جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:«خنداننده شو»ی مبارزه با اخلالگران اقتصادی توسط بازپرس حسینی، دادستان ذبیح زاده، دیگر نمی توان دم فرو بست، روانکاوی در انجمن فرویدی، روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه، من هم در اتاق بازپرس حسینی بودم

شهادت خانم رخشا درباره پرونده سازی بازپرس حسینی برای اعضای انجمن فرویدی

یکشنبه ۲۳ مهر ۹۶

ساعت ۹ شب ۹۶/۷/۲۳ از طریق خانم میرزایی مطلع شدم که دخترانم دستگیر و بازداشت شده اند. نمی دانستم کجا هستند و برای چه دستگیر شده اند.

همراه پسرم به دادسرایی که در خیابان احمد قصیر قرار داشت رفتیم و سراغشان را گرفتیم که گفتند “اینجا نیستند. شاید بازداشتگاه وزرا باشند.” به آنجا مراجعه کردیم و سراغشان را گرفتیم. ولی به ما جواب ندادند.

دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶

فردا صبح، دوشنبه، دوباره به بازداشتگاه وزرا رفتیم. باز هم به ما جواب نمی دادند. دوباره عصری به آنجا مراجعه کردیم که همچنان جواب درستی به ما نمی دادند. خیلی نگران بودیم، ۲۴ ساعت بود که هیچ خبری از فرزندانمان نداشتیم. هیچ کس به ما جواب نمی داد و معلوم نبود که آنها اصلا کجا هستند. بالاخره این بار با اصرار زیاد ما جلوی وزرا خبر آوردند که اینجا هستند. آنها را با عنوان عده ای خانم مجهول الهویه در بازداشتگاه نگه داشته بودند. افسر کشیک بازداشتگاه به ما گفت “فردا بین ساعت ۹-۱۰ به دادسرای ناحیه ۱۲ شعبه ۷ منتقل می شوند.” من به ۱۹۷ زنگ زدم و موضوع را اطلاع دادم و گفتم “عده ای خانم را به عنوان مجهول الهویه گرفته اند و هیچ محلی به ما اطلاعات نمی دهد که اینها کجا هستند.”

سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶

فردا صبح (سه شنبه ۹۶/۷/۲۵) قبل از ساعت ۸ به دادسرای ناحیه ۱۲ شعبه ۷ مراجعه کردیم. بعد از پرس و جو معلوم شد آنها را به طبقه سوم دادسرا منتقل می کنند. من که به انتظار روی صندلی در طبقه سوم نشسته بودم دیدم، مرد خیلی جوان با قدی متوسط و به نسبت کمی چاق روبروی من نشسته و با تلفن صحبت می کند. اول متوجه صحبت هایش نبودم، یعنی نمی دانستم راجع به چه کسانی صحبت می کند تا اینکه یک جمله او توجهم را جلب کرد، وی گفت “آن پیرزنه کدیور را از بقیه جدا کنید همه چیز حل است.” او ادامه داد “مگر به اختیار خودشان است که نمی آیند، به زور بچپانیدشان توی ون، با باتوم بزنیدشان.” ظاهراً مخاطب او گفته بود باتوم نداریم و این آقا گفت “از قسمت آقایان بگیرید، من دو سال سربازیم را آنجا همینجوری گذراندم.” صحبت هایش با تلفن تمام شد و به سوی انتهای راهروی دادسرا رفت. او را صدا کردم ولی اعتنایی نکرد و وارد اتاقی شد. چند دقیقه بعد همراه آقای دیگری از اتاق خارج شده و به من گفت “بیایید اینها را معرفی کنید تا زودتر آزاد شوند.” گفتم “من اینها را نمی شناسم و اسمشان را هم نمیدانم.” گفت “پس برای چه کسی آمده ای؟” گفتم “برای همه شان.” و طوری تهدیدآمیز گفتند “ولش کن، نمی خواهد همکاری کند. وقتی هرکدامشان از ۶ماه تا ۳ سال زندانی شدند آنوقت می بینمشان” و سپس رفتند. بعداً فهمیدم که این آقا افسر پرونده بود.

آن روز حدود ساعت ۱۱:۳۰ فرزندانمان را آوردند. آنها را ۲ یا ۳ نفری با دستبند به هم بسته بودند. تشنه، گرسنه، رنگ پریده و کتک خورده. در حالی که آسانسور در کنار پله ها بود، آنها را بدون اینکه تعادل داشته باشند از پله ها بالا آوردند. می دانستم یکی از آن خانمها کمر درد شدید دارد و بالا رفتن از پله برایش دشوار است. به ماموری که همراه آنها بود گفتم “این خانم کمرش درد می کند چرا با آسانسور نمی بریدشان؟” گفت “به من نگفتند کمرشان درد میکند.” بعد از بازپرسی آنها را از اتاق بازپرس بیرون آورند و منتظر شدند تا دوباره به بازداشتگاه وزرا منتقل شوند. در این حین خانواده ها برایشان مقداری دارو، شامپو، مسواک و خمیردندان خریداری کردند تا آنها با خود ببرند که مامورین اجازه ندادند هیچکدام از آنها را با خود ببرند. اما مقداری لباس بود که به بچه ها دادیم و خانم دکتر هم کلید منزلشان را به من دادند که گلهایشان را آب دهیم. یکی از افسرهای نیروی انتظامی که مرد چاقی بود به همسرم گفت “به آنها چی دادی؟” و بعد از کمی صحبت گفت “باید وسائل را پس بگیری!” و من هم مجبور شدم کلید منزل خانم دکتر را به ایشان پس دهم.

وقتی می خواستم به سمیه رخشا شکلات بدهم یکی از ماموران نیروی انتظامی که زن جوان تقریبا گندم گون و کمی قد کوتاه و به نسبت چاق بود، مانع شد و مرا با توهین و دعوا از او دور کرد و با فریاد می گفت “شما اجازه ندارید به آنها نزدیک شوید، نباید چیزی به آنها بدهید، از آنها فاصله بگیرید” که خانم میرزایی به او گفت “اینها ۳ روز است که فرزندانشان را ندیده اند.” من نیز به آن زن گفتم “امشب که رفتی خانه به مادرت بگو مادر، نمی دانی امروز با یک مادر چه کردم.” بعد از این، هرچه آن مامور انتظامی مرا می دید با تمسخر می گفت “مااااادررر… ماااادررر”

آن مامورین این رفتارها را در حالی با ما داشتند که به خانواده های بازداشتی های دیگر اجازه تماس و صحبت هم با فرزندانشان می دادند. مامورین حتی ما را تهدید می کردند و می گفتند “اگر با آنها حرف بزنید شما را هم بازداشت می کنیم” و بالاخره هم همه ما را از محوطه ای که فرزندانمان آنجا بودند، بیرون کردند.

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=59492

  تاریخ انتشار: ۴ آبان ۱۴۰۰، ساعت: ۰۷:۴۵