جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹

بخش ها

آرشیو ماهیانه


دسته ها:«خنداننده شو»ی مبارزه با اخلالگران اقتصادی توسط بازپرس حسینی، دادستان ذبیح زاده، دیگر نمی توان دم فرو بست، روانکاوی در انجمن فرویدی، کامران منش طرار، وزارت بهداشت، وزیر مستعفی بهداشت

پرونده ی «نوید افکاری» ثابت کرد که دیگر نمی توان دم فرو بست – بخش نه

دیگر نمی توان دم فرو بست – بخش نه

در مورد این خانم معاون سرپرست دادسرا باید متذکر شوم که من او را می شناختم چون در مراجعه قبلی به آن دادسرا در تاریخ ۲۲ اسفند ۹۴ رفتار بسیار عجیبی از او سر زد. زمانی که نزد بازپرس بودیم و داشتیم برای او توضیح می دادیم که ما از وزارت کشور مجوز داریم و کار ما در حوزه نظارت و بازرسی وزارت بهداشت نیست، ناگهان این خانم معلوم نیست از کجا ظاهر شد و فریاد زد “روانکاوی جزئی از روانپزشکی است”(!!!) و چند بار هم این جمله را با یک حالت عصبی تکرار کرد. من از ایشان سوال کردم “یعنی الآن به تشخیص شما روانکاوی جزئی از روانپزشکی شد؟ یعنی شما بیشتر از خود فروید بنیانگذار روانکاوی راجع به آن می دانید؟ یعنی شما بیشتر از وزارت کشور جمهوری اسلامی ایران  می فهمید که دو سال تمام وقت صرف بررسی پرونده ما کرده؟”. و اضافه کردم “خانم محترم خود فروید هم روانپزشک نبوده!”. زبانم از توصیف شدت عصبانیت این خانم پس از شنیدن پاسخ های من قاصر است. همین قدر عرض کنم که بازپرس کیانی بلافاصله ما را از اتاق خودش بیرون راند تا مبادا این خانم به ما حمله ور شود!

جالب است که در این دومین حکم بازرسی که عزیز محمدی به من اجازه کپی گرفتن از آن را نداد و حتی بیش از چند ثانیه هم به من مهلت مطالعه آن را نداد، اتهام من “مداخله غیر مجاز در کار روانپزشکی” ذکر شده بود!! در این حکم ذکر شده بود که من پزشک عمومی هستم و در کار روانپزشکی مداخله کرده ام!!

 ما نمی دانیم که آیا به “اطلاعات” زنگ زده شد و آیا آنها در محل حاضر شدند یا خیر. ولی همان طور که قبلاً اشاره کرده ام پس از مدت کوتاهی هم از پلیس امنیت و هم از پلیس پیشگیری مأمورانی در محل حاضر شدند. آنها مدتی ما را ورانداز کردند و طول و عرض پارکینگ را طی کردند و همه زوایا را بررسی کردند و سپس… محل را ترک کردند!!! بله پلیس امنیت و پلیس پیشگیری در محل حاضر شدند و بدون هیچ مداخله ای محل را ترک کردند. آیا این بدان معنا نیست که از نظر آنها جرمی صورت نگرفته بود که نیاز به مداخله پلیس داشته باشد؟ آنها شاهد بودند که ما دسته جمعی می خواندیم ” کل یومٍ عاشورا کل ارضٍ کربلا”. و قبل از آن هم با “ریتم عاشورا” به پارتیشن می زدیم و صدای دستهایمان را با جمله “ریتم عاشوراست، ریتم عاشوراست” همراهی می کردیم. در همین جا از آن مقام محترم تقاضا دارم که در مورد وقایع روز ۲۵ خرداد ۹۵ در دادسرای جرایم پزشکی هم از وزارت اطلاعات و هم از پلیس امنیت و هم از پلیس پیشگیری استعلام نمایند.

