دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:متون برگرفته از رسانه‌های انجمن جهانی روانکاوی

هیستری و سنتوم

نویسنده: ماری – الن بروس
ترجمه (به انگلیسی): ورونیک ووروز و بوگدان وولف
ترجمه فارسی: مهین حاجی سیدنصیر
مقابله: مرجان پشت مشهدی

English

 

منبع: London Society of the NLS

 

من از موضوع کاری امسال شما آغاز کرده ام: کلینیک هیستری. اینطور است که آنچه به آنالیست آموزش می دهد، از یک طرف، فروید، لکان و افراد کم شمار دیگر است که می دانسته اند چگونه در روانکاوی ابداع کنند، و از طرف دیگر، آن دسته از بیمارانی که کلام آنان [آزادی مشروط آنالیزان]، یک بارداری واقعی با دانش را برای آنالیست رقم می زند. در طول چند سال گذشته، من توسط یک بیمار هیستریک در مورد ارتباط سمپتوم هیستریک و موقعیت زنانه آموزش دیده ام. منحصر به فرد بودن این مورد در این مساله قرار دارد که مستلزم تاملی بر روی مساله تعریف و محدوده های سمپتوم هیستریک است، و در عین حال در آن چیزی ساخت بندی می شود که ساختار آن را می نمایاند، یعنی سوال زن.
کلینیک فرویدی و لکانی، یک کلینیک ساختاری است که بر تقابل ساختاری بین نوروز، پسیکوز و پرورژن استوار است: در آنجا سمپتوم هیستریک شرایط مربوط به مکانیزم و همچنین کارکردش را پیدا می کند. بهرحال، در اواسط دهه هفتاد لکان، که دیگر خود را در یک کلینیک افتراقی وارد نکرد بلکه چشم انداز گره برومه را معرفی کرد، بیانات جدیدی در مورد سمپتوم ایراد می کند. او تا بدانجا پیش رفت که دوباره یک اصطلاح قدیمی را برگزید، «سنتوم»، تا آن چیزی از سمپتوم را مفهوم سازی کند که قابل کاهش یافتن به جبر ساختار یعنی به[langagière] “langagement” نیست.
براساس نوع سمپتوم که در سازمانبندی روانی و درمان او غالب بود، این بیمار مرا به مواجهه با امکان ارائه سنتوم، در مساله غامض هیستری، از طریق یک فرضیه کاری هدایت کرد.
در واقع، از جویس، و بنابراین از پسیکوز و نوشتن در کلینیک گره زدن (knotting) بود که لکان این مفهوم را معرفی کرد.
آیا ممکن است این را در کلینیک هیستری که با پارامترهای کلینیک ساختاری تعریف می شود، وارد کرد؟ این ورود چه گشایشی برای مساله هیستریک (سوال هیستریک) درباره زنانگی ایجاد می کند که تاکنون نه فقط درباره فالوس بلکه همچنین درباره نا ـ کل (not-all ) بیان نشده است؟
من قصد دارم با ارائه چند تعریف گام به گام هماهنگ از سمپتوم شروع کنم.
بیایید این تعریف را به اساس آن کاهش دهیم، با ترسیم یک تقابل با سمپتوم بعنوان رمزگذاری و رمزگشایی از ناخودآگاه، یعنی، بعنوان [چیزی] صورت بندی شده از دال ها که زنجیره تشکیل دهنده سوژه را شکل می دهد. با رمزگذاری در سمپتوم، این دال ها عمل تثبیت ژویی سانس را انجام می دهند. این چیزی است که لکان را بر آن می دارد که، به پیروی از فروید، بگوید ژویی سانسی در سمپتوم وجود دارد ـ یک ژویی سانس فالیک در سمپتوم هیستریک در هیستری. این اولین تعریف، سمپتوم را با عملکرد دال در نوروزها بیان می کند. بنابراین، این تعریف اساس خود را در عملکرد زنجیره دلالت پیدا می کند و در این مفهوم، دقیق تر بنظر می رسد که در مورد برخی از تظاهرات پسیکوز بجای «سمپتوم های پسیکوتیک» بگوییم «پدیده های پسیکوتیک». این دقیقاً همان چیزی است که لکان در سمینار III بیان می کند. سمپتوم بعنوان رمزگذاری، که از میان زنجیره دلالت گر S1-S2 صورت بندی شده، یک نظم بندی دال است، شاید یک انشعاب یا یک جانشین (برای) دال ممتاز، که اجازه مکان یابی ژویی سانس را می دهد و آن را به دلالت می گشاید. رمزگشایی سمپتوم همراه با ژویی سانسِ چسبیده به این ظاهر است، ژویی سانس مرتبط با ظهور دلالت از این سمپتوم. این ژویی سانس از همان جنس ژویی سانس لغزش ها (lapsus) و طنز است. سمپتوم متعلق به همان بُعد خواهد بود اما روش منحصر به فرد لذت بردن [jouir] از یک دال را به یک سوژه پیوند می زند. آن بر همین اساس قابل تعبیر است، زیرا که از همان تار و پود ساخته شده و با دوپهلویی دال ها، با حذف کردن و با جانشین کردنشان بازی می کند. یک سمپتوم مانند یک متافور ساخت بندی شده است.
