دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:آموزش، درسنامه های دکتر کدیور، دکتر میترا کدیور، روانکاوی در انجمن فرویدی

متن سخنرانی دکتر میترا کدیور با موضوع «روانکاوی و دین»

روانکاوی و دین

 

سخنرانی ایراد شده به دعوت انجمن فلسفه در دانشگاه شهید بهشتی به تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

 

برای مخاطب ایرانی یک چنین عنوانی برای یک سخنرانی یک واکنش دو فازی را ایجاد می کند – دو فازی و نه دو قطبی محبوب روانپزشکان!

در فاز اول واکنش او نوعی بیزاری است که می توان آن را در این جمله خلاصه کرد: اَی بابا، باز هم می خواهند از دین حرف بزنند.

در فاز دوم که بلافاصله فاز اول را دنبال می کند بر خلاف واکنش اول در مخاطب نوعی کنجکاوی و رغبت بروز می کند زیرا برایش جالب است بداند قضاوت و رأی نهائی روانکاوی راجع به دین چیست. او بخوبی می داند – یعنی فکر می کند که می داند – که قضاوت و رأی نهائی “دین” راجع به روانکاوی چیست و در نتیجه راغب است بداند روانکاوی درباره دین چه فکر می کند و چه قضاوتی دارد.

همین واکنش دو فازی کافی است که یک آنالیز عمقی مسئله ضرورت یابد. این آنالیز عمقی – این کاوش در ژرفنا –  پیش از هر چیز باید به دو وجه این رابطه بپردازد یعنی خود دین و خود روانکاوی.

همه مردم بدون استثنا بر این باورند که می دانند دین چیست و این واقعیت خودش به تنهائی یکی از غرایب این عالم است. از آن جالب تر اینست که همه کسانی که – حداقل همه کسانی که پایشان به دانشگاه رسیده – بر این باورند که می دانند روانکاوی چیست. نکته ای که اگر از قبلی غریب تر نباشد دستکم به همان اندازه شگفت انگیز .

و … روانکاوی دقیقاً با این گونه باورها کار دارد و به قول جوان ها “خوراکش است”! و به قول فرانسوی ها Son delice یا به قول انگلیسی ها His delight !

پس از همین جا آغاز می کنیم.

 

یک

حال در اینجا سوال دیگری مطرح می شود که کسی که خود را منتسب به فروید می داند نمی تواند از پاسخ به آن شانه خالی کند و آن مسئله “صلاحیت” است. آه بله صلاحیت! آخر چگونه ممکن است کسی که ربع قرن است از اظهار نظرهای با ربط و بی ربط کسانی که خودشان را منتسب به دین می دانند – از حسن عباسی و علی شریعتی گرفته تا فلان آیت الله – و به راحتی به خودشان اجازه اظهار نظر در مورد فروید و روانکاوی را می دهند، کسی که ربع قرن است که صلاحیت این افراد را برای اظهار نظر در مورد روانکاوی به زیر سوال برده، چگونه ممکن است که همین شخص اکنون برای خودش این صلاحیت را قائل شود که در مورد دین صحبت کند؟

در تمام این ۲۵ سال من صلاحیت این افراد را زیر سوال بردم زیرا بخوبی می دانستم مطالعات آنها در مورد روانکاوی و فروید در حد صفر است. در حد صفر است حتی اگر چندین ده کتاب را واقعاً خوانده باشند. آخر مطالعه هر علم و هر موضوعی هم نیاز به یک ملزومات و یک متدولوژی دارد که من فعلاً وارد آن نمی شوم.

فروید – همانطور که خودش اذعان کرده – ارزش بسیار بالائی برای کشفیاتش قائل بود. او بخوبی از گستره پهناور علمی که بنیان گذارش بود آگاه بود و به همین اندازه از کسانی که قرار بود کارگزاران این علم باشند متوقع. او توقع داشت که روانکاوان هر یک به تنهائی یک دائره المعارف باشند. او انتظار داشت که آنها در حوزه های متعددی از دانش بشری صاحب نظر باشند و تعدادی از این حوزه ها را هم برشمرده بود که به نظر من مهمترین آنها “تاریخ ادیان” است. (داریم به مقوله صلاحیت پاسخ می دهیم).