تکرار می کنم: پس از آن که نیروهای پلیس امنیت و پلیس پیشگیری بدون هیچ مداخله ای محل را ترک کردند ظاهراً برای جناب دادستان ذبیح زاده راهی باقی نماند جز این که با کمک پرسنل دادسرا ما را تأدیب کند. اکنون تعداد این افراد به بیش از سی تن رسیده بود. آنها با کمک سه مامور کلانتری گاندی – عزیز محمدی و صفائی و رفیعی – و سربازان وظیفه مستقر در دادسرا – خدائی و قموشی – به ما حمله ور شده و همه ما را به داخل پارکینگ کشاندند. خود من توسط صفائی و رفیعی به داخل پارکینگ کشانده شدم. در میان آنهائی که در پارکینگ جمع شده بودند آقائی تنومند که دچار فلج نیمه صورت بود بیش از همه خشمگین بود و هم او بود که بعداً با شوکر به ما شوک وارد می کرد. با تحقیقاتی که ما متعاقباً انجام دادیم ظاهراً این شخص سرهنگ افشین آقائی نام دارد.

عرض کردم که پس از آن که یک خودروی زرهی (کاملاً فلزی) و بدون هیچ روزنه ای وارد پارکینگ شده و دستور حمله به ما صادر شد همه سی و چند تنی که در پارکینگ حضور داشتند به ما حمله ور شدند تا ما را به زور سوار این خوروی فلزی نمایند. خود من شخصاً از طرف عزیز محمدی و صفائی و رفیعی و افشین آقائی و سه خانم از کارکنان دادسرا به شدت کتک خوردم. افشین آقائی در حالی که از عصبانیت کف بر دهان آورده بود خطاب به من تکرار می کرد “زنیکه معلوم الحال”. من هم به او گفتم وقتی او را به دادگاه بکشانم آن نیمه دیگر صورتش هم فلج خواهد شد. سپس مردی که بعداً فهمیدم دادستان ذبیح زاده است با اشاره به من فریاد کشید “او را از بقیه جدا کنید و پیش من بیاورید”. در این موقع چهار مرد دستها و پاهای مرا گرفته و بروی زمین کشاندند و به گوشه ای از پارکینگ بردند و بعد هم محکم مرا گرفتند تا نتوانم به دیگران بپیوندم. بقیه را هم سوار بر همان خودروی زرهی بدون منفذه کرده و از دادسرا بردند. در آن روز در آن دادسرا به “فتوا”ی دادستان ذبیح زاده همه مردهای حاضر به همه ما خانم های اعضای انجمن فرویدی محرم شده بودند. در آن روز در آن دادسرا “ریتم عاشورا” نا خوشایند بود و فریاد “کل یومٍ عاشورا… ” منزجر کننده. آخر در آن روز در آن دادسرا “صحرای محشر” بود. در آن روز در آن دادسرا به زعم دادستان ذبیح زاده قرار نبود فردائی در کار باشد. براستی چر او اینقدر مطمئن بود که فردائی در کار نیست؟! آیا او تجربه موارد مشابهی را داشت که برایشان فردائی در کار نبوده؟ که قربانیان آنقدر کتک خورده و ترسانده شده بودند که جرأت پیگیری و شکایت کردن را نداشته اند؟ یا پیگیری و شکایتشان نتیجه ای نداشته؟ 

بله شکایت قربانیان سعید طوسی هم نتیجه ای نداشت ولی این مانع از آن نشد که اسم او را سراسر ایران بدانند. نام اشخاص درگیر در این جنایت را هم از این پس همگان خواهند دانست.

آری چاقو دسته خود را نمی برد ولی شخص چاقو خورده می تواند و باید فریاد بکشد، که این هم یک دستور الهی است و هم یک فرمان اخلاقی… اخلاق هگمت خسروانی…

ادامه دارد…

 


پیوند کوتاه به این مطلب:

https://freudianassociation.org/?p=53296

  تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت: ۱۱:۰۵