در اواسط دهه هفتاد، بویژه در سمینار I.S.R و همچنین در تمامی نوشته های بسیار دشوار که به جویس اختصاص داده شده است، لکان از سمپتوم طوری سخن می گوید که بدون رابطه [علقه] نیست و با اینحال هنوز اندکی متفاوت است. او از آن به عنوان یک کارکرد (تابع) صحبت می کند و آن را اینطور می نویسد f(x)، کارکردی (تابعی) که دیگر نه به یک دال یا زنجیره دلالت بلکه به یک حرف ارجاع می دهد. می بینید که حرف به بُعد نوشتن تعلق دارد در حالیکه دال متعلق به بُعد گفته¬شده است و متضمن امکان دو پهلویی است که ژویی سانسی را که ذکر کردم، تولید می کند، ژویی سانس رمزگشایی، ژویی سانس معنا. حرف فاقد این است. به محض اینکه یک ایهام (pun) را می نویسید ناپدید می شود. بنابراین، (x) همانی است که می تواند با یک حرف از ناخودآگاه ارائه شود. در حرف، «هویت ـ خود»[‘l’identité de soi à soi’] ، از هرگونه کیفیت جداست.
سمپتوم پس از آن همانی است که سوژه را قادر می سازد هویتش را، نه آنچنانکه با دلالت مندی ها تعریف شده و نه وابسته به یک معنا، بنویسد. به همین شکل هویت ـ خود دقیقاً چیزی است که به یک هویت، بدون ضرورتِ رفتن از S1 به S2 به S5 – S4 – S3 اشاره می کند. آن بدیهی است: یگانه ( One). از آن پس، دیگر هیچ امکان سُر خوردنی وجود ندارد، اگر اینطور می خواهید. اما، توسط همان نشانه، این پیوند یک نوع ابهام پیش رونده [opacification]، یک نوع انجمادِ بودن است. این است چرایی آنکه او به این بستن بعنوان گرهی استناد میکند که می بندد، و نه بعنوان جریانی از معنا، مانند آنچه در متافور است. این همانی است که سوژه را به عنوان بدیهی برای خود تثبیت می کند. لکان می افزاید که حرف یگانه ناخودآگاه را می نویسد، یعنی یگانه یک دال که، تغییر شکل داده به یک حرف، تاثیر متراکم سازی ژویی سانس را دارد که، این بار، ژویی سانس رمزگشایی نیست، بلکه ژویی سانس fixity است. در حرف ما چیزی را به حساب می آوریم که دیگر در ناخودآگاه رمزگذاری/ رمزگشایی نمی شود، چیزی که دقیقاً از رمزگذاری/ رمزگشایی می گریزد، و در بُعد واقع ظهور می یابد. بنابراین از مورد جویس است که لکان هیپوتز ساختار پسیکوتیک را مطرح می کند و تعریف خود از سنتوم را بر اساس کلینیک جبران [suppléance] ایجاد می کند. این یک واژگونی در هیستری فرویدی است که [بر اساس آن] سمپتوم یک متافور در نظر گرفته می شود. اما در نوروزها هم، همه چیز به پاسخ بزرگ دیگری تقلیل پذیر نیستند. آنچه من پاسخ بزرگ دیگری می نامم، این حقیقت است که ناخودآگاه رمزگذاری/ رمز گشایی شده است. اگر رمز گذاری شده، آشکارا باید یک بزرگ دیگری در کار باشد، یک کد، و این بزرگ دیگریِ کد گذاری شده نام ناخودآگاه است. ما می توانیم بگوییم که در نوروزها، آنچنان که من آن را در اولین دیدگاه تعریف کردم، پیام رمز گذاری شده پاسخ بزرگ دیگری است به سوال سوژه، سوالی که سوژه در مورد وجود یا جنسیتش پیش روی خود می گذارد. این یک پاسخ بزرگ دیگری است که متضمن عملکرد پدر، و بنابراین، ژویی سانس فالیک است. در مورد آخر، این امکان وجود دارد که سمپتوم هیستری، که در ارتباط با پدر ساخت بندی می شود، به یک دلالت فالیک کاهش یابد که این، قدرت دوپهلویی را به آن تفویض می کند. اما در L’Etourdit، لکان تاکید می کند که آن تماماً پاسخ به بزرگ دیگری نیست. چیزی در سمپتوم هیستری، لکان را به تعریف سمپتوم بر می گرداند که او آن را با ارجاع به جویس در ارتباط با ساختار پسیکوتیک توضیح می دهد. در سمپتوم هیستریک، هم، بخشی که از پاسخ بزرگ دیگری طفره می رود، پاسخی به بُعد واقع است.