حال روانکاوان – منظورم روانکاوان واقعی است – چقدر به این انتظارات فروید پاسخ داده اند موضوعی است که یک سخنرانی دیگر را می طلبد.

اما فرض کنیم کسانی – هر چند معدود – به این حوزه بسیار هیجان انگیز ادیان و تاریخ آنها پرداخته باشند. و این چیزی است که در آخر کار مشخص می شود.

فروید همچنین معتقد بود که دین بالاترین دستاورد بشر در مقوله فرهنگ و تمدن است، در نتیجه کاملاً منطقی است که از پویندگان راه خودش انتظار داشته باشد در مورد این “بالاترین” خیلی و خوب بدانند.

پس با پژوهش در چیستی دین آغاز می کنیم.

 

دو

ولی قبل از آن لازم است درباره روش شناسی کارم توضیح دهم  و در نتیجه وارد چیستی روانکاوی شوم:

فروید در مقاله ای که در سال ۱۹۲۲ برای چاپ در دائره المعارف نوشته – مقاله ای با نام Psychoanalysis – روانکاوی را بدین گونه معرفی کرده است:

روانکاوی نام (۱) یک روش تحقیق در فرایندهای روانی است که از راههای دیگر تقریباً غیر قابل دسترسی هستند، (۲) یک روش (مبتنی بر آن تحقیقات) برای درمان اختلالات نوروتیک [روان نژندی]، (۳) یک مجموعه از دانش روانشناختی که بر مبنای این خطوط به دست آمده و تدریجاً در حال تبدیل شدن به یک رشته علمی جدید است.

تقریباً اکثر کسانی که نام روانکاوی را شنیده اند آن را در تعریف دوم و سوم فروید از این دانش می شناسند: یعنی یک روش درمانی و یک رشته علمی جدید. اما برای خود فروید آن چیزی را که در مقام اول جای داده بسیار والاتر و مهم تر بوده است، یعنی: یک روش تحقیق در فرایندهای روانی که – خوب توجه کنید – از راههای دیگر تقریباً غیر قابل دسترسی هستند. البته در سال ۱۹۲۲ فروید جانب احتیاط را نگه داشته و از واژه “تقریباً” استفاده کرده، ولی امروز، صد سال پس از نوشتن این مقاله، ما به جرات می توانیم واژه “تقریباً” را حذف کنیم و بگوییم “دسترسی به این فرایندهای روانی از راههای دیگرغیر ممکن است”.

در نتیجه تعجب نکنید اگر مطالبی را که من امروز درباره دین ارائه می دهم کاملاً نوین و برای نخستین بار است که عرضه می شوند.

البته این یک بلند نظری است که می گویم کسانی که نام روانکاوی را شنیده اند آن را در تعریف دوم و سوم فروید از این دانش می شناسند: یعنی یک روش درمانی و یک رشته علمی جدید. در واقع من فقط به این دلیل که امروز میهمان انجمن فلسفه هستم تعریف سوم – یعنی یک رشته علمی جدید – را در داخل این “شناسایی” آورده ام، من با در نظر گرفتن میزان آگاهی میزبانانم این اظهار نظر را کردم. وگرنه من همان کسی هستم که تا دادگاه انقلاب رفتم برای این که همین موضوع را به روانپزشکان و روانشناسان و وزارت بهداشت حالی کنم! همین موضوع ساده که روانکاوی یک رشته علمی جدید است، کاملاً جدا و در عین حال کاملاً در تضاد با روانپزشکی،  روانشناسی و رواندرمانی – حتی و به ویژه نوع تحلیلی(!) آن.

