جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:«خنداننده شو»ی مبارزه با اخلالگران اقتصادی توسط بازپرس حسینی، دادستان ذبیح زاده، دیگر نمی توان دم فرو بست، روانکاوی در انجمن فرویدی، کامران منش طرار، وزارت بهداشت، وزیر مستعفی بهداشت

پرونده ی «نوید افکاری» ثابت کرد که دیگر نمی توان دم فرو بست – بخش هشت

دیگر نمی توان دم فرو بست – بخش هشت

اکنون ما ۱۶ تن اعضای انجمن بودیم در یک فضای چهار متر مربعی و در محاصره ۷-۸ تن مأمور نیروی انتظامی و کارکنان آن دادسرا، و در پیشاپیش همه معاون سرپرست دادسرا خانم “ع” که به اشاره او یورش به ما صورت پذیرفت. پس از این یورش ناجوانمردانه بود که ما با صدای بلند درخواست ارائه حکم کردیم و با یک ریتم آهنگین تکرار می کردیم “حکم، حکم، حکم”. در این موقع دستور یک یورش جدید از طرف خانم معاون صادر شد، ولی این بار ما آماده بودیم و از این یورش جدید فیلم گرفتیم. (این فیلم ضمیمه است). در تمام مدتی که ما تقاضای حکم می کردیم “ع م” در میان ما می چرخید و تکرار می کرد “روان پریش، روان پریش”. (همین کار “ع م” بخوبی نشان می داد که او کاملاً در جریان آن پرونده قبلی که در بالا به آن اشاره کردم – و متذکر شدم که در آن انسان می تواند سر از جاهای دیگر دربیاورد – بود. پرونده ای که حول محور اتهام “روان پریشی” ساخته و پرداخته روانپزشکانی که برای روانکاوی دندان تیز کرده بودند بنا گردید.)

تعدادی از اعضای انجمن با موبایلهایشان از صحنه این هجوم فیلم می گرفتند که ماموران موبایل یکی از اعضا (خانم فدائی) را از دست او قاپیدند (و بعداً طبق گفته خودشان به بازپرس شعبه ۲ تحویل دادند). برق آن قسمت را هم قطع کردند که نشود فیلم واضحی از این صحنه ها گرفت. با خشونت می گفتند فیلم نگیرید و برای گرفتن موبایلها به شدت به ما حمله کردند. ما گفتیم «برای امنیت خودمان فیلم می گیریم که شما ما را کتک نزنید». در همین حین خانم “ع” معاون دادستان آمد و با داد و فریاد از ماموران خواست کنار بروند، بعد فریاد زد «زنگ بزنید به اطلاعات، همه اینها را هم ببرید دادسرا». این دستور را دو بار تکرار کرد. منظور از دادسرا البته دادسرای عمومی و انقلاب بود!  حالا چه شد که بعداً خود دادسرای جرایم پزشکی واجد صلاحیت رسیدگی به کلیه اتهامات وارده شد موضوعی بس قابل تأمل است!

ما مجدداً برای ملاقات با بازپرس خواستار حکم شدیم و با صدای بلند درخواستمان را تکرار کردیم: «حکم، حکم، حکم». بتدریج تعداد زیادی از کارکنان دادسرا و افراد لباس شخصی در پارکینگ جمع شدند. با مشاهده اینکه ما از حمله آنها با موبایل فیلم تهیه می کنیم ترفندی زدند به این صورت که خانم معاون دادستان گفت «همه شما می توانید بروید بالا ولی اول باید موبایلهایتان را تحویل بدهید». همگی موبایلهایمان را تحویل انتظامات دادیم و کلید گرفتیم. وقتی خواستیم وارد شویم باز خانم معاون گفت «موبایل هایتان را به من تحویل دهید و تک به تک داخل بیایید، باید بازرسی بدنی شوید». ما اجازه بازرسی بدنی ندادیم و خاطر نشان کردیم که موبایل هایمان را قبلاً تحویل انتظامات داده ایم. آنها ۳ زن و حدود ۱۷-۱۶ مرد بودند و می خواستند در همان پارکینگ و جلوی مردان ما را بازرسی بدنی کنند. همچنین اعضا بر این باور بودند که به بهانه بازرسی بدنی قصد دارند من را از آنها  جدا کرده و با زور با خود ببرند. بله اعضا هم در جریان آن پرونده ای که در آن “انسان می تواند از جاهای دیگری سردرآورد” هستند. (متذکر می شوم که ما دیگر هرگز موبایل هایمان را ندیدیم. فقط در ساعت ۱۰ شب که مجدداً به آن دادسرا بازگردانده شدیم سربازان حاضر به ما قفل های شکسته صندوقچه ها را نشان دادند و گفتند قفل ها را شکستند و موبایل هایتان را بردند).

