یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:پشت «نقاب» انستیتو! روانکاوی!! تهران: مرکز مشاوره مرادی-مینا با مجوز از بهزیستی!!!، روانکاوی در انجمن فرویدی، سؤالات در مورد محل تحصیل گهر همایونپور، سؤالات در مورد مدرک تحصیلی دکتر محمد صنعتی، سور مقصور کاسبان روان

مثنوی جنات‌الوصال: جنت اول: سروده نورعلیشاه اصفهانی

سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۴

مهمان:
قابل توجه دکتر تورج مرادی و سایر جماعت “مافیای روان” :

 
معرفت نفس:
من عرف نفسه عرف ربه ببین
تا شود روشن تو را بزم یقین
من عرف نفسه عرف ربه نگر
ز آن به “جنات وصالش” راه بر
دانش نفست نکوتر مایه ایست
رو بدست آور عجب سرمایه ایست
جوهر نفست ز کان دیگر است
دانش او را نشان دیگر است
نفس تو از چند و چون بیرون بود
دانش او دانش بی چون بود
پایه نفست ز دانش برتر است
پایه اش بالاتر از نه منظر است
دانش او را نه در هر سرسری یست
سرشناسیش نه کار سرسری یست
از سرت بیرون نگردد سرسری
دانشش کی آردت در سرسری
سرسری را از سر دانش برآر
وانگهی سر از گریبانش برآر
تا برآری سر به دانایی نفس
از گریبان شناسایی نفس
نفس تو هم کافر و هم مومن است
برزخ بین الوجوب و ممکن است
کفر و ایمان عارضش بر جوهر است
ور نه پاک از هر دو آن را گوهر است
گر بسوی واجب آرد روی خویش
جذب ایمانش کشاند سوی خویش
ور به امکان خویش را حیران کند
هر زمان کفری بر آن طغیان کند
گه علوت بخشد از ایمان خویش
گه دنوت بخشد از طغیان خویش
کام و لب پر زهر چون حلوافروش!
گاه نیشت می فروشد گاه نوش!!
گه صمدگویان رود سوی حرم
گه به دیر آید پرستار صنم
گه اسیر ننگ و ناموست کند
گه امیر دیر و ناقوست کند
گه چو موسی رب ارنی گو شود
لن ترانی در جواب او شود
گه چو فرعون از خدایی دم زند
از مقام کبریایی دم زند
گه گدایی گاه سلطانی کند
گاه شاهی گاه دربانی کند
گاه شیخ شهر و زاهد می شود
عابدانه در مساجد می شود
گاه خمارست و رند می پرست
باشدش بر صدر میخانه نشست
گاه از دیبا بپوشد جامه ای
در بغل پنهان کند شمامه ای
گاه تن عریان نماید در لباس
صوفیانه بر سر اندازد پلاس
گه مدرس وار تدریسی کند!
خویش را شهره به تلبیسی کند!!
گاه از تزویر بگشاید کتاب!
در خطاب آید به صد ناز و عتاب!!
گاه دستار ریا بر سر نهد
کبر و عجبش پای بر منبر نهد
گاه گیرد سبحه صد دانه ای
افکند از سبحه دام و دانه ای
گه به دانه صید دل ها می کند
زین بهانه دل تسلا می کند
گاه دندان سازد از مسواک تیز
لب فرو گیرد به دندان ستیز
گاه سازد شارب نحسش سبیل
در عوض خواهد شراب سلسبیل
گاه سازد ریش را از شانه ریش
تا گذارد مرهمی بر ریش خویش
گاه جوید فوطه و حمام و لیف
تا صفایی یابدش جسم کثیف
گاه با رنگ و حنای رنگ رنگ
دست و پا رنگین نماید چون پلنگ!!
گاه از تلبیس آراید لباس
ظاهر و باطن شود ابلیس ناس
هان مده ره در برت ابلیس را
بر کن از تن جامه تلبیس را
نفس اماره که ابلیس تو است
روز و شب مزدور تلبیس تو است
چون به تلبیست کند امارگی
آیدت چون مار در خون خوارگی
رو مکن دندانش از تلبیس تیز
تا نریزد بر تنت زهر ستیز
گر نکوبی اول او را سر به سنگ
آخرت از جنگ سازد عرصه تنگ…

 

منبع: مثنوی جنات الوصال : جنت اول: سروده نورعلیشاه اصفهانی


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=18342

  تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ساعت: ۱۱:۳۷