در نوروزها، این پاسخ بعد واقع، ساخت بندی شده به یک بزرگ دیگری باقی می ماند که به اختگی اشاره دارد، درحالیکه در پسیکوزها این پاسخِ بعد واقع، اختگی، یعنی یک جای خالی، را در بر نمی گیرد. سمپتوم به تمامی پاسخ ناخودآگاه (بزرگ دیگری) نیست بلکه پاسخ بعد واقع است؛ این بعد واقع با ( ) S صورت بندی می شود، با یک بزرگ دیگریِ جای خالی، بزرگ دیگریِ اختگی، یا آنگونه که لکان حالا می گوید، [بزرگ دیگریِ] «اختگی ها».
در یک کنفرانس با عنوان La troisieme، او همچنین تصریح می کند که «نمی شود از اختگی بصورت مفرد گفت بلکه فقط می شود از اختگی ها در شکل جمع سخن گفت». مسلماً این فرمول بندی را می توان بعنوان توضیحی برای تمایز بین اختگی های سمبولیک، تصویری و واقع تعبیر کرد، یعنی برای مدالیته های اختگی. با این حال حقیقتِ جمع بستن اختگی به یک نسبیت بخشی (relativisation ) به تقابل بسیار جدی طرد (foreclosure) و واپس زنی (repression) اشاره دارد. من نمی گویم تمایزبین نوروز و پسیکوز بی فایده است. این تمایز کاملاً ضروری است، ولی برخی از مشکلاتی که در کلینیک بروز می کنند این تقاضا را ایجاد می کنند که ما امکان ساخت مدل هایی را داشته باشیم که قادرمان سازد جنبه های خاصی از کلینیک نوروزها و پسیکوزها را توضیح دهیم. درLa troisieme لکان چنین نوشتنی را در چارچوب کلینیک گره ها پیشنهاد می کند.
ژویی سانس فالیک در محل اتصال بعد سمبولیک و بعد واقع قرار دارد و لکان سمپتوم را، در معنای جدیدی که تنها او به آن می دهد، در گستره این حلقه قرار می دهد. سمپتوم آن را، که از بعد سمبولیک به بعد واقع حرکت می کند، به حساب می آورد. این پاسخ بعد واقع آن چیزی است که این تعریف جدید از سمپتوم ژویی سانس فالیک را متمایز می کند، همانکه سمپتوم را در معنای کلاسیک متافوری تعبیر کرد. ما با آنچه S [بعد سمبولیک] و R [بعد واقع] را به هم پیوند می دهد سر و کار داریم، در حالیکه، در سمپتوم هیستری کلاسیک، جهت گیری آن از S بهI [بعد تصویری] بود، به سوی بعد تصویری در معنای:
– بدن در پدیده های سوماتیک،
– دلالت ها، ژویی سانس دلالت ها در رمزگشایی، دلالت هایی که بیشتر در جهت بعد تصویری هستند.
در مقابل، در این شکل دهی، سمپتوم بطرف بعد واقع متمایل است. این است آنچه من می خواستم بعنوان یک چارچوب برای موردی بگذارم که قصد دارم آن را مطرح کنم. سوال من به شرح زیر خواهد بود: اگر لکان
می گوید که آن یک حرف است – (x) در فرمولf(x)– که ژویی سانس را برای یک سوژه معین متراکم می کند، در مورد این بیمار، این یک تصویر است. یک تصویر تحت چه شرایطی یک حرف است؟
این مورد مربوط به زن جوانی است، سی ساله، که برخی روابط و مشکلات حرفه ای او را مجبور کرد برای چهار سال گذشته نزد من بیاید. او قادر نبود بر درماندگی ناشی از شکست در یک آزمون رقابتی فائق آید و رابطه
عشقی اش غیر قابل تحمل شده بود. او در بیان سمپتوم هایش دقیق نبود بجز اینکه گفت مدتی است که نمی تواند با شریک (جنسی) اش به ارگاسم [jouir] برسد. تصویر کلینیکی او تحت غلبه درد و رنج بود که اغلب زمان تاریک شدن هوا بر او چیره می شد. پس از آن او مجبور بود به خانه برود یا کسی همراهش باشد. من فقط قصد دارم چند مولفه را در مورد این کیس به شما ارائه دهم، مولفه هایی که برای پرداختن به سوال کلینیکی که مطرح می کنم ضروری است.
این زن جوان دو برادر دارد، و تنها دختر یک خانواده یهودی از شمال افریقا است که به فرانسه مهاجرت کرده اند. خودش در فرانسه متولد شده. او پدری دارد که ابتدا به شیوه ای دوگانه توصیفش می کند: او یک مرد مذهبی افراطی است، بسیار سختگیر در مورد قوانین دین یهود. همزمان، در تمام زندگیش به همسرش خیانت کرده است، یک زندگی عاشقانه گیج کننده خارج از خانواده داشته با این ویژگی اصلی که معشوقه هایش، که آنها را تقریباً همیشه به دخترش معرفی می کرد، یهودی نبودند. این پدر با او بسیار خشن بود، همانطور که با مادرش، و او هنوز کتک خوردن از پدر با یک کمربند را به خاطر می آورد. او فهرستی از جر و بحث های داغ سر میز را به یاد می آورد، بحث هایی که آنقدر پر هیجان بود که کسی نمی توانست بدون یک دیکشنری غذا بخورد. او به خاطر چاق و زشت بودنش بطور مداوم مورد نکوهش پدر قرار می گرفت. من به تدریج پی بردم که پدر او احتمالاً پارانویاک بوده. خشونت او یک روز به حدی رسیده بود که خواسته بود او و مادرش را با یک تفنگ ساچمه ای به قتل برساند.