آه، جمله معروف فروید: پزشکان در آغاز با هر حقیقت جدید می جنگند پس از آن تلاش می کنند آن را به انحصار خود درآورند.

 

صحبت از مطالعه فرآیندهای روانی کردیم. دین یکی از همین فرایندهای روانی است و از آن بالاتر یکی از ژرف ترین و والاترین این فرایندهاست. و از آنجائی که “دسترسی به این فرایندها به هر طریق دیگری غیر ممکن است” جای شگفتی ندارد که فقط یک روانکاو توانسته باشد به آنها دسترسی پیدا کند.

می گویم “فقط یک روانکاو” زیرا روانکاو بودن هم می بایست اول تعریف شود. و تعریفی از یک روانکاو بسیار مشکل تر از تعریف خود روانکاوی است. در واقع این اساسی ترین سوال خود روانکاوی نیز هست: یک روانکاو کیست؟

واضح است که اگر خود روانکاوی دهه هاست که با این سوال دست و پنجه نرم می کند تکلیف کسانی که در خارج از این حوزه هستند دیگر مشخص است. پاسخ دادن به این سوال بود که لکان را از IPA منفک کرد، آن هم به طریقی که رسوائی آن تا ابد برای IPA باقی ماند. او به آنها گفت ” این ره که تو می روی به ترکستان است”. یعنی که با آن نوع تعلیم و تربیتی که در IPA جاری بود – و هست – هرگز یک روانکاو تولید نمی شود.

لکان می گوید: روانکاوی کاری است که یک روانکاو می کند. او بدین ترتیب تعریف ماهیت روانکاو را مقدم بر تعریف ماهیت روانکاوی کرد و تعریف اول را سنگ بنای تعریف دوم قرار داد.

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست/ کلاه داری و آیین سروری داند

 

در نتیجه تکرار می کنم:  دین یکی از همین فرایندهای روانی است و از آن بالاتر یکی از ژرف ترین و والاترین این فرایندهاست. و از آنجائی که “دسترسی به این فرایندها به هر طریق دیگری غیر ممکن است” جای شگفتی ندارد که فقط یک روانکاو توانسته باشد به آنها دسترسی پیدا کند.

 

شاید بهتر بود عنوان این سخنرانی را “روانکاو و دین” می گذاشتیم. عناوین دیگری هم برای این سخنرانی پیشنهاد شده بود که بعداً به آنها می پردازم. این عناوین شامل “لکان و دین” و “روانکاوی و الهیات” بودند.

 

سه

اکنون باز می گردیم به پژوهش درباره چیستی دین.

واژه دین از ریشه واژه اوستائی دئنا Daena است. یعنی کلمه دین – که دهها بار در قرآن آمده – در واقع کلمه ای ایرانی است. کلمه ای که آنچنان معرب شده که من هم اینک جمع مکسر آن را در قالب لغت “ادیان” به کار بردم.

اما این واژه ایرانی در زبان ما ایرانی ها و برای ذهن ما ایرانی ها در گذشته های دور چه معنائی داشته؟

واژه دین، همانند بسیاری از واژه های بسیار کهن، همانطور که فروید به آن توجه داده، دارای دو معنای متضاد است. این لغت هم به معنای ژرف ترین ژرفا و هم به معنای بلندترین قله هاست. فروید تعدادی از این واژه ها را در مقاله مشهورش برای ما برشمرده. مقاله Antithetic Meaning of Primal Words منتشر شده در ۱۹۱۰.

ژرف ترین ژرفا: ما هنوز هم در زبان پارسی اصطلاح “تا دینِ کاری را رفتن” را داریم که به معنای رفتن تا ته یک کار یا یک امر است. دین در واقع یعنی تهِ ته.

