جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:حکم قصاص آرمان عبدالعالی، روانکاوی در انجمن فرویدی، روانکاوی در رسانه‌ها و در جامعه

قصۀ آرمان و غزاله از زبان شهرزاد – ۲

nkz.s
قبل کنکورم بود آخرین باری که با غزاله حرف زدم. صبحا می رفتم کتابخونه تا عصر..فکر کنم آخرای زمستون بود.
طرفای ۷ عصر٫وقتی داشتم بر می گشتم خونه توی اتوبوس بودم که آرمان بهم اس ام اس داد.به خاطر کنکور دیگه مثل قبل هر روز با غزاله و آرمان حرف نمی زدم.به قول غزاله ما یه لیوان آب می خوریم باید بهم بگیم شهرزاد.از اون روزای بارونی رشت بود منم انگشتام یخ زده بود به خاطر همین اس ام اس رو نخونده گوشیمو انداختم توی جیبم.ده دقیقه بعد آرمان بهم زنگ زد.
من نقطه ی امن هر دوتاشون بودم.جایی که بدون نگرانی می تونستن همه رازهاشون رو به یکی بگن.از همون اول که آشنا شدیم همین شکلی بود.
آرمان گفت:شهرزاد تو می دونستی نه؟
گفتم:چی رو آرمان؟سلام
گفت:امروز رفته بودم پارک میرداماد دنبال غزاله.اونجا وقتی از بچه های پارک پرسیدم غزاله کجاست گفتن تو کی باشی؟وقتی بهشون گفتم دوست پسرشم همشون خندیدن گفتن غزاله دوست پسر زیاد داره.تو می دونستی؟
خیلی خسته بودم کلافه فشار کنکور بودم.بهش گفتم نه بابا حسودی کردن.
گفت: حالم خوب نیست شهرزاد اگه چیزی می دونی بگو.
بهش گفتم بذا برسم خونه بهت زنگ می زنم.تلفن آرمان رو که قطع کردم سریع زنگ زدم به غزاله.
سلام نکرده شروع شد:شهرزاد بهش که چیزی نگفتی؟
گفتم :غزاله مگه قرار نبود تمومش کنی؟
گفت:تهدیدم می کنن.من آرمانو واقعا دوست دارم شهرزاد.
گفتم:یک ساله ازت دارم دفاع می کنم و آرمانو آروم می کنم.اما همون قدر که دوستمی اونم دوستمه .حالش خوب نیست.منم خسته م خودت جمعش کن.
مامانم جلوی در اتاقم وایساده بود و می گفت چته؟گفتم خسته شدم مامان.تلفنم دوباره زنگ خورد.آرمان بود.مامان گفت شهرزاد جواب نده ول کن.
جواب دادم:چیه آرمان؟
گفت:تو رو خدا بگو شهرزاد.زانوهام درد می کنه از شدت استرس.کسایی که دوست من هستن می دونن من هیچ وقت راز کسی به کسی نمی فروشم هیچ وقت دوست های دخترم رو به رفیقای پسرم ترجیح ندادم اما اون شب از خستگی و کلافه بودن همه چی رو به آرمان گفتم که غزاله چندتا دوست پسر دیگه داره و این که همون موقع که توی آنتالیا با آرمان دوستشون کردم هم یه دوست پسر دیگه هم داشت.بهش گفتم حرفمو باور نمی کنی به دوستش نسترن زنگ بزنه.آرمان قطع کرد.منم توی شوک بودم چرا گفتم.
تلفنم زنگ خورد این بار غزاله بود:پشت تلفن داشت گریه می کرد :شهرزاد ما آب می خوردیم به هم می گفتیم چرا؟گفتم:خسته شدم از کارات غزاله.آرمانو داری نابود می کنی.گفت:بهش زنگ بزن بگو همه ی اینا رو اشتباه فهمیده بودی.گفتم:باشه می گم اما دیگه نه بهم زنگ بزنین نه ازم کمک بخواین چون دیگه برام بسه.قطع کردم.
ادامه کامنت اول.
۱h
nkz.s’s profile picture
nkz.s
به آرمان زنگ زدم و چیزایی که غزاله می خواست رو گفتم.موقع خداحافظی گفتم دیگه بهم زنگ نزنید. چندتا بچه ی ۱۷ ساله بودیم.بعد چند ماه آرمان بهم یه اس ام اس بالا و بلند داد گفت نسترن همه ی کارای غزاله رو بهم گفت.تو راست می گفتی ببخشید.حتی جواب این اس ام اس ش رو ندادم.بعد ۵ سال وقتی برای لی کوردن بلو اومدم استانبول یه روز آرتین توی اینستاگرام فالوم کرد گفت منو یادته شهرزاد؟از غزاله خبری داری؟گفتم ۵ ساله باهاشون حرف نزدم.آرمان چه طوره؟.وقتی برام تعریف کرد باورم نشد.تا یک هفته توی شوک بودم.به دوستم زنگ زدم گفتم ببین چنین شخصی توی رجایی شهر کرج زندانی شده؟فکر کردم که آرتین و آرمان دارن اذیتم می کنن.اما واقعی بود.

 

منبع: اینستاگرام شهرزاد کشاورز


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=60051

  تاریخ انتشار: ۳ آذر ۱۴۰۰، ساعت: ۲۱:۵۳