مادر زنی است که بیمار رابطه خوبی با او دارد. او بیشتر از جمله زنان مهربان است، توسط شوهرش بسیار مورد ظلم واقع شده، مخصوصاً از این جهت که وقتی بین پدر و مادر بحرانی وجود دارد (از ابتدا)، این بدن مادر است که مورد حمله واقع می شود. پدر از توصیف وحشتی که همسرش در او بر می انگیزد، بدون توجه به اینکه کلماتی که به کار می برد تا چه اندازه خشن و ناراحت کننده اند، خودداری نمی کند: همسرش «کثیف» است، «شهوتی» است، او یک «حفره گشاد» است. با خانه نیز به همان شیوه برخورد می شود: هیچگاه بقدر کافی تمیز نیست. ظلم پدر به مادر به همان اندازه بدن مادر بر کار خانه هم روا می شود.
من می خواهم اندکی بر رابطه با پدر تاکید کنم. در جلسه ژانویه ۱۹۷۵ در مورد R.S.I. لکان مجدداً سوال مربوط به پدر را پی می گیرد در معنایی که باید آن را با آنچه لکان در آخرین قسمت سوال مقدماتی (Preliminary Question) در مورد پدر می گوید مرتبط کرد، یک متن تعیین کننده برای تمایز ساختاری نوروز و پسیکوز، زیرا که آن، مفهوم طرد نام پدر را مطرح می کند. و هنوز، نقداً در همین متن نوشتارها (Ecrits)، لکان ویرانگری پدرانه را بصورتی کلی مطرح می کند تقریباً در همان معنایی که در سال ۱۹۷۵ مطرح کرده بود.
با اینحال، این «ویرانگری» در مورد نام پدر، یعنی کارکرد پدرانه، نیست ولی در مورد چیزی است که، اجازه بدهید پدر واقعیت (the father of reality ) بنامیم. لکان پدر فرد پسیکوتیک را توضیح می دهد با گفتن اینکه این رابطه با پدر ویرانگرانه است زمانی که این پدر تجسم قانون است یا تلاش می کند تجسم قانون باشد، زمانی که او، بعنوان یک فرد زنده، خود را با ایده آل ها هویت سازی می کند.
این مرور کوتاه از نوشتارها به طور فوق العاده ای شاعرانه است. در آن لکان همه ایده آل های پدرانه را
برمی شمارد. میتوان نفرت او را از ایده آل های خوش نامی، سلامت و بهداشت اخلاقی، در مورد «پدرهای فاضل»[Pères-la-vertu] احساس کرد که در میان آنها پدر شربر بدون شک برای او یک مدل است. این نماد پدر، پدری که تجسم ایده آل زنده و خشن است، پدری در منش ژویی سانس اش یا، بار دیگر، «نسخه» مفرد ژویی سانس پدری، مجدداَ در [سمینار] R.S.I. مورد بحث قرار می گیرد. در آن لکان به این واقعیت بر می گردد که برخی «نسخه های پدر» دارای «اثرات طرد» هستند. می توان تفاوت بین طرد عمومی نام پدر و اثرات طرد یک نسخه از پدر، یعنی یک نسخه از ژویی سانس اش، دقیقاَ نه pere-versely [پدر پرورژن گونه] را، اثبات کرد. این اثرات طرد پیامد اَشکال خاص و ویژه ژویی سانس پدرانه هستند. آنها سوژه را بدون پرداختن به نقطه دوختن این عملکرد تحت تاثیر قرار می دهند. شاید بتوانیم عبارت «اثرات طرد» را با آنی که نام های پدر (Names of the Father ) را جمع می بندد کنار هم بگذاریم و فضاهای روانی را اینگونه در نظر بگیریم که هر یک به طور متفاوتی تحت تاثیر این اثرات قرار می گیرند.
برای این بیمار، پدرش یک اثر ـ مکان نگاری شده ـ مشابه داشت، و اینکه این اثر باید مکان نگاری شده باشد احتمالاً در این حقیقت ریشه دارد که در مقابل ایده آل ها یی که وانمود به تجسم آنها می کرد، بی شک به دخترش یک تناقض را نشان می داد: ایده آلی از «یهودیت»، و در عین حال معشوقه های غیر یهود؛ در برابر ژویی سانس مربوط به تجسم قانون توسط او، دری پنهان از اشتیاق، خارج از قانون موجودیت داشت.