چه کسی بهتر ازفردوسی بزرگ می دانسته که “کاخ” زبان بسیار ماناتر از هر بنائی است؟ وقتی که می سراید:

پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند

بلندترین قله ها: اما این که واژه دین به معنای بلندترین قله هم هست را می توان با کمک نام قله مشهور “دنا” اثبات کرد. بله نام این قله در واقع “دئنا” است. از آن حیرت انگیز تر این که این نکته دو بار قابل اثبات است. بار دوم در نام قله مشهور تر “دئناوند” که امروزه به صورت “دماوند” به کار می رود.

دانش امروز ما به ما این اجازه را نمی دهد که مشخص کنیم “دئنا” و “دئناوند” چه تفاوت هائی با هم دارند همانطور که نمی دانیم کلمات “خدا” و “خداوند” چگونه از یکدیگر تفکیک می شوند. در واقع این دانشی است که از دست رفته و نه این که هنوز به دست نیامده باشد. اما همین دانش از دست رفته – درست همانند هر دانش ناخودآگاه دیگری – زمانی بازیافت خواهد شد اگر… یک روانکاو به آن بپردازد.

 

می بینید از دین بسیار سخن گفته اند ولی چه کسی تا به امروز به شما گفته که دین یعنی تهِ ته و نوکِ نوک؟  یا چه کسی تا به امروز از نام قله های دنا و دماوند رمز گشائی کرده؟

فکر می کنم تا همین مقدار عرضه ی دانش کافی باشد تا به سوال درباره “صلاحیت” پاسخ دهد! من هم اینک با ارائه مثقالی دانش، خروارها به دانش دین پژوهان درباره موضوع مطالعه خودشان افزودم. و در همین جا آنها را به چالش می کشم که روزی که توانستند ارزنی به دانش روانکاوان درباره موضوع مطالعه شان بیفزایند آنگاه دهان باز کنند و در مورد روانکاوی و بخصوص فروید سخن بگویند. وگرنه مسحور کردن عوام از همه جا بی خبر را هر شیادی بلد است.

البته در ادامه خیلی بیشتر از مثقال عرضه خواهم کرد تا جائی که بسیاری از آنها مجبور خواهند شد دفتر هایشان را به آب بسپرند!

ما امروز – در زبان رایج ایرانی خودمان – به شخصی که در نوکِ نوک گروهی از مردمان است کلمه رییس را اطلاق می کنیم، اما در زبان انگلیسی این کلمه هنوز هم Dean نامیده می شود که معنایش بسیار عمیق تر و وزین تر از کلمه President  و Chief و Commander و یا دیگر کلمات مشابه است. کلمه Dean برای یک سرکرده معنوی به کار می رود و امروزه فقط روسای دانشگاه ها و کالج ها و اندیشکده ها و کتابخانه ها را با این لغت می نامند.

به این بیت حافظ برگردیم:

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست/ کلاه داری و آیین سروری داند

در اینجا هم واژه سرور به معنای سرکرده یا همان Dean انگلیسی است. در پارسیِ امروز ما به عنوان مثال از عبارت “سران سه قوه” استفاده می کنیم ولی در کمال تعجب بجای استفاده از عبارت “سر قوه قضاییه” می گوییم “رییس قوه قضاییه”. در انگلیسی اما آنها کلمه Sir را که همان “سر” است در معنای چاپلوسانه امروز “سرور” پارسی به کار می برند. اینها عجایب زبان است.  عجایبی که راز و رمزشان فقط و فقط از طریق همان روش تحقیق فرویدی گشوده می شوند.

در پارسی ما همچنین کلمه افسر را داریم که در واقع آفسر است، یعنی سرکرده آفتاب نشان. در انگلیسی آنها واژه Officer را دارند. اما از آنجائی که آنها ریشه کلمات را از دست داده اند کلمه Sir  را با S می نویسند و کلمه Officer را با C ! در مورد واژه آفسر یا سرکرده آفتاب نشان در فرصتی دیگر توضیح خواهم داد. ولی این نکته را اضافه می کنم که کلمه “آفتاب” نیز همچون واژه “مهتاب” یک کلمه ترکیبی است مرکب از آف + تاب.

