دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:امیر عباس کشاورز - شبنم نوحه سرا - وحید شریعت، روانکاوی در انجمن فرویدی، سؤالات در مورد محل تحصیل گهر همایونپور، سؤالات در مورد مدرک تحصیلی دکتر محمد صنعتی، سور مقصور کاسبان روان

قلعه حیوانات

شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۳

دیدگاه آقای ز. م. درباره «مافیای روان»

قلعه حیوانات : از سری داستانهای مادر بزرگ
جونم براتون بگه. یکی بود یکی نبود. یک قلعه حیواناتی بود، یه جای پرت، ته یه کوچه بن بست، که حیوونا اونجا در ناز و نعمت و آُسودگی و سرخوشی زندگی می کردند و دسته جمعی می خوندند:
«گندم و کاه و شبدر و صیفی
یونجه و ذرت و چغندر و جو
هر چه از خاک سر کند بیرون
می خوریمش نبرده رنج درو»(۱)
یکی یک گوشه «کشاورزی» می کرد. یکی یک گوشه سرکتاب وا می کرد و «شریعت» اش رو نونوار می کرد. یک همه اش لطیفه «ترکی» درست می کرد و «قش قش» می خندید. یکی هم همیشه غمگین بود. همه اش یک گوشه می نشست و «نوحه سر» می داد. همه می گفتن طفلکی عاشق شده.
اما چشمتون روز بد نبینه. اوضاع به همین منوال که نموند. چیزی نگذشت که اختلاف و درگیری مثل کک افتاد تو تنبون همه. خوب که گشتن دیدن حیوونا چشم رئیس رو دور دیدن و قوانین قلعه حیوانات رو تغییر دادن. البته فکر نکنین طفلیا قوانین رو زیر و رو کردن. مثلا به قانون شماره هفت که می گفت «همه حیوانات برابراند» یه جمله ناقابل اضافه کرده بودن: «اما برخی حیوانات برابرترند».(۲)
هیچی دیگه. اولی می گفت: «درسته همه برابریم. اما من رئیس بخش VIP ام». اون یکی می گفت: «من استاد شریعت ام. همه کتابای دنیا رو خوندم». بعد که چشمای وق زده همه رو می دید و ازش می پرسیدن که: «خالی نبند بچه! ما که فقط کتاب «کاپلان» رو دیدیم دستت؟!» یه بادی به غبغبش می انداخت و می گفت: «مگه کتاب دیگه ای هم تو دنیا هست؟!» خلاصه یه شیر تو شیری شده بود که نگو و نپرس. همه شون شده بودن شیرای غمگین بی یال و کوپال که غیر غصه خوردن و به همدیگه پریدن کار دیگه ای نداشتن.
اینجا بود که اونی که «نوحه سر» می داد کارش بالا گرفت. دیگه خودش غمگین نبود، چون «نوحه سر» دادن واسه دیگران کار هر روزش شده بود. چیزی نموند که عشقش رو هم به کلی فراموش کرد. راستی اون که جوک می گفت چی بسرش اومد؟ اون رو دیدن که تو اون کوچه بن بست داره با خودش می خنده و میره و دیگه کسی ازش نشونی پیدا نکرد.
خیر از جوونیتون ببینین. قصه ما به سر رسید. غلاغه به خونش نرسید. البته ببخشید که آخر داستان یک کمی ضایع تموم شد، ولی خب کلاغه دیگه، گاهی راه خونش رو گم می کنه!

 

(۱و۲) – قلعه حیوانات /جرج اورول / نسخه pdf اینترنتی


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=7708

  تاریخ انتشار: ۲۱ دی ۱۳۹۳، ساعت: ۱۳:۲۴