کار روانکاوی بطور قابل ملاحظه ای شرایط زندگی این بیمار را تغییر داد: اثرات درمانی وجود دارد که درسطحی از بازداری شغلی اش خود را نشان می دهد، در حال حاضر او به کار خلاقی که درگیر آن شده است علاقه دارد: او می نویسد و نوشته هایش منتشر شده است، چیزی که پیش از آن آرزویش را داشت و در عین حال انجام آن غیر ممکن بود. او ازدواج کرد و در نتیجه توانست ارتباطش با یک مرد را در یک چارچوب سمبولیک ثبت کند اگرچه در شرایطی بسیار خاص، در حالی که قبلاَ بطور کامل در یک فانتاسم شاخص شده بود که او را بر آن می داشت که مرد را با شکنجه گر هویت سازی کند. از نقطه نظر «عشق و کار» او راضی تر است. ولی از طرف دیگر، یک عنصر وجود داردکه از جای خود تکان نخورده است. آن به پدیده خاصی مربوط می شود که منشا درد و رنجی است که او را شبانگاه احاطه می کند، و چیزی که او بعد از یک سال روانکاوی در یک جلسه در مسیری دور از مطلب به آن اعتراف کرد. این، اجازه دهید آن را یک سمپتوم بنامیم، بدین شرح است: در خیابان، در جوی ها، روی پیاده رو، و همینطور در خانه، او حیوانات مرده می بیند. این اجساد برایش عامل جدی درد و رنج هستند. هیچ دلالتی با آن تداعی نمی شود و این تصاویر برایش کاملاَ مبهم (جای خالی) باقی مانده اند.
او قادر بود منشا این سمپتوم را که بر دریافت واقعیت اثر می گذاشت، بازیابی کند. آن سالی بود که او خود را برای یک امتحان ورودی بسیار مشکل آماده می کرد، امتحانی که برای پدرش اهمیت ویژه ای داشت و بنابراین، آن را به عنوان روشی که توسط پدر دیده می شد در نظر گرفت. در یک صبح زمستانی، زمانی که هنوز هوا تاریک بود، در راه کلاس آماده سازی بود و در میدان جنازه حیوانی را مشخصاَ روی نرده های یک حصار دید. معلوم شد سگی بوده که با یک اتومبیل زیر گرفته شده است. اگرچه او آنجا درنگ نکرد، (جنازه) سگ برایش این تصور را ایجاد کرد که صرفاَ یک پوست بدون گوشت است، یک خز. بعد از اینکه نگاهی گذرا به آن انداخت، با وحشت فرار کرد. از آن پس، اگرچه بطور نا منظم، اما به ویژه بعد از شکست در امتحان مذکور، هر شکل مبهمی در شب مانند نواری از پارچه (که) برای هدایت آب در ناودان ها استفاده می شود، باقیمانده های مقوا یا کاغذ روی یک پیاده رو یا در خیابان ـ می تواند خیالی (vision) مشابه ایجاد کنند. بدون استخراج چند مولفه از تاریخچه سوژه، من می خواهم نشان دهم چگونه این خیال ها توهمات پسیکوتیک نیستند، هرچند که فرمول بندی لکان «آنچه در بعد سمبولیک حیات پیدا نکرده، در بعد واقع ظاهر می شود»۱ می تواند کاملاَ مناسب باشد، چنانکه بیمار یک اثر بعد واقع را، هم در درد و رنج اش و هم در جای خالی دلالت که همراه تصاویر است، نشان می دهد.
با اینحال دو نکته شایسته توجه است: هیچ دیگری ای در این پدیده نقش ندارد، نه مشابه (semblable ) و نه آزار دهنده. می شود استدلال کرد که این ارجاع به دیگری، وقتی که توهم کلامی است، آسانتر است زیرا اثرات اسناد سوبژکتیو در این توزیع دالی سازماندهی می شوند. بنابراین در اینجا مناسب تر است که به پارادایم توهم دیداری گرگ مرد ارجاع دهیم. از این نقطه نظر، این تصاویر اجساد، مرده و پوست خالی حیوانات، درست مشابه انگشت قطع شده گرگ مرد، می بایست در چشم انداز فرض احتمالی اختگی قرار بگیرد که به طرد آلوده شده. در حقیقت دلالت جنسی آن دیگر آشکار نیست، بلکه آنچه که در گرگ مرد آشکار می شود تصویری از یک ترومای آغازین است. و با اینحال ساختار این خیال متفاوت است: خیال صامت از انگشت خود که توسط خود سوژه قطع شده اختگی را بیرون از امکان سمبولیزه کردن بوسیله سوژه قرار می دهد، خارج از کلام و بی هیچ واسطه گری که، در یک واپس روی توپولوژیک به فرم دیداری از خود بدن، مستقیماً روی بدن او حک شده باشد. خیال حیوانات مرده در بیمار ما، مربوط به بدن خودش نمی شود، بدنی که نقشی بازی نمی کند. آن به یک غیاب یا یک قطع عضو هم مربوط نمی شود بلکه به حضور یک ابژه، یک زندگی آلوده شده مربوط می شود، که یک مشابه نیست و همانطور که خواهیم دید، می تواند دال ها را به حرکت در آورد. در بیمار دیگری، شباهت ظاهری با گرگ مرد حتی قوی تر است. او به من حکایتی را، که تا آن زمان مسکوت