 

چهار

برگردیم به موضوع دین:

بیایید چیزی را در ذهن مجسم کنیم که هم در تهِ ته است و هم در نوکِ نوک. آیا می توانید؟ این دقیقاً همان دین است که ابناء بشر هیچ تصوری از آن ندارند. بله ما امروزه – با دانش امروزی مان – هیچ چیز از دین نمی دانیم.

چه جالب، ابناء بشر هیچ چیز هم از ناخودآگاه و به ویژه ناخودآگاه خودشان نمی دانند!

البته این بدان معنا نیست که ما امروزه از مذهب هم هیچ چیز نمی دانیم. نه خیالتان راحت باشد مذهب آن چیزی است که در خلاء دانش ما از دین پدیدار شده و بسیار هم پدیده کارسازی است زیرا کاملاً از ما مخفی می دارد که ما چیزی از دین نمی دانیم. جالب است متذکر شوم که تا جائی که من می دانم واژه مذهب در قرآن نیامده.

بشر در مورد خودش هم کم نیاورده! حالا که چیزی از ناخودآگاهش نمی داند در عوض یک Ego دارد که – بیچاره – مبتلا به توهم دانائی است!

و همانطور که ایگوی “متوهم” در مقایسه با ناخودآگاه “گنجینه دال ها” “تصویر”ی بیش نیست به همان اندازه تک تک مذاهب در مقایسه با اصل دین فقط صورتک هائی مندرس هستند.

انسان حیوان بیچاره ای است که دسترسی اش به ته ته یا کنه وجودش قطع شده. او فقط می تواند پس از طی یک مسیر بسیار طولانی – تاکید می کنم بسیار طولانی – این ته ته را در نوک نوک باز یابد. این مسیر طولانی همان مذهب است ازریشه ی ذَهَبَ یعنی رفتن. خوب به این ریشه ی رفتن توجه کنید. رفتن یک مسیر بسیار طولانی. آدمی یاد خود روانکاوی می افتد که در واقع “رفتن” یک مسیر بسیار طولانی است.

فروید اما از این که روانکاوی را به مثابه یک مذهب ببینند متنفر بود. حق هم داشت زیرا در زبان او برای این مقوله دو لغت دین و مذهب وجود ندارد. اما لکان روانکاو را با یک قدیس Saint مقایسه کرده است.  

گفتیم که رفتن از ته ته تا نوک نوک یک مسیر بسیار طولانی است که این مسیر همان مذهب است. مذهب فقط یک مسیر است برای رسیدن به قله ای که نامش دین است. به خوبی می توان درک کرد که رفتن از ته ته تا نوک نوک می تواند مسیرهای متعدد داشته باشد. همین امر علت وجودی مذاهب مختلف است. اما فقط طی کردن این مسیر تا نوک نوک است که شما را به دین می رساند و نه فقط در این مسیر ایستادن و یا حتی گام هائی برداشتن. حالا کاری نداریم که بسیاری از این مسیر ها ره به جائی نمی برند و در واقع گمراهی هستند تا راه.

مسیرهائی که در عمل نشان داده اند که در نهایت به نوک قله می رسند به عنوان مذاهب بزرگ باقی مانده اند و مسیرهایی هم که ره به جائی نمی برند پس از چندی متروکه می شوند و از دور خارج می گردند.

البته همه روندگان مسیرهائی هم که در عمل کارآئی خود را ثابت کرده اند نیز به قله نمی رسند. این است که می توان مذهبی بود ولی دین نداشت و یا بر عکس دین دار بود ولی مذهبی نبود. اگر کسی خود راه را به عنوان مقصد بشناسد و در آن بپلکد مسلم است که هرگز به قله نخواهد رسید. در واقع هر چه کسی بیشتر خود را درگیر حواشی راه کند و آنها را عمده نماید امکان رسیدنش به قله کمتر خواهد شد زیرا همین کار خودش یک گمراهی است.  آری مشغول شدن بیش از اندازه در مذهب یکی از موثرترین روش های “مقاومت” در برابر دین است، یکی از بهترین شگردها برای نرسیدن به قله.

