سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:روانکاوی در انجمن فرویدی

قلی عینکی

شنبه ۰۹ بهمن ۱۳۹۵

گرگلی سارسعدلوبچاقچی:

بسم الله الرحمن الرحیم
باسلام وادب

موضوع:عمریست که قوز قوز میرود این قوز(پوسّو!)!

این محله ی پدری ما هم مثه کشتی نوح می مونه همه جور مخلوق خدائی درش هس!
یکیش همی «قلی عینکیه » که یار غار و مونس شبای تار این روسیاه هیچ ندان است.
قلی عینکی بچه ی دههء شصته،مهنسی شو از دانشگاه تهرون گرفته؛سطح و سوادش خوبه به زبون انگلیسی مسلطه،آدم باشرافت و درستیه،اهل هیچ خلافی نیس ولی اهل شعر وقلم واین حرفاس؛ بقول خودش فقط محکوم به کتاب خوندن با اعماله شاقهّ اس!

کتاب از دسّش نمی افته ؛مثه کفتربازها که همیشه سرشون بالا ونگاهشون به کفتره،قلی عینکی همش سرش پائین و نگاهش به صفحات کتابه.
مثه سیگاریای حرفه ای که سیگار از دسّشون نمی افته وهر سیگاری رو با سیگار قبلی روشن میکنن و یه پک سنگین و عمیقی به سیگار میزنن وبا هورتی تمام دودش را با ولع خاصی تا اعماق وجودشون میفزستند؛قلی عینکی هم هر کتابی که تموم میکنه کتاب بعدی رو بر میداره و…
تا حالا زن نگرفته و مجرده،شغلش واکس زدن سیارّ ،همیشه ساک وسایلش رو دوششه و روزا تو شهر چرخ میزنه و به اینو و اون میگه واکس! واکس!آقا واکس!…

تو محله وشهر هر کسی یه نظری درباره ی او میده.
مادرش بهش میگه:
«قلی!تو مثه خر ملانصرالدین می مونی یا کتاب میخونی یا ساکتی!حیف حیف!ازونن بچّه گیات! نابغه بودی !هنوز پنج شیش سالت نبود که همش میگفتی ننه من زن می خوام!حیف حیف…».
پدرش بهش میگفت:
«قلی!سگا بیابونی آدم شدن ولی تو آدم بشو نیسّی!همه ی دوسّ و آشنا برا خودشون کسی شدن ولی تویه روزگار سیا مثه خر لنگی ته قافله موندی و…».

یادمه یه روز مادرش برام درد دل میکرد که «بخت قلی رو بسّن!» و رفته بود از
«ملا فتِ لا» براش دعا گرفته بود…

ولی قلی عینکی ازین حرفا ککش هم نمی گزید! با خنده ی مخصوصی همیشه بهم میگفت«کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش…».

دیروز تو هوای سرد و یخبندان دیدمش که چکمه های له شده اش پاش بود و کوله پشتی همیشگیش رو دوشش و با قامتی خمیده و قوز کرده قدم های محکمی بر میداشت ومحکم ومصّمم پیش می رفت…
همچنان که از دور نگاهش می کردم با خودم گفتم عمریست که قوز قوز می رود این قوز!عجب پوسّوئیه!…

آری!او راهی شدن و رفتن را بر ماندن و گندیدن ترجیح داده بود…

پایان.

هفت کفش آهنین و هفت سال آوارگی…(سیمین بهبانی).
(نمی دونم چرا یاد مشک زدن بی بی ام افتادم!)

با سپاس
گرگلی
سیرجان۹بهمن۱۳۹۵


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=32796

  تاریخ انتشار: ۶ اسفند ۱۳۹۵، ساعت: ۱۶:۵۸