گروه پرسید. درهمان برخورد اول او را بسیار علاقه‌مند و مشتاق یافتم. از آن پس هرگاه با او در باره هر موضوعی صحبت می‌کردم همچون بومرنگ به موضوع علم باز‌می‌گشت. روزها و ماه‌ها گذشت. او را بیشتر شناختم. وقتی موضوع پایان‌نامه PhD اش را با استاد فاضل گروه‌مان آقای دکتر ابراهیمی برداشت، ویژگی‌های شخصیتی‌اش بیشتر بر من آشکار شد و توانستم او را چنین توصیف کنم: عاشق پژوهش با پشتکاری کم نظیر. روزها حدود ۸ صبح در آزمایشگاه حاضر می‌شد و گاه تا ۱۰ شب کار می‌کرد. دائماً درجنب و جوش و تکاپو بود. حتی صبحانه و ناهار و گاه شامش را در آزمایشگاه و حین کار می‌خورد و فقط برای نماز اول وقت، دقایقی را از آزمایشگاه خارج می‌شد. بعضی از اوقات که از ناکامی‌های مکررش در پیشرفت پروژه و انجام آزمایش‎هایش خسته می‌شد با هم چای یا قهوه‌ای می‌نوشیدیم و درد دل می‌کردیم و من چون از کودکی به تاریخ علم و سرگذشت مشاهیر علم علاقه‌مند بودم (و این را تا حد زیادی مدیون کتابهای مورخ علم و علمی- تخیلی‌نویس بزرگ و نامدار قرن بیستم، ایزاک آسیموف هستم) با او از زندگی و ناکامی‌های دانشمندان گمنام و معروف صحبت می‌کردم و او بردبارانه به افاضاتم! گوش می‌کرد. در طی همین گفتگوها بود که به نکته‌ای دیگر از او پی بردم. او هم شیفته آسیموف بود و عاشق داستان‌‎های علمی – تخیلی‌اش. برای همین از دوران نوجوانی داستان‌های کوتاه و یا بلندی برای دل خود می‌نوشت که آخرین‌اش را همین پارسال برای مطالعه به من داد. جالب بود. بعدها نیز متوجه شدم چه نقاش زبردستی است ولی این دو هنرش یعنی قدرت تخیل و تجسمش که در قالب نویسندگی و نقاشی متبلور می‌شد تحت‌الشعاع علاقه مفرطش به پژوهش‎‌های دارویی قرار داشت و چه متواضعانه سخنی ازآنها نمی‌گفت. تلاش بسیار کرد و سختی بسیار کشید و سرانجام در پروژه تحقیقاتی‌اش به نتایج ارزشمند و البته تجارب گرانبهایی رسید. برای فرصت مطالعاتی، یک سالی به دانشگاه ‏UCLA‎‏‌ در آمریکا رفت. سر یک سال برگشت و تمام آنچه را که آنجا و در ایران آموخته بود در دانشگاه‌‏‎ ‎علوم پزشکی سمنان پیاده کرد. سپس به دلایل شخصی و پس از چند سالی به یکی از مراکز تحقیقاتی دانشگاهی در تهران نقل مکان کرد. فضایی کوچک و متروکه را به او اختصاص دادند. ظرف چند سال با همان پشتکار همیشگی‌اش که البته این بار کار در بعضی روزهای جمعه نیز بدان اضافه شد بود، آنجا را به‎ ‎آزمایشگاهی که بعضی از آزمایش‌های ‌سلولی و مولکولی کلاسیک و نوین در آن در حال اجرا بود‎ ‎تبدیل کرد. هر از چند گاهی که به او سر می‌زدم او را چون همیشه پرتلاش و پرانگیزه می‌دیدم. همواره از امید به آینده سخن می‌گفت: «باید تلاش کرد و کشور را ساخت؛ کشورهای پیشرفته هم از یک جایی شروع کردند و مرارت‌های بسیار کشیدند.» می‌گفت: «علاقه‌ای به زندگی در‌ خارج از کشور ندارم؛ دوست دارم دخترانم در کشور و با فرهنگ خودمان بزرگ شوند.»
دی ماه ۱۳۹۴ است. تلفن همراهم زنگ می‌زند. صدای او را می‌شنوم اما شور و هیجان همیشگی‌اش را ندارد. خیلی طول نمی‌کشد که علت تماسش را می‌گوید. عذرش را از آن مرکز تحقیقاتی دانشگاهی خواسته‌اند زیرا فعالیت‌ها و علاقه‌مندی‌های تحقیقاتی او به عنوان یک داروشناس همسو با اهداف مرکز که سمت و سویی بالینی دارد نیست و من در ذهنم بلافاصله فاخته‌ای را تصور کردم که با چه مشقت و سختی و البته با شور و عشقی مثال زدنی در جایی‌که بسیاری آن را نابجا می‌بینند آشیانه‌ای می‌سازد که به ناگاه خود را حیران و بی‌آشیانه می‌یابد.‏
در نخستین روزهای سال نو او را می‌بینم. به دانشگاه و گروهی آمده است که با هم خاطرات بسیاری داریم. در طی سه ماه گذشته دائماً به فکرش بوده‌ام. پس از تعارفات معمول از برنامه کاری‌اش در سال جدید می‌پرسم. چونان همیشه بی‌تکلف سخن می‌گوید. ایام عید را شب‌ها تا به صبح بیدار بوده و چون پرنده‌ای پریشان در عالم خیال به هر سو سر می‌کشیده و از خدایش یاری می‌جسته و سرانجام سخت‌ترین تصمیم زندگی‌اش را گرفته است. می‌خواهد کوچ کند. آری درست شنیده‌ام: محمد می‌خواهد مهاجرت کند. جل الخالق! بهتم می‌زند. لحظه‌ای مکث می‌کنم. هرکس بجز او برایم متصور بود اما او؟! نه! شاید متألم و احساساتی شده است. اما قضیه جدی‌تر از یک تصمیم آنی است و او واقعاً مهاجراست. هیچ ندارم بگویم. فقط می‌گویم:‌ ای پرنده عاشق! سفرت به خیر، اما تو را به خدا و دوستی‌مان سوگند، عشق و امید به آشیانه مادری‌ات را از یاد مبر!
تا ساعت‌ها فکرم با اوست. به خانه باز می‌گردم. آشفته‌ام. به یاد اعلام امسال به نام اقتصاد مقاومتی، اقدام و عمل، از سوی مقام معظم رهبری می‎‌‎افتم. آنچه از اقتصاد مقاومتی می‌دانم حفاظت و صیانت و استفاده بهینه و جامع‌نگر از منابع مادی و مهم‌تر از آن منابع انسانی کشور است. امیدوارم در سال جدید کوشاتر و صاحب قدم‌تر از گذشته در جهت اقتصاد مقاومتی عمل کنیم.

 

*عضو هیات علمی گروه داروشناسی دانشگاه علوم پزشکی ایران

 

 
منبع:
روزنامه اطلاعات


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=21226

  تاریخ انتشار: ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت: ۱۰:۰۳