نکته بسیار قابل توجه این که تا کسی به نوک قله نرسیده باشد هیچ تصوری از دین ندارد. به همین دلیل هم نام دین اسلام از تسلیم می آید. از آنجائی که رهرو هیچ تصوری از قله ندارد فقط باید تسلیم دستورات راهبر باشد تا بتواند ره به جائی ببرد. در قرآن اما نشانه هائی از رسیدن به نوک قله موجود است. مثلاً قرآن می گوید: مومنون نه غم دارند و نه ترس. فکر می کنم همین یک جمله کافی باشد تا شما را از چون و چند قله آگاه کند.

از یک دین پژوه مسیحی مطلب بسیار نغزی شنیدم: شما نمی توانید هر جوری که خواستید خدا پرست باشید. یا شما فرامین خدا را همان گونه که در کتاب مقدس آمده اجرا می کنید و یا این که شیطان پرستید حتی اگر با خودتان فکر کنید که مسیحی هستید و خدا را می پرستید.

در مذهب مزدیسنا دیوهائی برشمرده شده اند که اگر حتی یکی از آنها در وجود کسی باشد یعنی این که آن شخص هنوز تا قله فاصله زیادی دارد. این دیوها عبارتند از: دیو آز – دیو نیاز – دیو دروغ – دیو خشم – دیو رشگ – دیو تنبلی. اینها شش دیو اصلی هستند که دیوهای دیگراز آنها نشأت می گیرند. همچون شش امشاسپند که یاران نزدیک اهورامزدا هستند این شش دیو هم یاران نزدیک اهریمن می باشند.

آیا جای تعجبی دارد که امروز دیو خشگسالی بر کشور ما حاکم است؟ کاری به مسئولان بی کفایت نداشته باشیم، به درون خودمان بنگریم و ببینیم چه تعداد از این دیوها بر ما حکمروایی می کنند.

لازم می دانم نام های دیوهای دیگری را هم اینجا برشمرم تا این کند و کاو درونی آسان تر شود: دیو ترس – دیو اندیشه بد – دیو بی گوشی (گوش نکردن) – دیو انکار – دیو سخن چینی – دیو فراموشی – دیو دیر ( کردن) – دیو خواب سنگین – دیو کین – دیو بدگُمانی – دیو شهوت – دیو نخوت و … البته دیو بد سالی (دُشیاری – خشگسالی).

جالب است بدانیم که در نهایت امر وجود همین دیوها هستند که موجب درخواست یک روانکاوی می شوند! یعنی وجود همین دیوها هستند که زندگی یک انسان را تا آنجا مختل کرده اند که او به روانکاوی پناه می آورد.

لکان برای همه این دیوها فقط یک نام دارد: ژوئی سانس! و فروید از سود اولیه و سود ثانویه صحبت می کند. شاید زیاد مشکل نباشد که بپذیریم دیو تنبلی یک ژوئی سانس است، ولی وقتی مثلاً به دیو رشگ می رسیم تصور این که این هم یک ژوئی سانس است واقعاً مشکل می شود. از دوزخی که زندگی یک حسود را می سازد بسیار سخن رفته ولی این که حسود و رشگ ورز دارد لذت می برد…! فقط کافی ست بخاطر بیاوریم که لکان چقدر راجع به ژوئی سانس اندوه سخن گفته.

در مورد دیو دروغ هم همگان فقط نفع ثانویه آن را می بینند و این که این دروغ قرار است منفعتی مادی یا غیر مادی داشته باشد. ولی این که دروغ فی نفسه لذت به همراه داشته باشد…! و در مورد دیو دیر که همه ابسسیونل ها آن را در خود پرورانده اند!