گذاشته شده بود، از یک خاطره دوران کودکی گفت: یک روز در مراسم عشای ربانی، در فضایی کاملاً روحانی، او در چرخش بخوردان توسط یک کشیش، بدن یک کودک مرده را دید ـ یک تصویر مبهم که او آن را بهرحال بخاطر قساوتش نفرت انگیز یافت و ترجیح داد آن را محرمانه نگه دارد تا مبادا دیوانه شود. در هردو مورد خیال به مرگ مربوط بودند، ابژه ای که روی بدن هدف گذاری نشده چون دقیقاً توسط دال بلعیده شده، و بنابراین، با توجه به این قابلیت، به بعد سمبولیک، تعلق دارد. معهذا، هنوز هم به مورد هجوم قرار گرفتن حوزه واقعیت توسط بعد واقع که اینچنین به آن حمله می کند، مربوط است. تصویر بیمار با این حال یک دیگری آزاردهنده را در بر نمی گیرد و بدن بیمار در آن نقشی ندارد. در زمان [دیدن] اولین خیال، آن بطور واضح یک پوست[peau] بود که بر تیرک (آویخته) بود، پوست جانور که یک فضای تهی را قالب گرفته بود، نه قطع عضو و نه یک مشابه. شکی وجود ندارد که تداعی ها ممکن است سبب شده باشند که تعدادی دلالت های فالیک از این پدیده ظاهر شوند.
پس، به راه افتادن [وحشت] از یک طرف، در ارتباطش با ایده آل من (در این مورد تصویری [از خودش] که می خواهد با موفقیت در امتحان به پدرش تحمیل کند) قرار دارد و از طرفی دیگر، شامل مواجهه با یک واقع است که باید مراقب باشیم آن را به عنوان چیزی ندانیم که بطور طبیعی مستعد به راه انداختن وحشت است. در حقیقت، بنظر می رسد تداعی ها تنها راهنمای قطعی است که ما داریم. آنها چندین جهت را دنبال می کنند. بیمار هدایت می شود که در مورد همه این عناصر صحبت کند، از جمله عناصر مربوط به راه اندازی دردسر در زمانی که آن دقیقاً دیگر در خیابان رخ نمی دهد بلکه در همان شرایط مشابه مربوط به تاریکی اتفاق می افتد یعنی در خانه. همه آنها در یک دوره خَلق ادبی و به همین ترتیب در پیوند با کار نوشتن او اتفاق می¬افتد. او این تناوب درون-بیرون، خانه-خیابان را توضیح می دهد. خوب، او چه می نویسد؟ شعری که لبریز از peau [پوست] است که می پوشاند و یک درون را از یک بیرون جدا می سازد. این دقیقاَ سوال مربوط به پوست پوشاننده است، یا نه، مربوط به گوشت است، همانکه در زمان اولین رویارویی با جسد حیوان مرده با آن مواجه شد و همانکه او در یک «من نمی خواهم هیچ چیز در مورد آن بدانم » آن را پس زد (رد کرد). بعلاوه، او [به این نکته] اشاره می کند که همه نوجوانی اش بر پس زمینه ای از مشکلات پوستی گسترده شده، که این آخری مایه رنج و عذاب بود و در آن زمان او را وا می داشت که تصویر خود را به چالش بکشد. در نهایت، متون شاعرانه ای که او در آن زمان نوشت گوشت ( Meat) نام گرفت و تلاشی است برای گره زدن، و اگر بتوانیم خطر کنیم باید بگوییم [از] روح به جسم: جسمی که در حیوان هرگز مقصر نیست.
برخی از تداعی های دیگر او به اشعار همزمان خاصی مربوط است و آنها را به عنوان محرک (برانگیزاننده) معرفی می کند، در کار خودشان، اهمیت لحظات انتظار اجساد در سردخانه. همه این زنجیره ها به سمت متراکم شدن اطراف یک جفت دلالت گر پیش می رود، از یک طرف، پوست/ خز، و از سوی دیگر، گوشت/ جسم. بنابراین اختلال در دریافت، در آنجا توسط زنجیره دلالت سازمان می یابد و احتمال دوپهلویی استعاری (متافوریک) را نشان می دهد. در لحظه خَلق شاعرانه، این خیال ها اگر چه هنوز هم ترسناک اند، با درد و رنج کمتری زندگی می شوند و در نتیجه هر چقدر آنها به کنترپوان (نغمه های ترکیب شده) نوشتن می آیند که این اشکال دریافتی مبهم را به حروف تبدیل می کند،راحت ¬ترتحمل می شوند. از طرف دیگر، به نظر می رسد این ابهام با یک مشکل دیداری پیوند خورده که می تواند پس از آن توسط پزشکان تشخیص داده شود. اگر این تشخیص، که مشکل جسمی را به صحنه می آورد، توضیحی برای این لحظه های سایه روشن فراهم آورد که این خیال ها در آن ظاهر می شود، [با اینحال] چیزی برای توضیح محتوای آنها ندارد.