عرض کردم که ما اجازه بازرسی بدنی ندادیم و به سمت راهروی ورودی عقب نشینی کردیم. ناگهان افراد زیادی مامور و لباس شخصی به ما حمله ور شدند و سه تن از خانمهای عضو انجمن را از داخل راهرو با ضرب و شتم به سمت پارکینگ روی زمین کشیدند و داخل بازداشتگاه واقع در پارکینگ دادسرا انداختند. موبایلهای ما را گرفته بودند و خیالشان راحت بود که ما قادر به ثبت وقایع نیستیم در حالیکه کارکنان خود دادسرا با موبایلهای شخصی و تبلت و حتی دوربین های حرفه ای از ما عکس و فیلم می گرفتند. اعتراض کردیم مگر اینجا دوربین مدار بسته ندارد؟! به ابتدای راهروی ورودی دادسرا برگشتیم و خواستار آزادی سه خانم بازداشتی شدیم. فریاد می زدیم «آزادشان کنید، آزادشان کنید». کسی که بعداً متوجه شدیم دادستان محترم یعنی آقای “ذ” هستند گفتند «گاز فلفل بیاورید اینها خیلی پر رو شده اند». یکی از کارکنان ایشان پاسخ داد «ممکن است بیماری قلبی داشته باشند».

بعد از مدتی ما برای اعتراض با ریتم عزای عاشورا آهسته روی پارتیشن ها می زدیم. پرسیدند «این چه کاری است که می کنید؟» گفتیم «این ریتم عاشوراست». یکی از آنها گفت «جای ریتم عاشورا در مسجد است» گفتیم «جای این ریتم هر جایی است که ظلمی باشد. مگر نمی گوییم کل یومِ عاشورا و کل ارضِ کربلا؟» باصدای بلند و به تمسخر به ما خندیدند. ما فریاد می زدیم «کل یومِ عاشورا و کل ارضِ کربلا».

در این مدت هم پلیس پیشگیری و هم  پلیس امنیت به آنجا آمد و بعد از مدت کوتاهی توقف بدون کوچکترین مداخله ای آنجا را ترک کردند و رفتند.

سپس آقایی قوی هیکل با لباس شخصی و عینک دودی که مبتلا به فلج یک طرفه صورت بود و بنظر می رسید سایرین از او حرف شنوی دارند (گفتند که رییس امنیت دادسراست) وارد ماجرا شد و ما را تهدید می کرد و می گفت «حسابتان با کرام الکاتبین است. می فرستمتان جایی که نتوانید برگردید». ظاهراً نام این شخص “ا آ” و یک سرهنگ نیروی انتظامی است.

مجدداً مامورین مستقر در ساختمان و نیز حراست و کارکنان دادسرا هجوم دیگری را آغاز کردند و سه آقای حاضر در جمع ما را با ضرب و شتم با خود بردند، آنها را بشدت کتک می زدند و می بردند! اعتراض ما اوج گرفت و با صدای بلند درخواست آزادی این شش تن را داشتیم. دادستان “ذ” به ماموران مستقر در دادسرا و افراد حراست و کارکنان دستور ضرب و شتم می داد.

برای چندمین بار به طرف ما هجوم آوردند و در حالیکه خانم معاون دادستان به آنها دستور می داد ما را با ضرب و شتم و کشان کشان از راهرو وارد پارکینگ کردند. سر ما فریاد می زدند و تعداد زیادی زن و مرد با لباس شخصی که کارمندان دادسرا از جمله منشی شعبه ۲ در بین آنها بودند در حالیکه از ما فیلم می گرفتند و به ما اهانت می کردند دور ما را گرفته بودند. حدود یک ساعت یا کمی بیشتر در پارکینگ بودیم که دادستان “ذ” به همان فردی که می گفتند رئیس امنیت دادسراست، گفت همه شان را دستگیر کنید. در پارکینگ باز شد و ماشینی بزرگ و سفید رنگ بدون هیچ نوشته یا نشانه ای که مشخص شود متعلق به کدام ارگان قانونی است وارد پارکینگ شد. کارکنان دادسرا، مامورین مستقر در دادسرا، نیروهای حراست و افراد لباس شخصی با شدت هرچه بیشتر به ما هجوم آوردند، با مشت و لگد و شوکر به ما حمله کردند، ما را بلند می کردند و مثل کیسه داخل ماشین پرت می کردند. این افراد خانمهای عضو انجمن را می زدند و آنها را از پشت گرفته و داخل ماشین می انداختند. بین ضاربین فقط ۵-۴ نفر زن – از جمله خانم زهرا “ع م” و خانم “ع” معاون دادسرا- بودند و بقیه همه مردان قوی هیکل بودند. همان آقای قوی هیکل که گفتند رییس امنیت دادسراست با شوکری که در دست داشت به تعدادی از اعضای انجمن که داخل ماشین نمی شدند شوک وارد می کرد! همه اینها در شرایطی بود که به اعضای انجمن فرویدی فحش و ناسزا می گفتند. فقط یکی از اعضای انجمن که می ترسید در ماشین خفه شود به ماموران گفت که باردار است که او را سوار ماشین نکردند.

ادامه دارد…

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=53220

  تاریخ انتشار: ۶ آبان ۱۳۹۹، ساعت: ۱۵:۱۴