لکان می گوید: “ژوئی سانس های مشترک بیشتر از اهداف مشترک آدمها را به هم پیوند می دهد”. دیوهای آدمها با هم در ارتباطند و فقط “خودآگاهی” کور انسانهاست که این پیوند ها را نمی بیند.

اینجاست که می فهمیم چرا لکان یک روانکاو را با یک قدیس مقاسیه می کند. وقتی همه این دیوها از وجود کسی رخت بربندند او به قله و به دین رسیده. زبانی که لکان به آن تکلم می کرده هم فاقد دو لغت دین و مذهب است و بنابراین لکان نتوانسته لغت بهتری از قدیس پیدا کند.

برای این که متوجه شوید که “قدیس” با آن چیزی که شما تصور می کنید فرسنگ ها فاصله دارد و به عنوان مثال چیزی در ردیف راهب و زاهد و عابد و معتکف نیست باز هم به خود لکان رجوع می کنیم. لکان در سمینار یک ساله اش در باب “اخلاق روانکاوی” شخصیت و عمل آنتیگون را برای مطالعه و تدریس برمی گزیند و این حقیقت را در مورد او برجسته می کند که “او فاقد ترس و فاقد رحم است”! هیهات! فاقد ترس و فاقد رحم! برجسته کردن همین ویژگی فاقد رحم بودن، ناگهان ما را به دنیای پیشا مسیحائی می برد و ما را به هگمت آریایی پرتاب می کند (هگمت نام آن چیزی است که معرب آن حکمت است و از آن فقط واژه هگمتانه برای ما به یادگار مانده). هگمتی که در تمام جهان آریایی از یونان گرفته تا سراسر ایران بزرگ ملاک پندار و کردار و گفتار آدمها بوده.

می بینید؟ وقتی که پای مبارزه با دیوها در میان باشد البته که باید بیباک و بی رحم بود. اینجا فقط موضوع یک پیکار شخصی با دیوهای اندرون خود شخص نیست. اگر با این دیوها در درون بقیه ی انسان ها -و در کل جامعه بشری – نیز همزمان پیکار نشود مبارزه درونی و فردی ره به جائی نخواهد برد. هگمت آریایی – یا همان هگمت خسروانی – سراسر یک پیکار است، پیکاری ازلی و ابدی. بی دلیل نیست که از آن بزرگترین کتاب حَماسی جهان یعنی شاهنامه متولد می شود.

لکان در جای دیگری تعریفی بسیار شفاف از یک روانکاو می دهد: او کسی است که دیگران را مجبور می کند در شگفتی بانگ برزنند “آهان، این یک کسی است!”.

چقدر با دنیای حقیر و رقت انگیز کارگزاران و سوداگران درمان فاصله داریم!

 

پنج

اما با وارد کردن مقوله خشگسالی ما بطور اجتناب ناپذیری به مقوله ای رسیدیم که امروزه آن را “محیط زیست” می نامند – که عبارتی بسیار نارساست – ولی در نوشته های کهن فارسی به آن “وطن” می گویند.

برای صوفیان ایرانی فقط سه علم ارزش فرا گرفتن را داشته اند: علم خود – علم وطن – علم خدا. و علم وطن شامل همه آن علومی است که امروز پاره پاره شده و فلسفه وجودی خود را از دست داده اند. علم وطن نه تنها تاریخ و جغرافیای وطن بلکه زیست شناسی، کانی شناسی، ستاره شناسی، هوا شناسی و همه “علوم طبیعی” را نیز در بر می گرفته و در نهایت علمی بوده که به بشر می آموخته چگونه با محیط اطراف خود رفتار کند تا دیو مرگ و نابودی بر آنها حاکم نشود.

پس حتی اگر همه آن دیوهائی را که برشمردم از وجود خودمان دور کنیم ولی در همان حال دیو مرگ را در اطراف خودمان تقویت کنیم هنوز با قله فاصله زیادی داریم. کشوری که چنین “محیط زیست” اسفباری را برای خودش درست کرده نمی تواند ادعای “دینی” بودن را داشته باشد.