جدا از I(A) ، ایده آل من که متضمن پدر است، این دریافت های دیداری بر این اساس شامل جفت های دلالت گر می شود: پوست [peau]، دال ارجاع دهنده به i(a)، تصویر نارسیسیستیک یک پارچه از بدن دلالت گر، و گوشت [chair] سکسوالیته را در شکل فحشا در جنبه ای که کمترین میزان ایده آل سازی روی آن انجام شده فرا می خواند، یعنی تحت لوای روسپیگری (-j )، و همزمان یک ابژه ناشایستِ ( unnameable ) پوشیده شده توسط پوست (ابژه a). شرایط رشد و گسترش این مشکل مانند اولین باری که رخ داد در واقع با رابطه عشقی بیمار با یک مرد مرتبط است، که رابطه ای کاملاَ پیچیده بود. با توجه به ایده ای که این زن جوان از دوستش دارد، او (دوست) را با غم و اندوه عظیم اش مرتبط می کند، و همچنین با شیدایی عظیم اش در مورد همخوابگی فاحشه ها، و سوال مربوط به رابطه خودش با آن زن دیگر، یعنی فاحشه، را روی او می اندازد. البته بگذارید بر tué [کشته شده] در دال فاحشه تا کید کنم که [در آن] گوشت حیوان مرده به [بعد] تصویری آورده می شود.
این «خیال ها» به این ترتیب بدون ارتباط با بعد سمبولیک نیستند، و آنطور که از این زنجیره های تداعی بر می آید تا حدودی مطابق اصل بازگشت واپس زده سازمان بندی می شوند. بنابراین آنها باید تا حدی با واپس زنی و با قانون پدر نام ( the law of the father of the name ) مرتبط باشند.
آنها دقیقاً با پدر در قالب تقصیرش مرتبط هستند: تمام دوران کودکی بیمار توسط ر وبرو شدن با معشوقه های متعدد پدرش نشان گذاری شده، معشوقه هایی که پدر همیشه آنها را در نقطه مقابل، و حتی در تناقض با مقدس ترین اصول تعصب آمیز که بر خانواده اش تحمیل می کرد، انتخاب می نمود. این تقصیر است که پدر را در رابطه با قانونی حک می کند که با اینهمه در نوروزها کاملاً مبتذل است، قانونی که دخترش را در جایگاه اعتراض و دفاع هیستریک در مقابل دروغ بُعد پدری قرار می دهد، قانونی که از سوی دیگر بیمار کاملاً به آن وفادار است.
و با اینحال چیزی مانع این phallicisation می شود که این تصویرها را به یک متافور تقلیل می دهد با تولید یک مازاد معنا [ plus de sense]. تداوم این پدیده، علیرغم کار تداعی و تعبیر، شاهدی بر این ادعا می آورد.
در متن نوشتارها Ecrits La psychanalyse et son enseignement (P. 452),، لکان فرمول زیبایی را که در پی می آید در ارتباط با هیستریک دارد: « در یک تلاش بی امان برای آنچه زن بودن است او نمی تواند کاری جز فریب دادن اشتیاقش انجام دهد، زیرا که این اشتیاق، اشتیاق دیگری است، همانطور که او در هویت سازی نارسیسیستیک ناکام مانده که می باید او را برای خوشنودی آن یگانه (the one) و دیگری در موقعیت یک ابژه آماده می کرد». در حقیقت، مشکلات هویت سازی نارسیسیستیک در این بیمار مجوزی هستند (برای): رد کردن تصویر خود، خشم و طرد فوری هر فرد گستاخی که جرات کند با او در مورد تصویرش صحبت کند، کسی که، حتی در یک شیوه محتاطانه، نشان دهد چه چیز او را به آن علاقمند
می کند. او (مرد) یا فوراً بی ادب شناخته می شود و یا برای یک گشت کوتاه برگزیده می شود که بعد از آن هم بخاطر این یا آن قسمت از بدنش ابژه انزجار (بیمار) می شود، و از حوزه اشتیاق [mis hors désir] تبعید می شود. ضمناً اشتیاق جنسی مخصوصاً برای بیمار شکننده است و وارد ارتباط او با همسرش نمی شود.
و او هنوز به خوبی مراقب تصویر خود است، بیمار بسیار زیبا و برازنده است و ظاهراً کاملاً به تجسم معمای فالیک در تصویرش وفادار.
شیوه ای که پدر بیمار با مادر فرزندانش ارتباط برقرار می کرد آنگونه بود که بیمار گاهی در آن به دام می افتاد: او، همراه با مادرش، ابژه طرد بوده است که، تا آنجا که او می داند، خود را حداقل در یک موقعیت در شکل تهدید مرگ نشان داده. بعلاوه برای این مرد، مادر اساساً کثیف و نامرتب، هم در خانه داری اش و هم در ظاهرش، تعریف می شده است؛ حساب صحنه هایی که در آن پدر بخاطر این موضوع به مادر حمله می کرد، از دست خانواده در رفته. آن صحنه ها می توانست به تهدید خشونت آمیز منجر شود. مطابق عبارات تکراری پدرش، بدن مادرش«حفره بدبو» بود. زیر پوست گوشت وجود دارد، مانند وارونه تصویر فالیک. اینجاست که هیپوتز «اثر طرد» ساخت بندی می شود. برای پدر، هیچ مجالی برای دسترسی به زنانگی از میان فانتاسم وجود ندارد. هر بار که بحران به راه می افتاد، او بدن همسرش را چنان کتک می زد که گویی مال خودش بود .