گفتیم که خدا در قرآن نشانه هایی از قله را برشمرده که گویاترین آنها اینست: مومنون نه غم دارند و نه ترس. یعنی ما می توانیم نشانه هائی از نوک نوک را داشته باشیم. اما در مورد ته ته اطلاع چندانی در دست نیست. شاید بتوانیم فرض کنیم که مقوله “فطرت” در قرآن اشاره ای به این ته ته است. با چنین فرضی هم قرآن فقط به “فطرت” اشاره ای کرده و از آن گذشته. به این دلیل ساده که هر چه از آن بگوییم باز غیرقابل درک است. شارحان ریز و درشت قرآن هم خیلی تلاش کرده اند که “فطرت” را تبیین کنند ولی به عبث، زیرا همگی آنها اسیر فانتاسم “اشرف مخلوقات بودن بشر” بوده و هستند، و بالاتر از آن از علم وطن توشه ی کمی دارند.

سعدی شیرین سخن چکیده حکمتش را درباره ی “آدم بودن” در این سه بیت آورده:

بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی

سعدی در اینجا “آدم بودن” را فقط و فقط در ارتباط با بقیه آدمها تعریف کرده.

همین امر به تنهائی نشان می دهد که ما حتی در زمان سعدی هم بسیار از جهان امشاسپندان فاصله گرفته بودیم. از جهانِ امشاسپند بهمن که نگهبان حیوانات است و از جهانِ امشاسپند اسپندار مذ که نگهبان گیاهان.

اما “فطرت” را باید فراتر از آدمی و “علم خود” جستجو کرد. فطرت را باید در “علم وطن” بازیافت و شناخت.

روزی من ظرف آبی را در باغچه ام گذاشتم تا در گرمای تابستان حیواناتی که در اطراف ما و در این شهر وانفسا زندگی می کنند تشنه نمانند. روزهای اول گربه ها آمدند و آب نوشیدند و تک و توکی هم پرنده با ترس و لرز برای نوشیدن آب آمدند. پس از چند روز دیدم غلغله ای از پرندگان در پیرامون این ظرف آب هستند و مضافاً این که بدون ترس مشغول نوشیدن هستند. دو سه روز دیگر آن ظرف آب را زیر نظر گرفتم و دیدم دیگر هیچ گربه ای برای آب نوشیدن از آن ظرف نمی آید. آنجا بود که فهمیدم گربه ها آن ظرف آب را برای پرندگان گذاشته اند و رفته اند. این در حالی است که مطمئنم گربه ها حالا باید راهی طولانی را برای دسترسی به آبی دیگر طی کنند. گربه ها و همه حیوانات دسترسی مستقیمی به ته ته خودشان دارند و علم وطن آنها کامل است!

و وای بر بشر اگر هیچ مذهبی نداشته باشد و نتواند ته ته خودش را در نوک نوک باز یابد. این همان چیزی است که امروز ما در کشور “دینی” خودمان شاهدش هستیم. در کشوری که بودجه نهادی مذهبی آن – تاکید می کنم مذهبی و نه دینی – دهها برابر بودجه حفاظت محیط زیست است.

می بینیم که ما امروز نه تنها صدها سال نوری از جهان امشاسپندان فاصله گرفته ایم بلکه حتی از جهان سعدی نیز دهها سال نوری عقب مانده ایم. جهان سعدی که او در آن می گفت:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

آری مرا با “الهیات” کاری نیست. الهیات من در برگ های شاداب، گل های خندان، پرندگان سرمست و گربه های خرامان است نه در مباحثات بی پایان و عبث قدیم یا حادث بودن جهان. جهانی که در مقابل چشمان من می میرد چه فرقی می کند که چگونه متولد شده باشد.

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=41136

  تاریخ انتشار: ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت: ۱۹:۴۷