در این شرایط، مادر نمی توانست در وضعیت ابژه ـ زاینده ـ اشتیاق برای پدر قرار گیرد. تنها یک فضای خالی احاطه شده توسط خز وجود دارد، یک هیولا، انگار هیچ اشتیاقی برای انسانی کردن ابژه زنانه وجود ندارد.
ما این هیپوتز را پیش رو می گذاریم که این یکتایی (singularity)، این نسخه یکتا از پدر، برای این بیمار اثرات طرد داشت با توجه به امکانی که بیمار برای سمبولیزه کردن زنانگی در اختیار داشت. البته، دال زن طرد شده است، اما این مانع نمی شد و بلکه بر عکس باعث می شد که تصویری کردن ها و متافورهای زنانگی پرورش پیدا کنند.
شاید ما بتوانیم بگوییم که این امکان ناپذیری انسانی کردن زنانگی، یعنی دادن جایگاه ابژه over- j به پدر، برای این بیمار این پیامد را داشت که دسترسی او را به بدنش بوسیله دال سد می کرد. این تصویر با ناتوانی در ابراز خودش در یک بدن مرتبط است. خوب، در این بیمار، این تصاویر با مهمترین چیز دنیا در ارتباط است: نوشتن و چاپ شعر. فکر می کنم قبلاً گفته ام که متن های او پیرامون دالهای «گوشت – جسم – مردار» ( meat- flesh- carrion ) می چرخد، و او یک پژوهش در مورد شاعری انجام داد که خود می گفت آرمانش او را به بازدید گاه به گاه از سردخانه وادار می کرد. سر مدوسا برای « حیوان کشته شده [tué]»، جسم «غیر هرزه» او است. خیال های او با سنتوم اش مرتبط هستند، با نوشتن. اثر طرد رد کردن ابژه ای است که او در بعد واقع برای دیگری است.
اما کار ادبی از طریق نوشتن به او یک بدن قابل نامیده شدن می دهد: f(x)، که در آن x اشعار
peau- aim و ابیات او است. جستجو در شعر برای نام یک زن که او را تعریف می کند به عنوان یک جبران[suppléer] برای عدم شایستگی نام پدر عمل می کند، برای انتقال اشتیاقی که زنانگی را بعنوان ابژه مورد سوال فرا می خواند. آنچه برای او اهمیت دارد یک راه حل برای مساله ای است که راه حلی ندارد. او بوسیله سنتوم تلاش می کند حرفی را پیدا کند که به او یک هویت ـ خود زنانه بدهد، هویتی که یافتنش غیر ممکن است.
به این ترتیب در خیال هایش ـ که تصویر یک بدنِ phallicised نا ـ کل را به حرکت در می آورد ـ موازنه برقرار می کند. سپس خیال، سمپتوم و نوشتن، سنتوم، یکدیگر را تکمیل می کنند، و مطمئناً او قادر به تشخیص آن بوده، زیرا که این تصویرهای مرگ درست وقتی بیشترین نیرومندی را دارند که او قصد نوشتن می کند. تا به حال او فیلمهایی را درباره نویسندگان کارگردانی کرده است، اما او این جنبه از فعالیت اش را فقط تا آنجا جالب یافت که این تصویر در خدمت نوشته شده به کار گرفته می شود. این تصویر بنابراین همانی است که برای او در بدن phallicised نشده، و نوشتن در تلاش است این نقطه سمبولیزه نشده را به جایگاه نام ارتقا دهد.

 

ترجمه شده توسط ورونیک ووروز و بوگدان وولف.

 

این متن در اصل منتشر شده در Filum No 11 , October 1997.

Reponse au commentaire de Jean Hyppolite sur la Verneinung de Freud in Ecrits,p.388.

 

کپی رایت ماریا – الن بروسc 2003. متن برگرفته از سایت London Society of the NLS با آدرس http://www.londonsociety-nls.org.uk. . اجازه استفاده از مطالب این سایت باید از LS-NLS گرفته شود. کلیه حقوق محفوظ است. لطفاً این بخش از متن در هر نسخه چاپ شده این مقاله قرار داده شود.

 

http://londonsociety-nls.org.uk/index.php?file=Library.html


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=12984

  تاریخ انتشار: ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ساعت: ۲۳:۳۹